دیروز ناهار با مصری و استاد بزرگمون رفتیم رستوران.
استادمون حساب کرد. برخلاف روال و عادت اینها البته.
من وقتی برگشتم جوری حالم بد بود که شام هیچی نخوردم و خوابیدم بلکه صاف بشه معده ام! خاک بر سرشون با این غذاهاشون!
شده ماهی را توی تخم مرغ بزنی بعد تو آرد سوخاری و بعد سرخ کنی، این احمق ها لوبیا سبزهای بلند و گردی دارند، با همین سبک سرخ کرده بودند. و یک کاسه برنج شلّه ای. دقیقا آب تهش بود معلوم نبود شله است یا پلو. خوریدم و، خراب شد معده مان! فکر کنم سرخ کردنش مشکل داشت نمی دونم. خیلی ولی بد بود. خاک بر سر ها.
صبح به صاحب خونه پیام دادم که آقا کی قرار داد می بندی با ما. این قرارداد از نون شب واجب تر است اینجا. اگه فس فس کنه یا نخواد، باید دنبال یک جای جدید بگردم.
راهم به شنبه بازار خیلی زیاد شده است و بعید می دونم همت کنم پاشم برم. چیزی هم نمی خوام خدایی از اونجا، بجز سبزیجات. هفته بعد می رم. ولش کن اصلا.
کار کنیم یکم.