ساکی نوشته:
ما سرانجام شبی،
مست و مدهوش و کمی ژولیده
با بدن های به خون غلتیده
بر مزار نجس و نحس شما می رقصیم.
ساکی نوشته:
ما سرانجام شبی،
مست و مدهوش و کمی ژولیده
با بدن های به خون غلتیده
بر مزار نجس و نحس شما می رقصیم.
بعضی ها را دیدم که بی صبرانه منتظرند جمیله خانوم از عزا در بیاد و، به فتوای پدر بزرگوارش، کمر همّت ببنده به خدمت رسانی به شیعیان...
چقدر دکتری ها که چاپ کرده بودند و منتظر بودند تقدیمش کنند، به ازای یک بخشی از مال ایرانیان...
صحنه رقّت انگیز تحقیر شدنش توسط پوتین جلو چشممه! با اون شال سبز، تو اون سرما...
خااااااااااااااک بر سرت حاج آقا!
خاک!
این خاک بر سرها، حتی برا خودشون هم دو تا هلی کوپتر سر پا نخریده اند. گویا آقا با همه ادعاش سوار هلی کوپتر آمریکایی ای بوده که مرحوم شاه از ایتالیا خریده بوده، پنجاه سال قبل!!
این به کنار،
این خاک بر سرها که همه منطقه را به تکنولوژی ساخت پهباد آلوده کردند، برا پیدا کردن جنازه متعفن خودشون یک پهباد نداشتند!!
پهباد ترکیه اومده پیدا کرده تهش هم دور پیروزی زده بالا سر لاشه ها، و برگشته ترکیه!! جلو چشم دو میلیون تماشاگر، گویا، آنلاین!
بعد از اون موقع تا حالا تک به تک نهادها یک جوری بیضه هاشونو جلو می دن که ما رفتیم جلو ما رسیدیم ما پیدا کردیم، که انگار یادشون رفته مختصات را پهباد ترکیه بهشون داد!
اما خدایی شما دو تا ماشین بشید برا سیزده به در بخواهید جایی برید، پشت به پشت هم می رید یک جاهایی شلش می کنید که بعدی برسه، عملا با هم می رید. من نمی گم چطور دو تا طیاره دیگه توقف نکردند، اما می گم چطور اینقدر فارغ البال از هم رفتند که حتی نفهمیدند یارو کجا افتاد؟! دیگه مختصات محل افتادن را که باید می دونستند. اقلا حدودش را باید بلد می بودند که پهباد ترکیه یک شب تا صبح بالاسرمون پرواز نکنه!!
بد میگم؟
لابد. من که نمی فهمم. سیزده به در هم که نرفته بودند که!! لابد مه بوده همو ندیده اند، صدا هم که بلنده همو نشنیده اند.
فقط حالا اون الدنگی که اومد گفت حالشون خوبه دارند با ماشین می رند سمت تبریز، این بابا الان کجاست؟! یا اگه خودش الدنگ نیست، اون منبع خبر الدنگش کجاست؟
بالاخره مرد!
خاک بر سرش که این بود نام و ننگی که ازش بجا موند!
عاخییییی!
شب سردی هم هست تو جنگلهای ارس باران!
یعنی ممکنه ابراهیم یک صدم، یک هزارم از دردی را که به زندگی هزاران خانواده و انسان بی گناه انداخت، چشیده باشد؟
خاوران...
قربانیان جنایت این حیوان!
بکش حرومزاده که امشب شب توست در بغل شیر و گرگ و کفتار،
انشاالله زخمی و نیمه جان،
تا دم صبح از ترس به عبا و عمّامه ات برینی و دم دمهای صبح با سپیده بامداد،
سقط بشی انشاالله!
بیدار نشسته ام که پیدا نشدنت را نظاره کنم که پیدا شدنت آرامشی است به روان ناپاک خودت و بازمانده های خونخوارت...
بکش حیوان!
ذوقوا، به قول اعراب!
ذوقوا به عمق روان و جان!
ذوقوا...
بکش حیوان!
امشب شب توست...
یک زمانی تو یک کشوری یک شاهزاده دایانا بود که حسب اتفاق یا دسیسه، تصادف کرد...
منجر به مرگ...
باید می دیدی احترام و حزن مردم را...
هیچ دادستانی هم تشویق یا تهدیدشون نکرد...
