امروز شنبه بود، سی ام مهر به تقویم جلالی، گویا.

نمی دونم چطوری گذشت. راستش انگار بیشتر اوقات را در خواب به سر می برم. یا خواب، یا تدارک شکم!

امروز یک قیمه بار گذاشتم. حوالی ده شروع کردم. ناهار داشتم. اونو الان که مثلا شام خوردم استفاده کردم. مدتها و مدتها قیمه های بد مزه می خوردم فقط بخاطر یک فوت کوزه گری! اگه گفتید چی بود؟

رب گوجه!

رب گوجه را سرخ نمی کردم. همینجوری سر شیشه را می گرفتم توی قابلمه و می ریختم رو هم. رنگ درست می شد اما طعم، حاشا! سری قبلی که سرخ کردم، در واقع دست از تنبلی ام برداشتم و گفتم یک ماهیتابه بیشتر می شورم، خوب جواب داد. امروز هم انجام دادم و خب مشخص شد که دقیقا مشکل از همون رب گوجه بود. البته خیلی ترش نشد با اینکه هم لیمو عمّانی زدم هم آبلیمو ولی، قابل قبول بود. اندازه یک عاشورا هم تو یخچال پر کردم ازش...

هفته دیگه، دقیقا هشت روز دیگه، می رم لندن. بحث کاری است اینبار. دو هفته با اساتید و رفقا اونجاییم. تقریبا داره چهار سال می شه که من اینجام و درست همین دیروز استاد محترم در یک چرخش دیگه باز مسیر عوض کرد. تا قبل از این قرار بود داده های خام را اون بده، من کارهای تحلیل بکنم. یکم فشار گذاشتم روش که داده بده، الان به این نتیجه رسیده که خودم برم تو آزمایشگاه و داده تولید کنم! راستش درستش هم همین بود و من مونده بودم چرا فلان دانشجو باید بره تست انجام بده و بفرسته برای من! چیزی که به هیچ درد خودش نمی خوره! سه تا تست که اقلا سه روز وقت طرف را می گرفت انجام دادند و بالاخره راه درست را پیدا کردند! حالا باید یحتمل یک روپوش تهیه کنم که خاک و خلی نشم. بعد تو اون آزمایشگاه سرد، ساعتها به کار خاک الک کردن و کوبیدن مشغول بشم! لعنت بهش! خیلی فرصت سوزوند ازم! به تخمش هم نیست نامرد. آخرش با این هم دعوام می شه گمونم. تهش منو هم رسوندند به همون کاری که خودشون بلدند و رو همه دانشجوها تا الان پیاده کرده اند. عیب نداره البته. کار آزمایشگاهی تا حالا نکرده ام و بد هم نیست یکم بدونم.

دیگه چی؟

آها. گوشی ام. امروز صبح که خاموش شد، دییییییگه به هیچ ترفندی روشن شد نامرد. باید سرچ کنم جمعه سیاه کی هست، یک گوشی بخرم. یک چیز بزرگ شاید بخرم، که بتونم کلیپ های یوتیوب را که نگاه می کنم فونت نوشته ها را تشخیص بدم. تو گوشی های معمولی هیچی اش پیدا نیست و باید حتما برم سر لپ تابم. بهرحال از دوستان و اعوان و انصار به این وسیله خداحافظی می کنم در واتس آپ و تلگرام و اینستاگرام و الخ! البته بازم سعی می کنم گوشی را راه بندازم ولی، امیدم خیلی کم است بهش. ممکنه ریسک کنم و بدم باطری اش را عوض کنند. با اینحال، یقین ندارم از باطری باشه و ممکنه پول باطری، حدود سی چهل یورو احتمالا، کلا بره از کف.

همچنان گوشم به اخبار و چشمم به خبرهای ایران است. امروز تو آلمان تجمع بزرگی بوده است. داشتم فکر می کردم اون پیرمرد ابله تو این روزهای آخر عمرش چه حسرتی می کشه که دلش می خواست یک همچین تجمعی بی ساندیس و زور و ربایش کودک و کارمند، براش تشکیل بشه و خب، براش که نشد، علیهش هر روز داره می شه. دیدید چه حقیر شده است؟ سفارش ساخت یک سرود داد چند وقت قبل که بچه ها بخونند و این کیف کنه. معلوم نیست با چه هزینه ای، براش ساختند. خیلی هم از خودشون تشکر کردند که الهام چرخ دنده! با اون عشوه ها و حرکات حرفه ای (!) می خونه و رو پستونش می زنه! بعد می بینی از اونجا که قرار نیست دنیا به کام کسی بچرخه، چنان تو پوز طرف می خوره که نمی فهمه از کجا خورده است...

اعتبروا یا اولی الابصار...

اعتبروا یا اولی الابصار!

دیگه چی؟

همین.

فرمایشی اگه بود همین حوالی بفرمایید تا ببینیم کی جمعه، سیاه می شه!