کلا که پنچر هستم،

یک جوری هم اموالمو تو ایران استعمال می کنند که حس می کنم مرده ام و مالکیتی هم بر چیزی ندارم...

فکر می کنم یکم درک می کنم وقتی کسی می میره و مثلا اتاقشو نگه می دارند، چه حس خوبی به میّت می ده!! نکنید بابا!

اما خب از اونطرف هم بمونه که چی؟! چی بشه؟ چی می شه؟ نه خود خورد نه کس دهد گنده کند به سگ دهد؟

ولی، خیلی ها هم از وضع خوب یا حداقل نرمال، به مفلسی و بی چیزی افتادند و سرازیری قبر را با پای برهنه طی کردند! بابام همیشه می گفت دالون مرگ دراز است!

اصلا آدمیزاد چه حیوان عجیب ناسازی است...

می رم ناهار. استنبلی پلو دارم. با لوبیا سبز مسطح که سوای از برنج است، و نخود! نخود آب پز درشت!

مسلمان جماعت، اصلا بارش کج است!

خداشاهده!

زنیکه حرومزاده با شوهرش پا شده اومده خارج. حجابش که سر جاشه، عین نخود تو املت هرجا می ره داد می زنه های منو نگاه کنید من یک فرقی با شماها دارم، نیاز به توجه و دیده شدن دارم!

بعد تو خونه شون قرآن دیده ام. برداشته از ایران، دنبال خودش قرآن آورده.

وارد هیچ بحث و استدلالی هم نمی شه، می گه شخصی است.

منتهی،

میاد می ره یک پوزیشن کاری غیرمرتبط با رشته و علاقه اش را به واسطه سفارش و آشنا اشغال می کنه. مدت پروژه هست دو سال.

سه ماه کار میکنه، شکم میاره!

بعد، نشسته می گه من چکار کن از کی مرخصی بگیرم که علاوه بر شش ماه مرخصی قانونی ام دیگه هم نرم سر کار حقوقمو هم بتونم بگیرم!

من واقعا مشکلی ندارم کسی ولو یک موی خرس از این خارجی هایی که در طول تاریخ ما را چاپیدند و گاییدند بکنه ها منتهی، این گنده کاری ها و سو استفاده کردنها و بدنام کردن بقیه را به شدّت دوست ندارم.

می گن اینجا یک بورسیه ای بوده و چندتایی شرکت کرده بوده اند از جمله یک ایرانی. نتایج که میاد ایرانی رد می شه. می ره به دادگاه شکایت می کنه!

این که به کجا برسه یا رسیده اصلا مهم نیست، مهم اینه که طرف می گفت الان دو سال است کلا دیگه هیچ ایرانی ای را تو اون دانشکده نمی گیرند!

عن به معنای دقیق کلمه!

یک مدتی است که مشکلات برقی داریم تو راهرو و طبقه، کلا.

یارو اومده می گه که فکر کنم چون سه راهی زیاد استفاده می کنید، اینجور شده!

روم نشد بگم شش سال است همین وضع است! گفتم دو سال است همین وضع بوده تازه ده تا کامپیوتر روشن می شده، الان فقط دوتاست!!

زر می زنه!

هیچی هم بدتر از مهمل گویی نیست.

گاهی فکر می کنم خباثت مثبتی (!) در من رشد کرده است! برای اینکه استادم را ناچار کنم کاری که می خوام را بکنه، یا رضایت بده که بکنم، به طرز ماهرانه ای می تونم نمودار و گراف و توضیح جور کنم! نه که بسازم ها، نه! تقلبی در کار نیست، می تونم شاخصشون کنم بکنم تو چشمش!

دوش گرفتم

قبلش چهارتا نون خیلی خوشگل پختم! بوی نون تمام اتاق را پر کرده است. کلا در اتاقم که باز می شه بوی زندگی می اد توش!! یا بوی غذاست یا نون! خوبه به نظرم. مسجد که نیست بوی پا بده، یا مثل اتاق این دختر آفریقاییه بوی عود بده یک جوری که دو تا اتاق این سو تر من هم بشنوم بوش را! چه خبرشه واقعا؟ هر شب جمع می شن یک آرد سفید رنگی را توی آب جوش سر گاز می ریزند کلی هم می زنند عینهو نشاسته، یک چیز سفید کشدار تولید می شه. هیچوقت هم قابلمه اش را نمی شورند!! پر از آب می کنند همیشه رها می کنند می رن. عجیب هم هست تاحالا پائولا چیزی نگفته بهشون. لابد نمی دونه کار کیه البته...

دست چپ

قبل ظهر رفتم خرید. کیسه فریزر خریدم، سه بسته تخمه کدو!! دو بسته شکلات! موز، نخود سبز پیله ای، سیر، ماکارونی،

روی هفده یورو حدود چهاریورو تخفیف خورد.

