کم لطفی

چقدر من بدم میاد از این پسره که اومده صاف بیخ پوز من نشسته تو دانشکده!

امروز غلط کردیم حالشو پرسیدیم،

مجبور شدیم عکس اُ پی جی دندونهاشو ببینیم، همونجا تو پوشه زیر بغلش بود!

مجبور شدیم یک عالمه برگه را که بانک بهش داده بود و بیمه های مختلف از جمله بیمه دندانپزشکی را ماهانه 80 یورو می خواست بهش بفروشه، بررسی کنیم و قانعش کنیم که احمق! دارند سوارت می شن!

مجبور شدیم بشنویم که دوستاش، معروف به بچّه ها، این بیمه را می خرند دندونشونو درست می کنند و فوری کنسلش می کنند!!

مجبور شدیم بشنویم خبر مرگش زنشو فرانسه ثبت نام کرده است!!

(این فکر کنم بار سوم بود که به زور زنش را مطرح می کنه!)

و اینکه چهارشنبه با پرواز ارزون داره می ره ایران دو سه هفته بمونه کارهای بانکی اش را درست کنه دندونهاشو روکش کنه و بعد برگرده!

خبر مرگت برگردی! احمق! دندونی که پارسال روکش کرده تو ایران، امسال شکسته است! اما شعور که نباشه بازم امسال زین کرده که بره همونجا روکش کنه تازه با اینهه ادعا معتقد است دندونپزشکهای تجربی خوبند اونها کارشون حرف نداره!

خدایا، همنشین من باید از من بهتر می بود! یکی طلب من!

هان یادم رفت بگم! امروز بعد از ظهر با سر و صدا یک بسته و بعد یک پلاستیک را باز کرد، نمی دونم تنبون بود یا کت یا پیرهن، به تنش پرو کرد، باز کرد مجدد با همه اون صداها تپوند تو پلاستیکش! حتی یک نگاه برنگشتم نگاهش کنم که ببینم آخه چه گهی می خوری چرا نمی فهمی تو؟!

خیلی سال قبل، وقتی بچه فهیمه کوچیک بود، خانومش یک خوراکی هایی شبیه شیرینی یا کیک درست می کرد برای بچه.

من چون دستی به شکمم داشتم همیشه خیلی خوشم اومد و بعد فکر کردم که اگه می شد کلا ریل کار را عوض می کردیم و می زدیم به کار تولید اونجور محصولاتی، یک قراردادهایی هم با مدرسه ها و مهد ها می بستیم که هم چیز سالم بدیم دست ملت هم خوشمزه، اون موقع یک برد دو طرفه برای همه رخ می داد.

اینو مطرح کردم و قرار شد که خانومش بره دنبال پروانه بهداشت. یک ملکی هم داشتند تو خیابون مسجد سید که جون می داد برای کارگاه. فامیلهایی هم داشتند تو کار تولید کره، که اونم جون می داد برای تامین یکی از اصلی ترین مواد اولیه. من واقعا مصمم بودم که برم بایستم خودم پشت فر، خودم بپزم، تا راه بیفته کار.

مشکل کجا بود؟

کون خانوم گشاد بود انگار! یعنی این بچه مایه دار حاضر نبود پاشه بره تست بده یا نمی دونم دنبال کارهای اداری ماجرا بره و می خواست با تلفن، مجوز را بخره! اگه می خواست خب طبعا می شد ولی انگار نخواست و خلاصه نشد که بشه و ما همون کارمندی موندیم که بودیم. اونم البته با کون گشادش به خوشی عمرش را گذراند.

چرا یادم افتاد؟ چون تازگی ها شروع کرده ام راجع به ریل و حمل نقل ریلی مطالعه کنم. برای اینکه یک کاری را بتونم بگیرم، لازم است اینها را بدونم. هنوز که اوایل کار است می بینم که هی وای من کاش می شد واقعا پشت تنور باشم و ندونم خیلی چیزها را! اینکه چه همه خطرها پشت سر یک قطار هست و به چه راحتی ای ممکنه با سرعت خدا مایل بر ساعت به فنا بره آدم، زندگی را سخت می کنه واقعا! آدم هرچه ندونه راحت تره! لذت بیشتری می بره. خدا کون زن فهیمه را هم بیاره که نذاشت و کمک نکرد که ما فیلد دیگری را تو زندگی پیش ببریم و نفهمیم چه دنیای تخمی و بیخودی دور و برمونه...

می گه که، اسرائیل یک تعداد زیادی از کیف پولهای الکترونیک حضرات را کشف رمز کرده و در اختیار گرفته گویا.

سرم نمی شه چطور ممکنه و اصلا چی به چیه این ماجرای رمز ارز منتهی،

از وقتی اختیار کیفهای پول از دستشون در رفته،

قطعی برق تمام شده!

درست عین دوازده روز حمله که برق قطع نشده!

تف به ذات نداشته تون!

و، حقّتونه حرومزاده ها!

باری.

دلم استنبلی پلو می خواد منتهی، خییییلی راه باید برم که بتونم لوبیا سبز بخرم. بدون لوبیا سبز هم که یک پلو قرمز در میاد، حال نمی ده که!

می ده؟ حالا یکساعت کار کنم شاید بعدش رفتم خرید. صبح یکسری رفتم. یک پیرهن خریدم یک زیرپیرهن. با اینکه حواسم بود که من نباید چیز بی رنگ و کم رنگ بپوشم پون موهامم سفید شده و کلا عینهو میّت می شم اما از هیچ چیز رنگی ای هم خوشم نیومد! آخرش بازم یک پیرهن روشن خریدم! تازه راه راه دراز دراز که قدّمو هم بلند تر بکنه! کلا از وقتی یکم چاق شدم همه طولهایی که داشتم کم تر شده یا کمتر به چشم میاد! مثلا سه سانت ازش کم شده! یا سه و نیم حتی!

چهارسال قبل وقتی بورسیه ام جور شد لباس خریدم. کفش خریدم. الان دیگه قیافه هم ندارند اون لباسها، و سر آستینهاشون کوتاه شده است حتی. لباس و من جفتمون آب رفته ایم، لباس بیشتر! باید یک شلوار جین مشکی هم بخرم. شصت یورو بود قیمت هر تکه لباس. پیرهن شصت بود نیم بها تخفیف خورده بود، شلوار اما تخفیف نداشت. حالا تو ذهنم هست، می خرم انشاالله. دیگه خیلی نمی شه با تی شرت رفت بیرون. سرد شده هوا...

زیرپیرهن هم خریدم سه یورو. یکی خریدم که ببینم سایزش درست هست یا نه. خوب بود. باید گذرم که افتاد دو سه تای دیگه هم بخرم.

و شورت!! باید یکبار برم محله قدیم. اونجا یک مغازه ای بود که شورت ارزون داشت. شورت را به تعداد زیاد و نوع ارزون که بخرم بهتره به نظرم تا گرون بخرم و کم تعداد. فلان ما به بهداشت بهتری می رسه با تعویض تند تند و زیاد.

