خب

بالاخره همسايه ايراني هم زيد آورد.

دلتون نخواد، مشغولند. يك اهنگ خارجي هم برا من گذاشته البته!

دختره كنترل ميكنه ولي بهرحال، ميرسه صدا،

به نظر مياد ارضا نشد، متاسفانه! دعا ميكنيم براش.

همين آقا دوسال قبل به من ميگفت مايارا را گزارش بده تا بيرونش كنند!!!

چرا گه خوري ميكنيم آخه؟!

منتظرم ارضا بشه به سمعتون برسونم. يحتمل كار داره انگشتي پيش ميره چون ديگه كسي به در و ديوار نميخوره و اروم گرفتند فقط دختره داره تلاش ميكنه جون بده...

براشون دعا كنيد

امروز صبح، رفتیم شنبه بازار،

در معیّت دوستمون.

دیشب بهش گفتم من حتما میرم و اگه خودت نمیای من برات خرید می کنم. می خواستم جبران بشه که هفته قبل یک بسته نعناع برام خریده بود و پولش را نگرفته بود.

گفت میام.

تعجب کردم، اما چیزی نگفتم. با هم رفتیم، و در حد یک صندوق عقب پراید، این انواع میوه و سیب زمینی و هویج و سبزی و توت فرنگی و حتی گل رز خرید!

برای کی؟

کسی از شماها تاحالا نری را دیده که گل بخره، اونم رز قرمز؟!

چقدر، ده شاخه به هشت یورو.

کی؟ آدمی که به لحاظ مالی در شرایطی است که از جنوب با اتوبوس می ره تبریز سوار هواپیمایی بشه که مثلا پنجاه یورو ارزونتر است!

نمی خونه.

یک جای کار ،نمی خونه!

بجز کوله، یک ساک دستی مفصل پر کرد و یکجا که من کنار ساکش ایستادم تا بره و توت فرنگی بخره بیاد از یک فروشگاه ارزونتر، ناچار شدم ساک را بردارم از سر راه مردم بذارم یک قدم اونور تر. به قدددددری سنگین بود که اگه بگم بالای بیست کیلو، بیراه نگفته ام! شما تصور کن زنهای محلی که یک چرخ دستی از سبزیجات بار می زنند پنج یورو می شه، این بابا هچده یورو خرید ریخت توی کوله و تو ساک!

ماجرا چی بود؟

برای کسی می خرم! نصفش مال خودمه!

تو برگشت سوا شدیم و من رفتم دنبال خرید هاون و قابلمه و ... وقتی برگشتم من زودتر رسیده بودم ایشون با دسته گلش تو آسانسور رسید بهم، تازه اومده بود،

گلها کم شده بود،

خبری هم از اونهمه خرید دیگه نبود!

نری که با تنگدستی، گل رز قرمز را دسته ای می خره!

رمانتیک است؟!

مهم نیست.

کشک

تينا، اسم يكي همكلاسي هاست.

اوكرايني است و يك پسر فوق العاده زيبا داره! خودش ولي زيادي خالكوبي كرده و تتوي زشت ابرو انجام داده و پيرسينك دماغ و ... داره...

كشك را به اوكرايني ترجمه كردم فرستادم براش پرسيدم همچين چيزي داريد؟

آخه همه تلاشهای من برای بدست آوردن کشک با شکست رو به رو شد. دو تا شیشه از انگلیس خریدم، تو فرودگاه یارو بهم گفت نمی شه ببری اش و من انداختمش دور!! اینجا هم رفتم فروشگاه فقط یک شیشه کوچیک از کشکی با برند غیرآشنا و در وضعیت بسیار بد و کپک زده مونده بود، نخریدم.

نمی دونم چرا فکر کردم شاید اوکراینی ها که خیلی چیزهای مشترک بیشتری باهاشون داشته ایم، ممکنه اینو هم داشته باشند.

البته می خواستم از لغتش مطمئن بشم. یادمه یکبار به پرتغالی لغتشو پیدا کرده بودم و نشون فروشنده دادم و یارو با تعجب بهم گفت که نه نداریم. بعدها فهمیدم لغتی که نشون یارو دادم، معنی ریق می داده است!!

بهرحال، تینا شناخت! گفت پنير طبيعي بهش ميگيم!! گفت خیلی خوبشو تو اکراین داريم ولی اينجا هم بدمزه اش را خريده!!

يعني من كشك را هم بتونم تو پرتغال پيدا كنم، دييييييگه همه چيز يافته ام!!