سر و صدای مسلمان آفریقایی بی شعور از راهرو میاد. سماح برگشته، با این دختره رو به رویی بلند بلند به عربی زر می زنند. حالم بهم می خوره از شنیدن زبان عربی با اون مخارج عمیقی که بالا آوردن را به ذهن آدم تداعی می کنه. سماع از اون نکبت هاست که فقط می خوره، بدتر از من!! عین زن این سنوار که براش نوشته بودند اگه یک لقمه بیشتر می خورد تونل را به مدت یک هفته مسدود می کرد، اینم فقط می خره می خوره! فققققققط می خوره! مشکلم باهاش اینه که چون قدش کوتاه هست همون طبقه فریزر که من وسایلم را می ذارم اینم اشغال کرده منتهی، نمی فهمه که باید اندازه یک نفر جا بگیره، اونقدر می خره می ذاره اون تو که دیگه درش بسته نمی شه!!

مشکل از من است البته نباید تو این سن، تو خوابگاه باشه آدم!!

برای فردا استنبلی پلو درست کردم. لوبیا ها را خرد کردم بخار پز کردم بعد دیدم چه کاری است قاطی کنم با پلو .همونجور گذاشتم که بذارم کنار پلو و مزه خاص خودشونو بتونم بچشم!! خیلی هم از کارم راضی ام.

آقا من واقعا نمی دونم دست چپم بخاطر قرار گرفتن روی جا ناهموار خواب می ره، یا مشکلی دارم. رفقا توصیه کردند برم چکاپ. باید یک ایمیل به دکترم بنویسم برام نسخه کنه...

آخرین زائو، امروز می زاد!

انشاالله به سلامتی. شما هم اگه باردار شدید بگید تا براتون روزشمار بذاریم!

کار بیشتری از دستمون بر نمیاد خب.

... می گفت همه یک دفعه از من کوچیکتر شدند، و همه هم متاهل!

زندگی، به همین سرعت و شیوه می ره پیش...

صبح داشتم دستمالهایی که تازگی خریدم را می شستم که نون بذارم روشون، یک لحظه یادم افتاد که من سالها، به قول خواهرم، بطور موقت(!) زندگی می کردم! یعنی هنوز تو خونه ام قرنیز ها به دیوار چسبانده نشده و کناف کاری نصفه است و ...

الان که دستمالها را می شستم دیدم هنوز هم، موقتی زندگی می کنم!! عین سگ!

دیشب مشکلات اساسی ای با شلوارم داشتم تو خواب! تشک ابری را برداشته ام و یک پتو روی تخته انداخته ام رو اون می خوابم. به نظرم بهتر است برام منتهی، فقط باید طاقباز بخوابم، چون سفت است زیرم. بعد دیشب گاهی که به پهلو می شدم این پارچه های اضافه که برای آستری جیب به شلوار هست، یک سطح ناهمواری زیرم درست می کرد، فرو می رفت بهم.

نمی شد هم کونمو لخت کنم! هم سرد است یکم، هم ییهو اگه تو خواب مردم، زشت میشه یکم ! خخخخخخخخخخخخ! ولی نه چون سرد می شه ترجیح می دم با تنبون بخوابم ولی آدمیزاد باید یکیو بغل کنه که همچین عینهو بخاری گرررررررررررررم بشه تنش از تن طرف!

برنامه ام به جای خوبی رسید. یک نمودار که بتونم به کمک اون چیزی که می خوام را شیاف خانوم چی کنم، به دست اومد. شرمنده که بازم روسیاهی بهش می دم!! چیزی که من ساختم اگه راندمانش 100 باشه، مال اون فقط 37 شده است!! الان بهانه می کنه که به لحاظ الکتریکی مال من ایزوله نیست. ممکنه لاک ناخن بخرم رنگش کنم تا ایزوله بشه! به نظرتون لاک ناخن عایق الکتریسیته هست؟!

یک خرید هم باید برم. روغن، کنجد، میوه، صابون مایع، کیسه فریزر،...

حبوبات خیس کردم. دو روز است. الان لوبیاها داره می پزه. شاید آش درست کنم. می گفت این آب زردرنگی که از خیس کردن نخود به دست میاد، نوعی شکر است!

باقر دزده رفته سخنرانی،

درحالی که ترس تو وجودش زبانه میکشه، فرمایش می کنه،

نترسید! از چی می ترسید!

ببین باقر دزده، شما دیر به فکر رسیدید که مردم را بی سواد کنید! اصلا اشتباه کردید به شهریه هاشون دل خوش کردید طمع ورزیدید، الان ملت شعورشون بالا رفته. درسته دارید به سرعت جبران می کنید و با فقر و کرونا و مدارس فرسوده و کتابهای گرون و شهریه های وحشتناک نسل را به سمت خرافه و جادو و دعا و بی سوادی و معنویات سوق می دید ولی یکم دیر شده. این یابوهایی که پای منبر تو نشسته اند از خودشون می پرسند وقتی ما گوشت قربانی باشیم برای سلامتی و سعادت و قدرت تو و فامیلهات، طبیعی است که ما بر جان خودمون بترسیم، و تو بر استمرار وضعیتت!! در واقع باقر دزده، تو و پا منبری هات هم حتی، از یک قماش نیستید دیگه!! گذشت زمانی که به شستشوی مغزی بهشت و دین و خدا و پیغمبر خودتونو تو گروه اونها جا می زدید! الان، نوه تو توی پوشک ترکیه ای می شاشه، پا منبری تو باید برگرده کهنه ببنده لای پای بچه و نوه اش! فرق دارید عسل! فرق دارید زردآلوی پلاسیده...