حالا مسخره ماجرا اینه که درست همین الان که بورسیه ام تمام شده لباس خریدنم هم شاخ شده!! واقعا کفشم از داخل پکیده دیگه. ساااااییییده شده قشنگ. می خوام یک کفش از برند اُن بردارم. فکر می کردم کیو سی باشه بعد که سرچ کردم می بینم نخیر، اُ و ان هستند اون دو حرف بی ریخت روی کفش. می گن راحت است کفشش. باید پا کنم ببینم. بین 150 تا 200 یورو می شه این مدلی که می خوام.

چقدر هم کار دارم! اصلا وقت نمی کنم! از بس کار نمی کنم، هیچ کاری ام تمام نمی شه اصلا! یک دنیا کار نیمه تمام شبها که می خوابم روحمو عذاب می دن با هم!

دیروز شیر تخفیف خورده بود، دو تا بطری خریدم ماست درست کردم. امروز هم دو تا بطری دیگه. الان چهارکیلو ماست در حال بسته شدن دارم! سی درصد تخفیف خورده بود چون تاریخ انقضاش همین امروز بود. جوشوندمش که مشکلی نداشت. هنوز دمای مناسب ماست بستن را پیدا نکرده ام وقتی از پتو درش می کنم ته ظرف یک برشهایی آب انداخته است. حس می کنم خیلی گرم بوده که مایه زده ام بهش. اصلاح هم نمی کنمااااا! فقط تحلیل می فرمام!

استرس دارم! چرا کار نمی کنم. یعنی می کنم مدام، چرا تمام نمی شن خالی بشه دستم از کارهام؟! اعصاب ندارم اصلا.

فهم برعکس

لیلا هم اسم قشنگیه ها!

لیلا!

حس خوبی می ده. به نظرم مهربون باید باشه لیلا!

البته من دو تا لیلا می شناسم که واه واه واه از اخلاق گگگگگگهشون :))

بلی با خود شما هم بودم لیلا جان :))

عرض کنم به حضور انورتون که چرا ماها فکر می کنیم که سکس، یک چیز لوکس و کلاس بالا و فانتزی و مثلا از سر شکم سیری است؟

شده با خودتون فکر کنید یک سمّی تو بدنتون هست، به رنگ سفید، که این سم اگه منظم از تنتون خارج بشه، با نشاط و سر حال می مونید و اگه بمونه، دفع نشه، به مغغغغغزتون می زنه حتی داغون می شید؟!

شما به پروسه تولید و خروجش نگاه کنید، چیزی شبیه لذت می بینید؟ انگار بگی پیکان سه شقّه از بدن جنگجو بیرون می کشند، آآآآآآه و واااااای و آی خداااااا و مای گاااااد و ...

اینها واقعا الفاظ لذّت است؟ یا الفاظ درمان؟! کافیه یکم بیهوشی کمتر بزنید به یک بیمار و کار را شروع کنید، تمام این لفظ ها را به زبون میاره! تازه جالبه که زیر درد هم، می تونه انزال رخ بده! یعنی انگار بگی ما اصلا عوضی فهم کرده ایم اینو هم!! همچنان که بسیاری موارد دیگه، مثل کاشت ناخن دراز، کاشت مژه، از بین بردن دماغ، تو بعضی قبایل آفریقا دراز کردن گردن، تو ژاپن کوچک نگه داشتن پا با بانداژهای دردناک...

ما عوضی ها،

گونه انسان خاور میانه و مسلمان،

به زوال و سقوط بسیار نزدیکیم!

زوال عقل و شعور و زیبایی شناسی و اقتصاد که رخ داده قبلا، این بعد وجود جسم و حیوانی هم خوبه که بتّرکه رااااحت بشیم...

عصری، کیک پختم.

دو تا دستور از خواهرم گرفتم، اما به دلم ننشستند! یکم به کیک فاجعه ای که هفته قبل پخته بودم فکر کردم و سعی کردم همونو اصلاح کنم.

تو کیک پختن، درصد مواد خیلی مهم است. یا باید وزن کنی یا پیمانه کنی. من هیچوقت نه وزن کردم نه پیمانه! می ریزم رو هم و با حسّم می رم جلو و آخرش خراب می شه البته :))

سخت ترین مرحله اش اینه که می خوای کیک را برداری بیاری اتاقت و بقیه یا می بینند یا بوشو می شنوند، و تو نمی خوای خدمه عام باشی، به کسی تعارف نمی کنی. معنی نداره خدایی.

پنج تا تخم مرغ را شکستم، سفیده و زرده سوا.

به زرده ها، یک لیوان شکر زدم، پنج تا هل کوبیده و پوست کنده، یکم نمک و نیم قالب کره آب شده و خنک.

مفصل با همزن برقی اینها را زدم.

قبلش سفیده ها را زده بودم و ابری شده بودند.

به زرده ها آرد الک شده اضافه کردم. یک مقدار نامشخصی بیکینگ پودر داخل آرد کرده بودم.

آردش زیاد بود و سفت شد! چند قاشق آب گرم درست کردم زدم بهش!!

بعد با سفیده ها قاطی کردم و قالب گرفتم. قبل از آخرین لایه ملات یک لایه کشمش ریختم.

تو فری که داغش کرده بودم، با 180 درجه حرارت از پایین با فن، نیم ساعت پخته شد.

فامیل

بالاخره امروز فامیلمون اومد رفت دانشگاهش تو انگلیس.

خوشحال بود. از ترس اینکه پروازها لغو بشه، دو هفته زودتر اومد، رفت خونه آبجی خانوم. دیگه بعدش هم آبجی مرخصی گرفت شهر به شهر بچه را برد رسوند و تا می شد کارهاشو از اداری تا خرید های اولیه کمکش کرد. من به نظرم رسید زیاد کمک کرد! داشتم فکر می کردم آدمها باید این فرصت را پیدا کنند که مهاجرت را تجربه کنند. یعنی بچشند! یعنی سختشون بشه! نه از راه بدجنسی، از این باب که یک مهاجر وقتی شب با خودش فکر می کنه که خب چه کردم؟ اینهمه سختی کشیدم که چی بشه؟ دست آوردم چیه؟ این باید یک دست آوردهای ملموسی داشته باشه! ولو اینکه بگه خب من فهمیدم پنیری که شبیه پنیر ایرانی هست اینجا به چه اسمی و در چه بسته بندی ای و توسط چه فروشگاهی عرضه می شه! ولو اینکه بگه خب من امروز تونستم یک حساب بانکی باز کنم! من تونستم یک املت برای خودم بپزم! می دونید، اگه این خرده دست آوردها نباشه، فرد تهی می شه! نمی فهمه! اینها که گفتم هر کدومش یک پروژه هست ها فکر نکنید ساده هست. حل کردن تک به تک اینها موفقیت است! باور کنید! تفاوتش در حد اینه که شب گشنه بخوابی یا سیر!

