قشنگ به بطالت گذشت امروز ما!

صورت سوالم مشخص نیست. نمی دونم قراره چه کنم. چندتا کار نیمه تمام هست، مثل اینکه فرمت مقاله هایی که رد شده را درست کنم و بفرستم برای مجله ای تازه منتهی،

از بس تکرار شده جاذبه نداره چندان.

هان، آقا من خیلی دلم می خواد یک سفر با کشتی برم. یک کشتی اساسی که مفصل حال بده ها! غذاهای توپ، رو دریا، بلکه اقیانوس!

یک خونه خیلی خوب هم می خواد دلم!

اینهمه که اینها را می خوام، نمی گم زن می خوام! زن برا چیمه؟!

والله!

پول خوبه فقط!

آموزش

با اونهمه اتفاق بدی که افتاد، اما به تخممه انگار!

می دونید، من قلبم درد می کنه. یا شاید نواحی اطرافش باشه مطمئن نیستم. چیزی که مطمئنم اینه که زندگی ام اونقدر نخواهد بود که بخوام نگرانی بکشم! یک کارهایی گاهی گره میفته بهش! به تلاش کردن نیست! به برنامه ریزی و کوشش نیست. نمی شه! به هر مصلحتی که فکرشو بکنی، گاهی چیزی درست نمی شه جور نمی شه. چاره ای نیست. من وقتی دفاع می کردم یک کار با حقوق خوب برام اماده بود. یعنی می خواستند که بهم بدن. از اون تاریخ هشت ماه در پروسه گزینش گذشت، الانم که فقط چهارماه از کار مونده باهام قرارداد نمی بندند چون اجازه اقامتم تاریخش گذشته! خب چه کنم؟ وقتی می گم همه می خواستند اون کار را بهم بدن اما نمی شه، خب نمی شه! قسمت نبوده. با که بجنگم؟!

از خوبی هاش بگم. امروز دارم شبکه های عصبی می خونم. الگوریتم های ماشین لرنینگ.

قشنگ کسخل شده ام رفته! تو این همه بلا که فقط تو یک روز سرم اومده، الان نشسته ام، مقاله می خونم، کلمه های نیمه آشنا را یادداشت می کنم و معنی اش را از دیکشنری در میارم رو به روش می نویسم! خیلی بده که یک عالمه کلمه هست که هم آشنا اند، هم نمی دونم دقیقا چی است معنی هاشون!! از این وسط بازی ها بدم میاد، خسته ام می کنه. تصمیم گرفتم یادشون بگیرم. بعد مسخرگی ماجرا اینه که وقتی معنی ها را به فارسی می نویسم، اصرار دارم که به خط خوش بنویسم!! با خودکار، نستعلیق!

به نظرم، اینها کسخلی نیست البته. اینها رسیدن به یک مرحله از دم کشیدن است!! شما یک جایی می رسی می بینی من باید ناقصی ها را تکمیل کنم! می رسی که می گی من باید پاس زبان و خط و ادبیاتم را بدارم! واقعا من فکر می کنم در آینده وقتی از این بحرانهای سیاسی به خیر گذشتیم، دوره ای می رسه که توجه جامعه جلب می شه، یا شاهزاده باید به این توجه بده، که فارسی را درست حرف بزنیم! که فارسی را درست بنویسیم! که همونقدر که گرامر و لغت انگلیسی و سایر زبانها را می خونیم، باید یک عده ای هم تو جامعه به زبان و ادبیات فارسی بپردازند! به آنچه داریم و به سهولت از دست داده ایم!!

خوش خط بنویسید، مرگ نداره! یکم بیشتر طول می کشه اما، ارزشش را داره.

عجیب هفته مبارکی را شروع کرده ام من!

سر صبح، همزمان، دو تا مقاله هام رد شدند!

بی هیچ توضیحی، فقط رد شدند.

بعدش قراردادی که قرار بود باهام بسته بشه، کنسل شد!! گفتند اجازه اقامتت معتبر نیست! خب راست می گن چون برای تمدید اون اقامت باید قرارداد داشته باشم و بدون قرارداد اونو تمدید نمی کنند! یک چیزی شبیه مرغ و تخم مرغ خلاصه!

یعنی تا الان که به ساعت ده نرسیده ایم هنوز، این سه فقره!

رفتم موهامو کوتاه کردم تو حموم!

باید یک قیچی سفارش بدم. این قیچی پیکاژ که دارم بسته به جهت، گاهی اصلا کوتاه نمی کنه. سخت هم هست که آدم رو کله خودش حالا جهت حمله موثر قیچی را به مو تنظیم کنه. اونم تو آینه که همه چیز را برعکس نشون می ده.

دیشب مدارکم را بارگذاری کردم که بررسی کنند و اگه صلاح دیدند بهم اجازه اقامت موقت بدن. جالبه اینها عینهو لوله ای که گرفته باشه یک گاهی در حد سال پروسه ها را کش می دن بعد می بینی ییهو درش باز می شه و کارهای همه را تحویل می دن! این روزها هم هرررررکی اقدام کرده بوده، کارتش رسیده. من نمی تونستم اقدام کنم چون دیگه گواهی دانشجویی نداشتم و باید مدارک دیگه ای جور می کردم. هنوز هم جور نیست چون قرارداد کاری ندارم! منتهی گفتم فعلا بفرستم بررسی می کنند کسری ها را اعلام می کنند با 48 ساعت وقت برای بارگذاری. تا اون موقع انشاالله همه چیزهایی که لازم هست را جمع می کنم. یا جمع می شه، بهتره بگم! حس بدی است که نتونی از مملکت بری بیرون یا کارتت منقضی شده باشه. عملا عین مهمون ناخونده ای!

دیگه چی؟

آقا من تازگی قارچ کباب کردم. بهتون گفتم؟ قارچ دکمه ای بزرگ که هنوز درش باز نشده بود خریدم. بعد گذاشتم تو تنوری که شمیم خرید برام. دو سه دقیقه المنتش روشن بود و بعد خاموش کردم. انگار که دو سه دقیقه تو فر بذاری و گریل کنی عملا. آب داخل قارچها داغ شد و بخار باعث نرم شدنشون شد. نمک زدم، جالب بود! یکم زیاد بمونه فکر کنم خشک بشه ها!

به نظرم آتیش، شعله منظورمه، خیلی در بهتر شدن طعم غذا کمک می کنه. بادوم که بو می دم چون شعله ندارم و برقی داغ می شه، یک مدل مسخره ای بادومها می سوزه. فرق داره که شعله بهشون بخوره.

