از ٢٠٠، فقط ١١٠ گرفتم!
فجيع!!
ولي پاس شد! بييييرون نميكنه منو!!
تو ميكنه😬
از ٢٠٠، فقط ١١٠ گرفتم!
فجيع!!
ولي پاس شد! بييييرون نميكنه منو!!
تو ميكنه😬
انگار خبر عروسي ام را پخش كرده اند از چپ و راست پيام تبريك ميدن كه بااااالاخره بعد اينهمه سااااال قراره پروپوزال بدم🙁
كاش راه حلي هم پيدا كرده بودم!!
امشب امتحان زبان داريم! و من بي سواااااادم شديد!
یک کس مغزی آیدی تلگرام گذاشته برای من.
ناشناس.
بعد هی می پرسه چرا نیومدی.
بعد عصبانی شده نوشته که به جهنم!
بعد فکر کرده شاید آیدی اشتباه گذاشته.
و اشتباه گذاشته بود یعنی این که الان گذاشته با اونی که دیروز گذاشته متفاوت است!
می دونید چرا؟ چون مفتی است! ساخت ایمیل و آیدی چون مفتی است، می سازیم!! بعد اینقدر می سازیم که خودمون یادمون می ره چه گهی خوردیم!
دیروز داشت می گفت سه و نیم برابر کل جمعیت ایران، سیمکارت تو جامعه هست!!
چرا؟
چون مفتی است! یا بخاطر اینکه زندگی منافقانه ای داریم!! با یکی اش گه خوری می کنیم با یکی اش با خانواده ایم یکی برای کسب و کارمون است و قس علی هذا.
اینجوری می شه که شش میلیون الاغ ثبت نام می کنند که برن غزّه!! چون می دونند اگه بحث خربگیری بشه و بخوان ببرنشون، نمی تونند!! چون شل و ول است این ماجرای تملک سیمکارت.
یادمه یک آقایی می گفت از فلان دادگاه مشهد برای مادر بزرگ ما احضاریه اومد! استان به استان رفته ایم نگو یک سیم کارتی که با شناسنامه این بنده خدا خریده شده بوده به اسب شاه که همه می شناسیمش گفته یابو!! می خوام بگم همچین که اطلاعاتمون ولو هست، از این چوبها هم تو کونمون می ره، گاهی!
اما شما،
رفیق!
تو که تخم نمی کنی اسم خودتو حتی بنویسی، لازم نیست تو تلگرام با من ارتباط برقرار کنی. چون اونجا اولین چیزی که ازت می خوام معرفی درست و مستند خودت هست.
حدود دو هفته دیگه برام ارائه گذاشته اند. سه تا آدم جدید اضافه می شه که یکی اش را تاحالا ندیده ام. یکم زشت است راستش. بعد از پنج سال من تازه دارم می رم که پروپوزال بدم! تو اون پروپوزال هم نوشته ام مساله راه حل ندارد!
امروز رفتم سر راه چای خریدم. تا الان چهاربسته چای خریده ام، هی می خرم هی یادم میاد که فلانی هم هست فلانی هم هست و عملا دارم می رم که یک تجارت چای راه بندازم! خوشحال می شن، لابد! اگه بشه با دو قرون چای محبت یا احترام یکی را خرید، چه معامله به صرفه ای است!
نه؟ به باشگاه اعلام کردم که دو ماه نمیام. عملا فقط بیست روز نیستم اما دو ماه تعطیل کردم. حال نمی کنم با یارو. هفته قبل که رفتیم جشن، با اینکه حس میکردم یخم باز شده اما نرفتم وسط برقصم. فیلمها را هم که نگاه کردم دیدم خانوم زبان جوری فیلم گرفته که دقیقا من نیفتم تو کادر! خوشحالم که نیستم تو فیلم منتهی اینکه چرا اینجوری با من رفتار می شه، سوالی است که هنوز جوابی ندارم براش!! باهام معمولی برخورد نمی شه. انگاربگی خیلی جدی ام. خیلی بی شوخی ام. خیلی مثبت ام. نمی دونم. هرچه هست، چیزی نیست که دوست داشته باشم.
باید جمع و جور کنم برم باشگاه. وقت تنگ است. پشت سرم دارم ماکارونی می پزم. آبکشش که کنم و سس را بهش بزنم و زیرش را خاموش کنم، انشاالله خودش با حرارت پسماند اجاق می پزه تا برگردم! دعا کنید براش!!
باری. دارم فادو گوش می کنم. برای زبان. موسیقی سنتی پرتغالی.
انگار قانون است که در همه سنتی ها، غم باشه و چس ناله و ادااصولهای نکبت نوازنده ها! اینها هم انگار کون نوازنده ها گذاشته باشند و بهشون گفته باشند اگه جیغ بزنید بیشتر می کنیم، دهنشو بسته اند و هی پیت میان به اصطلاح! می دونید یعنی چی پیت اومدن؟!
همون.