مرگ بابای آقای کیم در کره شمالی هم بود، می گفتند اگه هرکسی کم گریه کرده بود تنبیه سختی می شد!!
ما هم این وسطیم البته.
دیدیم بازنشسته ها گویا یک تجمعی کرده بودند شعار می دادند روسری را رها کن فکری به حال ما کن.
الان دیدم دادستان تهدید کرده کسی شادی نکنه و خلاصه حواسمون بهتون هست!
مرد حسابی! داااااد ستان!! تو دغدغه بزرگتری نداری از این؟!
هیچی؟ مطلقا؟!
واااااقعا اگه من فرصت داشتم تو این شبکه های اجتماعی نظرات و تیکه ها و متلک های ملت شهید پرور را جمع می کرد و چاپ می کردم، هر دو هفت می تونستم یک کتاب بی نهایت زیبا و غیر تکراری بدم بیرون!!
این مردمان از نسل گل آقا اند! بذله گو و آگاه و تیکه بنداز! بخونید خودتون...
هرچی مار از پونه بدش میاد، در لونه اش سبز می کنه!
چهارشنبه می رم لیسبون برای انگشت نگاری و ویزا.
این مصریه هم حسب اتفاق دقیقا همون روز و با یک ساعت تاخیر، وقت گرفته است!
الان که هماهنگ کرد با همون اتوبوس که من می رم هم بره و بیاد!
چرا من اینهمه مردم گریزم آیا؟!
بعد از انقلاب ییهو تعداد امامزاده ها و بقاع متبرک فزونی یافت. در باره خیلی از اینها، و حتی خیلی از قدیمی ها، شبهه هست که اینها اصلا اصل و نسبشون چیه و کیه و شجره نامه ندارند و الخ. بعضی ها هم مشخص است که فلان عرب قاتل ایرانی ها بوده که حسب خریّت مردمان الان پرستشگاه شده است. مهم نیست فعلا اما،
می خوام بگم آی شمایی که به همه چیز مشکوک اید! شما در زمانه ای دارید زیست می کنید که دقیقا می تونید خودتون شاهد تولّد امامزاده ابراهیم در جنگلهای فلان نقطه استان آذربایجان باشید!! امامزاده ابراهیم و حوّاریون!
فقط امیدوارم درختهای اون جنگل عزیز و جانوران محترمش، گویا خرس داره، اینها امیدوارم زین پس روی سعادت و آرامش را ببینند! هرچی باشه از الان به بعد، فیض این موجود به اونها می رسه!
تسلیت به همه!
شنیده ام که، بین این همه اخبار بد، یک خبر خوشی دوووووووووووور سرتون داره می گرده الان ها!
ایشالله خبرهای خیلی خوب بشنویم ازتون!
نمی تونم پیدا کنم کجا بود اما حکایت این بود:
در زمان حجاج ابن یوسف پیرمردی می ره به دربار و سراغ حجاج را می گیره،
نگهبان بهش می گه حجاج مرد.
پیرمرد، می ره و بعد از یک مدتی باز برمی گرده و باز سراغ حجاج را می گیره،
نگهبان، باز بهش می گه که حجاج مرد.
این ماجرا تکرار می شه تا آخرش نگهبان عصبانی می شه می گه مردک، مگه بهت نمی گم حجاج مرد؟! نمی فهمی؟
می گه می فهمم،
این خبر اینقدر لذت بخش است، که مکرر دلم می خواد بشنوم!
تگرگ اومده یک کیلو!
سبزوار!
گله گوسفند را به تیر غیب کشت و از بین برد
یک جای دیگه گله را کلا آب برد!
یک رفیقی ما داشتیم اون سمت ها، نفهمیدم چی به سرش اومد بنده خدا...
زلزله و عبدالباقی و خشکسالی و سرطان و کرونا کم بود، آتشفشان سیستان و الانم سیل همه جا...
به چه لعنتی گرفتار شده این سرزمین آیا...
:))
باز من دارم یک شکر اضافی می خورم و، یک بخشی دیگه از کارهای پیشینیان را بطور مستدل می برم زیر سوال :))
خدا کنه این جماعتی که تو کمبریج هستند علاقه نشون بدن به کشفیات من. اونجا پول زیاد هست و می تونند چیزی که می خوام را سفارش بدند و اندازه بگیرم مستدل بکنم تو حلقوم علم ایده ام را! اینبار دیگه خانوم چی هدف نیست. اون طفلک همه خاکریزهاش صاف شده و عین عروس شش ماهه کللللللللللللا دیگه چیزی براش نمونده! الان، نوبت اساتید و پیشواهای ایشون است که لختشون کنم!
