شنیدید که هوش مصنوعی گفته یک ماه دیگه جنگ جهانی سوم شروع می شه؟

ساعت شش عصر، با حمله روسیه به آلمان!!

جالبه.

این حرومزاده ها حقشونه.

اینها زمانی که دختربچه های ما خون می دادند که این کثافت ها را از کار و قدرت برکنار کنند،

ساکت ماندند...

مهاجرهای مسلمان همه جا دارند سر بر میارند و جیغه می کشند! من اگر کاره ای بودم در هر کدوم از این کشورها، اتوبوس می ذاشتم، گلّه ای اینها را بر می گردوندم یا به کشور مبدا، یا به غزه!!

یواشکی

رفتم ریدم به حیدری!

به همین برکت!

رفتم فیس بودک، اومدم یادداشت بذارم حالشو بپرسم دیدم یادداشت قبلی احوالپرسی را هم دیده، و جواب نداده،

منم فحشش دادم!

حیدری، همکار ما بود.

نر.

فرزند طلاق در سن بالا.

بچه محجوبی بود، بعد شرکت عوض کرد، بعد که باز برگشت پیش ما یک گرگ درنده ای شده بود که نگو!

این خوشی هاشو یواشکی می کرد،

وقتی می ترکید از صبح تا خود عصر بیخ گوش من و فهیمه چس ناله می کرد که خالی بشه یا تایید بگیره یا راهنمایی بشه.

بچه بود. همیشه بهش می گفتم تو برای من مثل یک کتاب باز یک صفحه ای هستی! تمامتو می دونم! ادعای بیخودی هم نبود.

این حیدری، خیلی دنبال ازدواج بود بعد معتقد بود همه خوب ها را رفقاش گرفته اند و کسی نمونده برای این.

نهایت، یکی را گرفت، بازم یواشکی. نمی دونم طرف زشت بود یا کم بود یا هرچی که قایمش می کرد از همه. الان هم بعد از سالها که از ازدواجشون گذشته عکس دو نفره از اینها من ندیدم! انگار شرط کرده اند اجماع دو نفره شون فقط موقع جماع باشه!

خوبند ها، مدام پروفایلهاشون اپدیت می شه منتهی تکی تکی. اینم از اون روانی بودن های آدمهاست.

یک موقعی دیدم سر زنش غیرتی است، دیگه نه به خودش پیام دادم نه زنش. نه که بگم کاری می کردم با زنش نه، ولی خیلی آدم حسابی تر ازخودش بود و یک موقعی مردد بود بمونه ایران با این گوساله ازدواج کنه یا بیاد بره آلمان، و من زیر پاش نشستم تا بیاد بره آلمان! و اومد از قضا و بعد هم رفیق بی مقدار ما را عقد خودش کرد و دنبال خودش کشید آلمان و خلاصه که بردش بالا منتهی،

به قول شاعر،

طلا اگر در خلاب افتد همان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس...

یادم نمیاد کی،

و کجا،

اما خیلی سال قبل که هنوز به مهاجرت فکر هم نمی کردم یکی می گفت خارجی ها زنهای پیر و پا به سن گذاشته را گذاشته اند برای مهاجران. منظورش این بود که مهاجرها فقط می تونند با پیرزنها ازدواج کنند و شانسی در پیدا کردن دختر جوان ندارند. الان، اینجا، دارم می بینم که از یک مشاهده درست، چه نتیجه غلطی گرفته است طرف!

ماجرا اینه که اولا نژاد اینها خیلی داغون است و طرف از نوجوانی که خارج می شه تقریبا می پکه!! سی ساله که بشه یا بسیار چاق شده یا بسیار شکسته و دیگه هرچه پیرتر بشه هم که بدتر. سیمای کار شبیه مادربزرگهای ایرانی می شن منتهی همینها را می بینی که با موی سفید و قوز و انواع لک و شل شدگی عضله، بچه می زان و هیچ هم کریه و ناپسند نیست و تو جامعه تردد دارند. یعنی در حالی که ممکنه یک مادر ببینی که خودش سیزده سالش هست، یکی هم می بینی که شست و سه سالش هست!! بی اینکه جامعه بد ببینه یا حساس باشه.