باش تا یک روز از پای همین میز و منبرها، همین زامبی ها، بلند بشن و هو هو کنان بیان پیرهنتو به گوشتت و گوشتت را به استخونت پاره کنند!! دیدی دیروز افغانی ها چطوری به مرز حمله کرده بودند هو می کشیدند و خاک می کردند و از شلیک هوایی هم نمی ترسیدند؟! فکر نکن اون فقط تو مرزهای شرقی است، اون، درست زیر سبیلته، باقر دزده!

درست زیر سبیلت، که ایکاش زنده باشم و ببینم چطور دود می دنش!

هه! باقر دزده!! اعتراف می کنم هیچوقت همچین صفت و موصوف جفت و حقّی نشنیده بودم!

باقر دزده!

ییهو گشنه ام می شه!

بیست دقیقه از چهار عصر گذشته و ماهیتابه ام رو اجاق است. دارم سبزی پلو درست می کنم با گوشت چرخ کرده. برای ناهار!

پائولا، خدمه ماست. تو خوابگاه نظافتچی است. یک جورهایی روانی است، جوری می سابه که انگار سگ به همه جا ریده باشه! اطراف زندگی می کنه، معمولا خیلی زود میاد قبل از ساعت کاری اش اینجاست ولی خدا نکنه قبل از ساعت هشت بخوای چیزی بهش بگی یا کاری ازش بخوای، بهت می گه هنوز ساعت کاری من شروع نشده!

پائولا، موظف بود هفته ای دو مرتبه اتاقها را تمیز کنه. یکبار اساسی جارو و طی و ...، یکبار یکم سبکتر، در حد تخلیه سطل و شاید جارو. از وقتی بازسازی شروع شده و تو خاک و خل زندگی می کنیم، پائولا فقط یکبار نظافت می کنه!! آنجلا که رئیسش هست هم چیزی نمی گه. یعنی شده تمام بعد از ظهر می شینند با هم حرف می زنند، اما کار تعطیل است.

من همیشه آخر هفته ها طی و جاروی پائولا را از آشپزخونه می آوردم بالا و خودم یکبار تمیز می کردم که تا برسه به دوشنبه و اون بیاد برای نظافت، بتونم زندگی کنم تو اتاقم. وسایلش را همین بالا می ذاشتم و می دیدم گاهی بقیه هم خودشون برمی دارند تمیز می کنند. طبعا دوشنبه که میومد وسایل سر جاش نبود و باید میومد طبقه بالا برمی داشت.

امروز، می بینم وسایل را برداشته است! یحتمل گذاشته تو اتاقش قفل کرده...

شما مطمئنید بشر، اشرف مخلوقات است؟! این که حتی نمی فهمه کسی که جارو را برداشته، باعث سبکتر شدن کار خود خرش شده! چرا جمعش کرده است؟!

به نظرم می رسه، زمان انقراض نسل بشر رسیده است! این محصول، میوه اش گندیده است! پروژه شکست خورده است!

یک فرم عجیبی، احساس تنهایی می کنم!

یک مدلی که، حوصله هیچکدوم از دوست و آشناهای مجازی را هم حتی ندارم دیگه!

زودگذره، نه؟

یا یک پلّه دیگه از پیری را طی کردم؟!

می گه که، قماربازها روی انتخابات آمریکا شرط بندی می کنند!

من اگه امکانش را داشتم، حتما تو این شرط بندی شرکت می کردم! اونم نه از سر اطلاعات، بلکه فقط از سر شکمم!!

به نظرم ما ترامپ را لازم داریم.

افلاطون فرموده،

هرآنکه از تنهایی لذّت می برد، یا یک حیوان وحشی است، یا یک خدا!

همینقدر پوست کنده و صاف!

موش صحرا را هم کشتند!

حرامزاده اصلا شکلش شبیه آدمیزاد نبود دیگه!! یک عمر توی تونل زندگی کنی و نقشه برای کشتن بقیه بکشی و خودتو از تکنولوژی دور نگه داری، یک چیزی می شی مایه شرم بشریّت! می گه تو آخرین لحظات، سنگ پرت می کرده سمت پهبادی که رفته بوده داخل ساختمان فیلم برداری کنه! فکر کن، غارنشین که بود، به جایی می رسونه که عین امام جمعه مازندران داس و چکش دستش می گیره تکون می ده تو هوا تهدید می کنه، یا اون یکی احمق میاد می گه اجنه به سپاه مقابل کمک می کنه!!

گرفتار چه خرهایی شده بشریت و جامعه!

قبلا نوشتم، هرآنچه رخ می ده را در آنچه در گذشته تجربه کرده و زیسته ایم می بینم! زمان ماضی هم هرموقع وزیر و وکیل دلسوز بوده حاکم سربلند بوده و مردم به رفاه. هرکسی هم که یک عده احمق را دور خودش جمع کرد، هم خودش به گا رفت هم جامعه! یارو اومده با کمال نفهمی می گه من رصد که می کنم مردم بیشتر جک می سازند درباره حمله اسرائیل، فلذا کسی نترسیده! یابو!! و یابو تر از تو اونی که به امثال تو گوش می ده و تریبون می ده! اون یکی اومده می گه فردای روزی که فلان اتفاق امنیتی افتاد، تمام کارمندها و مسوولین نهاد امنیتی انگار که یک روز عادی باشه، ساعت دو رفته بودند خونه! فکر کن تو تهرانش که همه اقلا تا چهار سر کارند، مسوول امنیتی اطلاعاتی ساعت دو کارتشو زده رفته خونه اش! بعد اون خری که به امید انها نشسته گنده می گه، سر پیری باید شاش بند بشه از ترس! خب حقّشه!