من همچنان در مسکو ام!

بی اوراق تردد،

بی درآمد،

بی مشغله حتی.

دیروز دیگه اعصابم نکشید، یک دور با هرکی رسید دعوا کردم! بعد هم پاشدم رفتم دانشگاه که با استاد پیره هم دعوا کنم، نبودش اونجا.

این مرتیکه قرمساق دو هفته است یک ایمیل را جواب نداده. خداشاهده تو ایمیل هم فقط کافیه بنویسه دفاع کرد! دو کلمه!! دفاع، کرد!

قبل اینکه برم به بخش منابع انسانی ایمیل زدم. نوشتم آقا ما برای یک کاری که کلا هفت ماه قرار بود طول بکشه اقدام کردیم، تا الان سه ماهش تو پروسه شما گذشته!

طرف عصبانی شد :))

راست گفتم ولی. من تازه از زمانی که رسما تاخیرهاشون شروع شد حساب کردم اما اگه از غیررسمی اش را بخوام بگم هفت و نیم ماه طول کشید این ماجرا! ولی تهش رسید دیشب به اینکه اطلاعاتت را بفرست و کار تمام است و الخ. فقط مشکل اینه که این، فقط برای چهارماه است! من همچنان حس نمی کنم شغل دارم.

چقدر هم کار پیچیده ای است خدایی. نه بگم پیچیده، شلوغ!! شما فکر کن تغییرات همه متغیرها و پارامترها را خطی فرض می کنند، یعنی ساده ترین فرم ممکن، بعد خود پارامترها را تماما دارای توزیع های آماری فرض می کنند، بعد همه اینها را قاطی، و دنبال بهینه کردنشون می گردند! اینقدر اندیس و اسم و مخفف تو همه جا هست که از دستم در می ره کار! ولی خب، چاره ای نیست باید بفهمم چه گهی می خورند...

هیپنوتیزم

شما که لابد اینترنت ندارید، اما من می نویسم بهرحال...

یک بوزینه زنا زاده اومده تو تلویزیون می گه اگه کسی آب (اینترنت و مسترکارت و سایر ملزومات اولیه زندگی امروزی) براش مهمه، پاشه بره افغانستان و سوریه که این امکانات هست!

واااااقعا من نمی دونم چطوری یکی می تونه به این مدارج پستی برسه!! روسای این از این هم پست تر!! شما فکر کن به دانشگاهیان یک مملکت که تمام کارشون با اینترنت و بده بستان و تحقیق های علمی است، اینترنت ندی!! که گه می خوری ندی به همه، به همممممه باید این حق را داد که به اطلاعات دسترسی داشته باشه، که بتونه حرفشو بزنه، که بتونه ارتباط برقرار کنه! هیچ ربطی هم نه به تحصیلات داره نه سن و سال نه محل و نژاد! درست عین اینه که این بوزینه گفته که اگه اون امکانات، بخونید ملزومات، را کسی می خواد، بره! گور به گورت می کنیم زردک! تا بفهمی چی به چیه.

یادم رفت حرفم.

خونه بودم. منتظر نامه این خانوم. نیومد هم! دارم فکر می کنم فقط من نیستم که به مقتضای سن و یا آموزشم، با تکنولوژی جلو نرفته ام. خیلی ها همینجوری اند! مثلا تازه ما دیروز فهمیده ایم که این نامه یک شماره رهگیری داره که طرف می تونسته هر ثانیه خودش رو سیستم پست اونو دنبال کنه. می دونم تو ایران هم هست بعد نمی دونم چرا به فکر هیچکدوم ما نرسیده بود که خب اونو چک کنیم بجای اینکه هر روز سه بار من صندوق پستی را چک کنم و صاحب نامه هی منتظر خبر از طرف من باشه!

خب که مرگ، سنگینی های روی زمین را، همین من و مای عقب مونده را،کم کم پاک می کنه از رو زمین! زیستن لیاقت می خواد خداشاهده! شما فکر کن الان مثلا پدربزرگ شما زنده بود! سالم هم باشه ها! نیرو هم داشته باشه. می خواد چه بکنه؟! مثلا بابابزرگ من می خواد خرش را سوار بشه یک ساااااعت در روز بره، یکم کل کل کنه سر زمین، نون و ماستشو آبدوغ کنه بخوره، یکم بوته بکنه بذاره کنار و باز خرشو سواااااار بشه برگرده بیاد با اخلاق تند و خستگی و بوی گه و عرق بگیره کوس مادربزرگه را بکنه و بخوابه تا باز چرخه از نو تکرار بشه! البته اون بدبخت نماز هم می خوند! سر وقت!!! عین کسی که هیپنوتیزم شده، حتی بی اینکه کسی مراقبش باشه، کنترلش کنه، جایزه بهش بده یا مجازاتش کنه، هر روووز سر موقع به ترتیب خاصی سر و دست و پاشو می شست و می رفت جهت گیری اش را تاااا می تونست دقیق تنظیم می کرد و هی کونشو هوا می کرد و هی فس فس فس فس چیزهایی می گفت زیر لبش! این هیپنوتیزم به قدری قوی بود که پدربزرگ حتی تو تنبون خودش هم نمی تونست بگوزه! ببینید کنترل تا کجا! حالا فکر کنید این موجود، روی خوشبختی می بینه؟ این موجود از فکرش استفاده می کنه؟ این موجود سوال هم می پرسه؟ کرامتی هم داره یا فقط یک ماشین و یک ربات است؟!

وحشتناک است دین! وحشتناکه...

نامه

یادم نیست چه کردم امروز!

سر صبح هواشناسی را چک کردم، آفتابی بود. تندی همه رختهایی که دم چشمم بود را با حوله حمام و هرچی تنم بود ریختم تو ماشین و روشن کردم!

هنوز نیسم ساعت نشده بود ابر تماااام آسمون را گرفت و، پیش بینی رو صفحه موبایل خودشو به روز رسانی کرد از آفتابی، به ابری!

یکم مقاله خوندم.