ماجرای بعدی سهولت سوا شدن است انگار! یعنی تا ببینند که نمی شه همدیگه را اسیر نمی کنند سوا می شن بخاطر همینم خیلی موارد کیس های ازدواج، تجربه دار، و بلکه خانواده دار هستند. از جمله زید این رفیق ما که اقلا یک دختر بچه چهارپنج ساله داره. اینو از رو سایز تل و گیره مویی که تو ماشینش بود می گم.

برم سروقت کارم. به من چه اصلا.

دیروز یک بسته بندی هایی به چشمم اومد، کشمش بود یکی اش، و یکی دیگه اش فکر کردم زرشک باشه. احتمالش خیلی کم بود چون اینها چیز ترش نمی خورند منتهی، یک یورو دادم برای هر بسته و خلاصه آوردم منزل. الان می بینم زرشک که هیچ، یک چیزی فوق العاده شیرین خریده ام. اسمش هست

corinto

تازه اش شبیه گوجه های مینیاتوری است که حالا این خشکش کرده و هر کدومش سایز یک دونه زرشک شده منتهی شیرین.

حالا من چه کنم با این؟!!

امروز همسایه ام اینجاست. مدااااام صدای شیر آب میاد و سرفه! فکر کنم دو ماه شده که مدام سرفه می کنه. دکتر هم رفت منتهی بهش دارو ندادند! گفتند خوب بشو خودت!!

خب، کرکره را کشید پایین، یحتمل داره تشریف می بره پیش زن و بچه. توضیح نداد این زن کجا بود این بچه کجا منم که خب تنها حسنم فضول نبودنم در ملا عام هستش و الا مدیونید اگه فکر کنید فضول نباشم!!

لیلا می دونه!

خجسته خانوم

تقديم به خانوم خجسته خانوم😃

https://www.instagram.com/reel/CwInabYt6-R/?igshid=NTc4MTIwNjQ2YQ==

و اين

https://www.instagram.com/reel/CxdlC9PNFpd/?igshid=NTc4MTIwNjQ2YQ==

خجسته، از دوستان قدیمی ماست، اهل قزوین.

به شدددددت حساس و عجیب غریب است این بشر! هر از گاهی کار ما به دعوا و قهر بلاک رسیده است،

بارها!!

روابط مجازی همینجوری اش که محل ابهام و عوضی فهمیدن هست، اینم حساس، منم گاو!! اینه که کار هر سری بالا می گیره منتهی، ذاتا آدم خوبی است و من هنوز بعنوان یک دوست بهش نگاه می کنم. (توضیح اینکه در دوران قهر و بلاک می باشیم)

این کلیپ ها را که می شنوم شادمان می شم. کلا از لهجه های محلی خوشم میاد. به شدّت لری را دوست دارم. قزوینی، شیرازی، حتی قمی، وای سبزواری ها چه گویشی دارند خدایی! می گفت من خایه ام تو خایه ای او خایه است خلاصه همه خایه اند!! به خواستن می گفتند.

باری. ترکی را نمی فهمم بخاطر همینم حسی ندارم بهش ولی بقیه را که یکم می تونم درک کنم، عاشقانه دوست می دارم! خیلی عالی اند...

دیروز داشتم با استادم حرف می زدم بحث هیئت داوران بود برای پایان نامه این دوستمون.

راستش، لرزه افتاد به تنم!

کلفت ترین های ممکن را جمع کرده است نامرد!

من، اگه نتونم یک نوآوری ای بکنم، قطططططعا جلوی همچین تیم داوری ای، باید برم عذرخواهی کنم فقط!!

قبلا نوشتم، وقتی فایلهای سال گذشته ام را نگاه می کردم می دیدم وااااااااقعا طی یک سال خیلی چیزها دستگیرم شد و خیلی حرف داشتم برای زدن بخاطر همین هم دو ماه گذشته با قدرت و پر رویی فشار گذاشتم رو اساتیدم که به نظراتشون نیاز ندارم و از کاری که کرده ام دفاع می کنم منتهی،

راستش تمام شد اون. همه هرچی بلد بودم را نوشتم و لب کلامش هم این بود که روشهای موجود کار نمی کنه! رد کردن هم همیشه ساده ترین کار است! حالا اگه تو این چند ماه نتونم اثبات کنم یا پیدا کنم یک راهی را که کار می کنه، واقعا چی دارم که برم بگم؟

ولی کوووووونشون سفره است اگه بتونم مساله را حل کنم هاااااا! از همین الان می دونم که تو جلسه دفاع به مسخره خواهم گرفتنشون!! اینقدر که کمبود دارم!