قرار شد فردا که رفت فروشگاه ازش عکس بگیره برام بفرسته. خودمم گذرم بیفته باید برم فروشگاه اوکراینی ها سراغ بگیرم.

یک شیشه زردچوبه خریدم سه یورو. از ارگانیک فروشی ها خریدم. ادویه مصرفش بالا نیست، ولی تقلبش بالاست. بهتر دیدم از جای مطمئن بخرم.

راستی زعفرون ارگانبك ديدم. خیلی گرون بود!! نیم گرم که تو انگلیس خریده بودم دو پوند، اینجا نه یورو بود!! تقریبا چهاربرابر قیمت. نشون می ده زعفرونهای نام آشنای ما فقط یک چهارمش زعفران است و تتمه اش، زباله و تقلب!

حمیرا را خسته کردم از بس تکرار کرد آهنگ خسته را. خسته، یا خستگی؟

اگه از شب، از شکستن، اگه از سکوت، از تنها نشستن نمی گم، نه این که نیست...

بعد دهم

موقع صبحانه، یک کلیپی گوش می دادم راجع به جهان های موازی...

بعد سوم، چهارم، پنجم... دهم...

مقوله هایی که اگر چه ممکنه الان روحانیون باهاشون مخالف باشند منتهی، وقتی کشف بشن آخوندهایی که بتونند اونو بفهمند، قطعا فیگورشو می گیرند و می دزدنش!!

مستندهاش، مراجع سستی بود،

فیلمهای تخمی تخیلی و سینمایی را، نه بعنوان سند، بعنوان چیزهایی که اون عوالم را برای ما مشهود تر کنه مطرح می کرد که خب، طبعا سند و دلیل نمی شه منتهی چیزهایی را هم از علم فیزیک شاهد و نشانه می آورد که خب، جای تامل داشت...

اینکه ما همه انرژی جاذبه را حس نمی کنیم درحالی که همه انرژی برق را حس می کنیم!! اینه که جاذبه ما را نمی کشه و تحملشو داریم اما مال برق را نداریم! توجیهش این بود که بخشی از انرژی جاذبه داره صرف چیزهایی دیگه جاهایی دیگه می شه...

ما، موجودات محدود ...

ما هیچ...

ما پشم!

یادم رفت حرفم...

نيش

جهت اطلاع دوستانی که به حضور و وجود لیلا معترض بودند،

نیشش زدم، رفت!

خخخخخخخ!

به نیش زبان، گزیدمش.

خیلی هم از کارم راضی ام!

فرموده که
"خوشحال می شم دیگه پیامی ازت نبینم"

باااااااااااااااا کمال میل لیلا جان!

با کمال میل عزیزم!!

برو دسته علی به همرات!

یا حق!

دوستان همیشه گفته ام، اگه هرکدوم از شما هر زمان به هر دلیل، اعم از توبه کاری، مودب شدن، بزرگ شدن، بالغ شدن، بچه شدن، ازدواج، زایمان، عذاب وجدان، مشغله، ... خواستید که دیگه پیامی از من بهتون نرسه، بهم بگید تا شماره هاتونو که به رسم امانت پیش من هست، ز بیخ حذف کنم.

خداشاهده می کنم.

اینجا را نمی تونم ببندم به روتون لذا اینجا را دیگه خودتون نیاید. آفرین.

دسته علی همراه همگی شماها هم باد.

ادامه نوشته

صبح اول از همه رفتم فروشگاه. نون می خواستم. تخم مرغ و شیر و پنیر هم خریدم باهاش و برگشتم منزل.

نون حجیم سیاهی برداشتم اینبار، خوشمزه است ولی!! یک صبحانه خوردم یکی هم آوردم مدرسه. ساعت ده رسیدم مدرسه. ساعت مناسبی است. به شرطی که مثل بقیه که این ساعتها میان، تا دیروقت بمونم و کارمو بکنم. تصمیم گرفته ام اگه امروز خوب موندم و خوب کار کردم فردا به خودم جایزه بدم. می خوام برم یک مرکز خرید، شنبه بازار البته اولویت است. سبزی بخرم آش درست کنم. ولی یک قابلمه استیل بزرگ، و یک هاون چوبی هم تو برنامه است. به قصد لذّت، قربه الی الله.

هزینه های زیستم بسیار بالا رفته است. شاید به حدود ماهانه 700 یورو برسه! هربار هم می گم بیخشو بگیرم، بعد می بینم بااااااااااااااااابا گور بابای وارث بذار حالشو ببرم!! ولی خدایی معلوم نیست این پولها کجا آب می شه می ره. غیرمترقبه زیاد پیش میاد هر ماه. یا دندونپزشکی است، یا ویزا و بلیط برو بیا. این سری که هم رفتم لیسبون هم تا الان پنجاه یورو برای گواهی عدم سو پیشینه هزینه کرده ام. تازه وقتی برسه باید چهل یورو واریز کنم هزینه های پست بدم اونم می رسه به پنجاه.