باری. خانوم ana moura |تقریبا داره زایمان می کنه با این سنتی خوندنش. ولی خب، لابد قشنگه!
sou do fado
como sei
vivo um poema cantado
de u fado que eu inventei
a falar não posso dar-me
mas ponho a alma a cantar
e as almas sabem escutar-me
chorai chorai poetas do meu país
troncos da mesma raíz
da vida que nos juntou
e se vocÊs não estivessem a meu lado
então não havia fado
nem fadistas como eu sou
esta voz
tão dolorida
é culpa de todos vós
Poetas da minha vida
é loucura ouço dizer
mas benditas esta loucura
de cantar e de sofrer
میام خدمتتون، بعدتر
دسترسی ام به حساب بانکی ام تو ایران قطع شد به کل. هم اینکه هیچ سایتی باز نمی شه از اینجا، و هم اینکه خط موبایلم از کار افتاد و دیگه پیامکی نمی گیرم که بشه کار بانکی را از راه دور انجام داد.
شریک، پیام داده که چکار کنیم پس؟ این مدلی بود که یک پولی بعنوان حقوق به حساب من می ریخت و من فوری به یک حساب دیگه که بهم می گفت همونو واریز می کردم. پولشویی! عملا آنچه عاید من می شد این بود که بیمه برام رد می شد با حداقل حقوق. خیلی خوشش بود. حالا دیگه ناچار می شه منو با یکی جایگزین کنه، هم براش بیمه رد کنه، هم بهش حقوق بده، هم مدام نگران باشه که طرف شرکتش را ازچنگش در نکنه! واقعا طمعکاری خوب نیست رفقا! به پرتغالی می گن:
quem quer tudo perde tudo
کسی که همه چیز را با هم بخواد، همه چیز را از دست میده!
(حال میکنید ها!! شعر و مثل های فارسی کم بود، کم کم به حول و قوه الهی، پرتغالی هم براتون بلغور می کنم. شما هم که اغلب بی سواد، چه می دونید راست گفتم یا اشتباه! فکر میکنید علامه دهر براتون سخن رانده است)
البته اینو هم اضافه کنم که من هم دارم طمع می کنم! از تو لیست این بابا در بیام هیچ عایدی ای برام نداره و همین سابقه بیمه را هم ازدست می دم منتهی، آدم برای یک لقمه نون اولا نباید نون بری کنه، بعدش نباید خودشو خوار کنه!! دو سال قبل بهش گفتم منو جایگزین کن، چون حس کردم داره ازم سو استفاده می کنه دیگه. باید بهم حقوق هم بده چون قانونا در تمام مسوولیت هاش شریکم.
به طرز عجیبی حسهای مختلفی در من بوجود آمده که البته غالب ترین آنها تنبلی است!
سه هفته دیگه، دفاع پروپوزال دارم. به هیچ وجه حالشو ندارم پاورپوینت درست کنم حال آنکه تجربه سمینار گذشته نشون می ده اگه زودتر آماده کنم و چند سری ارائه کنم برای خودم آنچه آخر کار به جلسه می رسه بسیار با طرح اولیه متفاوت خواهد بود! منتهی، خب چه کنم که نمی کشه کون مبارکم!
متنی که ارسال کردم را وقتی باز می کنم شگفت زده می شم خودم!! خداوکیلی خیلی فاخر شده است و گاهی اصلا متحیر می مونم که من اینو کی نوشتم! یادم می ره نوشته های خودم! باید همت کنم یکم هزینه کنم 140 صفحه را پرینت رنگی کنم و جلد کنم از روش بخونم ببینم واقعا چه شکری خوردم. خودم یادم نمیاد!
داشتم فکر می کردم حداقل 60 صفحه اولش ارزش کتاب شدن را داره. باید از استادم بپرسم ببینم هزینه های چاپ یک کتاب چقدر و چطور است. درسته کسی دیگه نه می خره نه می خونه ولی، می تونه یادگار خوبی باشه، فقط برای دل خودم، لااقل!
آقا یک دوستی، دختر، ارتباطش با من قطع شده. چون خط و گوشی من از بین رفت و خیلی ارتباطها قطع شد ناخودآگاه. امروز خواهرم پیام داده که فلانی دنبالت می گرده بهش پیام بده.
شاخم در اومد! آدم اینهمه پی گیر؟
الان این به نظر شما مثبت است یا منفی؟!
حس می کنم تا حد طاقتم،
تحمل کرده ام و،
دلم می خواد برم ایران سر بزنم...
هیچی آرومم نمی کنه انگار...
همین صبحی یک کلیپ می دیدم که یک آینه قدی گذاشته بودند تو جنگل. خرس سیاه وقتی خودشو تو آینه دید ییهو وحشت کرد و شروع کرد بپر بپر کردن و گلاویز شدن با آینه و نهایت آینه را از درخت کند و چپه کرد تا آروم گرفت.
تو اتاق راه می رفتم، یک لحظه از جلوی دستشویی که رد شدم تصویر خودمو تو آینه دیدم، عین خرسه،تعجب کردم یک لحظه!!
یک شال مفصل بستم به شکم و کمرم، برای گرم موندم قلوه هام. خیلی دوست دارم گرمای یک جفت دست نرم را روی کلیه هام حس کنم منتهی اینو هم به گور خواهم بردن. نوشته بود که شانه عاج ار نبود بهر ریش، شانه توان کرد به انگشت خویش! منم حالا که نه کف دست داغ هست نه کف پای گرم، شال بسته ام.