اون یارو فلک زده بود که از شش سالگی می خواست اسرائیل را نابود کنه، این گور به گور که شد هیچ، فرمانده اش حتی نرفت سر جنازه اش نماز بخونه!!!

البتّه بعنوان کسی که خدا را عزل و نصب می کنه، عباشو فرستاد که تو مسیر قبر تا بهشت، مثل علامت مخصوص حاکم بزرگ، درها را به روی آن کودک روان پریش باز، و مسیر را براش هموار کنه! بشر ممکنه به کدوم نخوت و منیّتی برسه که فکر کنه عباش، رهایی بخش شده!! اونم نه تو این دنیا، تو اون دنیای موهوم که کسی ازش نیومده!! واقعا این فرازمینی هایی که ما را ساختند، حااااااااااالشون به هم نمی خوره که ما چقدر لجنیم؟!

دیدی مرغ وقتی می خواد تخم کنه، هی جا جا می کنه؟

اونجوری شده ام!

بعد، مسخره اش اینه که آمادگی هیچ تخمی هم ندارم!! یعنی فکر نمی کنم در مرحله زایش طرح و ایده ای باشم منتهی، بی قرارم!

اینهمه وقت گذاشتم رفتم دانشگاه ناهارمو خوردم، دو و نیم پاشدم اومدم خوابیدم تااااا خود ساعت شش!

یک چیزی در من در حال جا افتادن است، باید جا بیفته قشنگ!

این خشتمال نیشابوری بود، می گفت گاهی شبها زنم بیدارم می کنه می گه پاشو برو شعرتو بگو برگرد!! می گفت می رم تو بیابون، شعرم را که گفتم آروم می شم برمیگردم منزل!! نقل به مضمون البته. طفلک مرد. یک جایی از خاطراتش قشنگ بود، اگه درست یادم باشه می گفت مثلا سی سالم بود تو شهر یک روزنامه دیدم پرسیدم چی نوشته، مثلا بهش گفته بودند فضا پیما رفته فلان کره. طرف متحول می شه که ملت رفتن فضا من پای سیخ و سنگم! دقیق یادم نیست چی بود اما تو این مایه ها...

آدمیزاد فرمون را که تو ذهنش بچرخونه، همه چیز باهاش می چرخه!

من یک موقعی که تازه این موضوع را شروع کرده بودم داشتم فکر می کردم که فلان استاد تو کانادا الان شاخ ماجراست!! اون زمان اونها دستگاه لیزر داشتند و تونسته بودند چیزهای جالبی کشف کنند. یک دانشجوی عرب تونسته بود به لطف دستگاههای اونها اسم و رسمی در کنه و قطب علم را ببره بذاره اونجا. خانوم چی عین سگ پا سوخته دنبالشون زوزه می کشید، سعی می کرد باهاشون مقاله بده. می خواست ازشون اطلاعات خام بگیره، بهش هم نداند. در نهانخانه ذهنم این بود که من هرجا باشم، باید اونجا بشه قطب و مرجع! چیزی که دادم، بی اینکه لیزر یا هیچ وسیله خاص دیگه بخواد، ما را می بره تو کانون بحث! درست یقین دارم پایتخت را از کانادا آوردم اینجا، حیف این زباله ها دل به کار نمی دن اصلا...

گشاد خانوم و پیر آقا!

امروز با حلقه ام اومدم.

می خواستم بمونم خونه کلا، منتهی دیشب که برگشتم دیدم آنجلا یادداشت گذاشته که صبح تا ظهر آب قطع است.

آسانسور هم درش باز بود و سوت می کشید. تا همین صبح هم داشت سوت می زد.

دیدم تو اون دیوونه خونه نمونم بهتره. دیگه سر صبح چهارتا نون تازه پختم و، تا قبل ساعت هشت که آب قطع بشه دوش گرفتم و بدّو، عدس پلو کشمش زیربغل، اومدم دانشگاه.

رفتم آزمایشگاه، قالبها نشت کرده بود و هنوز نسبتا نرم و خیس بود!! رید با این ساخت و سازش!! فقط دنبال اینه میز و انبردست بخره احمق!

دیگه برگشتم بالا یکی از طرح هایی که داشتم را ترسیم کردم. گاهی فکر می کنم نباید هرچی به ذهنم میاد را به این یابو بگم!! فکر می کنم این بعدها همه را به اسم خودش بالا می کشه...

بگذریم.

دیشب که می رفتم سمت خونه داشتم فکر میکردم که پیرشدن، بهانه می خواد،

بعد دیدم نه منظورم این نبوده، آدم بی بهانه هم پیر می شه،

یکم که قدم زدم اینجور اصلاحش کردم، پیر شدن، دست آورد می خواد!