طرفهای ظهر، پاشدم رفتم که نامه عارفه خانومو بگیرم. ایشون قبل از من اینجا ساکن بوده و نامه ها میاد اینجا منتهی اداره پست فقط با مشاهده کارت شناسایی طرف که تو دست خودش باشه نامه را می ده! رفتم جایی که نامه برگشت خورده بود. آخه روز قبل خونه نبودم که پستچی اومده بود. خدایی اینجایی ها آدمهای خوبی اند. طرف نامه را نداد، قانون کاری اش را زیرپا نذاشت، ولی تمام تلاشش را کرد که بهم توضیح بده، رو گوشی اش تایپ کرد ترجمه کرد که من بفهمم، راهنمایی کرد که به کجا زنگ بزنم، چکار کنم، چطوری دنبال کنم و خلاصه. دیگه به عارفه پیام دادم چون باید خودش تصمیم می گرفت. نامه مهمی است و اگه گم می شد تو این رفتن و اومدن ها، بدهکارش می شدم. قرار شد زنگ بزنه که بعد می بینم از خارجه اون شماره جواب نمی داده و خواسته که من زنگ بزنم. زدم و هماهنگ کردم و خلاصه کلی پروژه امروز ما شد این! قرار شده نامه را مجددا بیاره در خونه و من باید خونه محبوس باشم که نامه را اگه بتونم، بگیرم!! اگه نه باید از فلان کشور پاشه بیاد نامه اش را ببره!

باری.

خوابیدم یکم.

یک ایمیل دوشنبه زده بودم به سوئد، امروز جواب داده که نه آقا ما اندازه نمی گیریم مگه می شه؟! دیگه براش نوشتم 25 سال است که ملت مشغول اندازه گرفتنش هستند و راهش اینه و مشکلش اینه و من می خوام چه کنم. هرچی سبک سنگین کردم دیدم بهتره ننویسم به من پول بدید تا بیام رو این ماجرا کار کنم. نمی شه. اینها شریک خارجی تیم ما هستند و روابط در سطح بالاتر از تراز فعلی من است، نمیان نیروهای همدیگه را بردارند و رابطه را خراب کنند. دیگه حالا تخمشو کاشتیم تا بعد...

لباسها رو از ترس بارون آورده بودم تو اتاق، باز الان بردم بیرون که جلو باد، بلکه خشک بشن یکم...

گاهی پستهایی را توی توییتر می خونم، اخیرا هم پستی از یک صادراتی گامبو به نام علی افشاری.

اول اینو بگم که ماها واقعا مفسر کم داریم. شاید اصلا نداریم. همه این جماعتی که یا تو شبکه های مختلف فک می زنند یا یک میکروفون خریده اند و یوتیوب خودشونو راه انداخته اند، اینها گوینده خبر اند. جمع می کنند که کجا کی چی گفت، میان تعریف می کنند. طبعا هم اون چیزهایی که خودشون دوست دارند را بیشتر می شنوند و بیشتر تعرف و باز نشر می کنند. حالا تو این جماعت پخمه، که خیلی هاشون ممکنه مدرک دانشگاهی هم داشته باشند، بعضی هاشون دچار خودککه پنداری شده اند. علی افشاری یکیشونه، محمد رهبر با اون هیکل قناص یکی دیگه، اون یارو افلیجه که زنش مملکت را دزدید برد، خلجی، یکی دیگه اش، و بگیر همینجور برو تا سازگارای کثافت و خیلی خیلی خیلی های دیگه که سالها نقاب به صورت کریهشون بود و به لطف این روزهای سرنوشت ساز، کونشون برای خلق عیان شده.

حالا این بابا افشاری شاه قانونی مملکت را به خیانت متهم می کنه. اول بگو آخه کوسکش! تو گوز کدوم کونی هستی که بخوای نظر بدی! دوم، خلایق، چه گیاه چه سایر جانوران از جمله آدمیزاد، هر آنچه دارند یا از ژنتیک خودشون دارند، یا از آموزش! خب ژن این بابا که تا سه نسل قبلش جلو چشممون هست، قطعا قبلی هاش هم آدم حسابی بوده اند که منتهی به رضا شاه بزرگ شده است، اونم دوره ای که بابای توی حرومزاده شاااااااید می تونست گوسفند کسی را ببره بچرونه و برا ننه ات نونی ببره بذاره لای سفره اش. از باب آموزش هم قطططعا کسی که تو دامان اون شاه و اون شهبانو تربیت شده بر هرزه علفی مثل تو شرف داره! این بابا زمانی که نطفه تو بسته می شده خلبان جنگی بوده! نه که باباش براش طیاره خریده باشه ها! نخیر! اینو فرستاده مدرسه، تعلیمش داده اند. اقلا سه تا زبان دنیا را صحبت می کنه! توی مادرقحبه با اون قیافه نکره ات چه کاره ای؟ به چه تخمی جرات می کنی گاله ات را باز کنی اصلا! باقی تون هم عین همین توی کثافت!

به قول رضا شاه بزرگ که فرمود، به حساب یکی یکی تان می رسم، شما هم باشید تا روز حساب!

اینجا مرسوم است برای استادی که بازنشسته می شه، یک جلسه خداحافظی مثلا می گیرند.

چیزی است به اسم کلاس آخر!

آخرین کلاس را استاد برگزار می کنه تو اون جلسه. تو یک آمفی تئاتر بزرگ، برای هر کسی که شرکت کنه، اغلب همکارهاش، آشناهاش، و هرکسی دیگه که اون تایم اونجا حاضر باشه.

فکر می کنم کلاس تلخی باشه! تصور کن تمام شده ای! اگه تا قبلش می شد یواشکی هر روز صبح پاشی بری کلید بندازی بری تو اتاق کارت، و فقط تعداد معدودی بدونند که تو علّافی! بیخودی اومده ای، اما از اون روز به بعد حتی علفهای دانشگاه هم می دونند و وقتی میای رد بشی می گه هه! نگاه این علّافه باز اومد!! هّه!

من این موقعیت را به شکل رقیق شده ای دارم زندگی می کنم الانه! هر سری که می رم دانشگاه که خونه نباشم که تنها نباشم که کسخل تر نشم، بقیه ای را می بینم که هر کدوم یک سوال، یک مشغله، یک آزمایش، یک مشق داره! یک هدف داره! وجودش یک معنی ای داره مشخصه قراره چه کار کنه منتهی من،

من صبح شال و کلاه کردم رفتم کتابخونه. یک ساعت شاید کمتر از یک صفحه خوندم، دیدم خوابم میاد! دیدم نمی تونم!! روم نمی شد حتی از راهی که اومده بودم برگردم!! انداختم کلی مسیر را دوووور زدم که اقلا مسیر، تازه باشه!! سر راه خرید کردم برگشتم خوابیدم تو خونه!!