باری. بعد زیر این شال یک لباس سفید آستین دار داشتم.
چون می خواستم برم تو تراس و دلم نمی خواست اون شال پیدا باشه یک تی شرت سفید روی همه اینها پوشیدم.
تو آینه، یک لحظه می بینم یکی نیم آستیم را روی تمام آستین پوشیده، شاخم در میاد!
راست می گفتند دو تا اسب را کنار هم ببندی یک مدت، اگه هم رنگ نشن، هم بو می شن! این مدل لباس پوشیدن که امروز اتفاقی برا من رخ داد را به وفور می شه تو کوی و برزن دید. هفته قبل بود فکر کنم باشگاه که تمام شد شلوار جینم را گذاشتم تو کوله و کاپشن زمستونه را پوشیدم. تصور کن یک چوب بستنی که شلوارک پاشه، با کاپشن زمستونه! راه افتادم تو خیابون سمت خونه. بعد فکر می کردم که چقدر شبیه همینها شده ام! زیاد پیش میاد که پسرها را این شکلی ببینم و درست هم هست چون بارون که بیاد اگه پای شما لخت باشه سه سوته خشک می شه یا می تونی خشکش کنی اما امان از وقتی شلوار پات باشه که تا رماتیسم نگیری خشک نمی شه! دخترها هم همین مدلی اند بسیار. کاپشن مفصل روی تاپ! چه بسا روی سوتین!! یکم که گرمش بشه زیپشو باز کنه از نافش به پایین، و از خط سینه هاش به بالا همه لخته در معرض اکسیژن!
باری. پشت سرم پیاز و مرغ پخته شده تو ماهیتابه است که بعدها ناهار بشه. پلو مرغ انشاالله. امرو زنرفتم شنبه بازار. خریدی نداشتم دیگه راه هم دور است خیلی. اگه همت کنم بعدها برم ببینم این فروشگاهی که ته خیابون هست و چای شیک می فروخت، قیمت چای را چقدر زده است. یادمه گرون بود. اگه متعادل باشه بسته های کوچیکتری داشت و بهتره برای سوغات بردن. فضای زیادی ندارم.
من نمی دونستم دوستان مطالعات اسلامی عمیقی دارند بعضا!
اومده به من میگه که شما باید پیغمبر می شدید. میگم چطور؟
ارجاع می ده به ارادت بسیار من به بعضی مسائل...
یحتمل به ارشاد خلق
سعادت بشریت
والا هرکسی از ظن خود شد یار من.
آقا فلفل سیاه،
چرا باید تقاوت قیمت داشته باشه؟!
دونه فلفل درسته را می گم ها.
گردالی های مشکی.
همه یک رنگ یک سایز،
بعد یکی اش چهاربرابر اون یکی قیمت داره.
چرا؟!
به نظرتون اون که گرونتر است، مثلا تند تر است؟
سرم نمی شه. باید بخرم.
باید برم چهاربسته چای هم بخرم که ببرم سوغات. فکر کن رو میز من پونه هست، همین تابستونی گمونم، از ایران رسیده و با کلی واسطه رزق من هم شده است.
معوض،
فکر کردم خوبه که چایی ببرم.
ولی یارو نداشت!
امیدوارم بیاره بازم که از همون مارکی که خوششون اومده بتونم بخرم.
نمی دونم شماها چقدر حوصله می کنید که رجل سیاسی و رخدادها را دنبال کنید،
اگه نمی کنید، خوش به حالتون. حالا من یک خلاصه از یک سکانس را براتون می گم.
مدتی است که حاکمیت به گه خوری افتاده در خصوص جنایت حماس. بنا به ملاحظه های دیگه هم، قلاده یک عده ای مثل ظریف خون شور و روحانی حرامزاده را یککککم شل کرده که بهرحال اونها هم وق و قی بکنند و اگه کسی به اونها دل و گوشی سپرده بوده اون هم کنترل بشه منتهی، جالبه که افسارشونو خیلی هم رها نکرده است. امروز دیدم یک بخشنامه ای را که موسوی به زمان قدرتش در چهار دهه قبل صادر کرده رو کرده اند. طرف در خصوص لباسی که تن مردم هست دستور فرموده، علاوه بر فرم و مانتو و چادر و الخ، امر به استفاده از رنگهای اسلامی کرده اند! و در تشریح رنگهای اسلامی، امر به استفاده از سیاه و سرمه ای شده است. من چندی قبل که هنوز این بابا نمرده بود شنیده بودم که نقاش است! اهل هنر است. کسی که فهم نکرده باشه ولو که فیگورش هنرمند باشه هم همین است. یا از حسنی نکبت جریان تقاضا برای دار زدن مخالفان در نماز جمعه را مکرر می کنند یا نحوه اجباری کردن حجاب به دستان این پیرسگ! دقت دارید، تا یکماه قبل اینها مجاز به حرف زدن نبودند. الان تریبون دارند، با طنابی به گردن!