آدم با پیرشدن مشکلی نداره، اگه نگاه خودش بکنه بگه خیلی خب، من اینهمه که جوونی و انرژی و سلامتی و فلانمو دادم، در عوض این کار را کردم. اینو درست کردم. اینو ساختم. اینو یادگار گذاشتم.

درد اونجایی شروع می شه که می بینی زمان گذشته و کاری نکرده ای! اون موقع دردت می گیره. با خودت قاطی می کنی...

پیرشدن، دست آورد می خواد!

و به نظرم بچّه، نباید جزو این دستآورد به حساب بیاد! بخصوص برای مرد! اینکه به هزار و یک دلیل شق کنی و خودتو رو یکی خالی کنی، این هنر تو نیست! بزرگ شدن اون بچه هم هنر تو نیست!! خیلی ها که پدر و مادر درست د رمانی بالاسرشون نبود هم بزرگ شدند. تو ده بیست سالگی نگاهشون بکنی هم کیف می کنی که چقدر عالی از آب در اومده اند! همیشه که از کنار جاده رد می شدم و بچه های افغان را می دیدم، خوشحال می شدم که اگرچه اینها در فقط و محرومیت کامل دارند بزرگ می شن اما چه خوب که اقلا شکل و قیافه شون اگه بهتر از مونگل های محله مردوایج نیست، از اونها کم هم ندارند. طراوت و زیبایی و هوش و خیلی چیزهای دیگه که واقعا تولیدشون دست آورد والدین نیست!! فلذا، به چیزی به جز بچه هاتون، بنازید، اگه دارید اصلا!!

دستاورد عمر دراز بی حاصلتون چی بوده؟!

به نظرم می رسه که آدمیزاد تو یک سربالایی است، همیشه!

مادامی که داره تلاش می کنه برای بهتر شدن، داره بالا می ره. اقلا پایین نمیاد.

اما، همینکه یک لحظه ول می کنه،

درست از همون لحظه شروع می کنه به سرخوردن به پایین!

این ول کردن،

شل کردن،

ریلکس کردن،

تو هرکسی به یک فرمی رخ می ده!

یکی دختری است که عقدنامه که امضا می شه احساس می کنه که آخییییییییییییییییییییش...

یکی کارمندی است که دو تا خشت را تونسته بذاره رو هم و فکر می کنه می شه بشینه یکم نفس بکشه،

یکی شاید دانشجویی است که مدرکشو می گیره، امتحانشو می ده، یا یک جایی کارمند می شه...

درست عین اینکه سوار بر سه چرخه داشته تا الان بالا می رفته، الان شل کرده، و بی اینکه درک کنه، هی عقب عقب می ره...

ما دیروز رفتیم مرحله نهایی قالب گیری یک محصول ظریف برای انجام تستهامونو انجام بدیم.

طرز کار، از بیست سال قبل تا الان، عوض نشده!! و بی نهایت مسخره است و غیرقابل کنترل!! فقط از یک کون گشادی مثل استاد من بر میاد که بیست سااااااااااااال، به مغزش نرسیده که یک فکری بکنه این بی صاحب ها را اقلا بتونه تو محل خودش فیکس نگه داره! شاغول بودنها، میزان تو هم رفتگی ها، همه چیز شانسی است!! تنظیم می کنی و توکل می کنی و چسب را می ریزی و دو روز بعد یک گهی در میاد که باید هی توجیه کنی اش!! چون قبلش که پول داشته ای دو تا قلم را سفارش نداده ای تراشکاری کنند، خودت به مغز علیلت نرسیده که باید یک کاری کنی یکم بهتر بشه...

گرفتار شدیم. حیف این وقت و هیجان و انرژی که من داشتم و دارم و اینها هدر دادند رفت. یک سال قبل قالب طراحی کردم بهشون دادم، برای اینکه پول ندن دادند یکی رفقاشون که پرینتر سه بعدی داره، اونم رفته که بسازه!

زود رس!

دل و دماغ ندارید،

یا اینترنت؟

کلا خیلی سرسنگین و وزین شده اید.

نمیرید ییهو!

مراقب خودتون باشید، آدمیزاد زود پیر می شه!

خیلی زود!

دیروزها بود فکر کنم، یک چهره دیدم، سبیل داشت.

بعد فکرم رفت سمت اینکه، چرا سبیل نشونه مرد بودن بود؟!

چرا مردها، سبیل می ذاشتند؟

این که خیلی چیز مسخره ای هست! یک کپّه مو، انگار بگی قراره هوای آلوده را قبل از ورود به سوراخ دماغ، فیلتر کنه یکمی!

می دونید، توجهم رفت سمت انحنا! تو اموجی ها هم همینه، کسی که خوشحال است، قوسهایی رو به بالا داره، برعکس، اونی که ناراحت است، عصبانی است، همه قوسهای صورتش وارونه است!! لبخند، قوس به بالاست، ارسال کننده پیام لطافت، مهربانی، دوستی...

منتهی مرد، بعنوان یک جانوری که باید زمخت می بود، خشن می بود، قدرت و قهر می داشت، باید به دور می بود از این قوسها و بخاطر همین هم سبیل، چون یک قوس منفی به صورت می داد، مررررررررررررررد بودن را بیشتر تداعی می کرد!