بخدا.

عصرانه،

یا شام،

نون پنیر سبزی خوردم!

خیلی دوست می دارم این غذای ساده را.

البته گردو و کره عسل هم بود و پنیر هم دو مدل بود و سبزی خوردن چهار آیتم داشت و خلاصه، خیلی اعیان بود به نوع خودش!

جاتون تهی، بسیار.

...

فیل گفت ای کرگردن اینجا نمانی بهتر است

چونکه حکم شیر را، مامور اجرا یک خر است!

خر اگر بالا رود پایین کشیدن مشکل است

وانکه خر را برده بالا، تا ابد پا در گل است!

دفعه قبلی که خرمای جعبه ای خریدم، خیلی بد در اومد. 15 یورو هم برای یک کیلواش پول دادم و کلی هم هنوز تاریخ انقضا داشت ولی بد بود. مونده بود. این سری تصمیم گرفتم فله ای بخرم. کیلویی 12 یورو همون خرما را توی شنبه بازار می فروخت. به طرف گفتم برام وزن کنه و یارو هم هی رفت و هی اومد هی کم و زیاد کرد و بالاخره پلاستک را گره کرد داد دستم. قبل از من یک آقایی یک عالمه چیز خرید و تا داشت سفارش می داد هی از رو ظرف زیتونها برمی داشت و می خورد. من بعنوان یک مشتری خیلی حرص خوردم راستش. طرف پنهان هم نمی کرد ها، علنی می خورد و هسته اش را هم همونجا دم پاش تف می کرد. بعد که حساب کرد و رفت و یارو برای من خرما کشید، دیدم یک پلاستیک برداشت و رفت اون عقب و یک نون گذاشت توش آورد همراه خرما بهم داد. داشت می گفت هدیه یا اشانتیون. حالا من نمیدونم شایدم تتمه پولمو داشت با نون می داد ولی با گشاده رویی و گشاده دستی یک نون تازه که می تونست بفروشه را بعنوان اشانتیون روی خرید بهم داد.

بعدش داشتم فکر می کردم نگاه کن فرق آدم تا آدم نما چقدر است! من زورم میاره که یکی چهارتا زیتون از رو اموال این بخوره، بعد این به اون که هیچی نمیگه، تازه برا منم که ناخنک نزدم می ره اشانتیون میاره!

خیلی راه داریم تا آدم بشیم رفقا...

خیییییییییییلی راه...

لیست خریدم را که به خواهرم می گم، چپ چپ نگاهم می کنه.

تمام که می شه می گه تو مگه به من نمی گفتی تازه تازه بخر کم بخر چرا اسراف می کنی؟

یادمه همیشه کلی میوه ها تو خونه اش پلاسیده می شد. توجیهش این بود که یک موقع یکی میاد خونه ام چیزی برای پذیرایی داشته باشم! اتفاق می افتاد که کسی بیاد هم، منتهی این دیگه خیلی هر روز منتظر بود انگار.

با این حال، حرف خودمو بعد از یکی دو سال، تحویل خودم داد!

جهان همینقدر گردالی است!! زشت گردالی است! خیلی زشت!

یک مدتی بود مامانم به شدت لاغر شده بود. فکر می کردم یا پیر داره می شه یا غصه بچه ها را می خوره.

دیروز می گه پارسال رفتم چکاپ، تشخیص دادند قند دارم. قرص دادند و خوردم تا تمام شد. بعدش مجدد رفتم آزمایش. دکتره جیغ می زده که تو که قند نداری چرا این قرصها را خوردی بخاطر همین لاغر شده ای!

می گه حالا قرص داده که چاق بشم...

و من شرمگین شدم فقط...

شرمگین از شما کثافت هایی که نفهمیده دکتر شدید!!! آزمایشگاه چی شدید، تاجر خون شدید...

خاک بر سرتون!

دوستی داشتم از اهالی سبزوار سالها درگیر سرطان مادرش بود. نهایت یک دکتر محلی گویا پیدا می کنند که بهش می گه این سرطان نیست و یک مرضی است خاص مردم این منطقه که تا سن فلان هم هست و بعد تمام می شه. یادم نیست جزئیات ولی دقیقا یادمه این اتفاق رخ داد، و این بابا تایید کرد در باره مادرش، شاید ده سال قبل...