بریم یک چایی بخوریم. علم داره حال می ده!! هرچند علم زبان باشه فعلا.

رنگ شاش

پست بهداشتی

شماها رنگ جیشتونو نگاه می کنید، آیا؟

دقت کنید ها!

بوعلی سینای بزرگ دستگاه ام آر آی و نمی دونم کیت آزمایش کرونا نداشتش ها! نگاه قاروره (شاش) بندگان خدا می کرد، نگاه چشمشون می کرد، نگاه رنگ پوستشون می کرد، تشخیص می داد مرگشون چیه!

این شاش، خیلی مهمه. خیلی مفیده. این خیلی اخبار و اطلاعات تو خودش داره. این از درون خبر میاره. از مکنونات می گه. حالا ییهو فکر کنید خدای نکرده دارم راجع به آخوند حرف می زنم ها، بحث تو زمینه مباحث الهی و دینی نیست، اونجا ممکنه این توصیفات به کسی یا چیزی دیگه برگرده اما الان بحث من بحث بهداشتی است، فیزیکی است، این جهانی است، پست و نازل و بی ارزش است در حد زیست نکبت همین من و شماها! همون آشغالی است که شروین گفت تازگی ها. هیوا می دونه حتما، اما رنگ شاش، به فرض اینکه لبو نخورده باشید البته، خییییییییییییییییییییییییلی حرف داره. اصلا پیشنهاد می کنم یکبار بشاشید تو یک استکان، بذارید جلوتون نگاهش کنید! همین فقط یک نصف استکان ازش پرکنید، تمیز ها، دورش را خشک کنید قشنگ، خودشو با اون رنگ طلایی اش، یا قرمز مسی اش، یا زردکهربایی اش، حالا هرچی، اینو بذارید رو میزتون، یکی دو سه ساعت هر از گاهی نگاه اون بطنش کنید! گوش شنوا اگه داشته باشید، این باهاتون حرف می زن! خدا شاهده! امید! امیدخان اینجایی برادر؟ تایید کن تو ایمیل خداوکیلی اگه قبول داری. گوش اگه شنوا باشه، گیرنده اگه قوی باشه، تربیت شده باشه، نه فقط از رنگ رخساره این طلا، که از تند و تیز بو و سایر مشخصاتش هم درس می گیره، اطلاعات بیرون میاره! بکنید نتیجه را هم بگید، اگه قهر نیستید البته چون بهرحال وبلاگ عمومی است و بجز شما بقیه ای هم میان و می رن!

(فحش)

توضیح: اینجا خیییییییییییلی دلم می خواست فحش بدم منتهی دیدم هرکسی فحش خودش را می طلبه و نمی شه یک فحش مشترک به همه داد لذا، همون که خودتون می دونید دوستان! یکی یکی! به قرآن.

حمیرا

باید آهنگشو بشنوید تا بفهمید چی پنجه می کشه به کجا...

ترانه سکوت، از حمیرا -فکر کنم-

اگه از شب

از شکست

اگه از سکوت، از تنها نشستن نمی گم،

نه این که نیست!

اگه از صداقت چشمای گریون

اگه از غم غریبی، تو بیابون نمی گم،

نه این که نیست

ای غمین ترین

ای تو بهترین

ای عزیزترین

بیا و نغمه سوختنو ساز مکن

باز تو غم ساختنو آغاز نکن

ادامه نوشته

ديشب تو كلاس زبان فيلم مستهجن ديديم!

زندگي شخصي سالازار، ديكتاتور پرتغال را پخش كرد.

خاك بر سر فيلم زبان اصلي ميذاره فكر ميكنه من ميفهمم! حيوان!

جاهاي مختلفي، چون ميخواست فساد در دربار را نشون بده، معاشقه هاي سالازار را با جزييات به تصوير كشيد.

زنهاي كلاس چه اخ و اوخي ميكردند باهاش!!!

مخصوصا گابي!

گابريل، چاقي مفرط داره ولي انگار حسش هم خيلي چاقه، طفلك

از دانشگاه دارم مستقیم می رم کلاس زبان.