حالا وقتی یک کسی اینجاست و به شما زیادی کمک می کنه این امکان را ازتون سلب می کنه که خودتون بتونید اینها را مزه کنید! عینهو ایران، فکر می کنید اینها که حق مسلم ماست!! آبجی می گه امروز رفتیم فلان فروشگاه مواد اولیه غذایی براش خریدیم، بعد نمک برداشتم، می گه مگه نمک را هم باید خرید؟ من هیچوقت ندیدم مامانم نمک بخره!

:))

خلاصه که نظرم این بود که کمتر مشکلاتش را حل کنیم، و بذاریم با جمع کردن دست آوردهای خرده ریز، هم برای خودش خاطره بشه، هم ببینه که به ازای تلاشش چیزی عایدش شده...

عصری باهاش چت کردم. می گه که حس نمی کنم تو و ... (خواهرم) با من فامیل باشید! با فامیل احساس راحتی نمی کنم!

اگه اینها دو تا پیام بود می شد گفت تو اولی گوزیده تو دومی داره گوزشو پامال می کنه ها منتهی، تو یک پیام گفت. و خب من بهش گفتم سعی کنه آدم خوبی باشه چون هممممه خوبند!

دروغ گفتم البته...

دیروز، هشتاد پوند براشون کارت به کارت کردم. نوشتم ناهار مهمون من باشید. رفته بودند رستوران ایرانی چلو کباب خورده بودند. هر پرس 21 پوند شده بود. امروز هم تتمه اش را مهمون من بودند که البته به نظرم این دومی را چیز خوشمزه ای نخورده بودند، پول تجربه دادند! یک چیزی بین ناهار و صبحانه و به قیمت ناهار خورده بودند، فرنچایز؟ همچین چیزی. حالا این مهم نیست. می خواستم چیزی دیگه را بگم. اینکه بعضی فرصت ها، فقط یکبار پیش میاد، و اگه آدم از اون یکبار استفاده نکنه، در حق خودش کم گذاشته است! حس خوبی که به خودش، و به بقیه می تونست بده را نداده است! دیروز روز اولی بود که رفته بودند آکسفورد و من احتمال دادم که ممکنه چون کار زیاد دارند به خریدن ساندویچ و غذای سرد و سرپایی فکر کنند، از طرفی می خواستم حالا که شهر تازه رفته یک مظنه از قیمت غذای رستورانی دستش باشه که وقتی تو غربت و خستگی خواست به خودش یک حالی بده، بدونه حدود قیمت چقدره، نترسه! برای همین ناهار دعوت کردم...

کبابشو اونها خوردند،

حالشو من بردم ولی!

و این فکر می کنم تا همیشه تو ذهنشون می مونه. منظورم این نیست که از من هی تشکر کنند. منظورم اینه که سمت و سو و افق دید بچه را به سمت مثبت محور مختصات چرخوندم! می تونست منفی باشه.

برم فکر شکم خودم باشم حالا، صدا در اومد!

ظریف و دار و دسته!

به نظرم میرسه در میانه اینهمه هیاهو و فشار،

یک چیزی که دل آدمو خنک می کنه،

اعدام ظریف است!

ظریف و تیمش، از حسن خالی بند تا این خودکار دزده که در رکابش بودند، اگر به دار مجازات آویخته بشن، شعفی در من ایجاد می کنه که شنیدن خبر به درک واصل شدن رادان و شمخانی به دنبال داشت!

خیییییلی از رادان بدم میاد!! وقتی می بینمش حس می کنم سگ شکاری دیده ام! حیوانی پست و درنده می بینم تو سیمای این نجس اصفهانی. الان خوشحالم که به ضرب اول نمرد!! بی شک الان هر شب، انتظار مرگ می کشه خاک بر سر!! دیدن خوار شدن اینها خنک می کنه دلم را. اون توکلی حرومزاده یادتونه؟ دیده بودید به چه روزگاری رسید تا مرد؟ اون ملعون به خرج من وشما با یک خانواده شلوغ سالها تو انگلیس دکتر شد! من و شما باید از جیب خودمون بدیم، اون حرومزاده از جیب من و شما رفت دکتر شد، با شغلی که تضمین شده بود برگشت، چه جنایت ها که نکرد در شمال. خوووووب روزی دیدمش وقتی می مرد! بقیه هم همین که آرامش ازشون گرفته شده، شروع تاوان دادنشونه. حکومت بدنامان!

باور من اینه که اینها بسیار نزدیکند به آخر عمرشون، منتهی قشنگی اش این بود که حکومت مستقر خودش اینها را بیاویزه، قبل از سقوط!

و از نامردی هایی که آمریکا باز هم می خواد بکنه، اینه که می خواد به موش علی امان نامه بده و فراری اش بده! اینها یک طرحی داشتند که می خواستند شاه را تو قفس، بیارند استادیوم آزادی... اون طرح، خوبه که به خودشون برگرده!

حرامزاده های اجنبی و مذهبی!

مقدماتی جور شده که یک مطالعاتی در زمینه ای متمایز را شروع کنم.

عجیب، نمی فهمم به چه زبونی حرف می زنند و اصلا حرفشون چیه!

چیزی که تازه متوجه شده ام اینه که بعد از اینکه دکتر بشم، به طرز محسوسی جایگاهی که ازم انتظار می ره فرق می کنه! انگار بگی تا دو ماه دیگه من نمازگزار باشم، دو ماه دیگه که کونم می ذارند تو دفاع، می شم حاج آقا و دیگه صف جلو می ایستم و من دولّا بشم اونها می شن و من راست کنم اونها می شن!

یادم افتاد به چیزی دیگه آقا. یک دوستی داریم، بالای پنجاه سالشونه و مجردند و ایرانند. ایشون برای حفظ سلامت روانش و داشتن یک همراه، شایدم خوابوندن حشرش البته، وارد یک رابطه ای شد با یک آقایی که شاید هفتاد هشتاد سالشه.

این مرتیکه گوشی خانومه را گرفته و چک کرده و گیر داده به من! گفته اینو باید بلاک کنی!!

حالا درسته که اون کثافت جنس خودشو خوب شناخته و فهمیده بین اونهمه نر و ماده که تو گوشی زیدش هست شاید من وضعم فرق کنه منتهی، می خواستم بگم آقای عزیز!! خر باید کیرش خرکی باشه نه مغزش! زورش خری باشه نه زارت و پورتش!!

خلاصه، گفتیم برو ور دل عشقت ما را هم بلاک کن بیخودی نرینیم تو زندگی تو یکی دیگه. حالا هر سال من سه تا کلیپ برای این فوروارد می کردم هاااااا! فکر نکنید خبری هم بوده. اما خب. بو کشیده یارو!