بازنشستگی...

به نظر میاد اگه فکری براش نشه و مشغله ای از الان براش جور نشه، فاجعه ای باشه! هرچند، شاید اگه آدم به حد کافی پول داشته باشه و خونه ای برای موندن، بتونه مثلا الان من هر روز فقط برای پیاده روی بیرون بره، بقیه اش را تو خونه،

بخوابه!

سخته.

می خوام پاشم برم اداره پست. کارت اقامت عارفه جون اومده. به من نمی دن ولی خودش کشور دیگری است الانه و باید پرواز کنه بیاد کارتشو بگیره لذا، می رم که اگه دادند، از یک سفر غیرضروری جلوگیری بشه. عارفه جون دوست دختر رسمی یکی دوستان است. نه عقد، نه ازدواج، فقط پارتنر. خیلی هم همساز نیستند خدایی علایقشون کلی فرق داره آقاهه برونگراست خانومه کااااملا درون گرا و مثل من منزوی و یواشه منتهی،

آدم حسابی اند هر دو تاشون. اینو پشت سرشون می گم و بهش باور دارم، باور کامل. امیدوارم نامه را بهم بدن و لازم نباشه سفر کنه.

هنوز هیچ خبری از هیچ پیشرفتی تو زندگی خودم نیست!! نه کار و قرار داد خبری هست، نه مقاله هام را چاپ می کنند، نه برای کارت اقامتم اقدامی کرده ام که بگم منتظرم اون بشه! اصلا هیچی. فقط هرچی می گذره نشانه های سکته در من پر رنگ تر می شه و عنقریب است که ریق رحمت را سر بکشم، قبل اون کلاس آخر و، قبل همه...

هندونه خریدم امروز، یادم رفت بگم! یک چهارم هندونه کوچیک، سه یورو. کیلویی دو یورو است هندونه.

صبح، پشت سر دو تا پسر نوجوان راه می رفتم. شاید ده قدم فاصله داشتیم از هم.

پسرها موهاشونو قارچی کوتاه کرده بودند. بیخ تا بیخ گوشهاشون کاملا کوتاه شده بود و بالا، مثلا از تراز دم ابروها، مو داشتند.

گوشی ام را در آوردم، گذاشتم رو سایلنت، همونطور که راه می رفتیم همه از پشت سر ازشون عکس گرفتم. بعد که گرفتن نگاه عکس می کنم می بینم یکی از پسرها برگشته داره پشت سر، منو نگاه می کنه!

این موج، ارتعاش، بوی گند، یا هرچیزی که از این فاصله می تونه بر دوش کسی که جلوتر راه می ره سنگینی کنه جوری که برش گردونه پشتش را نگاه کنه، این همون چیزی است که دوووووور تا دووووور من عین هاله ای سالهاست تنیده شده و نذاشته کسی، باهام دوست بشه! یک چیزی که همه را پرونده! همه را وادار کرده خودشونو جمع کنند و سفت باشند با من...

اما این چیه؟! چرا نمی تونه برعکس اثر کنه؟ یادتونه می گفتم تو اتوبوس واحد صندلی کناری من آآآآآخرین صندلی خالی ای هست که پر می شه؟ همیشه این الگو تکرار شده! بی استثنا، همیشه!

دوشنبه،

مسکو!

از بارون صبح خبری نیست دیگه بجز خیسی در و دیوار و زمین. حوالی ظهر رفتم آزمایشگاه. سلسو، یک پسره پرتغالی است، گوشی گذاشته بود رو گوشش و با چککککش می کوبید به یک قالب فلزی. هرچه بیشتر می کوبید شن و ماسه و صدف هایی که تو قالب بود بیشتر سست می شد و صدفها بیرون می زد. این داشت می کوبید که تو هم جا بیفتند و جا بشن!

به زحمت تونستم یک موج کسینوسی که مد نظرم بود را با دستگاه های الکترونیکی تولید کنم. هشت تا پارامتر مختلف را باید روی دستگاه تنظیم می کردم که خب، بالاخره شد! هرچند، چیزی که دلم می خواست را ندیدم. حالا سیگنالها را ضبط کردم آوردم تا بعد رو کامپیوتر ترسیم کنم ببینم چقدر به انتظارم نزدیکند. نسبتا زود جمع کردم بساطمو اومدم. حوصله تست کردن هم دیگه کم دارم!

همچنان، هیچ خبری از قرار داد و کار و پول نیست. یازده روز از این ماه هم گذشت...

جمعه دو هفته قبل رو سایت اون اداره ای بودم که بهم بورسیه داد. نوشته بود باید ظرف سه سال بعد از پایان بورسیه، تاییدیه بیاری که کار را به نتیجه رسونده ای وگرنه باید پول را پس بدی. اتوماتیک برای خانوم چی و استاد بزرگمون ایمیل رفت. خانوم چی بعد از یک هفته جوابشونو داده بود. یک خط خدا شاهده بیشتر لازم نبود. اما اون پیریه نمی دونم چرا با این که فوری هم دیده بود، اما پاسخ نداده بود. صبح بهش یادآوری کردم، ظهر سعی کردم پیداش کنم، همه بی نتیجه. فکر کن این آدم اگه بمیره قبل اینکه یک ایمیل را جواب بده برای من، به چه دردسی می افتم! خب بنویس دیگه کونده! از بدی های پیر شدن، خرفت شدن است. حدس می زنم این دست نگه داشته که اول خانوم چی بنویسه بعد این. یکی نیست بگه آخه مردک! گیرم خانوم چی مرد! تو مگه تو جلسه دفاع من نبودی؟ مگه ندید؟ خب بنویس که دفاع کردم دیگه چرا باید صبر کنی بعد از بقیه جواب بدی؟! خری؟

بارون خرکی

مسکو، روز سرد و بارانی ای داشت. زمستان بود تقریبا، اواسط ماه می!!

یادم نیست چه کردم! رفتم خرید. شیر خریدم که یادم رفت ماست درست کنم، بعدش برای ناهار تن ماهی درست کردم. خوابیدم. یکم به مقاله هام ور رفتم. یکم ایده پروروندم که فردا برم آزمایشگاه تست کنم...