مریض هم خودتونید :))
چرا من الکترونیک بلد نیستم که تنبون اینها را از پاشون در کنم شخصا؟!
خدا گواه است اگه این وسیله را داشتم کارل و لی و سانتامارینا را ز بیخ صاف می کردم!
خوشم میاد از درس خوندن خودم! بی اینکه حمالی زیادی بکنم، وقتی فکر می کنم، ییهو یک دنیا کار را پیش می برم!
دیروز بود نوشتم، روز قبلش یک چیزی را فهمیدم و اومدم برای خودم نوشتم.
دیروز، دقیقا عکسش را فهمیدم!!
بازم نوشتم.
آخر شب گفتم بذار ببینم چت جی پی تی چی می گه! باورتون نمی شه جفتشو تایید کرد! در واقع، تایید کرد که یک پارامتر واحد، در آن واحد ولی در دو نگاه مختلف امکان داره دو چیز مختلف باشه.
مثال:
فرض کنید سه سیکل از یک سیگنال طی دو ثانیه اتفاق افتاده باشد. فرکانس سیگنال 1.5 هرتز حساب می شود. و نایکوست فرکانس اون دو برابر این یعنی 3 هرتز خواهد بود. یعنی اگر خواستیم این سیگنال آنالوگ را دیجیتایز کنیم باید فرکانس نمونه برداری ما اقلا 3 هرتز باشه.
حالا فرض کنید کل این سیگنال با 60 نقطه دیجیت شده باشه. یعنی فرکانس نمونه برداری 20 نقطه باشه. در این صورت، نایکوست فرکانس سیگنال برابر 10 خواهد بود!! یعنی بازسازی سیگنال هایی با فرکانس بیش از ده با داده های موجود میسر نیست.
اینها دو تا نگاه کاملا متفاوت به یک مساله است منتهی دقت کنید که یک پارامتر، یعنی نایکوست فرکانس، تو یکی 3 هرتز است، تو یکی 10!
همینه که هست!
مجدد دو کیلو شیر را مایه زدم و ماست کردم. باید علاوه بر ماست چکیده، دووووغ درست کنم، بمونه ترش بشه اساسی، برای آش دوغ!
چرا من نمی رم یک رستوران بزنم؟
آدم گاهی حااااااااالش به هم می خوره از دست بعضی ها!
طرف رفته سفر،
خانوم.
اومده می گه برای حفظ ظاهر چند روز بدون وضو جلو بقیه نماز خوندم.
خب گوساله!
گو3فند!
تو شرف نداری؟!
وقتی هم جنس های تو برای ور انداختن تظاهر و ریا و خریّت جون دادند، زندان رفتند، زجرکشیدند،
تو واقعا اینقدر شعورت نمی رسه که حالا که اعتقاد قلبی نداری، در حد همون فک و فامیل نکبت خودت اقلا دست از تظاهر برداری و نمود بدی که موضعت چیه؟
همیییییییییییشه فقط نشسته ایم تا بقیه بپزند ما بخوریم! مرگ داشت اگه نمی خوندی؟ تهش می خواستند پشت سرت فکر کنند لابد پریود بوده. بیشتر از این بود؟
آنچه بر سر ما اومده و میاد چیزی ست که لیاقت ما بوده و هست. تا ما عوض نشیم، چیزی عوض نمیشه.
باز لازم شد من یک گردش مالی سه ماهه پرینت کنم،
و باز نمی تونم!
تمااااام ریز به ریز که پیاز خریدم هم تو لیست میاره!
وا بدید بابا! شفافیت اینهمه هم خوب نیست دیگه. می گفت یک تحقیقی کرده اند بخش بزرگی از ساخت و سازها توی دبی را اختلاسگرهای روسی و ایرانی و افغان و عربهای سوریه و لبنان و ... تامین مالی می کنند! می دزدند اونجا سرمایه گذاری می کنند...