خر نباشید!

اگه هم هستید، به جا و در آیتم های صحیحش باشید!

آخیییی،

سیب کرمو خوردم!

هفت هشت سال قبل رفته بودیم دبی. تو جعبه های جلو مغازه ها، سیب زمینی به چشمم خورد. سیب زمینی های نکبت ریزه و بدفرم خیلی از اون درشت و قشنگ هاگرونتر بودند و بعدها فهمیدم که اون ریزه ها مثلا ارگانیک بوده و سم و کود شمیایی مثلا براشون صرف نشده بود. الان که سیب کرمو برداشتم، از سبدی که استادبزرگمون از باغش میاره می ذاره برای مصرف عموم، یادم افتاد که سیب با کرم، با کود کرم، با بوی کرم، با اون رگه ها و سوراخهایی که کرم توش حفر کرده، از سیبهای نایاب حساب می شه!! ارگانیک است!! چون اگه هرچیز شیمیایی ای بهش زده بودند اون کرم مرده بود بی شک!

بفرمایید سیب با کرم!

کاش می مرد این ملیسا!

خاک بر سر از صبح جارو و طی و دستمالشو آورده، الان که ظهر شده تازه اتاق سومی را داره جارو می زنه!

الان که تمام بشه می ره ناهار،

معلوم نیست باز کی از عهده کون گشادش بر بیاد که بکشه به هم و بیاد سراغ اتاق من!

مشکلش اینه که من چشم انتظارم!! تمام وقت اتاقمو جمع کرده ام خودم با لباس نشسته ام که این کونی بیاد کارشو بکنه بره!! خب بیا جونتو بکن برو گمشو دیگه! حتما باید بذاری وقتی من خوابم میاد بیای؟!! یا صاف وقتی که می خوام ناهار بخورم؟!

علم کاربردی

درست نفهمیدم قوانین بازی را منتهی، شمای کلی اش این بود.

از آذرخش مکری نقل می کنم. یوتیوب می تونید دنبالشون کنید، شایدم اینستا بود.

می گفت یک مسابقه برگزار می شه، قانونش اینه:

یک اسکناس یک دلاری را به نفر اول عرض می کنند و می پرسند اینو چند می خری. ایشون یک عددی میگه. مثلا پنج سنت (هر دلار صد سنت است).

می گن خیلی خوب، ما این اسکناس را به نفر دوم هم عرضه می کنیم، اگر اون قیمت پایین تری داد، اینو به تو می فروشیم، به همون قیمتی که خودت گفتی اما اگه نفر دوم قیمت بالاتری پیشنهاد داد، شما باید هر قیمتی خودت گفته ای را به ما بدی!

منطق بازی می گه که خب حالا تو قیمت اول نگو 5 سنت که ببازی! عدد بالاتری بگو. مثلا بگو ده سنت. اما موضوع اینه که نفر دومی هم همین فکر را می کنه و ممکنه اون بگه 15 سنت!

می گه این بازی را ادامه می دن، و در حالی که انتظار می رفت نفر اولی دیگه بالاتر از 95 سنت یا 100 سنت (یک دلار) نره، و به همون ضرر 95 سنتی رضایت بده، اما در کمال تعجب دیدند که این مزایده را تا 20 دلار پیش بردند افراد!

داشت می گفت که بجای اینکه به ضرر کم رضایت بدی، و جلوی ضرر زیاد را بگیری، تو چرخه ای می افتی که هی ضرر را زیاد و زیادتر می کنی! درحالی که می شد فقط یک دلار ببازی، رفتی تا بیست دلار باخت!

امروز که منتظر اتوبوس خط 207 بودم و چندین خط دیگه از ایستگاه گذشت، داشتم به این بازی و این منطق فکر می کردم! منطقی بود که ایستگاه را ترک کنم و مثلا پیاده برم تا ایستگاه بعدی که از اونجا دو تا اتوبوس به سمت خونه می اومد؟ یا باید منتظر می شدم؟ وقتی نیم ساعت منتظر شده ای احتمال اینکه اتوبوس هر لحظه برسه بیشتر می شه خب! نمی شه؟ اما اگه منتظر بشم و نیاد چطور؟ نباید به ضرر کمتر رضایت می دادم و فقط نیم ساعت منتظر می شدم بجای دو ساعت؟!

گوزپیچ علمم هنوزم...

نتونسته ام علم را در زندگی ام پیاده کنم. عین کسی که استاد علم آمار و احتمال باشه اما مستاجر باشه! اینو باید پهن بارش کرد!! چون تو جامعه ای که هیچ چیزش ثابت نیست نتونسته سوار بر احتمالات، به موقع سکه بخره، سر وقت خونه اش را بفروشه و بجاش اوراق یا سهام جمع کنه و الخ...

دیشب کلیپی از مت باز درباره زنجیره مارکوف گوش می دادم. یک دختره است که ریاضیات را به زبان ساده بیان می کنه. می گفت مارکوف می گفت من علاقه ای به کاربردهای علمم ندارم فقط از علم از خود علم لذت می برم. تو کانال توضیح می داد که مارکوف نمی دونست بعدها همون قضیه ها و علومی که بسط داد از ساخت بمب اتم تا پیش بینی نحوه تکمیل کلمه در نرم افزارهای امروزی، چطور زندگی را متحول کرد...

چقدر دلم گردو می خواد! فصلش نیست هنوز و گردوهای پارسال به شدت داغون و بی کیفیت اند منتهی، هر سری یکی دو یورو گردو می خرم و، جاتون تهی...

عین الان!

نرفتم مدرسه!

لباس پوشیده ام که برم اما اینقدر فکرهام مرتب بود و نوشتنم می اومد که نشستم به نوشتن!! خوب پیش رفت! البته در اینکه ناهار هم نداشتم و انگیزه نداشتم برم سیزده بدر خود را در دانشگاه طی کنم نباید شک کرد. بهرحال لباس پوشیده منتظرم هر آینه صدام بزنند.

امروز اینجا روز اول مدرسه ها بود،

یک زنه که یک پسر عقب مونده داره، یک دختر بچه و یک پسر بچه،

تمام سال قبل سوار همین اتوبوس میومد می رفت بچه هاشو می ذاشت مدرسه،

امروز هم تمام اکیپشون جمع بود،

بعد، متوجه شدم که کالسکه نوزادی که کنار اتوبوس جای دو تا صندلی را اشغال کرده هم، مال اینه!

تو کی وقت کردی بزای لعنتی؟!!

حرومزاده، تا پارسال سه تا صندلی هر روز اشغال تو بود، امسال شد پنج تا؟!!

چیه تو رو نگاه می کنند شق میکنند برات آخه کثافت!

