اومده ام کتابخونه. نزدیک فصل امتحانات است و شلوغ است. اینجا معمولا گلّه ای میان می شینند و بین گپ های مفصل دوستانه، یک گاهی هم یک ورقی می زنند به کتاب و جزوه. تصور کنید اطراف یک محوطه بزرگ مربعی نشسته ایم همه. یک دختره از ضلع مقابل پا شد، تقریبا لخت است بالاتنه اش. هیچی هم پستون نداره نمی دونم این شلیته اش به کجا بنده! فکر کنم از بس کشیده و سفت بسته به تنش مونده، و سینه هاشو هم له کرده. به هر شکل. یک ورقه دستش گرفت و اومد بالا سر همکلاسی اش و یکم حرف زدند و رفت نشست. پسره، همکلاسی نشسته، به نظر بچه باهوشی میاد. یادم افتاد که سالها قبل، یک همکلاسی ای داشتیم به اسم محبوبه. دانشگاه می رفتیم. این طفلک سر سر کنان پشت سر همه یک لیسانسی گرفت. بد هم در فلان اداره استان خودمون مشغول شد و زندگی حرفه ای به پایان رسید تو تخت. یک موقعی من سر و کارم به اون اداره و به این شخص خاص افتاد. بعد بین همه مدارک، مثلا گواهی لیسانس منو هم لازم داشت. یا چیزی شبیه این. هرچه بود، برای اطمینان بود و جزو الزامها حساب نمی شد و اون گوساله با اینکه می دونست من کجا درس خوندم و کی فارغ شدم، عین ... وا رفته بود که نه باید بیاری مدرکت رو. در همین حین مدیر بالاسری اش اومد و شرح ماوقع را شنید و حل کرد ماجرا را، بهش گفت همین کارها را می کنید که کسی تو استان نمی مونه! الان این دختره منو یاد محبوبه انداخت! کسکش پس فردا که رفت کاره ای شد کلا به واژنش است که این پسره همونی است که جواب سوالاتش را می داد! یحتمل مدرک می خواد ازش اون زمان!
پا شد مجدد!
از جالبی پسر های یکی هم این کوبیدن به نشان ابراز محبّت است! این رفیقمون سر نبش مربع نشسته است، آقاهه که گفتم باهوشه. بعد هر کدوم از رفقاش که از این سمت پا میشن که برن بیرون، قدم بزنند، دستشویی برند، یا هر چی، وقتی از کنار این رد می شن، پاااااارق، می کوبند پس گردنش لختش یا رو شونه اش!
😊
هیچ واکنشی هم نمی ده طرف، خیلی طبیعی، مشغول کار خودشه
دارم به یک چیز دیگه ای فکر می کنم! این که حین مطالعه وقتی سوالی برای کسی پیش میاد، چطوری تصمیم می گیره که از کی باید بپرسه! اصولا آیا واقعا سوال پیش اومده، یا شیمی درون مغغغغز طرف جوری ترشح کرده که اون لحظه دوست داره با فلان شخص خاص، گفتگو کنه! شاید لزوما هم نره که اطلاعاتی بگیره، گاهی حتی پا می شه می ره بگه این اینطوره؟ یعنی تایید بگیره. حتی شاید می ره که زیرپوستی اعلام کنه که من اینو فهمیدم! یعنی پروسه سوال، کاملا وارونه شده! نمی ره بگیره، می ره بده!
اینو می گم چون یک دختره از ضلع مقابل پا شد، از پشت سر پنج تا دختر که در ضلع مجاور نشسته اند گذشت، از کنار دو تا دیگه همکلاسی هاشون که کنار من اند رد شد، در حد سوک سوک با نفر بعدی تبادل نظری کرد و، تمام این مسیر را برگشت!
چی تو مغز بشر می گذره؟! چطوری کار می کنه؟!
یاد گلبرقی ام امروز. طفلک! یحتمل هم بیکار است هم بی نت. چکار می کنه آیا؟!