چه کنیم ای وی؟
برخلاف همیشه که یک چیز مسخره یا شاد که به چشمم میومد را می ذاشتم استوری اینستاگرام، اینبار یک چیز علمی به نظرم خوش اومد، اونو گذاشتم.... تلفیق بحث آمار و احتمالات بود با کاربرد اون در علم و شبهه علم... باز باید بهش گوش بدم، قشنگ بود.
یک کلیپ قشنگ دیگه هم دیروز دیدم، اونو فقط برای یکی دوستان فرستادم که پزشک است. خواستم ببینم تایید می کنه یا نه. کلیپ حاوی تعریف یا مشخصه های آدمهای خود شیفته بود. تا قبل اون فکر می کردم خودشیفته بودم آسیبی به کسی نمی زنه و آدم فقط از خودش کم نمی ذاره که به بقیه برسه. ایثار نمی کنه، از خودگذشتگی نمی کنه.
بعد اینو که گوش دادم دیدم اولا تقریبا تمام توصیف خصوصیات من است،
دوما چقدر وحشتناک است!!
زمانی که ماها سوم راهنمایی بودیم آموزش و پرورش یک طرحی داشت به اسم طرح کاد. مخفف کار و دانش. باید دانش آموز یک روز هفته را می رفت یک کارگاهی، دفتری، یک جایی که علاقه داشت و راهش می دادند، با کار آشنا بشه.
من، رفتم اورژانس! روپوش سفید برام خریدند و من شنبه ها از صبح تا حوالی بعد از ظهر تو اورژانس بودم که ببینم ملت را چطور می برند و می دوزند و خلاصه با پزشکی آشنا بشم.
نشون به اون نشون که برای همیشه ریل را عوض کردم چون متوجه شدم من تاب دیدن جراحت و ریش مردمان را ندارم. اذیت می شم. الان یادم افتاد چون یکی رفقا گویا از جایی افتاده و به گفته خودش دندونهاش خرد شده. از وقتی اینو شنیدم اصلا دلم نمی ره سمت اینکه حتی احوالپرسی کنم! شاید یکی از اون توصیفات آدمهای خود شیفته باشه ها منتهی خب چه کنم، آدم بخصوص وقتی دور است دلش می خواد خاطرش آسوده باشه از اون سمت. چیزی نشکنه خراب نشه تعمیر نخواد دزد نبره. الان که بارندگی ها و حشتناک شده من مدام دلواپس اینم که اگه منطقه ما سیل اومد مادرم دست تنها چه کنه! خونه زیرزمین داره بی شک ارتفاع آب که بالا بره، اونجا استخر می شه...
مراقب خودتون باشید. بعضی اطرافیان شما یکم بی شعورند! فقط تا وقتی سرپایید، مشکلی ندارید، پولدارید، شغل خوب دارید، چمیدونم تا وقتی موج مثبت ازتون ساطع می شه دوست دارند اطرافتون باشند. وقتی منفی شد، فرار می کنند! نه از ترس اینکه دامن اونها را هم بگیره بدبیاری، شاید و شما بخونید از این باب که طاقت دیدن شما را در وضعیت بد ندارند. می رن که همون تصویر خوبی که تا قبل این تو ذهنشون بود، مخدوش نشده، بماند!
بحث عشق و عاشقی و دلدادگی هم نیست ها. تو اورژانس من هیچکس را نمی شناختم. اما دیدن همنوع در حال زار، آزارم می ده و می داد.
دندونم درد می کنه چند روز است. دندان آسیای بالا سمت چپ. خداشاهده هنوز سه ماه کامل نشده از وقتی که دندونپزشکی بودم!
این تگرگی که تو سر مشهد بارید، اگه به هرجااااااااای دیگه باریده بود بجز مشهد، الان یک معجزه به معجزات ثامن الحجج اضافه می کردند!
چه خبره؟
دیدم ماهشهر را هم ابر سیاهی گرفته بود که روز را شب کرده بود، هنوز نباریده بود اون موقع...
چه خبره؟
یزد چرا دیگه اونجور بارندگی را تجربه می کنه؟
همسایه حوالی یازده از سفر برگشته، پیام داده که خوردنی داری؟!
طفلک!
ماست چکیده درست کرده بودم امروز، با قابلمه سوپی که از دیشب مونده بود را با نون تازه و نون تست بردم براش. سوپم که مالی نبود، شاید این چون گشنه اش بود بهش حال داده باشه. خلاصه اینم از رزق ما و مردم.