یک دنیا خالکوبی های عجیب، هر جاشو ببینی سوزنهای عجیب غریب، ناخونهای کاشته و لاک عجیب، رنگ مو زشت و بد ترکیب. اخلاق عینهو گه سگگگگ! یک فقره فرزند منگل، اصلا حال آدم یک جوری می شد از دیدنش منتهی،

به تتتتتخمش هم نبود!

خییییییییلی خوابم گرفته بود،

زشت هم بود، روز اول مدرسه ها بود و همه تو اتاقهاشون حاضر بودند اما من،

دیدم خوابم میاد، جمممع کردم زدم به راه!

رفتم یک کمربند قهوه ای برای خودم خریدم. از چرم فروشی خریدم ولی نمی دونم چرا حس می کنم چرم نباشه!! قبلی ام خراب شده بود. ده یورو خریده بودم به اسم چرم. الان خریدم 15 یورو. کارگاه تولیدی بود. اما همه مغازه ها کمربند چرم را اقلا 30 یورو می دن! نفهمیدم. خردیم دیگه. قبلی خیلی زشت شده بود.

به زور و عجز و التماس یک خلاصه مقاله ارسال کردم. سال دیگه تابستون است کنفرانس البته اگه برسم و بنویسم مقاله را!

قشنگ دیگه ملموس است که خانوم چی می شینه گوش می کنه چیه نظرم. قشنگ آچ مز کردمش گذاشتمش کنار و فقط خدا رو کولش اگه اینها که یادش می دم را جایی بگه، و جاش باشه که ذکر کنه کار من بوده، و نکنه! شیرمو حلالش نمی کنم.

میگن آدم وقتی گشنه باشه، بدن شروع می کنه از چربی های موجودش می سوزونه،

و من امروز داشتم فکر می کردم یک توده چربی که شامل این قانون می شه، اما هیچوقت بهش توجه نشده،

مغز آدمه!!

شده تا حالا ببینید کسی که فقیر است ضعیف است گرسنه است بتونه تصمیمات درست و بزرگی بگیره؟

کم شده. اگه خوشبین باشیم، باید بگیم خیلی کم شده!

چون وقتی کسی فقیر و ضعیف و گرسنه هست،

مغغغغغغزش هم انگار مصرف شده!

چیزی نداره که باهاش تصمیم کبری بگیره!

هرچه بگیره هم، کبری با ی هست نه با ب!

بئاتریس، اومده نشسته تو تراس، با خانواده سیاهش چت می کنه!

چی می گن این سیاهی ها برا هم؟!

والله ما گندمی ها هم اینهمه حرف نداریم بزنیم!

ول کنید!!

حالا تو یک گهی اینجا خورده ای اونها هم کم یا زیاد اونجا!

گفتن نداره که!

داره؟

دولتهای استعماری یک زمانی گه زیادی خوردند و جوامع و کشورهای دیگه را استثمار کردند. وقتی ثروت و منابع اونها را دزدیدند و بردند تو کشورهای خودشون، یک عده از خائنینی که کمکشون کرده بودند را هم بردند. کم کم یک جوری شد که اون طرف نا امن و ناجور شد برای زیست و این طرف وفور نعمت، تمایل مردمان اون جاها به کوچ شدت گرفت و کم کم رسیدیم به این نقطه که الانه ایم! نقطه ای که کانادا و اروپا چشم باز کرده و می بینه که در تسخیر مهاجرهاست!!

دیروز نزدیک سه میلیون نفر تو انگلیسی، تو لندن، ریختن تو خیابون و بر ضد اسلام و مهاجرها شعار داده اند. دقیقا نمی دون وزنه کدوم یکی بیشتر بوده اما می دونم اینها خیلی وقتها یکی است! دیر شده، اما خب، سیلی محکمی که خورده اند، هوشیارشون می کنه! نمی شه همه اموال فلان کشور را بدزدی بیاری برای خودت و هی دیوارهای بلندی بسازی دورت! نه! این بازی باخت باخت است! باید می ذاشتی اونجاها هم بشه زندگی کرد!

سلسو پریروز می گه حدود ششصد هزار نفر متقاضی اقامت در پرتغال هست. در برابر جمعیت ده یازده میلیون نفری اش، محسوس است و صدای همه در اومده. منم یکی از اون ششصد هزار نفرم! اینها را که می گه من سرم را زیر می اندازم و نمی تونم بگم یک حرامزاده قاتلی بود به اسم شهید رئیسی(!) که نزدیک هفت میلیون افغان را به ایران آورد و بهشون مدارک شناسایی داد!! حرامزاده برای خودش لشکر جور می کرد و مو به تن آدم سیخ می شه که می گه هفت میلیون افغان مسلح وارد شده!! چه خبره؟ گیرم هفت نبوده و چهار بوده! چه خبره؟ اون یکی اخبار میزان مصرف و هزینه ها را که می گه حرف از هفده میلیون افغان هست! شاید ایران هم مثل پرتغال متوجه شده که اون مثلا ششصد هزار نفر، تک برگ هستند و بلافاصله بعد از اقامت خانواده هاشونو هم میارند! هفت میلیون و افغانی در ایران هم می تونه همین باشه.

من هنوز اقامت جایی را ندارم اما، صادقانه می گم، شایسته است اگه همه مهاجرها را به موطن خودشون برگردونند! ما اینجا غریبه، مهمان، مفت خور و زیادی ایم!! ما ناهنجاریم همچنان که افاغنه در ایران جا نمی افتند. این خواسته مردمان هر سرزمین کاملا به حق است که نخوان مهمون، یا مهاجم، سر سفره خودشون ببرند.

من و فلسفه

نمی دونم چی تو آسمون خدا ریخته که هم من به بحث خدا و خلقت فکر می کنم،

هم منصور مصری،

هم در همون ایام و روزها رفقایی در ایران!

سوال اینه، آیا خدا وجود داره؟

آیا بهشت و جهنم هست؟

اگه نیست، به خیلی ها ظلم شده!

نشده؟

...

خب، این که واقعیت چیه را، من نمی دونم.

آنچه احساس درونی من است اما اینه:

بی شک یک خالقی بوده. آفریننده ای بوده است،

و سیستمی را طرح کرده که بر اساس اصولی، زایش رخ می ده.

منتهی،

بقیه ماجرا که بهشت و جهنم و عدالت و حسابرسی و الخ باشه، اینها به نظرم بافته های ادیان نکبت ابراهیمی است!

اینها دیگه معنا و اعتباری به نظرم نداره.

حالا بحث عدل و ظلم چی می شه؟

موضوع اینکه که شما یک بچه را تصور کن که یک نقاشی می کشه.

بچه ای، خالق یک اثر می شه.

مثلا خانواده اش را ترسیم می کنه دوستاشو می کشه یک فیل شاید بکشه یا هر جانوری دیگه.