نه بخاطر خودش، بیشتر بخاطر پایه هاش که از طرفین دهن میومد پایین و اون قوس را کامل می کرد. والّا سبیلهایی که هیتلری بود، فقط زیر دو تا لول دماغ، یا سبیلیهایی که تاب داده می شد به سمت بالا، مثل سبیل بهنام بانی، بیشتر پیامهایی که ارسال می کنه، ابنه ای بودن است به نظرم تا مرد بودن!!

سبیل...

ریده مان ها و باگ های رررررررررررررررریز و بی اهمیبت در خلقت...

اونقدر خطاها و باگ های خلقت زیاد است که پرداختن به قوس سبیل واقعا دل خوش می خواد،

اما،

بهرحال، اینم هست.

گشنه ام شده. این پرفسور پیر باز نشسته اومد در زد دعوت کرد به قهوه. رفتم، دو ساعتی از چین و تبّت و عمّان و باقی کشورهایی که رفته بود حرف زد. آدم پیر که می شه، قابل ترحم می شه، باید رحم کرد!

دیشب یک سوپ مفصل پختم، مرغشو هم آوردم ناهار. برم بخورم که امروز تا الانش به گا رفت!! عصر ولی قالب گیری و ساخت داریم، اگه این ... خانوم بیاد سر قرارش!

این آهنگ ننه کوسه را شنیدید؟

عمّه کوسّه،

ننه کوسّه...

طفلک تتلو را ده سال زندان کردند.

خبرنگارها را هم به جرم انجام درست کار، هر کدوم شش سال!

طالبان بالاسرمون بود، بهتر نبود؟! حداقل سیستماتیک نبود تشکیلاتشون! یک خری یک گروهی داشت سلیقه ای می زدند تو سرمون، شاید کمتر درد می گرفت تا این مدل با تشکیلات!

باقر دزده دیروز رفته گفته لبنان را ما می سازیم!

حرومزاده برا ما بساز شده!

راستی شنیدید که این خرس الله یکی از گزینه های رهبری ما بوده؟ درسته نمی ذاشتنش منتهی، همینقدر هم سهل و ممتنع، یک گزینه بوده! هرچی باشه جبل عاملی تر بود از همه این نسناس های هم لباسش.

ميگه كه، يارو از شش سالگي، دلش ميخواسته اسراييل را نابود كنه!

از كي؟

شش سالگي!

خب خير نبينه بابا مامان اين ناهنجار! اگه اينو برده بود درمان كرده بود، اقلا برا خودش امروز زنده بود! كار نداريم چند نفر انسان شريف را كشت، كه ميتونست نكشه! خود گوسفندش اقلا زنده بود الان!!!

شش سالگي! يعني حتي خدا تا هشت سال ديگه اينو آدم حساب نميكنه كه حتي دين انتخاب كنه بعد اين لجن، خط مشي برا زيست نكبت خودش تعيين ميكنه، محو اسراييل!!!

ريدي!

شنیدید باقر دزده رفته لبنان؟!

اصلا نمی خوام درباره هیچی اش حرفی بزنم، فقط این لقب، اونقدر به این آدم نشست، از تکرارش لذت می برم!

باقر دزده!

گویا در کودکی به این عنوان شناخته می شده اما اگر اونو هم نشنیده بذاریم، آنچه در بزرگسالی اش کرد و شاهد بودیم، این لقب را بسیار برازنده اش می کنه!

باقر دزده!

شاه خدا بیامرز خلبان واقعی هواپیمای جنگی بود، اون به سرش اومد، این تاپاله که تو حالت آتوپایلوت عکس یادگاری با طیاره می اندازه عاقبتش مشخصه. فقط زمان می بره، و البته هزینه!

این حرامزاده ها این گه خوری ها را به نیابت از کی می کنند؟ ما، با احدی سر جنگ نداریم حرامزاده ها!داشته باشیم هم با کسی که حتی مرز مشترکی باهاش نداریم، جنگی نداریم! زن و بچه هاتونو بردارید برید تو عمممممممممق استراتژیکتون، ازش دفاع کنید! به دستش هم که آوردید قول می دیم ما نیایم! تمامش مال خودتون!

گفتم پریشب داشتم فکر می کردم به یک نفر بگم فردا صبح یک خبری از من بگیره، اگه مرده بودم یک فکری بکنه ها،

به یکی خبر بده مثلا،

بعد دیدم دیگه برا مرده من چه فرق می کنه بلافاصله کشف جسد بشم یا دو روز بعد، بیخیال شدم،

منتهی، آدمهایی که از ذهنم گذشت، تقریبا تمامشون به درد نمی خوردند.

بعد، اونهایی که فکر کردم ممکنه به این کار بیان، از قضا الان بعد از چند روز حتی حالمو هم نپرسیده اند!

یعنی اینقدر خلاصه برهوت است اطراف ما!

به تخمم البت.

پنج عصر شده. خیر و شر می کنم پاشم برم خونه، بعد می گم خونه مگه چه خبره؟ بشین کارتو بکن بشر، بلکه تمام بشه بری. اینکه وقتی بازدید کننده میاد به تو می گن اسباب آزمایشاتت را بیار بچین سر صف، معنی اش اینه که از تو ویترینی تر ندارند. خب این خوبه، ولی، نون و آب می شه برا من؟!