مجدد شیر گرم کردم منتظرم دماش بیفته که ماست درست کنم. حالا تا فردا هم خدا بزرگ است.
یادم افتاد به تهران
ترمینال بیهقی و ایستگاه متروی مصلا
دارم فکر می کنم که چقدر فاصله بود بین مترو و ترمینال، و بجز فاصله دو جا باید عرض خیابان را توی پیچ رد می کرد آدم...
بعد فکر می کنم که وقتی مغز خر بخوره یک ملت، اجازه می ده کسانی بهش حکومت کنند که ایستگاه مترو را بجا اینکه بیخ ترمینال بزنند، بیخ مصلی می زنند!!
اصلا نمی خوام به یاد بیارم که این دو ماه من چقدر پول خرج کردم!
از طیاره بگیر تا خریدهای بردنی وآوردنی و همون داخل ایران حتی. فکر کنم تو یکماه 24 میلیون تومن خرج کردم! تازه خدا رحم کرد که همه اش به مفت خوری و مهمونی بودم!
الان این ماه هم وضعیت خیلی خراب شد. ییهو نزدیک به 600 یورو، بیشتر، برای ویزای انگلیس دادم. نزدیک 500 یورو برای کارهای اداری خودم تو پرتغال! هزینه های جاری هم که هست همچنان...
دیشب خانوم چی تو ایمیلش نوشته اگه بخاطر پولش هست که نمیخوای بیای کمبریج بگو تا من بدم. نوشتم نمی خواد، تو هنر کن همون 1000 پوندی که دو سال قبل من داده ام را از اینها پس بگیر! واقعا آدم اینهمه کون گشاد؟! سال 2022 بود که من هزینه هتل را دادم و این گشاد خانوم درخواست نداد که بهمون پس بدن. هنوز مونده!!
مدرسه نرفتم.
صبح نشستم یکساعت ونیم شاید، نوشتم که تو یک آزمایش دو ساعته چکار کرده ام!
مسخره است ها. می شد هرموق لازم شد برم باز تست کنم! ولی به نظرم کار درستی است. باید بایگانی ام را درست کنم.
بعدش یکم ساز زدم
رفتم نون هم خریدم. با لیمو و تخمه و ماکارونی.
ماست هفته قبل را هم کیسه انداختم. با آبش به نظرتون چه کنم؟ خوبه برم حموم مثلا موهامو باش بشورم!
والله بخدا.
اینبار بر خلاف سری قبلی خییییلی نذاشتم بابای ماست در بیاد. دفعه قبل از بس سفت شد به سختی لقمه می شد. اینبار معقول تر برش داشتم. همینه ماست قالبی از پارچه سوا شده بود بس بود به نظرم پالایشش.
بریم کار کنیم. ذهنم در گیر چیزی است به اسم تبدیل فوریه. پارسال خوندمش و فهمیدمش هم. امسال به نظرم رسید یک جایی اش را اشتباه فهمیده ام. دو روز است درگیرشم. تو ویدئوهایی که می سازند خیلی به کلامشون دقت نمی کنند و برا من ابهام ایجاد می شه.
من واقعا می تونم تا سال دیگه کارمو جمع کنم؟
خیلی دستم خالیه...
کی این کشف برای من رخ می ده، نمی دونم...
هنوز حموم نرفته ام،
دست می کنم تو موهام و هرچی دستم میاد را روی میز می ریزم
تو سه مرتبه دست کشیدن، ده تار مو جدا می شه
یکی اش دو رنگ است، یکی اش سیاه، هشت تای دیگه اش سفید، عین کون بعضی رفقا!
البته رفقای شما! به ما سفیدش که نرسید هیچ، هرچی دیدیم فقط سیاه!
فققققط سیاه!
دیشب بالاخره پرداخت را انجام دادم که برم برای ویزا. خانوم چی هم آخر شب پیام داده بود که کمبریج هماهنگ می کنه فلانی از دانمارک بیاد، همونی که پارسال هم باهامون بود، تو تستهاتتو انجام بدی. دیدم در افتادن با این عواقب خوبی شاید نداشته باشه، الانم که همه در خدمتند، بعد هم دستش بسته است و واقعا هیچکس را نداره که بجا من بفرسته و اگه نرم هم ضایع می شه اساسی لذا، گفتم می رم. هفته سوم و چهارم جولای، کمبریج، با منصور مصری! ایشاالله که ویزا ندن بهش و کلا به هم بخوره ماجرا!