مهسا، تصمیم گرفت ادامه نده. کاملا هم مصمم است و معتقد است فقط وقتش تلف می شه. این خانوم احمق هیچ معلم خوبی نیست. الان چند جلسه هست که موضوع درس تاریخ پرتغال هست و این یابو فکر می کنه ما واقعا رفته ایم تاریخ را یادبگیریم، زبان را بلدیم! وقتی از متن می خونه کلا جویده و سریع می خونه بعد خیلی جاها از روی کلمات و جمله ها می پره انگاری بگیر نت بوده که فقط یادش نره چی می گه و من وضعیتم از باقی اینهایی که زبانشون یا پرتغالی است یا بهرحال نزدیک به زبان لاتین، عقب ترم.

کاظم، زبانش از من بهتر است منتهی حرومزاده هیچ کمکی نمی کنه. آویزونش نیستم ها کلا طی کلاس با هیچکس حرف نمی زنم که حواس کسی پرت نشه منتهی، آخر کلاس یا وقتهایی که بین کلاس پیش میاد هرررررررررررربار ازش پرسیده ام کاظم چی گفت، قرار شد چکار کنیم، می گه والله دقت نکردم، والله خواب بودم، والله حواسم نبود!

خب، مهم که نیست. با همونقدر که خودم فهمیدم می رم پیش. نهاااااایتش اینه که مثلا گفته جلسه بعد امتحان می گیرم من نفهمیده باشم، خب که چی، مستقیم امتحانمو می دم دیگه. مرگ که نداره. ولی اینهمه به درد نخور بودن یک آدم هم نوبر است.

آشغال کله!

پاشم برم کم کم. عزّت مزید

لال

لاااااااااااااال نباشید!

راجع به پستهای امروز نظر بدید تا تصحیح کنیم بعد بریم جلو.

لااااااااااااااال، نباشید!

--------------------

یک دوستی ناشناس، خصوصی مرقوم فرموده که:

" یه زمانی آره . برای همه پست هاتون نظر میدادم .اما دورت شلوغه.... لازم به نظر دادن ندیدم ... موفق باشی "

ظاهرا جرم ما اینه که دورمون شلوغ است!

منطق را دارید؟

باید شاااااااااااااااشید به این منطق که تقاضای وب اختصاصی دارند از آدم!!

با احترام تام!

ادامه نوشته

خدای حقیقی

به عقیده من می رسه که،

به نظرم در واقع، نه عقیده ام،

که خدا،

اسم مستعاری از پول و ثروت است!

با خدا باش و پادشاهی کن، فقط برای پولدارها صادق است!

پول یا خدا، تنها کسی است که هرررررررررررررکاری می تونه بکنه!

در واقع اگه کاری شدنی باشه، اونو فقط خدا (پول) می تونه انجام بده!

آدمی که پول نداره هم، خدا نداره! نمی بینید ایییییییییییییییییینهمه آدم بی پول اینهمه دعا به لب دارند و به تخم چپ یابوی حضرت عباس هم انگاشته نمی شن؟!

چون ورد و دعا نیست که کار می کنه. خداست که کار می کنه. پول است که کار می کنه!

شما اهل مذهب و اهل دین را از جوجه هاش بگیر تااااااا مراجع تقلید معظم، ببینید به خدا چسبیده یا به پول؟ من می گم به خدا! خدا چیه؟ همون پول!

دوزاری ام از اونجا افتاد که دیدم این یارو محجبه خانومه بود که گفتم خیلی درحال بیزینس راه انداختن است و از چرم تا زعفران را پوشش داده و از ایران تا عمّان کارآفرینی می کنه ها، این مدام خدا خدا می کنه و زیرلبش ائمه است و الخ تا الان. الان دیدم نوشته که باباش زنگ زده در فلان موقعیت دشوار هماهنگ کرده ایشونو با توله سگهاش تو هواپیمای جنگی، از عراق آوردن ایران!!

فکر کن!

هواپیمای جنگی، درشگه نیستش که هرکسی سوار بشه.

این تاپاله و ککه هایی که زاییده راهم ابدا کسی سوار کنه.

کی اینهمه را جور می کنه؟

خدا!

خدا کیه؟

پول باباش!!!

برید خدا پرست بشید که تا این لحظه در گمراهی و شقاوت بوده اید!! خدای واقعی، پول است و بس!

جواب های، هوی است

من اگر جای پاکستان بودم، همون دیشب، تماااااااااااااااااااااااااام ساختمانهای دولتی را در امتداد مرز، نابود می کردم!!

از این نظر می گم دولتی و شب، که خالی از سکنه باشن منتهی، تک به تک ساختمانی را که پرچم ملّایان برش افراشته شده، با هرآنچه داشتم، می زدم!!