چه باید کرد در فقدان اخلاق؟

یک دوستی داریم در یینگه دنیا.

داداش ایشون پارسالها بلند شد اومد خارجه، منتهی نگو قبل اومدن، تخم گذاشت! تو شرکتی که می رفت، با یک بانوی محترمی، روابط احساسی برقرار فرمود.

با اومدن آقا، خانوم هم که از یک طرف کار خودشو کرده بود و از طرف دیگه انگیزه ای برای اداره رفتن نداشت، ترک کار فرمود و در منزل سکونت نمود.

منتهی، چنان کارشو خوب کرده بود که آقا الانه در شرف برگشتن و عقد دایم کردنشونه.

حالا تا اینجاش نرمال می تونه باشه منتهی،

مهوّع ماجرا اینه که هر بار که من از اوضاع و احوال اینها سوال می کنم می بینم که با عبارتهای مسموم ذیل، یک چیز نویی شیاف این آقا کرده است:

1- ما رسممون نیست

2- ما رسممون هست!

بعد بجز چیزهای متداول که با این دو تا جمله شیاف هم می کنند فامیلهای محترمه، مثل ندادن جهیزیه و کنسل کردن هزینه های خودی و اماله کردن مراسم و هزینه ها به تیم مقابل، حس می کنم این خانومه نه که بیکار است، هر سری یک مراسمی هم خلق می کنه!

تا الان، سه ست مراسم مختلفه بار گذاشته که یکی اش عقد با لباس محلی است یکی با لباس رسمی است یکی عروسی است یکی نمی دونم حنابند است یکی...

بعد باحال اینه که بعد از عقد قریب الوقوع که داماد باید بیاد، باااااااااااابای عروس فرموده که ما رسممون نیست دختر عقدی را تو خونه نگه داریم!

روم نشد ولی باید می گفتم تا مدتی که به عروس خانوم ویزای سفر فرنگ بدن، سایر اقوام استفاده کنند بهرحال زنگ نزنه زنک!!

خیلی وحشتناک است کارهایی که با هم می کنیم. خیییییییییلی وحشتناک است. خدا عاقبت همه را به خیر کنه خدایی.

به تخمم در ضمن.

صبح به رفیقمون از بوشهر پیام دادم که دارم می رم شنبه بازار اگه خودت برنامه نداری، بگو برات خرید کنم.

بعد هم کوله بر دوش زدم به راه و دلتون نخواد، 23 یورو خرج کردم!

انار، نارنگی، سیب درختی، جعفری، ریحون، نعنا، تره پیاز، خرما و گوجه و کشمش و یک چیزی دیگه که فکر کردن زرشک باشه ولی بسیار شیرین از آب در اومد!

تا ساعت ده جواب و زنگی هم نزد منم اومدم اینجا دیدمش می بینم می گه دیشب شارژرم خراب شد صبح رفتم دانشگاه شارژر داشتم.

به جان خودم این مشکوک است! شما شارژرت خراب شد، قطعا می تونستی بیای در اتاق من یا بقیه رفقات بگیری!

بهرحال نصف کمتر سبزی هامو تو پلاستیک گذاشتم جبران دفعات قبل که اون برام می خرید، بردم براش.

خاله بازی می کنیم.

غمخوار غايب

اين بزرگواري كه ديشب چهارتا نظر گذاشته بود،

نميخوام معرفي كنه خودشو،

ولي دوست دارم بدونم چرا معرفي نميكنه!

لطفا)

ناهنجاری

نوشته خوابم نمی بره،

بهش میگم سکس کن!

می گه بی شعوری تو!

وااااقعا ملت خر شده اند خدا شاهده!

براش نوشتم که،
بذار حقیقت را برات بگم
بعد از انزال، آقایون همه دوست دارند بخوابند. بی استثنا هم خوابشون میاد هم می تونند که بخوابند منتهی عین همه چیزهای دیگه دنیا که وارونه است، خانومها تازه خواب از سرشون می پره و شروع می کنند به کرم ریختن و حرف زدن و ثبت درخواست برای مکالمه های عشقولانه و ...
یکی از ناهنجاری های طبیعت همینه خدا شاهده!