بازدید

اومده بودند برای ارزیابی کیفیت دانشگاه، که بر اساس این کیفیت بعدها قرار است بودجه بهشون بدن.

استاد بزرگ ما رید!

الان هم اومده برای تخلیه خودش می گه بقیه بد برنامه ریزی کردند!

آدمیزاد همیشه همینه! همیشه باید بگه من خوبم بقیه بد! اگه من بد بودم چون بقیه بد کار کردند!

رفتارش شبیه شریکم بود که شنبه، ازش سوال می پرسیدند هو، می گفت کو!

بابا، به سوال جواب بدید!

اصلا اومده بودم اینو بگم.

یکی از سوالاتی که طرف پرسید این بود که شماها آخرهفته ها یا تعطیلات ها به آزمایشگاه هاتون دسترسی دارید؟

در نگاه اول به نظر میومد که باید بگیم بعععععععععععله! ما خیلی خوبیم! منتهی خیلی زود مشخص شد که باید بگیم نه!

دلیلش ایمنی بود! یعنی یارو انتظار داشت وقتی خلوت هست کسی تو آزمایشگاه نیست که اگه اتفاقی برای شما افتاد به دادتون برسه، بهتره که شما هم تو آزمایشگاه نباشید!

می پرسید اگه اتفاقی بیفته، مشخصه که مسوولش کیه؟ خودتون؟ استادتون؟ تکنسین؟ نگهبان؟ بالاخره کی باید جوابگو باشه؟

ما عین بز به هم نگاه کردیم! چون واقعا معلوم نیست که مسوول جون ما کیه!

اینها نشون می ده یک استانداردهایی هست، یک تجربه هایی را بقیه کرده اند و پشت ماجرا یک حکمتهایی هست، که با همین تبادل ها، ممکنه آدم بیاموزه ازشون.

سگ تو کوچه نبود که من اومدم مدرسه!

هفت و نیم پشت میزمم!

قبل از من، یکی اساتید اما رسیده بود اتاقش. تا چندماه قبل نماینده مجلس بود. الان عین بچه آدم برگشته سر کاری که داشت. سر شغل قبلی اش. و چقدر هم آدم خوبی است خدایی.

دیشب که با کلی هراس از مرگ خوابیدم،

قبلش، کلا قبل اینکه دردی حس کنم،

یک عطری زده بودم به خودم که تا خود صبح، بوی خیلی خاصی می داد، و من مدام یادم می افتاد که یکجایی خوندم یک بیماری ای باعث می شده که فلان ترکیب توی پوست یا شایدم عرق طرف تولید بشه، یا دیگه تولید نشه، و لذا بوی تنش عوض بشه.

یک جور خاصی که خیلی هم برای همه قابل تشخیص نبوده منتهی یک خانومی این بو را توی شوهرش تونسته بود استشمام کنه و بعدها که بیماری شوهرش رو می شه و به مطب دکترها مراجعه می کنند این بو را توی بعضی دیگه ها هم تشخیص می ده و خلاصه تهش به محققین ثابت شده بوده که کسی که اون بیماری خاص براش شروع می شه اون بوی خاص را هم می گیره.

من تا دم صبح داشتم فکر می کردم یعنی ممکنه سکته قلبی هم، بو بده؟!

فکر کنم عطری که می گم این بود، مطمئن نیستم چون بعد که زدم انداختمش تو کشو روی چندتای دیگه:

LOEWE

SOLO

ELLA

Elixir

همه اینها روی شیشه اش نوشته شده و فکر کنم اسمش اون اولی باشه که بزرگتر از بقیه هست. بوی عطر، بوی بدن زن است، فکر می کنم مال دوره ای که تخمک گذاری می کنه و نه مال کل وقتها. یک بوی تیزی است نسبتا، از اینجا می گم ممکنه مربوط به اون دوره باشه که عین میخ تو شامه نر جماعت فرو می ره. شایدم بوی مربوط به دوره پریود باشه منتهی، به نظرم اگه انسان را هم یکم شبیه سایر حیوانات در نظر بگیریم که باید جذب شدنهایی رخ بده تا بقای نسلش تضمین بشه، به نظرم می رسه این بود باید مربوط به دوره باروری خانوم باشه، نه بعد یا قبلش.

بفرما، زدم چت جی پی تی، می گه عطر زنانه فرانسوی است با بوی گرم شبیه بوی بدن انسان!

دماغم و حسّم خوب کار می کنه!

ضمنا اینم بگم که شبها عطر زنونه می زنم، درسته که زن نیست کنارم منتهی، بوی خوشش را که می تونم بخرم! یا به بالشم می زنم، یا به لباسم. روزها هم بوهای گند مردونه را می دم!! عطرم تو اداره داره تمام می شه نسبتا. بوی چوب بود که خریدم. چوب پوسیده، یا چرم! بوی کثافت در هر حالت! کثافت مرد! کار! زمخت بودن!

از اونجایی که درد دیشبی می تونه ناشی از معده بوده باشه، تصمیم گرفتم یکم در غذا خوردن، مراعات کنم!

مثلا قراره تا گشنه ام نشده، چیزی نخورم!

سخته خدایی.

تنها تفریح من تو این زیست درویشی، خوردن بود! الان ساعت یک و نیم ظهر شده یک دیگ ماکارونی پشت سرم از دیروز مونده ولی منتظرم اول گشنه ام بشه بعد بخورم! سخته خدایی.