گه خوری هم حدی داره. بی شک هر مسامحه ای خیانت به مردم پاکستان و به مردم کل دنیاست همچنان که یک عمر دنبال منافع اقتصادیشون با ملا جماعت ساخت و پاخت کردند و الان به وضوح می شه دید چه فضاحتی بار آوردند. تو فروشگاه که می رم قشنگ حس می کنم اجناس باز هم گرونتر شده است! چرا که یک حوثی کون نشور یا مسر تردد اجناس را بسته یا سوخت را نذاشته برسه یا یک گه کاری دیگه ای!

عقب مانده های حسی!

یک موقعی با یک بنده خدایی نزدیک بودیم،

آنچه که زمان گذشت، حالات مختلف بر ما رفت، فصل عوض شد، تخمک گذاشت و پریود شد، صلح شد جنگ شد نوزادی دنیا اومد و پیری مرد، این بابا نتونست چیزی بالاتر از

" عزیزم دوستت دارم " بر زبان خودش جاری کنه.

گاهی،

ما با عقب افتاده ها سر و کار داریم!

عقب افتاده ها فقط به این نیست که نمی تونند دست یا پا و گردنشونو تکون بدن. خیلی خیلی عقب افتاده داریم که زبونشون فلج است! مغزشون فلج است!! یاری نمی کنه بیشتر از یک حدی! می دونید...

الان توی اینستا یک دوستی یک چیزی فرستاد تو مایه این که

به آنهایی که دوستشان دارید بی بهانه بگویید دوستت دارم. بگویید دی این دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید به دلتان ...

براش نوشتم خب بگو!

نوشتم مگه لالی!! زبونتو تکون بده، انگشتتو تکون بده، بجای این عن بازی ها، فوروارد کردن چیزی که یکی دیگه زحمتشو کشیده حالا به هر دلیل، خود بگو! لالی؟ می میری؟ ما اگه بزک دوزک و گل و گیاه و موسیقی پشتش نخواهیم، اگه همه اینها را بهت تخفیف بدیم، می تونی بگی؟ یا بازم مار زدتت؟!

حقیقتا ولی من معتقدم باکره بودن باید یک فحش باشه تو سن زیاد!! به واقع باور دارم جنده بودن یک شرافت است! یک هنر است!! یک تلاشگری است برای یافتن همسر، برای کام گرفتن از دنیا، برای نزدیک شدن به داشتن فرزند، برای بدست آوردن!! برای زنده بودن! برای بقا یافتن!!

البته که عین هر کار دیگری هزینه و خسارت و بیماری و غم و پریشانی هم داره. مگه کارگری که سنگ بالا پایین می ذاره کمرش درد نمی گیره مگه پوست دستش عین پوست کردگدن کلفت نمی شه مگه به مفاصل و استخونهاش فشار نمیاد؟ شریف است اما!! فرق داره با هم سن و سالش که نشسته کنار دیوار داره اینو نگاه می کنه!! توی باکره محترمه الان اونی که نشسته بیخ دیوار منتظر!! نمی گم برید بدید، اما لااقل یک تکون به مغزی به زبونی به حسی در درونتون بدید!! برای خودتون اقلا بدید. اقلا یک صفحه کاغذ سفید را بردارید یکبار بی اینکه کسی ببینه روش بنویسید حس های خوبتونو بعدش هم پاره اش کنید ببلعیدش به آتش بکشیدش اما جاری کنید این حس را در خودتون! ببینید یبوست حسی دارید یا نه! ماها گرفتار یبوستیم!! پیشرفت هم کرده اساسی، فکر هم می کنیم ارزش است!

گم بشید!

ایزابلا

امروز جلسه ارائه همکلاسی محترممون است. یک دختر زشت برزیلی که فکر کنم طی چهارسال گذشته یکبار هم روپوش آزمایشگاهش را نشست، کفشهایی که پاش می کنه اقلا یک شماره از پاش بزرگتره، قدش کوتاه و پوستش سبزه است و چشمای سبز زشتی داره و با تمام اینها وقتی آب معدنی ها را جمع کردند تو گروه نوشت که من آب توالت نمی خورم!! منظورش آب شیر بود که هم تو روشویی ها هست هم توی توالت!

ارائه به پرتغالی است ولی با همه صعوبت کار اومدم که باشم تو جلسه. شاید یکم بفهمم پرتغالی را هم.

بعدش یکراست می رم کلاس زبان و نصفه شب برمی گردم خونه، لابد.

------------------

ایزابلا، دانشجوی مذکور، شلوار مشکی و دوبنده مشکی تنش کرده بود، تو سرمای زمستون وسط یک اتاق سررررد، کارش را ارائه داد.