عصر، حموم رفتم. نه برای خودم، برای اینکه معمولا شب ها آبجی زنگ می زنه، یا بچه خواهرم، نمی خواستم نامرتب باشم! فکر کن به یک جایی می رسی که بخاطر بقیه، پا می شی می ری ریشتو می زنی و ظاهرتو مرتب می کنی! مهمه به نظرم. ما تو غربت گرفتاریم و شاید یک قیافه ژولیده، یک ریش نتراشیده، خیلی اثر مخربی داشته باشه رو کسی که دلخوشی دیگه ای تو این ولایت نداره. برعکسش همین ظاهر آراسته می تونه کلی امید بده، می تونه کمک کنه!!

بریم سر کارمون!

عین خخخخخخخخر داره بارون میاد! اصلا انگار راستی راستی دوره آخر الزّمون شده، هوا هم قر و قاطی فرموده!

شش عصر،

مسکو.

یکی دو ساعتی هست که آفتاب شده است. قبلش از صبح زمستون بود و بارون.

امروز موهامو رنگ کردم.

یکم رو مقاله تازه ای کار کردم که قراره یکی از استانداردهای مهندسی را به خیش بکشه و بگه که چرا غلط است، و جایگزینش چیه!

ناهار، یک پلوی ساده گذاشتم که با کتلت مسخره ای که دیشب پختم، جمع شد خلاصه. کتلت گوشت بود، با سیب زمینی و پیاز و سماق و زردچوبه و نمک. سیر هم داشت. ولی خیلی زبر و درشت و مسخره شد. سیب زمینی را درشت رنده کرده بودم. فکر نمی کنم تقصیر سیب زمینی ها بود. یادمه تو یامی گسترونومی آقا مهیار اینو گفت که درشت باید باشه. بهرحال که به قول ما پرز می شدند و به هم نمی چسبید ملات! چقدر هم روغن به خودش کشید نامرد!

نه ساعت تو جلسه بودم!

ترقّیدم!

یک ناهار بهم دادند!

هیچی هم نفهمیدم که اینها دقیقا دارند چه کار می کنند!!

صبح پا شده ام، موبایلمو نگاه می کنم، یک پیام از خواهرم هست. نوشته که می شه من میز و صندلی خونه تو رو بردارم ببرم خونه خودم استفاده کنم؟!

به نظر، شروع خوبی برای یک روز در بیکاری غربت نبود. همونجوری که هنوز دراز کش بودم، هی نگاه پیام می کردم، هی فکر می کردم چرا این آدم بالغ تر نیست یکم؟!

دفعه قبل که گفت ماشینتو بردارم یک ماه استفاده کنم، بهش گفتم نه.

می خواست ببره تهران، کجا...

تا مدتها سنگین بود و طلبکار. نه از این باب که گفته ام نه. می گفت حق داری بگی نه، ولی نمی دونم مسخره نکن، یا همچین چیزی. آخه صاف نگفتم نه، نوشتم اگه اتفاقی براش افتاد می تونی جبران خسارت کنی؟ خب آدم که از پس خسارت بر بیاد قطعا دنبال قرض کردن نمیاد، و کسی که قرضی چیزی می خواد قطعا از پس خسارت بر نمیاد پس گه می خوره که قرض می کنه! حالا من اون موقع نگران این هم بودم که این تازه گواهینامه گرفته می ره خودشو می کشه اصلا. گفتم اگه یک ماه است من همه پول آژانستو می دم، اما ماشین نبر!

حالا بعد اون، امروز رسیده به میز و صندلی! بابا درسته که اون میز هشت سال است خاک می خوره ولی برای من خاطره است! من مدتها بازار را گشته ام تا اونو خریدم. یک عالمه گرون خریدم، چون فقط دلم کشید براش. چرا باید قبل از مردنم بشینی پای ارثیه ام؟ حس خوبی نمی ده به آدم! چرا یک آدم به موقعیتی نمی رسه که بتونه خودش به بقیه چیزی بده، بجای گرفتن؟!

حالا خب با اینهمه ساده بود بگم نه، نبر، ولی فکر می کردم خب این میز و صندلی اگه سقف چکه کنه، اگه دزد بزنه، اگه بمب بخوره، اصلا اگه من همین الان بمیرم، درست می شه شاهدی بر اینکه هربار نگاهش کنه بگه نگاه، نداد به من دیگه الان هم نمی خوام! عین حسی که من به ارثیه بابام دارم! منتهی رابطه پدر فرزندی فرق داره با خواهر برادری خب!

هیچی دیگه. می نوشتم ببر، واقعا دوست نداشتم، می نوشتم نبر، مدام خودمو باید سرزنش می کردم که چرا ندادی. تهش، نوشتم ببر....

شما هم اگه مثل من شبها قلبتونو ماساژ می دادید و می خوابیدید، اگه بطور روزانه منتظر سکته بودید، شاید تهش همین جواب را می دادید منتهی، فرق داره گاهی آدم با اشتیاق چیزی به کسی می ده و لذت می بره از دادن، با وقتی چیزی ازش کنده می شه!

خیلی فرق داره به نظرم...

فاحشه ای که در مسکو، علّاف شده است!

امروز رفتم آزمایشگاه. الان که عصر شده و تستها را آنالیز می کنم می بینم هیچی عایدم نشده. دو تا ایده بود که خب، به گای سگ رفت! چیزی که فیزیک رفتار می کنه متفاوت از چیزی است که من انتظارش را داشتم. درد اینجاست که نمی فهمم کجای کار غلطه! قطعا تعبیر و تفسیر من اشتباه است اما اینکه کجاش، نفهمیده ام.

این خانوم چی هم اینقدرکون گشاد است که فایده نداره آدم باهاش مشورت کنه. فوری یک ایده ای می ده که فقط مساله را انداخته باشه به بعد. بعدش هم دیگه به نوعی شریک است و آزادی عمل را از آدم می گیره. کلا اینها که وقتی ازشون سوال می کنی حتتتما جواب می دن، تهشون باد می ده! ما با هیچ علّامه ای طرف نیستیم، وقتی به فوریت جواب می ده یعنی به تخمش وصل بوده عقلش.

دیگه چی؟

شام ندارم. ایده ای ندارم در اصل! چی درست کنم؟!

روز مسخره ای بود امروز. صبح تو آزمایشگاه، قلبم درد گرفت. بیش از همیشه بود اینبار. ظاهرا مال قلب نبود و الا تا الان مرده بودم، اما ناحیه قلبم بود. بقیه فهمیدند. اگه شب بود که ریده بودم به خودم از ترس! بازم روز بود و تنها نبودم که تونستم یکم آروم باشم. بعدش خبری نشد. خوب شدم.