والله!
یک سیستم بایگانی به ذهنم رسیده امروز می خوام بشینم تا جایی که می شه تستهای قبلی را شناسنامه دار کنم و بعدی ها را هم تو همین منوال ثبت و ضبط کنم. بلکه از تکرار جلوگیری بشه، انشاالله!
صبح شش و نيم بيدار شدم،
الان يك و ده دقيقه روز بعدي است،
ظهر هم نخوابيدم.
بعد به هر دوستي كه دو ساعته داره باهات چت ميكنه وقتي ميگي كاردارم بذار بعد گپ بزنيم، طلبكار ميشه!
گمشيد بينم باو!
اگه فعلي از شما هست كه باعث ميشه من مجبور به كاري بشم، لطفا اصلا اون كار را انجام نديد!
بذاريد وقتي سلام ميكنيد را مثال بزنم:
اگه تو وجود و نهادتون اين انتظار ايجاد ميشه كه طرف باااايد جواب سلامتونو بده، لطفا به من حتي سلام نكنيد!!
خير پيش
دوست عزیز ...
من شما را در اینستاگرام بلاک کردم.
اگه خییییییییلی بهتون بر خورده که چرا من تو رو بلاک کردم و تو منو بلاک نکردی اول، بفرما همینجا، تا من شما را از بلاک خارج کنم، شما بلاک بفرما منتهی،
به نظر می رسه به دلایل مختلف، بهتر است که تو دست و پای هم نباشیم.
سایر دوستان هم به همین منوال! اگه کسی زورش به خودش نمی رسه بگه تا بلاکش کنم!
حوصله ام نمی کشه من، اگه هرررررررررر بنده خدایی کمترین انتظاری داره از من، بگه تا بلاکش کنم شرّش بکنه!
تمام!
مدرسه بودم امروز
ساعت ده قرار گذاشته بودیم با خانوم چی.
نیومد.
ساعت یازده اومد!
خیلی زشت است این کارها این بدقولی ها. نکنید.
سعی می کنه مجابم کنه که برم. اما من می خوام بهش بفهمونم من بعنوان کارگر منصور مصری نمیام اونجا دو هفته وقت بذارم!! یا برا منم برنامه بریز برای کار خودم، یا برو ردّ خدا!
البته هنوز هم نتونسته ام هزینه های اضافی ویزا را پرداخت کنم که بتونم اقدام کنم براش...
ماحصل گفتگوها این بود که می بینم این هنوزم خیلی خواب دیده برا من. خیلی بیش از یک سال! گرفتار شدم به وضوح! انگار بخواد یک بچه را آروم کنه کار می تراشه، من فقط می تونم نگاهش کنم و ازش بپرسم خب از این کار چطور می خوای نتیجه بگیری فرض کن انجامش داده ام، بعدش چی؟!
مشخصا از مقوله تحقیق من بیرون افتاده زنک. اشتباه می گه یک جاهایی را. اما، به تخمم اون، من چه باید بکنم؟!
بایگانی ام خیلی بد است. تستهایی که امروز می گفت را من پارسال انجام دادم ولی نمی تونم پیدا کنم دقیقا کجان!! باید یک فکری بکنم، که نمی دونم هم چه فکری باید کرد!
امروز یک لحظه که نگاهش افتاد به ناخن انگشت اشاره ام، خشکش زد! خیلی نگاه کرد. عمدا بلند شده که بتونم ساز بزنم باهاش. ولی اینجا که ملت تا سوراخ کونشونو هم تتو می کنند و هرچی دستشون بیاد می پوشند و هرمدل بخوان مو تا همه جاشونو بیرون می ذارند، این چرا اینجور جا خورد آیا؟
خانوم چی بعد از 28 ساعت جواب ایمیل داده، نوشته تعجب می کنم از ایمیلت!
گفتم خب بکن!
آقا بهش می گم یا نرم افزار برام تهیه کن، یا اگه نمی کنی کما اینکه سه سال است نکرده ای، اون بخش کار را حذف کن از پروپوزال!
تعجب داره؟!
گفته فردا ساعت ده بیا صحبت کنیم.
خب باشه. می ریم. اما وقتی وقت نداری برای دانشجو ات، پول نداری برای خرید نرم افزار، غلط می کنی دانشجو میگیری خب!