کی بشه یکی یکی اینها که خیانت کردند، بیش از این که چشیده اند، بچشند و مردم بتونند شادمانی کنند!
دور نیست به نظرم.
قدیم گاوهای ماده را می بردند خونه کسی که گاو نر داشت، یک کله قند هم به یارو می دادند، که گاوش با ماده گاو اینها جفت گیری کنه و بلکه خدا بخواد باردار بشه.
بعد خب گاو بود دیگه، نمی دید که، عقب می رفت جلو میومد سوار گرده ماده گاو می شد یکبار می شد بکنه تو جای درست، ده بارش هم یا مدخل را پیدا نمی کرد یا اشتباه می کرد تو کون طرف!
منتهی هرچی می شد دیگه اون کله قند، خرج شده بود!
یکبار، مش حسنی را می بینند که خیلی پکر و دلخور داره افسار گاوشو می کشه و می ره سمت خونه. ازش می پرسند مش حسن چی شده چرا دلخوری؟ می گه هیچی، ما گاومون یک کون بدهکار بود خودمون یک کله قند، رفتیم دادیم حالا برمیگردیم خونه!
طفلک، نگو از اون بارهایی بود که نیزه به جای درست ننشسته بود. حالا، من امروز رفتم دندونپزشکی.
یارو نگاه کرد بالا و پایین گفت لثه ات یکم رفته عقب که گاهی حس درد می کنی گاهی به سرد و گرم واکنش می ده و مشکل خاصی نداری.
منم خوشحال شدم راستش. منتهی وقتی می خواستم بیام بیرون هزینه کل جلسه را ازم گرفت نامرد! هشتاد یورو پیاده شدم، برای هیچ!
بی انصافی کرد خدایی. قبلا که در این حد و حتی بیشتر معاینه کرده بود سی یورو می گرفت نامرد نمی دونم چرا اینجوری کرد باهام. ولی بهرحال در ترش و شیرین اینکه دندونم مشکلی نداشت و اینکه به قول مش حسن کون جیبمو گاییده بود اینبار، برگشتم منزل...
دندونم چيزي اش نبود،
واي ٨٠ يورو پول جلسه را ازم گرفت!
ده دقيقه فقط نگاه كرد!
فقط!
تا برگشتم اين پايولا يادداشت انداخته كه اينهمه گياه نبايد تو اتاقت باشه. دلخور شدم، ادم بي خانمان اينجور برا يك شاخه علف، بايد امر و نهي بشنوه! از يك خدمه! مطلقا هم كم و زيادي برا اون نداشت.
گلدونها را گذاشتم تو تراس كه عنتر خانوم نفسش تنگي نكنه! تازه داشتم فكر ميكردم خوبه برا كريسمس، يك كادويي براش بخرم. ديگه لازم نداره.
هی می بینم اینو من قبلا جایی خونده ام ها
نگو کتاب کاغذی اش را خونده ام الان تو نت همونو پیدا کرده ام هی می رم جلو هی می گم خدایا اینو من خونده ام اما کجا و کی...
خر شده ایم رفته کلا.
یک ایمیل زدم به خانوم چی. گفتم تو یکماه آینده این بساط را جمع کن من می خوام برم.
یک ایمیل دیگه هم براش آماده کردم راستش. یحتمل امشب براش می فرستم. این تیر خلاص است بهش، اگه بفهمه. با این ایمیل بهش می گم که کلا، می خوام ول کنم برم!
فقط تعلل کردم که بیشتر فکر کنم. نمی خوام خرابکاری بشه. هرچند کلا جامعه علمی هم خیلی بسیط نیست و خیلی زود خبرهاشون به گوش هم می رسه...
نمی خوام هم اخبار منو از کسی دیگه بشنوه!
یارو اومده نامه را داده به پائولا
خانوم مدیر، پائولا خانوم هم گذاشته تو برنامه کاری فرداش، که از پله ها بیاره بالا بذاره تو اتاق من!
اینقدر ما کارمون درسته ها!
می گفت نوکر ما نوکری داشت!
رفتم ایمیلمو نگاه می کنم می بینم نوشته بسته شما تحویل داده شد! نیم ساعت قبلتر!
پاشدم رفتم خودم ازش گرفتم.
این سری هم تشخیصشون این بوده که مشکلی ندارم و می تونم بطور محدود برم تو کشورشون یک دوری بزنم برگردم! اجازه کار ندارم، و از این قبیل محدودیت ها.
منتظر مامور اداره پست هستم. تو اتاقم، گوش به زنگ!
نمی یاد نامرد تااااااا شب که داره می ره خونه شون سر راه نامه منو هم میاره!
عدل همون موقع هم من یا حمومم یا توالت، نیستم که ازش بگیرم!
میگن قیامت زمانی است که همه اسرار هویدا می شه.
یوم تبلی السرائر!
انگاری ما خودمون وسط قیامتیم الانه!
دیدم به نقل از یک شبکه تلویزیونی لبنانی، از زن حج کتلتشون رونمایی کرده اند. زن لبنانی! یعنی یا کاترین شکدم میاد ایران می خوابه زیرشون، یا اینها می رفتن لبنان، برا تخلیه! بعد رضا شاه چه شرفی داشت که وقتی می ره ترکیه و شب یک دختر می فرستند تو اتاقش تو هتل، طرف را از اتاق بیرون می کنه. می گن چرا؟ می گه پس فردایی که شماها اومدید ایران من نمی تونم با ناموس ایرانی ازتون پذیرایی کنم!