یک فاصله حدود 22 سانتی را داخل یک جعبه گود 25 سانتی باید با دقت اندازه بگیرم، نمی تونم! کولیس ورنیه باز نمی شه توش. یکی دو میلی متر بالا پایین هم، خیلی فرق ماجراست اینه که نمی شه با متر و خط کش کار را بست.

چه کنیم؟

چندی قبل وقتی آقا ترامپه تو کنگره سخنرانی داشت، یک دختره سومالیایی که از یک قبرستونی نماینده هم شده بود، هی جیغ و ویق کرد و مزاحمت ایجاد کرد. ترامپ اونجا بهش تاخت و گفت با اون عمامه اش، منظور حجابش بود، از یک کشوری اومده که زباله است!! نه پلیس داره نه قانون، مردم همدیگه را می کشند و تازه گفت که این زنه با داداشش ازدواج کرده که بتونه اونو بیاره آمریکا و شهروندی بهش بده. همون موقع معلوم بود که مسجد جای گوزیدن نیست و گور این بابا کنده شده. الان، یکی دو روز است که می شنوم از آمریکا اخراج شده! گویا زنیکه مسلمان کارخونه شراب سازی هم داشته و یک عدد بالایی، سی میلیون دلار، همچین چیزی پول داشته و ییهو و یکشبه دارایی اش را به چند هزار دلار کاهش می ده. معلوم نیست چی می شه و چه می کنه و مهم هم نیست، مهم اینه که یک حرومزاده مسلمان که از آغوش اسلام گریخته بود و برای جهان کفر گوز گوز می کرد الان بررررررررر می گرده سومالی، از این طشت های بزرگ می ذاره جلوش و رخت چرک چنگ می زنه، تا بفهمه جایگاهی که به هر تقدیر بهش رسیده، حرمت داره!

یکی از این ایادی جمهوری اسلامی را هم که گرفته بودند برای اخراج گویا تو زندان بطور گروهی مورد تجاوز دسته جمعی قرار می دن و کونش را مکزیکی ها پاره می کنند. خوندم که تو بیمارستان است تا بعد از بهبود، برررررررررررررگرده به آغوش مام میهن و، تفنگ صورتی دست بگیره.

پیرو دو سه تا پست قبلتر، الان مدتی است که تو ذهنم آدمهای اطرافم را مرور می کنم. منظورم آدمهای ایران است و الا اینجایی ها که گرفتارند طفلکها. اون کسایی که تو دایره بررسی ام هستند، تا یک زمانی به جد کار می کنند. بازه ای هست که توجیه داره فعالیتهاشون، مثلا خونه ندارند یا ماشین ندارند یا شغل مطمئنی نیست و الخ منتهی، از بعد از اینکه به یک ثباتی می رسند، شروع می کنند به کارهای احمقانه کردن! نمی دونم چی می شه، اما اونها هم مساله کم میارند! موضوع کم میارند! تو آبادی ما هر کارمند و معلمی وقتی بازنشسته می شد فوری می دوید می رفت یک باغ می خرید! حالا فکر کن کشاورزی سنتی اونم برای آدمی که دیگه توش و توان جوانی اش را هم نداره، یعنی منفعت صفر، زحمت بسیار! با اینهمه، می رفتند و می خریدند و ماهها رو بیل بالا پایین می پریدند و ته کار در لباس مندرس رعیّتی می مردند!

سالمندی چه وحشتناک است خدایی!

دارم لمسش می کنم! شاید سن و سالم هنوز بهش نزدیک نشده منتهی چیزی که حس می کنم همون بی کار بودن، بی مصرف بودن!! و هیچی برای انجام دادن نداشتن است!!

هیچی واقعا!

یعنی حاااااااااالشو هم نداری! انگیزه هم نداری. اصلا یک وضعی است...

به حد کسخل شدن، بی اعصابم!

بر اثر بیکاری!

امروز و فردا باید اجاره ماه بعد را هم پرداخت کنم. 750 یورو بی زبون!

امروز بارون میومد. هنوز که ظهر شده هم ابری است و شیرتوشیر.

برم دانشگاه؟

برم چکار؟!

بمونم خونه؟

چکار کنم!

انگار بگی شرایط همه شماها که کار و بارتون بر اثر جنگ خفته. من البته خیلی نگران قحطی و گرسنگی و وام نیستم اینجا، با اینحال تحمّلم تمام شده است!

شدیدا تمام!

اومده ام کتابخونه. نزدیک فصل امتحانات است و شلوغ است. اینجا معمولا گلّه ای میان می شینند و بین گپ های مفصل دوستانه، یک گاهی هم یک ورقی می زنند به کتاب و جزوه. تصور کنید اطراف یک محوطه بزرگ مربعی نشسته ایم همه. یک دختره از ضلع مقابل پا شد، تقریبا لخت است بالاتنه اش. هیچی هم پستون نداره نمی دونم این شلیته اش به کجا بنده! فکر کنم از بس کشیده و سفت بسته به تنش مونده، و سینه هاشو هم له کرده. به هر شکل. یک ورقه دستش گرفت و اومد بالا سر همکلاسی اش و یکم حرف زدند و رفت نشست. پسره، همکلاسی نشسته، به نظر بچه باهوشی میاد. یادم افتاد که سالها قبل، یک همکلاسی ای داشتیم به اسم محبوبه. دانشگاه می رفتیم. این طفلک سر سر کنان پشت سر همه یک لیسانسی گرفت. بد هم در فلان اداره استان خودمون مشغول شد و زندگی حرفه ای به پایان رسید تو تخت. یک موقعی من سر و کارم به اون اداره و به این شخص خاص افتاد. بعد بین همه مدارک، مثلا گواهی لیسانس منو هم لازم داشت. یا چیزی شبیه این. هرچه بود، برای اطمینان بود و جزو الزامها حساب نمی شد و اون گوساله با اینکه می دونست من کجا درس خوندم و کی فارغ شدم، عین ... وا رفته بود که نه باید بیاری مدرکت رو. در همین حین مدیر بالاسری اش اومد و شرح ماوقع را شنید و حل کرد ماجرا را، بهش گفت همین کارها را می کنید که کسی تو استان نمی مونه! الان این دختره منو یاد محبوبه انداخت! کسکش پس فردا که رفت کاره ای شد کلا به واژنش است که این پسره همونی است که جواب سوالاتش را می داد! یحتمل مدرک می خواد ازش اون زمان!
پا شد مجدد!
از جالبی پسر های یکی هم این کوبیدن به نشان ابراز محبّت است! این رفیقمون سر نبش مربع نشسته است، آقاهه که گفتم باهوشه. بعد هر کدوم از رفقاش که از این سمت پا میشن که برن بیرون، قدم بزنند، دستشویی برند، یا هر چی، وقتی از کنار این رد می شن، پاااااارق، می کوبند پس گردنش لختش یا رو شونه اش!
😊
هیچ واکنشی هم نمی ده طرف، خیلی طبیعی، مشغول کار خودشه
دارم به یک چیز دیگه ای فکر می کنم! این که حین مطالعه وقتی سوالی برای کسی پیش میاد، چطوری تصمیم می گیره که از کی باید بپرسه! اصولا آیا واقعا سوال پیش اومده، یا شیمی درون مغغغغز طرف جوری ترشح کرده که اون لحظه دوست داره با فلان شخص خاص، گفتگو کنه! شاید لزوما هم نره که اطلاعاتی بگیره، گاهی حتی پا می شه می ره بگه این اینطوره؟ یعنی تایید بگیره. حتی شاید می ره که زیرپوستی اعلام کنه که من اینو فهمیدم! یعنی پروسه سوال، کاملا وارونه شده! نمی ره بگیره، می ره بده!
اینو می گم چون یک دختره از ضلع مقابل پا شد، از پشت سر پنج تا دختر که در ضلع مجاور نشسته اند گذشت، از کنار دو تا دیگه همکلاسی هاشون که کنار من اند رد شد، در حد سوک سوک با نفر بعدی تبادل نظری کرد و، تمام این مسیر را برگشت!
چی تو مغز بشر می گذره؟! چطوری کار می کنه؟!
یاد گلبرقی ام امروز. طفلک! یحتمل هم بیکار است هم بی نت. چکار می کنه آیا؟!