کسی تجربه متفاوتی داره؟

آرایش

شغال بیشه مازندران را،

ندرّد جز سگ مازندرانی!

همینجوری. الکی.

من مدرسه ام. این حرومزاده استادم اگه زودتر از ساعت سه بعد از ظهر اومد، باید خیرات بدم!!

نمیاد!

یعنی میاد، کاری به من نداره!

ساعت نه رسیدم. الان، یک لیوان آب جوش درست کردم و چای خشک ریختم سرش که دم بکشه! کلا فرهنگ سماور و قوری و چای را شخم زدی ما رفت.

لیو از قبل از من اینجاست داره دماغشو بالا می کشه. چقدر باحال است آدم نوکار باشه!! تازه کار! گمونم شبها هم خواب نداره.

OUD VIBRANT LEATHER را از زارا خریده بودم، زدم تو گردنم، بوش میاد! باحال است. یکمم روغن نارگیل به دستام بزنم، به یاد ژولی مرحوم که میومد اینجا لاک ناخن می زد نکبت!

ما قدیم ها تو آبادی آرچی داشتیم.

ما نداشتیم، مادربزرگم داشت دیده بودم.

یک آسیای سنگی بود که با دست می چرخوندند . صدای چرخیدن سنگ رو سنگ اون آسیا هنوز تو گوشمه هرچند اصلا یادم نمیاد کجا بود الان کجاست...

این همسایه برزیلی من تقریبا هر روز قبل از ظهر، همون صدا را تولید می کنه. نمی فهمم چکار می کنه!

هیچ نمی فهمم!

امروز باز هم نوبت تمیز کردن اتاقهامونه

یک گاهی تو آسانسور لباس زیر پیدا می شه،

انگار بگی از سبد کسی افتاده باشه، مثلا.

دیروز، یک شورت تور زنونه بود. با تودوزی قرمز رنگ! خیلی قشنگ می شد تو پای طرف بی گمان. فکر می کردم نگاه تو رو خدا ملت چه حالی به خودشون می دن! بعد الان دارم فکر می کنم که خود من هم با اینکه تنهام و شاید با کسی هم در تماس نباشم خیلی وقتها پامیش می رم حموم شیو هم می کنم و کلی عطر و ادکلن، که حال خودم خوش باشه. خب اونم مثل من!

نه؟

دارم فکر می کنم یک ماشین بخرم. این پسره کناری ام وارد است به ماشین، برای این روزهای بارونی و سرد، بد نیست آدم با ماشین خودش بره بیاد! فقط مشکلم اینه که ماشین نو و خوب می خوام که سوار شم!!

ولید، پسری از الجزایر، فکر کنم، عربی و فرانسه صحبت میکنه اما انگلیسی نه.

اینجا مهمان است و نمی دونم چه می کنه واقعا. باید اقرار کنم که از من خیلی دل زنده تر است و گمونم تو همین چند ماهی که اینجا اومده تمام اروپا را گشته.

ولید، از شدت گشنگی، دهنش را که باز می کنه بوی سگ مرده ازش در میاد! عموما بعد از ساعت دوازده میومد دانشگاه، یک سیب می خورد، یکم پاورپوینتی را بالا پایین می کرد، عصبانی می شد، پا می شد می رفت!

تو خوابگاه هم ولید با سه تا دختر از کشور خودش از دم غروب تا آخر شب تو آشپزخونه اند و راجع به خدیجه و رسول، صلی الله علیه وسلم! بحث می کنند. ندیدم بحث هاشون از 1400 سال قبل جلوتر بیاد.

دیشب تنها بودیم من ظرف می شستم اون غذا می پخت بحث ازدواج شد بهش گفتم یکی از همینها را بگیر. می گه نه نه نه نه! اصلا از الجزیره زن نمی خوام. استدلال که می کرد، عین ده سال قبل خودم بود!!

این خیلی دردناک است که خودت را، گذشته خودت را وقتی مجسم می بینی، اونو مجسمه ای از بلاهت و خریّت ببینی! و این اتفاق با حضور ولید برای من افتاده است.