شرف را قی کرده اند!
همینه که وضع مردمان اون زمان اون می شه و این زمان این!
سرکردگان حرام زاده و اجنوی! یا خیانت پیشگان بی مقدار.
پارسال یک نفر از خودی هاشون را تیرباران ساچمه ای کرده اند، انداختن گردن مردم. هنوز که هنوز است ضارب را نگرفته اند! تصور کن، مردم ساچمه و تفنگ ساچمه ای ازکجاشون باید می آورده اند؟ اگه داشتند سرنوشت ماجرا این می شد که الان شده است؟
بی شرفی، ظاهرا عمق و انتها نداره...
می تونه نداشته باشه.
خاک تو سسسسرم!!
:))
خانوم منشی دندون پزشکی بهم زنگ زد، پرتغالی باهم گفتمان کردیم! اقرار می کنم که من نفهمیدم اون چی گفت اما اون فهمید من چی گفتم.
خخخخخخ
بالاخره داره جواب می ده!
از جمله برنامه های دیشب یک قرعه کشی بود. یک مادر و دختر تو کلاس هستند که گویا سالن آرایشگری دارند و یک قرعه کشی کردند به چهارنفر خدمات کوتاه کردن مو و نمی دونم برداشت ابرو مجانی جایزه دادند. خوشبختانه اسم من در نیومد ولی، این که برای افزودن هیجان به یک جشن، حضرات این کار را پیشنهاد و انجام دادند، جالب بود.
درست عین همه موارد دیگری که پول، آدمها را جذب می کنه،
دیشب یک لحظه سر حساب شدم دیدم ایمانه را عین نگین در میان گرفته اند، بانوان مکرّمه!
تا وقتی نیومده بود همه پراکنده بودند و دور میزها می رفتند به شکمشو برسند. بعد که ایمانه اومد و غذاهاشو گذاشت و رفت یک صندلی ای پیدا کرد نشست، هر سمتش همیشه و تا ته مهمونی اقلا دو تا زن نشسته بودند و باهاش عکس می گرفتند. این تجمع کلنی وار در هیچ بخشی دیگه از جشن، و با هیچ شخص دیگری رخ نداد و نمی داد. متاسفانه تو سفری که به ایران داشته علاوه بر دماغش، اندامشو هم داده بادکنکی کرده اند و احتمالا بخاطر همین، از رقصیدن ابا داره. خیلی فجیع قنبلهاش بزرگتر از بدنش شده اند تنگ و ترش هم که می پوشه دیگه فاجعه. تا وقتی من بودم نرفت وسط که برقصه ولی در تمام وقت، از طرفین و حتی پشت سر، دوره اش کرده بودند و بهش نزدیک بودند همه...
فقط پول نیست البته. موثر هست ها، ولی مردم حس و حال طرف را هم درک می کنند و جذب می شن.
از تفاوتهای دختر و پسر، یکی هم میزان فهمشون است!
یک پسره پشت یک میز نشسته بود که پایه اش لق می زد و مدام صدا می داد. خوشبختانه پا شد رفت. درتردید بودم که برم یک کاغذی بذارم زیرپایه یا نه، که یک دختره اومد نشست و همون اول فهمید ماجرا چیه خودش یک کاغذ تا کرد گذاشت صدای میز را خفه کرد و بعد شروع کرد.
پسره، اصلا نمی فهمید!
من بی دلیل نیست که عاشق دخترکهام
:))
خداااا شاهده!
تفاوت دیگه ای که هست اینه که دختره بعد از یک کنترل کوتاه موبایلش رفت سر درسش و کاغذهاش و لپ تابش و ببطری آبش،
اما این پسره خااااک بر سر از یک ساعت قبل که اومده همچنان تو موبایلشه! البته لپ تابش هم جلوش روشنه.
بدون آب!
اینجا دختر پسرها دست تو دست هم میان کتابخونه گاهی. بعد دنبال میزی با دو جای خالی می گردند. بعد اول و وسط و آخر کار هم از همدیگه لب می گیرند. این باعث می شه به شیوه القایی، هر آنچه هرکدومشون یاد گرفته به اون یکی هم منتقل بشه!
خداااا شاهده!
چنان شادمانی و شور و شعف تو صورت و چشمای هر دو نفرشون هویداست که آدم، حسادتش می شه!
بعد این وسط من بعنوان یک مشاهده گر صرفا، نمی دونم چرا یادم می افته به همکارهام تو ایران که دنبال خرید نیسان و سکه و نمی دونم زمین و گرفتن وام و این کارها بودند!
ما، کلاااااااا، عوضی راه را رفته ایم!
ما را عوضی برده اند.
فکر کنم گزارش گرهای صدا و سیمان! هم اندازه من تولید محتوی نمی کنند، هرچند محتوای با ارزشی نباشه منتهی بد هم نیست، شاید یکم فضا را با شما به اشتراک بذاره.