کجاش غلطه؟
علف سبزوار خوش خوراکه؟
من یک دوستی دارم اون خطه.
خانوادگی انسانهایی تنومند و درشت اندامند، ماشاالله.
اما نباید این ربط داشته باشه به سبزی سبزوار.
داره؟
شازده، بوشهری است. می گه سفارش دادم تو سبزوار سبزی برام خریدن و شستن و خرد کردن و سرخ کرده اند، سبک شده و کم حجم و نیاز به یخچال هم نداره دیگه هر بار یک قاشقش کار یک قابلمه را می کنه.
به نظر شما،
سبزی سبزوار، چرا اینقدر مشتری داره؟
درصد چمن و برگ درخت توش چقدره؟؟!
سبزوار، بوشهر؟!!
والله من بوشهر که نبودم، اصفهان بودم، حد فاصل این دو شهر، اما سبزی که سهل است اگه یک سبزه هم برام لخت شده بود همّتشو نداشتم برم تا سبزوار، بعد واسه سبزی؟ ایییییییییینهمه راه؟
اوایل که رفتم آبادی مامان گفت پولکی لازم داریم. گفتم از کی می خرید معمولا، دیدم یکی را آدرس داد اون سمت دیگه آبادی.
با ماشین رفتیم و یک پیرمردی بود که کم فروشی هم می کرد،
بجای دو بسته که مامانم می خواست برداره یک بسته خریدیم و اومدیم.
یک بسته هم چیزی دیگه شاید نبات. صد هزار تومن سرجمع.
گفتم چرا از این می خرید، گفت می گن خوبه!
گذشت تا عید دیدنی رفتیم خونه خاله زا که از قضا دو سه تا خونه با مغازه یارو فاصله داشت.
گفتیم از این خرید کردیم، گفت عی! این چرک است!! ما خودمون می ریم از فلانکی می خریم!
این فلانکی حالا کجاست؟
تقریبا بیخ خونه ما!
یعنی ما از محله اونها و اونها از محله ما می خرند فلسفه تمامش هم تمیزی پولکی پز است ولاغیر وگرنه پولکی که فرق نداره شکر است. طعمش و قیمت هم که ثابت است. اما تمیزی پولکی پز، فرق داره!
حالا حکمتش چیه؟ اینه که وقتی تو محل خودتونه بیشتر می بینید طرف را و لذا کثیف کاری هاش به چشمتون میاد.
وقتی دور است فککککککککککککر می کنید لابد تمیز است!
امان از این فکر ها.
درباره اغلب محصولات این وضعیت را ما داریم. لبنیات و گوشت نمونه های دیگه ماجرا هستند که اون که دورتر از ماست انگار بهتر است!
انگار!
ما،
مهاجرت کرده ها،
واقعا دیگه نخبه نیستیم!
یک چیزهای بدی هستیم، نمی دونم اسمشو چی بذارم!
یارو دیشب از ایران اومده، فکر می کنید با خودش چی آورده؟
نون سنگک، لیمو ترش!
این دیگه واقعا نخبگی نیست این خریّت است انگاری!
این سارا که چند روز قبل درباره اش نوشم می گفت که ریکا را هم از ایران میاره!
خانواده آقای ... هم برنج را، گونی گونی کول می کنند از ایران میارند خارج می خورند!
ما چه مرگمونه؟
اینجا هم که میایم ناسازگار!!
دو تا ایمیل الان دادم.
از قصد و از عمد!
یکی به استاد بزرگمون دادم که چیزی که فهمیده ام و خانوم چی هی داره خاک می پاشه روش را، لو دادم که قشنگ از این پس اعمال کنه!
یکی هم به خود خانوم چی دادم که حالا که فلان نرم افزار را نمی تونی تهیه کنی، فلان بخش از پروپوزال منو حذف کن!
حرومزاده! انگار من عمر نوح کرده ام اینجا بشینم هی اینها برام گربه برقصونند!
نوشتم کمبریج هم نمیخوام بیام اگه کسی را داری بذاری جای من، بذار!
کوسکش هنوز پول هتل پارسال را نداده، الان باید 450 یورو دیگه برای ویزا پول بدم. نمی خوام اصلا. مگه من کارگر منصور مصری ام؟ کون لقشون.