انگار دماسنج اینها کار نمی کنه خیلی وقتها!

حلقه ازدواجش و یک انگشتری تو دست راستش، موهای لخت و بلند و سرشونه های لخت و صد البته هیکل تراشیده اش، خوب بود!! نه شکم داشت نه قوز داشت نه کج بود نه... خوب بود. اینجا زن و دخترها ورزش می کنند. به شددددت هم ورزش می کنند. یا باشگاه می رن یا کنار خیابون و پارک و خلاصه هرجا که بشه، مشغولند به رسیدگی به بدن شریفشون...

این حرومزاده ها بالاخره جنگ را شروع کردند...

کی بشه پای میز محاکمه ببینمشون.

شنیدید این دختر مشهدیه، عضو پارلمان سبزهای نیوزلند، دزدی کرده؟

خاک بر سر رفته تو فروشگاه، جنس برداشته پولشو نداده. پیچونده!

طرفدار آرمان فلسطین هم بوده گویا!

اگه قانون نیوزلند هم مثل ژاپن باشه و اخراجش کنند، برگرده بیاد مملکت و به دار مجازات آویزون بشه، اینم خوب می شه.

هر بی بته ای نباید پرچم دار بشه! سرهایی که بلند می شه بعضی اش ریشه و عقبه داره، خیلی هاش علف هر است، باید چیده بشه.

هرکسی را بهر کاری...

برای دختری خواستگار می ره،

بهش می گن می خوای درس بخونی یا شوهر کنی؟

می گه هرچی می خونم نمی فهمم!

حکایت یکی از دوستان ماست :)) رفته به مادر گرامی اش گفته خسته شدم از درس خوندن منو شوهر بده!

به همین سوی چراغ قسم!

لیلا شاهده.

بحث در خلا

سالها پیش چهار مصری اومدند اینجا برای تحصیلات. منصور بربری بود یک دختر و دو تا پسر دیگه.

یکی از پسرها، با دختره ازدواج کرد. چندی قبل هم بچه شون دنیا اومد.

الان داشتم ناهار می خوردم آقاهه اومد. احوال زن و بچه اش را هم ازش پرسیدم و بهش تبریک گفتم، اینننننننقدر خوشحال شد که باورم نمی شه!

اصلا خیلی شاد شد. خیلی ذوق کرد. خیلی تشکر کرد که حالشونو پرسیده ام! فکر کن...

تنهایی، آدم را چه عطشناک می کنه و بعد،

ماها چه بخیلیم که تنهایی آدمهای دور و برمون را بی جواب می ذاریم.

بد می گم لیلا؟

مثلا اگه کسی خیلی حس مثبت و خوبی به شما داشته باشه و تخم کنه ابرازش کنه بعد حتی برسه به مرتبه التماس و خواهش و ابراز نیاز، بعد شما باید چکار کنی دقیقا؟ واکنشت چیه در مقابل عطش یک هموطن؟

مثال گفتما حالا نیای به خودت بگیری بگی داستان گفت. داریم تو خلا از نقطه نظرات شما استفاده می کنیم، اگه خدا بخواد!!

بفرما.

لیلا

به به بچه ها بیاید داستان دارم براتون، چه داااااااستانی!

داستان لیلی و مجنون!

لیلی، یا لیلا، خیییییییییییییلی خوبه!

کلا لیلاها خوبند!

خدا شاهده!

مگه نه لیلا؟!

لیلا خیلی هستش ها حالا یک لیلا نیاد بگه منظورت به من بود و نمی شه اعتماد کرد و الخ! ولی کلا اگه لیلا جایی دیدید بگیرید واسه داداشتون. اینها خیییییییییییییلی خوبند! هرچی بگم کم گفتم. خیییییییییییییییییییییییییییلی خوبند!

مگه نه لیلا؟!

تو اتوبوس نشستم کنار یک آقایی، هم سن و سال خودم شاید، یکم کلفت! کاغذ و مدادی دستش بود و خط می کشید زیرش!

معذب بودم. جام نمی شد تو صندلی. یک لحظه مدادش را دیدم، فهمیدم این تا آخر خط پیاده نمی شه! مدادش از اون مدادهایی بود که همه جای دانشگاه دست همه هست!

پاشدم رفتم عقب!