تو کتابخونه که نشسته آدم، حس خوبی می کنه. از این باب که انگار خونه خود آدمه! الانه یک دختره اومد، از این باب می گم عین خونه که تو خونه ات هم خواهرت میاد می ره می بینی اش. اینم اومد نشست کت و کلاهشو که درکرد موهای کوتاهشو با کش فنری بست پس کله اش موبایلش و لپ تابشو باز کرد و بعد از چک کردن گوشی، رفت تو لپ تابش، تا چه دشت کنه در این بحر...
هندی ها دیشب یک اصطلاح بهم یاد دادند، یک اصطلاح به قول خودشون زشت! می گن به طرف می گیم شوتی! بعد ازچندبار تمرین دیدم بابا این که اصلا اصطلاح خودمونه که! این ماییم که به طرف می گیم شوووووت! هندی خر کیه!
یارو چه عطشی هم داشت یک اصطلاح زشت فارسی من بهش یاد بدم، که راستش من اصلا بلد نبودم!
دیشب برای اولین بار، بعد از کمر درد، تجربه تیرکشیدن کف پام را هم تجربه کردم.
پای راستم درد لحظه ای و خیلی بدی را چندین بار کشید.
همیشه فکر می کردم می تونم بر درد صبور باشم و ندیده بگیرمش و به کارم برسم منتهی این دو سه تا چشمه که دیشب دیدم نشونم داد که من از عرزشی های تاپاله که فقط زر می زنند و لات کوچه خلوتند هم کمترم در تحمل درد. یکم درباره اش خوندم. ظاهرا بحث سیاتیک است. باید امروز که مامور پست اومد و رفت، پاشم برم دنبال نسخه ها و تعیین وقت برای عکس گرفتن. بهرحال درد، پیش اعلام یک اتفاق بد است.
یکی رفقا که چندی قبل بیکار شده بود و تاااااااازه پرونده بیمه بیکاری اش داشت به جریان می افتاد درست قبل از اولین پرداخت، یک جایی کار پیدا کرد! همیشه همینقدر بی موقع است همه چیز انگار!! البته خوشحال شدم براش بهرحال کار، تنها عایدی اش پول نیست، روحیه و امید شاید بالاتر از حقوقش باشه. با ارزش تر است انگار...
اومده ام کتابخونه. نوشته بود صندلی استاندارد باید استفاده کنید، لباس گل و گشاد، که فشار به عصبهاتون کمتر بیاد. یحتمل به زودی همّت کنم و برم یک شلوار جین، یک شماره بزرگتر ازاینها که دارم هم بخرم که بهش کمتر فشار بیاد...
بذارید ولی بگم.
عصر سر راه رفتم فروشگاه و یک بسته چیپس برداشتم. طبق معمول هست که کار داری یک گرهی به کار می افته، یک خانومی تو صف صندوق جلوی من بود و با موبایلش پرداخت کرد و سیستم قطع شد و هنگ کرد و مدتها منتظر شدیم تا رفع گیر شد. منتهی زود بیرون رفته بودم و مشکلی پیش نیومد. به موقع رسیدم و رفتیم تو زیرزمین مدرسه که گویا سالن غذاخوری اون مدرسه بود، مجددا جمع شدیم. میزهایی را ردیف کرده بودند و برگهای خشکی از پای درختها روی میزها ریخته بودند جا به جا، که تزئین طبیعی و قشنگی کرده بود. هر کسی از راه می رسید هرچی قرار بود بیاره را می برد و روی میز می چید. کم کم زیاد شدیم البته نه خیلی یاد. تقریبا نصف افراد نبودند. معلوم نبود سر و ته جشن چیه. بلوط فروشها که نبودند. سیستم صوتی کار نمی کرد و کسی مدیریتی بر چیزی نداشت. ملت کم کم شروع کردند از خودشون پذیرایی کردن. سمبوسه هایی که یک زوج هندی پخته بود، عااااالی بودند. خیلی عالی. بعد از دو تا سمبوسه، یک چیزی دیگه باز هم از هند خوردم که اشک از چشمام جاری شد. یک توپ توخالی بود، طرف با انگشت سوراخش کرد، نصفشو با چیزی شبیه الویه پر کرد. بعد از بطری که کنار دستش بود تتمه را یک مایع شلی ریخت. من دیدم اگه گاز بزنم اون مایع می ریزه زمین. تمامشو گذاشتم دهنم. کوچکتر از یک تخم مرغ بود. همینکه توپ مزبور تو دهنم شکست، آب فلفل تمام منافذ و حفرات را پر کرد و از چشمام زد بیرون!! خیلی بد بود. بعد دیدم مهسا می گه خب نمی بینی مگه اینقدر فلفل سیاه ریخته توی آب که سیاه شده رنگش! من دیر دیدم!
جاتون خالی هرکسی یک چیزی یا خریده بود یا پخته بود. یک ساعتی که گذشت و همه تقریبا سیر شدند ایمانه هم با آشپزخونه اش اومد. یک عاااالمه بازم غذا آورده بود که خب، دیگه مشتری ای نداشت بین اونهمه آدم سیر. حتی کیک هاش هم طالب نداشت.