این بچه ممکنه یک پای باباش را سه برابر اون یکی پاش بکشه و گردن مامانشو سه متر ترسیم کنه یا انواع ناهنجاری های دیگه ای که اگه واقعا موجودی با اون فرم خلق بشه یک عمر عذاب می کشه منتهی، بچه اینو می کشه، نهایت هنرمندی خودش هم می دونه اینو، ذوق هم می کنه، اینی که باباش با اون پاهای الاکلنگی چقدر ممکنه اذیت بشه هم به تخمشه! یعنی اصلا و ابدا اینو فهم هم نمی کنه که این مخلوق اذیت است!! بدهی ای تو ذهنش حس نمی کنه بابت این ترسیمه کج و رنج آور اینه که تعهدی هم برا خودش به گردن نمی گیره که مثلا بره پاک کن بیاره اینو اندازه کنه یا حتی تو نقاشی بعدی ای که می کشه مثلا برای تصویر باباش جبران کنه این ماجرا را! خدا هم به نظرم همین الگو را پیش برده. کشیده، آفریده، به اندازه خودش هم از کارش کیف کرده، به تخمش هم نیست اگه کسی از گشنگی و فقر داره می میره یا لای نعمت خفه شده! کسی پاش رو حلقوم اون یکی است یا دستش زیر و پشت بقیه را گرفته!! هرچه هست و هرچه رخ داده در کمال و نهایت چیزی بوده که اون لحظه در توان و مخیله خالق بوده و لذتشو برده و بعد هم اینو ولش کرده رفته دنبال باقی شئوناتی که در تراز خودش داره، انگار بگی دختربچه شما بعد از نقاشی شما و مادرش رفته بشاشه، یا غذاشو بخوره، یا بخوابه یا هرچه! این نقاشی اما، کارش تمام شده! ممکنه بعدها هم برگرده باز و یک چیز تازه ای روش بکشه یا پاره اش کنه یا برگ بزنه بره صفحه بعد و حسب حال و احوال و توان و تجربه لحظه جدیدش، چیزی از نو بکشه که شاید عادلانه تر از قبلی هم باشه اما اصلا به معنی اصلاح اشتباهات گذشته اش نیست!! اصلا به معنی پاداش دادن به کسی که تو نقاشی قبلی حقش تضییع شده نیست! یک چیزی دیگه است! ربطی هم به این چیز نداره. حالا شما فکر کن اگه مثلا بجای نقاشی، این بچه لگو درست کرده بود! ممکن بود تو تولید جدید همون لگوهای قبلی را هم برداره!! به هر آنچه در دنیای قبلی وجود داشته یک حیات مجدد بده، اما بازم ربطی بین اینها نیست. اگه هست، مربوط به بهبود شعور و توان اون بچه هست و الا لگو همون بوده که بوده!! حالا قبلا آجر زیر یک پل سنگین اگه بوده الان شده سر در یک دروازده، اینها ترفیع نیست. اصلا این آجر، این قطعه، این تکه لگو، این اصلا ماهیت و اهمیت و حقّ و سابقه ای نداره که بخواد بین الانش و بعدش رابطه باشه!

کجا بود خوندم که طرف می گفت تو نمی دونم صحرای فلان موجودات فضایی ای را دیده که مشغول کار خودشونند و فضاپیماهایی دارند و مشغولیت هایی، و به آدم، به بشر، اصلا توجهی ندارند! اصلا مهم نیست براشون که این حیوان نکبت هم هست! مگه من و شما به زیست مورچه ها در یک کلنی مورچه سیاه اهمیت می دیم؟ باور کنید اونجا هم یکی ملکه هست یکی حمّال بدبخت! یکی از گشنگی دلش درد می کنه یکی از پرخوری! یکی نگهبان است یکی کارگر است یکی دزد است و در تعاملی که در تراز و سطح خودشون بامعنی است خونه می سازند پیش بینی زمستون را می کنند کون مورچه ملکه می ذارند اگه ملخ حمله کنه با استراتژی های تجربه شده از خودشون دفاع می کنند و الخ! منتهی مادامی که همه اونها دارند همه اون کارها را می کنند، به تتتتتتخم انسانها هستند! برای سگها اصلا مهم نیست!! به تخم چپ خرها و نمی دونم اردکها هم نیست همه قوانین آموخته و نیاموخته ای که دارند!! اگه یک گاهی تو جایی سر باز کنند که نباید بکنند ولی، به گا می رن! شما فکر کن مثلا اشتباهی یک خروجی لونه شون را تو آشپزخونه شما باز کنند! خب باباشونو می سوزونید طبعا! شبیه این که یک عده به جادو و طلسم و نیروهای ماورایی رو می برند و همه را به گای سگ می دن! تا وقتی که به جای ممنوعه نریده باشند، به تخم کسی هم، نمی باشند!

نظر شما چیه؟

محترمه!

اما می تونم بگم که زندگی را به امید وعده، از دست ندید! بکنید هر طور می تونید بکنید! این بنده خدا فامیل ما بالاخره اومده خارجه، رفته آیفون نمی دونم 17 بخره که هنوز ساخته نشده. بهش می گم مدل سال قبل را بخر که افت قیمت کرده باشه، می گه می دونم من شش سال است این گوشی دستمه؟ یک گوشی شکسته داغون را نشون می ده! بعد می دونید چی می گه؟ می گه فکر کردم ایران گرون است نخریدم الان که اومدم اینجا قیمت می کنم می بینم ایران ارزونتر بوده!! این مصداق همونی است که زندگی را نگه داشته نکرده که بعد بکنه!! بعد هم به گا رفته! من خودمم وقتی ایران بودم در نهایت سادگی زیست کردم. خونه ام عینهو مسجد خالی بود. چون همیشه می خواستم برم! همیشه فکر می کردم قراره دل بکنم! درست آخرش رفتم اما الان که به عقب نگاه می کنم خب خیلی می شد لذت ببرم بهتر زندگی کنم تراز بالاتری باشم که فرصتش از دستم رفت! فلذا،

قرضی زیست نکنید! تا خرتناق بکنید هر آنچه را که امروزه می شه نمود!

اگر گزارشها درست باشه،

مبنی بر اینکه یک مقام جاعش قبل از حمله به قطر شکارها را به قتلگاه دعوت کرده است، و خودش نرفته،

اونوقت خیلی جالب می شه!

اگه اینطور باشه باید منتظر بود که این جماعت حماسی احمق، هرآنچه از بمب و موشک از جاعش گرفته را برداره بیاره بزنه تو سر خود جاعش!

نگرانی هایی هم هست که گویا قطر داره تو افغانستان پول خرج می کنه که از اون سمت افاغنه حمله کنند!

شایعاتی هم هست که می گن ارباب فشار گذاشته که حکومت را تحویل بدید امان نامه بگیرید.

اصلا خلاصه یک خرررر تو خری هست که نگو!

معلوم نیست کی به کیه و این جای ترس داره چرا که این بی کفایت ها به هربهایی، جون ناقابل خودشونو خواهند خرید!