باری. می گه دختر از مصر دبی فلسطین از هرکجا باشه می خوام اما از کشور خودم، نمی خوام. می گه نه که دختر خوب نباشه ها اما دلم می خواد با باقی فرهنگها آشنا بشم به واسطه ازدواج. منم معتقد رودم ازدواج فامیلی مخصوصا زندگی به سبک کرم خاکی است که خودش دو نصفه می شه هر نصفه رشد می کنه مجدد! باری،

بهش می گم همه جاهای دیگه دختر خوب هست منتهی قطعا کسانی هم همونجاها هستند که خوب ها را ببرند و بدها می مونه برای تو! از همون کشور خودت بگیر! نیشش تا بنا گوشش باز می شه و می خنده و همزمان بوی سگ مرده تمام فضا را اشغال می کنه...

ته ته حرفش می گه که دخترهای کشور خودم خوشگل نیستند!! حالا همه یک سر و دو گوش اند دیگه، ولی خدایی اینو راست می گه. این دو سه تایی که اینجا بودند که فجیع نه بر و رو دارند نه تراش و هیکل.

به ما چه اصلا.

می گه پریروز استادت سراغتو می گرفت!

منتظرم ببینم کی صداش در میاد! خدا کنه مجبور نشم تو این بارونها روزی دو ساعت تو مسیر باشم برم دانشگاه کار کنم!

ويار

اگه نميگي. برو آلو خشك بخور و ابشو بمك و اينها،

دلم رولت ميخواد!

چيزي همونقدر شيرين، با همون بافت و حس موقع جويدن.

اينجا غيرشيرينش هست فقط

با كارت اعتباري ام خريد كردم،

اولين بار،

پياز، خرمالو، نارنگي، شكلات و يك تي شرت ...

بارون مياد، خييييلي شديد. حس ميكني سوار كشتي وسط دريايي. ديروز تا رفتم كلاس زبان موش اي كشيده شدم! باد و بارون اب را تو باروني ام هم نفوذ داد و بالاي كفشم خيس شد، تمام لباسمو عوض كردم تو مدرسه.

چه بايد كرد؟!

چه بايد كرد؟!

چقدر بد است کون یکی اینقدر گهی باشه، که وقتی یک بیمارستان تو اون کله دنیا منفجر می شه،

هیچکس نگه طی جنگ دشمن زدش،

همه بگن خودی ها زدند که جنگ مغلوبه تبلیغاتی را برنده بشن!

درست عین سینما رکس، عین هواپیمای اوکراینی، دقیقا به همین طریق، اینبار یک بیمارستان را منهدم کردند حرامزادگان بیابان گرد!

دقیقا، حرامزادگان، بیابان گرد!

فوتبالیست های جاکشی که تا پارسال غیرسیاسی بودند را دیده اید که با چفیه عکس انداخته اند؟!

تماشاگری که اینهمه راه می ره و این جاکشی را به رخ این اسبهای بی شعور نمی کشه،

چی تو ذهنش می گذره؟!

چندی قبل، یک خانومه ای شروع کرد بیاد کلاس رقص.

این بنده خدا خیلی جدی گرفته بود، خیلی شدید اخمش تو هم بود و با جدیت و مسوولیت پذیری بسیار، کونشو تکون میداد و تو دو وجب جایی که داریم به تخمش هم نبود که حواسش به پشت سری اش هم باشه یارو بتونه خودشو تو آینه ببینه گاهی و خلاصه،

تا این که زانواش پیچ خورد. کشکک زانو اش را یکباری گرفت و همون اوایل کلاس ماها را ترک کرد و،

رفففففففت که رففففففففففت!

شل کنید رفقا! در جدیّت خیری نهفته نیست! شل کنید بسیار! به قول معروف، یار خوبه خودش بیاد نری به سراغش! کلا انگار همه چیز جز درد و مرض خوبه که خودش بیاد! رزق و روزی، جاه و مقام، پووووول، زن، شوور، حتی غذا!! نذری تا حالا آوردن براتون؟ حتی غذا!

رفته بودم لینکدین،

نوشته که:

Monkeys in Bali have learnt that they can steal people's phone and negotiate there return for food

میمون های جزیره بالی یاد گرفته اند که موبایل آدمها را بدزدند و بعد به ازای برگردوند موبایل ازشون غذا طلب کنند.

کلیپ هم بود که میمونه تا یک میوه گنده نگرفت گوشی را پس نداد.

همینکه خوندم، یاد محسن رضایی افتادم!