یک خانوم سیاهه با پسر دخترش سوار شدند. خوشگل بود، با پوست بد رنگ و چرک و موهای چرب که قشنگ بافته بود و تک به تکشونو کشیده بود. از اول، بچه ها را جابجا کرد! فکر کردم چه مرضی داشت این فرقی می کرد کی رو کدوم صندلی بشینه؟! تمام مسیر زیرنظرم بود و دیدم چه زن نکبت کنترل کننده ای است. حتی یکجا چرب لب از کیفش در آورد داد به دختره که لبشو چرب کنه. فکر کن دختره حس نمی کنه لبش خشک است، ننه می گه چربش کن! بارها گوشی پسرشو گرفت و بهش پس داد. هر ازگاهی هم سعی می کرد با زور انگشت، فرم دهن بچه ها را عوض کنه که مثلا لبخندی بزنند اما بچه ها، انگاااااااااااااااااااار به عمرشون شادمانی را نچشیده بودند...

کنترل گر نباشیم.

مثل لیلا باشیم! ارجاع به پستهای قبل و تجارب ارزشمند لیلا که درس زندگی است برای تک به تک شماها و ماها.

جرعه ای فهم.

یک دوستی داریم، خدا زدتش، رفته روسیه!

رفته پیش اربابشون در واقع. بابای محترمش اینقدر آدم کشت که دیگه حالا اینها تخم نمی کنند حتی همون لبنان برن. سوریه را هم که شخم زدند! باباش الان جاش گرمه البته. تو اون عالم است. منتهی فرزندان هم انگار ناچارند در مجازات والدین سهیم باشند و لذا تو این سرمای سوزان ایشون سر از روسیه در میاره. این خیلی واقعیت تلخی است ها. برای نیروهای سرکوب. برای اونهایی که دو دل هستند. خیلی وقتها فکر می کنم جماعت، شما الان را نگاه نکن که در جوانی و میانسالی هستی و شغلی داری و فرزندانت خرد هستند. اینهایی که تو می گیری و می کشی و شکنجه می کنی دارند زور می زنند شرایط جوری بشه که بچه های توی نفهم، وقتی بال و پر گرفتند ولت نکنند و برن. مجبور نباشند برن. اینها از خودشون که گذشته، دارند برای سعادت توی گوساله کتک می خورند و از زندگی ساقط می شند. منتهی کو فهم!

خیلی سخت است که آدم حتی اگه بخواد نتونه بمونه تو خونه خودش. تو کشور خودش. تو ملک خودش. من در جریان زندگی بعضی ها هستم که چه دهنی ازشون سرویس شده تو ایران کار و باری راه انداخته اند مجوز هایی گرفته اند خونه ای خریده اند... بعد وادار به مهاجرت شده اند اومدن اینجا بارها بارها تو امتحان رانندگی رد شده اند! تو خونه هایی ناچار به زندگی شده اند که انباری خونه های خودشون بوده است!! الان که باز می خوان خرید کنند زیربار شرایطی می رن که یکبار رفته اند، در واقع همه عین کشتی شکسته هایی، عمر را از نو سر گرفته اند با دغدغه های بیمه و بازنشستگی و پیری و درمان و الخ. می خوام برگردم به حرفم که ای گوساله ای که تک تیر اندازی، چماق داری، باتوم پر کمرت هست، کلید سلول دستته، شلاق را تو می زنی تو تایید می کنی تو نگاه می کنی تو صورتجلسه می کنی بفهم! اسمع افهم که اینها را برای تو تحمل می کنند چون بلافاصله زمان می گذره و خودتو می بینی که لباس مندرس بر تن تو خیابون دنبال افزایش متناسب حقوق بازنشستگی است هستی و بچه هایی که رهات کرده اند و رفته اند چون محیطی که تو ساخته ای را قبول ندارند. خیلی از بچه های بزرگها هم نتونستند بمونند جایی که باباهای پدرسگشون ساختند!اصلا اول اونها پولها را برداشتند رفتند به دامان غرب! از داماد شهید پرور حداد ظالم بگیر تا بقیه.

باری. پرت نشیم.

این خدا زده رفته روسیه. هرچه می کنم که بابا تعریف کن! بهرحال کاری است که به سرت اومده اقلا گزارش بده وبلاگتو بنویس پیامی بده اما صمّ بکم، به عذاب والدین گرفتار است انگار! این یک نمونه جواب دادنش بعد از هفته هاست. پرسیده ام تعریف کن چه خبره چطوره، نوشته که>

هیچی برف است و زن های زیبا!

خسته نباشی بابا.