خدا رحم کنه فقط!

جانور حقیر!

با اینکه دلم می خواست بذارم یک کلیپ زبان پخش بشه اما اینقدر به لحاظ محتوایی تولید رضا مظفری به دلم نشست که هزار بار تکرار و باز پخش شد!

یک کلیپی داده، ترجیع بندش اینه که:

با انگشت اشاره صحبت نکنید،

تهدید نکنید،

بی بی خوشش نمیاد!

بی بی خوشش نمیاد!

بعد هم چندتا از اون گنده گوزهایی که انگشت اشاره شون بالا بود و به گای سگ رفتند را اسم می بره. اونها که بی ارزش بودند و هستند، اما، من واقعا بجای بی بی حس غرور می کنم!

یک خاااااک بر سری چه آرزویی به دل داشت که سلام فرمانده را زیرلب زمزمه کنند براش! چه جنایت ها کرد و چه هزینه ها کرد و به چه خفّتی افتاد که رفت تو مصر، همه تعهدات اروپا را به گردن گرفت، اما از اونجا که هدف اونوری ها هم خفّت دادن به این بشر حقیر هست تعهدات را به تخمشون گرفتند و همچنان به تسلیم بی قید و شرط در ملا عام و عریان اصرار دارند. حالا اون به اون وضع، از اینطرف یکی که بعید می دونم بیشتر از یک اتاق داشته باشه و دو تا میکروفن، کلیپ می ده می شاشه به سر تا پای طرف!

اینکه چی قراره بشه، معلوم نیست. به نظر میاد مردم بی خایه هموطن هزینه این راحت طلبی را با قحطی یا نبود زیرساختها خواهند داد. ولی، تهش اینکه چطور آرزوهای اینها به حسرت بدل بشه، دیدنی است و به نظر محتوم!

کارکنیم یکم...

من می گم از این پسره بدم میاد،

شما هی بگید بدی از خودته!

مرتیکه الدنگ قراره کار محاسباتی بکنه. یعنی یک کامپیوتر خوب می خواد. یک سیستم قوی.

منتهی،

وقتی داره سفارش می ده، نمی گه یک سیستم قوی لازم دارم. می گه یک مانیتور بزرگ ضروری است برای کارم! بعد ادامه می ده که چشمام باباغوری اند!

الدنگ! تو مغزت باباغوری است! تو کمبود داری می خوای نمایش بدی برای همین مانیتور بزرگتر اولویتش بیشتره برات نسبت به مادربرد قوی تر!

با اینکه الان رسما دانشجو است اما نیستش. نمیاد. بیاد هم عصر و دیروقت میاد.

اینکه چه گهی می خوره البته اصلا مهم نیست!! گور باباش!

مانیتور مهمه براش!

الدنگ!

توانی منسوخ!

عاخیییی!

بعد از سالها، یک نامه آماده کردم که ایمیل کنم به رئیس شرکت قبلی در ایران.

چقدر دلم تنگ شده بود برای توانایی هایی که در نگارش متون ثقیل به فارسی دارم!!

یعنی یک جوری سنگین می نویسم که طرف تخم کنه :))

مودب،

ثقیل،

تو واگن مترو نشسته بودم، نگاهم به پنجره رو به رویی بود.

تو تصویر مات شیشه دودی روبه رو، یک خانوم سن بالا با لباس سفید نشست رو صندلی...

صندلی کنارش، من بودم!

یعنی اصولا خانومه باید نشسته باشه رو صندلی کنار دستی من که تصویرش تو شیشه کنار من افتاده اما،

صندلی خالی بود!!

یعنی ممکنه چشمم به جهان غیب باز شده باشه!

روح دیدم؟

...

نه، دست از این آخوند بازی ها و توهم ها بردار.

معقول باش. روح کدوم گوری بود! ببین فیزیک چی می گه!! حلّش کن...

خانومه، تو واگن مجاور بود. واگنی که رو ریل مجاور در سمت مخالف حرکت می کرد. چیزی که می دیدم تصویر کسی نبود خود اصل خانومه بود که حسب اتفاق رو صندلی ای که می شد کناری من نشسته بود و از لای دو لایه شیشه دودی و تاریکی ایستگاه، من فکر میکردم این تصویر تو شیشه است...

باور کنید همه اون وحی و فرشته و روح و الخ هم می تونه به همین مسخرگی، ناشی از یک توهم، یک دود، یک نئشگی، یک گشنگی، یک گرمازدگی باشه...

جمع کنید خودتونو!

پیاده که شدم به لقمه حرام فکر می کردم. به شجریان! به اینکه چه انتظاری می ره از کسی که باباش روضه خون بوده و لقمه اش از اون راهها. بر خودش لعنت است و بر تخم و ترکه اش، مادام! حرومزاده، تفنگم را بده تا ره بجویم!! جستی!! بفرما!!

خسرو آواز ایران! واقعا انگار نمی شه خسرو شد بی اینکه قتل عام کرد! این جاکش هم همه بالاتری های خودش را خانه نشین کرد، تا به چشم بیاد!!

لقمه که حرام باشه لزوما همه بچه ها و نوه نتیجه هات خراب نمی شن ها! یکیشون گه در میاد، فحش و لعنتی را که داشت فراموش می شد، زنده می کنه برات!! گه به قبرت بباره، صد و بیست سال! مردک پلشت نفهم! یک مطرب که قانون اساسی هم نوشت قبل مرگش!! یک مشتی ساز نکبت عجیب الخلقه هم در کرد از خودش! گمممممممممممممشو بابا!

دلم می خواست شهروند جایی بودم که دولتی داشت مثل دولت اسرائیل!

دولتی که وقتی می گه فلان کار را می کنم،

ولو که سی سال طول بکشه،

می کنه!

دولتی که با دهنش حرف می زنه نه با کون گشادش!

دولتی که راست گفتن، سرلوحه کارش هست! برای همینم می شه بهش اعتماد کرد!

این ترکیه حرامزاده حمله دیشب اسرائیل را به قطر ناکام گذاشته. گویا از حمله بو برده و فراری داده نکبتهای هدف را منتهی،

کور خونده!

اکتبرخونین بود که طرف گفت هرآنکه در این عملیات ترور دست داشته خودش را یک مرده متحرک فرض کنه!

الان هم همونه! موشهای فاضلاب!

کمبود

این پسره الدنگ، به شدت تلاش می کنه که بگه زنش، فرانسه درس خونده،

منم به تخممه!

دو بار بحثشو باز کرد من نشنیده گرفتم!

چه دردی به جون ملت هست اینقدر کمبود دارند آخه!؟

به تخمم که که زنت کیه و چیه، اصلا خودت به تخمم!