بی اینکه فکر کنم،
فکر می کنم هیچ کاری نکردم امروز هم!
از صبح دانشگاه بودم ها، اما نمی دونم چی شد!! اصلا چکار کردم؟ نمی دونم. هیچی!!
باز یک سری تست انجام دادم که این خانوم احمق را قانع کنم که بیست سال داشته اشتباه می کرده. چرا هزینه های این دشواری را من باید تحمل کنم؟ تا الان بارها بهش نشون دادم هر بار یک بامبولی چاق می کنه می گه از نو تست کن. حرفی نیست می کنم، اما من دارم جلو خودمو نگه می دارم آبروشو نبرم، آخرش یک کاری میکنه که بکنم تو چشم همه!
استاد بزرگمون از برزیل برگشت. اومد اتاقمون کلی تحویل گرفت که برگشته ام. خوشحال بود. نه لزوما بخاطر دیدن من، خودش از سفر خودش هم راضی بود فکر کنم. سوغاتی اش را براش بردم. پسته را می شناخت اما به گز ها اشاره می کنه می گه زعفرون اینه؟! گفتم ای خاک بر سر ما که این گشنه های تاریخ الان شده اند ملجا و ماوای ما. براش توضیح دادم. می پرسه پس قرار نیست زعفرون را همراه غذا بذاریم تو فر؟
حیف اونهمه زعفرون که می دونم اینها خر خوری اش می کنند. زن فیلیپو یک چندتا زعفرون را همونجور درسته انداخته بود رو یک کاسه شبیه شله زرد، خب رنگ داده بود یکم، بعد ذوق می کرد! این از اونهاست که مثلا می دونه زعفرون چیه!! به استادم که می گم یا یخ بذار رو زعفرون ساییده شده یا آب جوش بهش ببند، شاخش در میاد که این دیگه چیه که یا سرد سرد یا داغ داغ هر دوتاش بهش کار می کنه!
گفتم اینه دیگه من نمی دونم.
باری.
زودتر تعطیل کردم که به آخر وقت اداره پست برسم. از بس عجله کردم یادم رفت یک یادداشت تو بسته بذارم و همینجوری فرستادم. صمیمی تر بود اگه یکم بیشتر تمرکز کرده بودم. این بسته، به لحاظ حجم کوچکترین بسته پستی براش کفایت کرد منتهی، نمونه مزه های ایرانی بود برای یک عزیزی که اونم سالهاست نتونسته بره ایران و ممکنه اقلا یکی از اون طعمهای مختلف خاطره خوبی را براش زنده کنه. یادم نیست چی دقیقا تو بسته اش گذاشتم. از دیشب هی یادم افتاد فلان چیز را تازه آوردم، بدو رفتم یک ذرررره براش گذاشتم کنار. تهش فکر کنم کشک گوسفند داره با آلوچه خشک، پسته خام و بو داده و گز کرمانی و زعفرون محلی و یک گلدون مسی که یحتمل تو مسیر له می شه! لواشک هم گذاشتم براش! زن داداشم یک چند رل لواشک که خودش درست کرده بود گذاشته بود، ترش نیستند اما همون مزه میوه می دن دیگه. تمیزند ولی خدایی. هان راستی یک برش هم قره قروت گذاشتم! کلا فکر کنم ذائقه اش چه به ترش بخوره چه به شیرین، یک چیزی از اون بسته بهش حال بده بالاخره. و بیش از همه تو اون جعبه ارادت و احترام بود که تقدیم کردم رفت، عین همه دوستان دیگه. حتی خود شما، دوست عزیز.
حتی شما!
دارم برای ویزای انگلیس فرم پر می کنم. حرومزاده ها یک عددی در حد 110 تا 125 یورو اضافه تر از همه هزینه های همیشگی می خوان بگیرند. 520 یورو برای دو سال پول دادم، الان این شرکت واسط یکجا 92 یورو می خواد یکجای دیگه 125 یورو که نمی فهمم چرا باید این دوتا را بدم!!
اگه گفتید ناهار چیه؟
آش رشته آوردم مدرسه!
قطعا خیلی عجیب به نظر همه خواهد اومد منتهی، همینه که هست! دیشب حوصله ام نشد غذا بپزم. راستش از بس سیر بودم اصلا دلم نمی خواست دست به پیاز و گوشت و کلم ببرم!!