هه هه، بالاخره دارم یاد می گیریم!

سه ماه قبل کمبریج بودیم، الان داشتم نمودارهای اون زمان را می کشیدم، یک داده ای توی یادداشتهام نبود. تو کاغذی ها. گشتم می بینم همون موقع هر شب یک فایل هم آماده می کردم توش می نوشتم چه کردم، تو اون هم نبود. الان، یادم اومد که یک فایل دیگه هم تهیه می کردم هر روز که توی اون هم جزییات از جنس دیگری یادداشت می شد. رفتم باز کردم می بینم که بعله! دقیق! همه چیز ثبت شده است! عین کارنامه اعمال مومن و مومنه، نزد خدای قاهری که میلیاردهای ستاره و سیاره و کهکشانش را رها کرده، نشسته دم سوراخ مومن و مومنه، ببینه کی باد در می کنه ،وضوشو باطل کنه و نمازشو قبول نکنه!

خدایی، کسخلید شماها، یا خدای شما همینقدر حقیر و پست است آیا؟

یک چیزی می خوندم به اسم درد فانتوم،

فکر کنم!

می گفت دردی واقعی است از چیزی که وجود خارجی نداره!

مثلا دستی درد می کنه که کنده شده! انگشتی که جاش خالیه، و از این قبیل.

تجربه اش نکرده ام اما فکر می کنم باور پذیر و محسوس باشه برام.

دیشب حوالی یک و نیم شب بود، داشتم خمیر درست می کردم برای فردا، یک لحظه سمت چپ قفسه سینه ام درد گرفت. جایی درست زیر حجم پستونم، ولی نمی تونم دقیقا جاشو مشخص آدرس بدم. اون داخل بود. تیرکشیدن و سوزش نبود، یک جوری درد بود. نه عرق کردن داشت نه کشیده شدن درد تو کتف و دست و کمر و پا، منتهی،

درد بود، و از جای بدی بود...

دیگه خودمو جمع و جور کردم یکم، قفل در اتاقو باز کردم،

یکم حجابمو رعایت کردم،

پنجره را باز کردم که نفس بکشم،

خمیر را هم گذاشتم کناری و دراز کشیدم در حالی که یواش یواش رو قفسه سینه ام می کوبیدم و مالشش می دادم و سعی می کردم نفس عمیق بکشم. اما نمی شد بکشم دردم می گرفت!

همونطور خوابیده گوشی ها را یک نگاهی کردم و فلّه ای حذف کرده هرچی توی جاهای مختلفشون داشتم،

بعد، حس کردم سردم می شه، خواستم پاشم لباس بیشتری بپوشم، دردم میومد!

بهرحال بلند شدم پوشیدم، باز خوابیدم، و یک زمانی بین کار بیدار شدم که حس می کردم دست چپم، انگشتها و کف دست، یکجوری کرخ شده است. گاهی که چیزی زیر کتف یا دستم باشه عین خواب رفتگی پیش میاد، زیر کتفمو دست کشیدم که چیزی نباشه، باز نفس عمیق، با مالش دست، خوابم برد...

صبح، درد خاصی نداشتم، اما، ترس دارم!

خیلی فکر کردم که چه کار کنم، به کی بگم که فردا یک خبری از من بگیره و زنده مرده بودنم را اطلاع بده منتهی،

به کی اطلاع بده؟

اگه مرده باشم، حالا دو روز زودتر یا دیرتر، چه فرقی می کنه؟

راستی ماها اگه اینجا بمیریم چکارمون می کنند؟! کی می کنه؟ چطور به کی خبر می دن؟ هزینه هاشو کی می ده؟!

نمردم.

سمت چپ قفسه سينه ام درد ميكنه،

و ول نميكنه!

ممكنه زمانش رسيده باشه،

ممكنه هم هيچ ربطي به قلب نداشته باشه.

ممكنه كه به همين زودي، دير شده باشه!

بد غذا ميخورم؛ زياد! شايد بايد مراعات كنم،

شايدم بايد از اهل آبادي بخوام ديگه بهم زنگ نزنند! عصر با اخوي و بعد با مامانم حرف زدم و اين ارتباط ها، منو اذيت ميكنه! اخوي ميخواد روي فلان زمين ميراثي را سقف بزنه، اجاره بده، و من كلا با مال ازث، كهير ميزنم! حالم بد ميشه! گفته بودم به من نگو، ولي خب كمك لازم داره؛ شيب سقف چقدر باشه، مصالحش چي باشه، ...

مامانم كه زنگ زده بود خواب بودم،

بعد من زدم برنداشت،

حدود چهارساعت گذشت فكر كردم ديگه خوابيده و زنگم نميزنه رفتم حموم،

زنگ زده!

اومدم بيرون من زنگش زدم!

تمامش استرس است!

تمااااام چهار ساعت، انتظار بوده و هي شماره گرفتن و بر نداشتن! گويا زنگ نميخورده.

بعد اينهمه،

چكار باهام داره؟ هيچ! 😔

گوشي هامو يكم حذف كردم اگه دست كسي افتاد زشت نباشه، كسي پيام نده عجالتا تا ببينم چي ميشه.