شش عصر یکشنبه، بیست و ششم آوریل 2026، فاحشه مسکویی در سمت سایه بالکن روی صندلی ای بسیار نا راحت نشسته است. صدای انواع پرنده و سگ و به گوش می رسد. هر از گاهی صدای پریدن ضعیفه ای به درون آب استخر رو باز مجموعه، هم!

گرده های سفید رنگ پنبه ای شکلی که از درختها رها شده تمام سوراخهای نپوشیده را پر کرده است. تار عنکبوتی که بین نرده های فلزی بالکن تنیده شده یک عالمه از این گرده ها را به خود گرفته و، ساختارهای عجیب غریبی بروز داده است. دو سه تا بوته فلفل، چند بوته سیر، کل کشاورزی امسال من است. بالکن بی نهایت به هم ریخته و شلوغ و بی نظم و صاحب است، قصد مرتب کردنش را هم ندارم البته!

چه کنیم ای وی؟

با زندگی چه باید کرد؟!

از این بالا آدمهای مرتب شیک پوش تمیزی را می بینم گاهی و فکر می کنم که، ارزشش را داشت؟! واقعا آنچه به دست می آوریم ارزش آنچه می دهیم را همیشه داشت؟ یک آقای قد بلند با ریش و موی سفید، پیرهن شلوار مرتب، کفش تمیز، به سمت خروجی قدم می زند... زندگی را برد؟ راضی است؟ حاضر بود جای این جوانک یک لا قبایی باشد که خودش است و کوله پشتی اش و یک موبایل؟!

نمی دانم.

راستی، من تعجب نمی کنم اگه کم کم موشقوّا را رونمایی کنند. اون ملعون که با بابای جنایتکارش به درک واصل شد منتهی، فکر می کنم اون شایعات که طرف از ریخت افتاده، بهانه و پوششی بود که یک آدمی با یک قیافه حتی متفاوت را اگه آوردند، بگن خب مجروح بود روش جراحی پلاستیک کردیم شد این، اما ذات شیطانی درونش همونی است که بود. یک مترسک بیارند که از پشت میله ها و سیم هاش رو دست بگیرند و حرفها و اوامرشون را از زبون این بگن. عاقلانه است! یک سپر است. همونطور که تو دوره رهبری خیانتکار دوم هم، اون مفعول یک عروسک بود که دستهایی تا مفرق تو کونش فرو کرده بودند و هدایتش می کردند...

تلاش مجدد برای ترور ترامپ، به حول و قوّه الهی، شکست خورد!

وقتی اینقدر خطرناک به جان ترامپ سو قصد می شه، واقعا چه امیدی هست به پلیس نکبت آلمان که در انجام وظایفش کوتاهی نکنه؟ حتی کابوی های آمریکایی هم جلوی یک مهاجم کم آوردند و با تیر زدندش! می شد یک لنگ ببنده براش و زنده گیری اش کنه، تا مشخص بشه سرش به کدوم کونی است! حیف می شه که بعضی اسرار دفن می شه با جنایتکارها!

نبودی و نشنیدی

دلم به گریه نشسته

میان خاطره هایت

چه کرده ای که پس از تو

به هر کجا که تو بودی

غمی نشسته به جایت

کجای این شب هجران

کجای این همه راهی

که از دریچه چشمم

نمی رسم به نگاهی

قطعه آسمان ابری. خیلی ها با فشار و زور خیلی کمتری از همایون بی خایه، اینو خونده اند. اگه از همایون خوشتون نمیاد، به صدای بقیه این شعر را بشنوید.

اینقدر دیگه از همه بی خبریم که انگار غریبه شدیم.

واقعا رفقا چه کردند در این بهار؟!

اخبار و عکسهایی که از طبیعت می رسه که امیدوارکننده است. دریاچه هایی که آبگیری شده، آسمانی که صاف شده، رژیم جنایتکاری که فرصت کمتری را می تونه صرف کلنگی کردن مملکت بکنه...

اخبار خارجه هم عالی است! فرانسه فلان قدر تا الان متضرر شده! باقی کشورها همینطور! دیروز تو تولد سارا بحث کنفرانس رفتن بود و این که ممکنه پروازها لغو بشه چون سوخت گرون شده! فکر کن تمام اینها گرنه هایی بوده که تا الان باج می داده ایم! دنیا رو شاخ ما می چرخیده. برای همینم وقتی دیدند مرحوم شاه قصد داره باج نده، اینجور براش لنگ بستند و زمینش زدند... الان هم حرف معامله های پشت پرده است و ارفاق ها منتهی، شاید می تونستند ملت را دور بزنند اینهمه سال، از پس دور زدن آمریکا و اسرائیل بر نمیان! آمریکا تونسته تو انگلیس، یک مبلغ بسیار بزرگی از ارز دیجیتال این حرامزاده ها را توقیف کنه! فکر کن! اینه که می گم دیگه با مردم بی زبون نجیب طرف نیستند این دفعه...