یعنی خااااااااااک بر سر نظامی که این روانی را بعد از اونهمه جنایت و همدستی با دشمن و کشتار سربازان در عمیلات فریب، و بعد از این هزیان ها، نه فقط محاکمه نمی کنه، نه فقط از کار برکنار نمی کنه، که تازه بهش سمت مرتبط با همین روان پریشی ها هم می ده!!

واقعا به چه اسیدی باید این فرقه را سفید شویی کرد وقتی بزرگ اقتصاد دان و راهبرشون، سطح تدبیرش اندازه میمون های جزیره بالی است!!

ببینید ما چه خاک بر سرهایی هستیم تازه!!

اینم لینکش اگه کسی خواست بره ببینه خودش>

https://www.linkedin.com/feed/update/urn:li:activity:7119786240417095680?utm_source=share&utm_medium=member_desktop

یکی به این دراز بی عقل، حسین امیرعبداللهیان جاکش بگه،

ما، جنگ نمی خواهیم!

گه بخور که بخوای تهدید کنی یا از هر خری در هر جای دنیا دفاع کنی! گه بخور مرتیکه دراز!!

خیلی هنر دارید وضع مردم و ولی نعمت های خودتونو ببینید حرومزاده ها!

هر پدرسوخته ای هم می خواد جنگ کنه اتوبوس بذارید ببرید بریزیدش تو غزه! ماااااااااا، جنگ با کسی نداریم،

وکیل و وصی کسی هم نیستیم که اگه بهش ظلم شد ما رگ گردن کلفت کنیم!

من نرفتم مدرسه!

حوصله اش را ندارم.

یکم کمرم درد می کنه.

یکی از دندونهام هم!

دندونه را نمی تونم تشخیص بدم. احتمال داره که کارش بیخ پیدا کرده باشه. نامرد!

چشمم هم اذیت می کنه. پیرچشمی و این حرفها.

کلا حوصله هم ندارم. خسته ام. سوالی و کاری که منو جذب خودش کنه نیست فعلا. سر سر خودمو دارم می کشم صرفا.

دیشب با این دختره که گفتم از سویس اومده بعد از کلاس حرف زدم. چند روز دیگه برمیگرده می ره سویس بازم. منتظر است اقامتش درست بشه. بیش از ده سال است اونجاست و پرونده اش در جریان گویا. اصالتا روس است! تاتار در اصل! انگشتر زرتشت به دست داره! یک انگشتر دیگه اش عربی است! ممکنه اینم جاسوس باشه؟ کسی نمی دونه. می گه درآمدم توی سویس هست ولی هم دوست دارم هم برای اینکه پس انداز کنم می رم کشورهای مختلف که ارزون تر هست می مونم. مکزیک تا مالزی و الان اینجا ...

چقدر سبک زندگی آدمها متفاوت است! مککککزیک!! مالزی!!! یا قرعان!

خلع سلاح

یارو، اسرائیل، سیستم پدافند هوایی اش را رو کرده است،

با کمتر از چهاردلار، موشک و خمپاره و خلاصه هر پرنده ای که تو آسمون باشه را همون بالا منهدم می کنه!

چهار دلار برای هر شلیک!!

این گنبد آهنین الانه هر شکلیک حدود 50 هزار دلار است!

فکر می کنید هزینه هرکدوم از این موشک و خمپاره ها چقدر است؟!

فکر می کنید حالا نبرد به کدوم سمت مغلوبه شده؟

فکرشو کرده اید الان گنده گوز منطقه می خواد چه کار کنه به نظرتون؟

داشتم فکر می کردم اینها چند ماه قبل پسر شاه را بردند اسرائیل، قرار مداری باهاش گذاشتند، یا بردند یک چیزهایی نشونش دادند آیا؟

چی داره می گذره اون پشت پسله ها؟!

تاریخ داره ورق می خوره و ما نمی دونیم چه خوابی دیده شده برای ماها...

اول و آخرش اینه که ما را خواهند دوشید، کاش اقلا با خشونت اسلامی همراه نباشه دیگه! کاش با مهربانی باهامون رفتار بشه! بهمون احترام گذاشته بشه! بذارند به خوشحالی زندگی کنیم ماها هم...

دل خیلی هامون می خواد ببینیم آخر قصه این قوم تبه کار را البته...

پاشیم بریم برقصیم. ورزش دارم امشب...