متوجه شدم که دیروز کادوهایی که براش خریده بودند چیزی حدود پنجاه یورو شده که قرار بود تقسیم کنیم. معلممون یک دسته گل طبیعی خریده بود به 25 یورو. خدایی خیلی خرید احمقانه ای بود. یکی دیگه یک کاسه شمع با سه تا فتیله خریده بود اونم 25 یورو! اون هم همون اندازه احمقانه بود!! من یک لباس خریده بودم به 20 یورو که ممکنه خوشش نیاد ولی اقلا به درد می خوره می تونه بده یکی کادو. شمع و گل به چه کارش میومد. مهسا یک جفت گوشواره بی نهایت زشت، شاید سه چهار یورو خریده بود. یکی دیگه هم گوشواره داد یکی کارت تخفیف لوازم آرایشی. و یک مشتی چیزهای دیگه. کادوهای اینها را که دیدم به خودم امیدوار شدم راستش. دیشب با خودم فکر می کردم چه کار احمقانه ای کردم بهتر بود چیزی ارزونتر و عمومی تر مثل کیف پول یاشال گردن می خریدم هم نصف قیمت می افتاد برام هم بیشتر عمومی بود منتهی، کادوهای اینها را که دیدم، به خودم احسنت گفتم! هرچند، بار اولم بود کادو می خر یدم و باید اقرار کنم انتخاب خوب و بهینه ای نبود. درس بشه برام.
ملت یکم اون وسط رقصیدند. بخصوص پسری که از نپال اومده بود. تولدش بود و با خدمه اونجا که قر تو کمرشون فراوون بود خیلی رقصید. به قول دانیال، جمع جمعی بود سیاه! چون می گفت یک عده آدم از کشورهایی فقیر و بی فرهنگ گریخته اند و دور هم جمع شده اند. راست می گفت. موقع برگشت وقتی از زیر یک ساختمانی که محل استراحت کارتن خوابها است رد می شدم دیدم جمع ما هم شبیه بود به آنچه که اینها بودند!! اونجا هم یک عده ای انگار غذا آورده بودند و لباس آورده بودند و حضرات کارتن خواب مشغول بودند دور هم...
فیلیپو از ایتالیا یک عالمه بشقاب، چیزهای مختلف آورده بود. به قول مهسا افتضاح!! افتضاح!! زوج آمریکایی هم یک شیرینی کره ای درست کرده بود که اونم به دهن نبرده، بردم انداختم...
اواخر ماجرا بالاخره یک گاری بلوط پزی با سه تا خدمه هم اومد که خب، ناامید شدند طفلک ها. کسی اشتهایی نداشت. مهسا خرید و یکی هم من چشیدم، مزه اش هیچ تفاوتی با وقتی که توی فر می پختم نداشت. مطلقا هیچ تفاوتی.
لغت زیر را تو فارسی شنیده اید شما هم
brasa
این پرتغالی است و اخگر معنی می شه.
ما تو آبادی به چیزی که حرارت داره می سوزونه ولی لزوما شعله هم نداره، مثلا آهنی که داغ است، می گفتیم براز می ده.
به کسی که تب داشت می گفتیم پیشونی اش براز می ده!
به ضمّ ب بخونید. مثل بز.
برازا، قطعا هم ریشه با اون لغت قدیمی ماست!
درست مشابه فرهنگ ما، قبل از حکومت جاعش، که مناسبت های مختلف و بهانه های مختلف برای دور همی و جشن و شادی داشت، اینجا هم دارند.
ما بجای کلاس فردا شب امشب هم می ریم مدرسه. جشن بلوط خوران است، به خرج خودمان البته.
قراره من چیپس هم بخرم سر راه ببرم. ایده ای ندارم که تو یک مدرسه حدود صد و پنجاه نفر قراره چه شکری بخوریم دور هم. ولی می رم.
اینو اگه کسی فهمید:
quem quer quentes e boas quentinhas
یک خط از یک ترانه است. ترانه ای که به دستفروش های مواد خوراکی می پردازه. به فقر و امید و الخ. تصور کنید تو فرهنگ ما کسی برای لبو فروش یا باقالی فروش آهنگ بخونه و اینها، این کار را کرده اند. ما هم کرده بودیم. درباره بانوی سرخ پوش میدان فلان تهران مثلا یادم هست. اینها و اینجا خیلی وقتها برنامه های تلویزیون به اقشار معمولی و پایین جامعه پرداخته است. با فیلمبرداری ها و داستان سازی های حقیقی ولی مثبت و قشنگ. مثلا دیشب کلی وقت داشتیم به زندگی کاری یک خانوم مسن که کنار خیابون کاستانیا می پخت و می فروخت گوش می دادیم. یک زن معمولی 52 ساله با سرمایه ای در حد یک کیسه کاستانیا، یا بلوط، دوتا اجاق، یک مشت قیف کاغذی... طرف کاستانیا را تو کوزه هایی می پخت که نشانی از قدمت و سنّت داشت. مشتری های معمولی ازش خرید می کردند. توریست ها هم باهاش عکس می انداختند. خیلی خیلی معمولی. آنچه در یک زندگی عادی می شه دید و پذیرفت که هست.