عین زن اون یکی که اصرار داشت حتما بگه بارداری ناموفق داشته! خب داشتی که داشتی! تو هم به تخمم! چرا باید بعد از دو ساعت که یک نفر را برای بار اول تازه دیده ای، تو جمع، بود بود کنی که بگی که بچه ات سقط شده؟؟ چرا فکر می کنی کار بزرگی کرده ای که باید بهش مفتخر باشی؟! اصلا چکار کرده ای مگه؟!

امروز می گه فلان جا مقاله های درست حسابی داره! منم زارتی زدم تو پوزش که هیچ مقاله درست حسابی ای ندیدم این چند سال! بعد هم استدلالم را براش گفتم و وقتی داشت تایید می کرد، راهمو کشیدم اومدم خونه!

الدنگ!

فراموشی عمیق!

من واقعا حالشو ندارم کار کنم!

پریشب ها که کتلت درست کردم،

نمی دنم چی شده که یادم رفته بخشی از ظرفهامو از آشپزخونه بیارم.

هر بار چیزی می خوام و پیدا نمی کنم می رم می بینم تو ظرفهای عمومی هستش!! پوست کن سیب زمینی را یکبار پیدا کردم، این قالب فلافل را یکبار، الانم دو روز است دنبال بشقابم می گردم و نیست!

اینها مهم نیست حالا، مهمش اینه که هرررررررررررررچی فکر می کنم یادم نمیاد که من کجا و چطور اینها را جا گذاشتم!! همیشه حواسم هست. اونشب هم کسی تو مطبخ نبود. باید اصولا می دیدم اینها جا مونده، اما، نمی فهمم.

و اینکه هیچی یادم نمیاد، همون چیزی است که فکرمو مشغول کرده، گاهی!

صبح، نمی تونستم تصمیم بگیرم چی بپوشم!

هرچی تنم می کردم به هم نمیومد. حس خوبی نمی گرفتم از ترکیب رنگ و تناسب لباسها،

نهایت کار،

الان که می بینم تمام کمر و کلیه ام یخ زده می بینم تو این کندن و تن کردنها، یادم رفته زیرپیرهن بپوشم و تی شرت رو تن لخت تن کرده ام!

بارون است و سرد، ملت بارونی تنشون است و هودی،

من هم یک تکپوش، یک پیرهن جلو باز هم روش!

یخخخخ زدم!

بدم میاد از اینها که بالغ نشده، زن هم می گیرند!

اصلا خنده دار است بچه های ریش سبیل داری که سه تیغه هم می کنند و خانمم خانمم می کنند!

برو جمع کن کوسسسسسسسسسسسسسکش خودتو! تو خودت خانومی! نککککبت!

اومده میگه این کاری که اینها می کنند برای من کار دو ساعت است!

می گم خب؟

می گه مشارکت کردم، منو رد کردند!

می گم خب؟ حالا که بورسیه ات جور شد، اینها هم از اینکه کسی کارشونو انجام بده خوششون میاد، الان بیا برو بگو کار دو ساعتت هست خیلی هم خوشحال می شن براشون انجام بده!

می گه نههههه!

می گم پس چی؟

می گه برا خانمم می خوام!

مرده شور خودت و خانومت را ببره!!!

می گم چطور؟ مگه می تونه؟

گل از گلش می شکفه! می گه خانمم کپپپپپی خودمه! هرچی من بلدم را اونم بلده! منظورش نرم افزار خاص هست.

یک حالی که انگار عقّم گرفته باشم، بهش نگاه می کنم که بفهمه چیزی که برای اون معیار ازدواج هم حتی بوده، از نظر من مسخره است حتی!

می گم مرد حسابی اقلا یکی میگرفتی که اون از یک چیزهای دیگه ای سرش بشه!! یک مهندس کشاورزی می گرفتی گل را بفهمه!

خدایا من نمی دونم اینها به رادیواکتیو آلوده شده اند؟ آخه اینم شد معیار ازدواج که بری بگردی ببینی کی همون نرم افزاری را بلده که تو هم! بعد بگیری اش که دیگه تو رختخواب هم بخوای درباره یک چیز حرف بزنی!

تف به این ذهن معیوب من!! و الا اونها که دارند کارشونو می کنند! فکر کنم شبها مثلا بازی پل و رودخونه می کنند! یا لرزش منار اندازه گیری می کنند...

علللللللللمی باید باشه دیگه!

دیشب نیت کردم غذا درست نکنم. گفتم یک ساندویچ ساده می برم سر کار (واسه ناهار امروز)

برای تدارک اون ساندویچ ساده، تخم مرغ خریدم، کاهو خریدم، گوجه و فلفل دلمه ای خریدم. نون حجیم خریدم. بعد شب تخم مرغ آب پز کردم، با کلی دقت که زرده اش هم سفت بشه و بشه ساندویچش کرد، اما خیلی هم سفت نشه که بو بده!

صبح نشسته ام تخم مرغ پوست کنده ام.

کاهو شسته ام.

نون برش زدم تخم مرغ برش زدم یک عالمه روغن زیتون مالیدم لاااای نون، کاهو بذار تخم بذار فلفل بتپان بخش آبکی گوجه را بگیر بقیه اش را بریز تو کار خلاصه،

دیدم این که نمی شه،

یک سالاد شیرازی هم درست کردم!

بازم ولی اگه گشنه ام شد چه؟

کتلتهای روز قبل را هم برداشتم با سیب زمینی سرخ کرده و کاهو و نون و ...

خلاصه،،،

از قدیم هم گفتن آدم نده، دو بار می ده!

درسته که قدیمی ها درباره کون گفته اند اینو، اما اینبار، من دوبار دادم!

الانم گشنمه ولی راستش روم نمی شه ساعت ده پاشم برم ناهار بخورم! هرچند، تخم مرغ که ناهار نیست اصلا!

گرفتاری شدیم!

مصری می گه من اگه تا آخر امسال، دقیقا هشتاد روز دیگه، تزم را ندم و برنگردم مصر، شغلم را از دست می دم!

عمرا بتونه!

من چقدر از این ایرانیه که بیخ پوزم می شینه بدم میاد!

حرومزاده هنوز ده روز نشده که عین بید می لرزید که اگه بورسیه بهم ندن باید برگردم اردبیل،

امروز می گه من بورسیه چین هم دارم!

این چهار سال قبل هم که از اردبیل با من صحبت می کرد، پذیرش تمام اروپا را با نصف دانشگاه های آمریکا تو جیبش داشت!

چرا یک آدم بالغ سر راه من قرار نمی گیره؟

خداوکیلی منصور مصری به مرااااااتب بالغ تر و عاقل تر از اینه! ا نگار بگی بچه کوچیک هست بیاد بگه جورابمو خودم پام کردم، انتظار داشته باشه شما باور کنی که خیلی بزرگ شده ها، دقیقا اول مسائل معمولی را باد می کنه که خععععلی مشکل بزرگیه،

بعد همون روز، میاد می گه حلّش کرده!

واقعا انصاف نبود پشت پای من این بیاد!