یک سفره پلاستیکی از خواهرم گرفته بودم،

برداشتم نصفش کردم،

نون هامو گذاشتم تو نصفش،

بقیه را پهن کردم زمین و گلدونها را آوردم چیدم روش!!

چه حس خوبی دارم که جاشون امن است!! فلفلهای عزیزم!

ذوووق می کنم می بینم با اون طراوت، بی اینکه توقف کنند، هی بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شن!!

گونه دومی فلفلها هم انگار که غنچه کرده است. کم کم معلوم می شه اونها هم.

به نظرتون، می تونم یک سگ هم بیارم نگه دارم؟

:))

اگه می شد خیییلی حال می داد! یک سگ بزرررررگ دوست دارم!! که اگه عصبانی شد بتونه بخورتم!

انسان؟

چقدر حیف شد که هوا سرد شد. تازه فلفل های من گل داده بود. گلدونها بزرگ است و نمی خوام بیارمشون داخل. معلوم نیست وقتی بهشون آب می دم چه بلایی سر پارکت کف بیاد. وانگهی روزها که خونه نیستم اینها نور ندارند اصلا. ولی حیف شد.

بزرگترین فلفل قلمی که الان از اینجا دارم می بینم چهار یا پنج سانت قد کشیده. بقیه کوتاه ترند. خیلی کوتاه تر.

یک کاریکاتور کشیده بود، سه بخش داشت. در بخش اول یک آقایی دنبال یک مشت اسکناس که تو هوا بود می دوید. آقاهه موی مشکی و کاملی داشت.

تو کاریکاتور دوم همون صحنه بود فقط بخشی از پولها تو بغل آقاهه بود که هنوز می دوید دنبال بقیه. موهاش خاکستری شده بود و سرش کچل شده بود.

کاریکاتور سوم، تمام پولها تو بغل آقاهه بود. موهاش سفید شده بود، و برخلاف دو نقاشی قبلی، الان دیگه ایستاده بود لب پرتگاه!

به نظر من این دنیا و زیست ما آدمها پروژه تحقیقاتی یک دانشجوی بوده که اگرچه فنی اش خوب بوده اما شعور و عطوفت و فهم کمال درستی نداشته است! همه اهتمامش سر درست چرخیدن کرات و نمی دونم جز و مد و نگندیدن دریاها و اینها بوده است. به روابط انسانی که رسیده، گوش تا گوش فقط گوزیده! یادمه بابام که بیمارستان بود و بحث عمل قلب براش مطرح بود من یککم سرماخورده بودم. عموام بهم گفت اگه عملش کنند اینکه شما سرماخورده کنارش باشی خییییلی خطرناک است براش. بحث انتقال بیماری بود و مقاومت کم بدن و ...، و من چه غصه ای به دلم بود از اون سرماخورده بودن. الان دیدم فاطمه سپهری از زندان پیام داده و شرح حال 13 ماه اسارتش را گفته و یکی اش این بود که بعد از عمل باز قلب می برنش زندان در جایی که می گفت بسیار کثیف بوده است...

و هنوز هم ادامه داره ماجرا...

و برای همین هم هست که می گم اونی که بشر را خلق کرد، گووووووش تا گوووووووووووش در خلقت انسان خرابکاری کرد!

بحث اون پیرخرفت و عروسک گردانهاش نیست ها، بحث همین خود ما پر و پایی ها هستیم که اوامر اون شیطان را اجرا می کنیم، چه در قطع کردن حقوق حقّه امثال ایشون، چه زندانی کردنشون، چه این حجم از قساوت و دنائت!

خود ما داریم ظلم می کنیم،

و خوبه که پای خودمون در حلقه اعمالمون گرفتار است! اگه غیر از این بود ستم بود!

ما هم باز نشسته می شیم، ما هم پدر می شیم، ما هم صاحب شعور و فهم ممکنه بشیم، و اون زمان یک عده نفهم نوپا، خود ما را شکنجه می دن!

مصطفی چمران معلم جنگهای نامنظم بود،

در جنگ نامنظم، از پس کلّه، خلاصش کردند!!

از این روشن تر؟

هرچه کنی کشت، همان بدروی...

چیپس میگو

عروس خانوم!

این چیپس میگو چیه؟

یارو ی گفت هم می شه خالی خالی بخوری هم پلو درست کنی باش!!

مال آبادی شما بود!!

یاالله بیا توضیح بده!