خداعاقبت همه را به خیر کنه.

ما، دقیقا چه مرگمون است؟

خودمو می گم ها!

شاد نیستم!

بعد فکر می کردم خدایی دیگه مگه ممکنه در موقعیتی از زندگی ام بیش از الان موفق باشم!! بابا دکتر شدم، کلی با سربلندی اون هم، با کلی نو آوری، کلی واقعی! مکان منظره غذا حتی آینده همه اش بهتر از هر چیزی که تا حالا بوده. حتی سن و سال! الان در جوان ترین نسخه از خود باقیمانده ام هستم!!

چته پس؟

چه مرگته؟!

نمی دونم...

سعید گفت بیا ساعت هفت ببینمت، بهانه کردم! خسته بودم، بعدش هم حوصله ندارم برام روضه بخونه! سعید ترک است. مجردی اومد خارجه. بعد پاشد رفت، مامانش براش یک زن سفید محجب گرفت داد دستش، آورد. الان خیلی راضی است. خیلی خوبه. خوشحاله.

ولمون کن ولی!! همین هفته قبل کلی تلفنی حرف زدیم. من سعید را می خوام چکار؟!

ولی، نمی دونم هم چیو و کیو می خوام.

ظهر رفتم آزمایشگاه. یکساعتی که گذشت سارا اومد دعوت کرد که تولدم است و کیک گرفتم بریم اون ساختمان. رفتیم. یک آب میوه بود، یک بطری مشروب، یک کیک شکلاتی بزرگ که عمرا به پای کیک های ساده من می رسید. منتهی همه خعلی خوششون اومد و خوردند. اینقدر باریک باریک برش زد که نصف کیک موند! فکر کنم باید می برد خونه نصفه اش را. از سر شکم پرستی نمی گم ها، من از کیکش خوشم نیومد چندان. ولی مشخص بود که داره ریز می برّه.

استاد بزرگمون چهارتا آواکادو تو یک پلاستیک بزرگ بهش کادو داد! خدا شاهده!! عصر که میومدم دوتا هم به من داد! به آنتونی چهارتا داد، به دانشجوی برزیلی هم چهارتا. چرا به من کمتر داد؟ نمی دونم.

آقا مصری دو ماه دیگه قراره دفاع کنه. بعید است، ولی خب! بهش تاریخ داده اند. قراره برگرده بره مصر که بشه استاد دانشگاه. صبح زنگ زد، گفت یک عالمه لباس دارم که نمی تونم ببرم می شه بذارم پیش تو؟ قبلا من یک چمدون را صد روز گذاشتم خونه اش. گذاشت تو حیاط پشتی. واقعا تو خونه جا نمی شد. منم الان اصلا جای خودم نمی شه خونه، ولی بالکن بزرگی دارم. بهش گفتم بالکن جا داره ولی بارون میاد. دیدم منصرف شد. گفت لباس است نم می کشه و قارچ می زنه و الخ. راست می گه. بهش هم گفتم من شاید نمونم خودم اینجا. واقعا هم اگه جور بشه می خوام برم جایی دیگه که برام ریده باشند! اینجا خسته شدم!

تو مراسم کیک برون دیدم سارا بسیار متاسف بود از اینکه مصری می ره. سارا یک پروژه گرفته که انتظار داشت مصری تو آزمایشگاه کار کنه براش. چقدر بهش بدن؟ یکککم از حقوق یک کارگر بالاتر. خدایی اگه بگم یک و نیم برابر. اینقدر که اصلا مشمول مالیات هم نمی شه اینجا این عدد! یعنی اصلا در حدی نیست که مصری بگه خیلی خب این یک شغل است آینده داره می مونم. باهاش یک قرارداد می بندند نهااااایت یک ساله. بعد از یکسال هم پروژه تمام است دیگه!! این باید دنبال کار بگرده ولی سارا جون چون استخدام است مشکلی نداره ادامه می ده.

بگذریم.

پنچرم.

پاشم برم یک پاکت شیر بخرم.

یا دوتا خوبه بخرم! ماست درست کنم بازم!

لینکدین، یک شبکه اجتماعی خیلی ضایعی است به نظرم!

یعنی کافیه رو عکس یا اسم کسی کلیک کنی، زارتی به طرف خبر می ده که فلانی فلان ساعت و روز، تو رو چرید!

خیلی وقتها می شه می بینم یک کسانی اومده اند و پروفایل منو خونده اند. خب نمی شناسم، کنجکاو می شم ببینم کی اند، اما دلم هم نمی خواد برم رو پیجشون که بفهمند من هم اونها را خوندم! آخه اغغغغغغلب کسانی که به مراتب از من جوان تر اند به پست من می خورند، یا افرادی از هند و گهستان، شما بخونید پاکستان! من چه کارم به این کثافتهای خایه مال پاکستانی؟! یا جوونهایی که دنبال کار و پروژه می گردند، مثلا! ولم کن!

اینه که لینکدین هم شده عین زندگی واقعی!! کسایی دنبال تو میان که تو نمی خواهیشون، و تو دنبال کسایی می گردی که اونها تو رو نمی خوان و به چشمشون نمیای :))

البته خدایی برای من احدی در این مرحله نیست که خودشو بخوام یا فکر کنم خیلی کلفت است و کسی است. به هیچ وجه! اصلا مشکلم همینه شاید که هیچ مرادی ندارم! الگویی که من بخوام اون بشم نیست! همینی که خودم هستم و شدم انگار ته ته دنیا بوده است و من کون فیل گذاشته باشم که این شده ام!

والله!

باقر دزده را دیدم،

عکسش را.

هراس از مرگ، صورتش را کج کرده بود!

این همون چیزی است که دلم می خواد مداااام ببینم تو صورت تک به تک این حرومزاده ها!

سکته های مغزی خفیف!

کج شدن ها!

اما،

ماندن!

و نه مردن!

مثل امام مقوّایی که یک روایت می گه از بس بد شکل شده نمی تونند نشونش بدند!

اینها، دیدن داره به عمر ما!

حرامزاده ها!