ما، کی می رسیم به زیست عادی و آدمیزادی؟
نوشته بود فعلا فقط پیران زکریای رازی به افتخار هم می گن به سلامتی! پیروان سایر حضرات مشغول کشتن همدیگه اند.
آنچه به نظر خیلی، و خیلی دست یافتنی و نزدیک می رسه، پایان این کابوس شوم است. واقعا از بین بردن حماسی که بی زحمت زیاد کمتر از چهل روز اثری از آثارش نمونده نیازی به دو تا ناوگان جنگی نداشت! به نظر اهداف بلند تری تو برنامه بوده است. حتی همین که پول آزاد می کنند به نظرم برای گول زدن است و دلخوش کردن. ضربه نهایی، حس می کنم، بیخ ملاج حضرات است هرچند بعدش را نمی تونم بخونم!
خدا برامون خوب بخواد.
برای همه.
ما به شدّت به وطن پرستی و به آموزش و علم نیاز داریم! بدون اینها، وضعیت افغانستان را خواهیم داشت! خیلی دلم می خواد تو این موجهایی که تولید می شه یک اتفاقی هم می افتاد که رگ غیرت جوانها بالا می زد به سمت علم، بخصوص به سمت پاسداشت زبان فارسی! به سمت خوندن کتابهای سعدی و سایر منابع فاخر فارسی. این اتفاق اگه رخ می داد، بیمه می شدیم!
بالاخره پاسپورتم را داده اند اداره پست که بیاره برام.
یک ماه و نیم طول کشید تا تصمیم بگیرند که من می تونم یک سر برم به خواهرم بزنم، یا عنصر نا مطلوب هستم و نمی تونم!!
حالا یحتمل فردا عصر می رسه دستم و مشخص می شه که تشخیصشون چی است.
جمعه ظهر نوبت دندونپزشکی دارم، دقیقا از چند روز قبل کلیه دردهای دندونم تمام شده و کاملا، و کاااااملا سالمم!
یعنی آدم که کونی باشه به اصطلاح، دندونش هم کونیه! خب یکی نیست بگه آخه توله سگ تو مگه نه اینکه بعد از اتمام یک چای خوردن تا مدتها داغتر از بقیه دهن من می موندی؟ تو مگه نه اینکه حین جویدن غذا ییهو اعلام ناراحتی می کردی که بطور ناخودآگاه من فکم باز می شد که به تو فشار نیاد؟ تو مگه موقع نخ دندون کشیدن از حال نمی رفتی التماس کنی که جون بابات بسه دیگه نکش دیگه نکش آبش اومد؟
الان، من دو ماه نوبت چکاپ را جلو کشیدم، هشتاد یورو هزینه احتمالی تقبل کرده ام، الان خوب شدی!
بعد از دو هفته باز شروع می کنی قر اومدن!
تهش هم ییهو می بینی که بعله فقط باید عصب کشی اش کنی!
خدا کنه این آقا پدرو بفهمه کدومه و پیشگیری کنه. کلی دستگاه پیشرفته دارند، خودش هم طبیب حاذقی است خدایی.
با خودم درگیرم. هی می خوام یک ایمیلی بنویسم به خانوم چی حمله کنم، هی می گم ولش کن بذار کلا بذارمش تو بی محلی بفهمه من قهر کرده ام.
منتهی، اون باسن فراخ اگه نفهمید چی؟ اگه فهمید به روی خودش نیاورد چی؟ نه برام داده جور کرده نه نرم افزار. هیچ! به تخمشم!
خطاب به خانوم آردی:
می بینم که دیگه پنج صبح بیدار نمی شی!
عیب نداره عزیزم، هر ساعتی بیدار شدی ولی،
یاد من بیفت،
با خودت، و به خودت بگو:
گه خوردم!
بعد لبخند بزن و، زندگی ات را بیاغاز!
دیشب تا می رفتم کلاس، سر راه از کنار مغازه های یک پاساژی رد می شدم. یک بخشی هست چند دهنه مغازه و سالن کنار هم هستند کار ماساژ انجام می دن.
از جلو یکی اش که رد شدم نگاهم افتاد تو،
یک خانومه،
یکی دیگه را همونجا پشت در، به شکم، دراز کرده بود رو زمین،
خودش نشسته بود بالا سر طرف،
با یک گوشکوب و یک چکش!
گوشکوب را می ذاشت پشت کتف طرف و با چکش چند ضربه می زد و جای گوشکوب چوبی را عوض می کرد!
اصلا معلوم نیست چه خرتوخری شده دنیا!! دقیقا چکار دارند می کنند اینها؟!
سه شنبه هفته بعد تست زبان داریم و وضعیت من اصلا و ابدا خوب نیست! حتی نمی دونم تست را قراره چطوری بگیره؟ اولش فکر می کردم قراره چیزی پخش بشه و ماها بتونیم به سوالات مرتبط جواب بدیم یا درباره اش خلاصه ای بنویسیم. دیشب حس کردم داره چیزی دیگه می گه. فهم نکردم راستش!