از والدین خود نگهداری کنید و تو دههههن والدی بزنید که یکبار گه 57 را خورد، و الان ته بشقابش را داره نون می کشه! ما قومی بودیم که دستمون به دهنمون می رسید، به این فلاکت افتاده ایم که چه؟

چقدر من ذوق می کنم گاهی تو اینستا و ... بچه هایی را می بینم که بجای بلاگری با جاذبه های جنسی و جوانیشون، آوازی دارند، شعری را بلدند خوب بخونند، حتی دیدم یک عده خیاط و طراح لباس شده بودند و از زخم زبان بی عرضه هایی فغانشان به هوا بود اما همینکه چیزی شده اند، خیلی منو خوشحال می کنه.

خیلی.

فی االواقع به نظرم والد امروزی هیچ کاری که برگردنش نباشه، آموزش فرزندش تو خانواده و سم زدایی از ذهن و روان بچه اش بهش واجب است. خیلی ها نمی کنند، خب باشه، نکنند. منتهی به زودی زود، نتیجه اش را خواهند دید!

تجربه لیلا

به لیلا می گم تعریف کن،

می گه نه، می ری ازش داستان می سازی.

راست می گه.

هر چیزی که به من بگید را دیر یا زود من میام تو همین وب تعریف می کنم. خیلی که لطف کنم اسم و فامیلتونو نمی گم اما ماجرا را همونجور که بوده می گم، تحلیل و نظر خودمو هم صرفنظر از اینکه بدتون بیاد یا خوشتون بیاد می گم! لذا، مثل لیلا باشیم!! چیزی را که نمی خواهیم پخش بشه، خودمون پخش نکنیم!! شما وقتی خودت نمی تونی چیزی را حفظ کنی انتظار داری بدی دست من و من برات نگه دارم؟ نوکر بابات غلام سیاه!

همچینین است در خصوص همه سایر مسائل!

به من نگید!

هیچی نگید!

آفرین. اگه گفتید، بدونید که من سنگینی اش را تو ذهنم نگه نمی دارم باید بریزمش بیرون!! همینجا!

خداوکیلی اینو بخونید، ببینید چه خرتوخری است دنیای علم! تعریف فرکانس را متفاوت از تعریف همیشگی در فیزیک دیدم، سرچ کردم، دو تا تعریف ارائه کرده که معلوم نیست کدوم درست است چون عکس هم اند

چهارتعریف متمایز، بعضا متضاد!

بعد می گن چرا فارغ نمی شی!

طرف اومده می گه من دو شکم زاییدم تو هنوز فارغ نشده ای؟!

نقل به مضمون البت!

خب، نمی شه!! من باید تکلیف اینها را با خودم روشن کنم!

------------

کلیپ قشنگی بود می گفت موفقیت مثل زایمان کردن است، همه میان بهت تبریک می گن اما کسی نمی دونه چند بار گاییده شده ای تا باردار شده ای قبلش!!!

:))

ادامه نوشته

دغدغه ها

خب من تقریبا یک هفته قبل از سر رسید، برای اون شغل ثبت نام کردم!

یکم بعید است که به من برسه. من هیچ سابقه تدریس ندارم و اینها هم دنبال یکی می گردند که تدریس کنه. تو این دنیای شیرتوشیر قطعا کسانی هستند که سابقه تدریس داشته باشند، به اونها می رسه. منتهی، سنگ مفت گنجشک مفت! انداختیم دیگه. اگه درآمد سالانه من سه برابر بشه و از این وضع رقت بار در بیاد، یک نفسی می تونم بکشم بهرحال.

اگه در نیومد هم که همینه که هست.

برا فردا ناهار درست نکردم. نمی رم مدرسه. عوضش شب کلاس زبان دارم اونو می رم. سر صبح هم باید برم نون بخرم البته... زندگی تخمی.

واللللللله!

بعد از دیدن ولایتی، یک تصویر هم از قرائتی دیدم. نشسته بر ویلچر!

چه خوبه که من می تونم تکیدن و زمین گیر شدن اینها را ببینم! چرا ازشون برنامه پر نمی کنند؟ بیان همون حرفها و خزعبلات همیشگی خودشونو بزنند منتهی، ما ببینیمشون! ببینیم که ولایتی که قوزش در اومده و تو کت و شلوارش گم شده از نحیفی و حال نزار، به باد لقوه گرفتار است و بندری می رقصه در انظار...

ما، از خوشبخت های روزگاریم از این منظر که می بینیم بیچارگی آنها را که سوار بر پشت ما نعره می زدند...

اونهایی که از نفس افتاده اند و هنوز بر تبختر خویشند!! قرائتی گفته خدا به ما نیاز داره و عمر ما کوتاه است! همچین چیزی. انگار دارن با خدا چونه می زنند قانعش کنند که نیازمند اینهاست، بلکه حکایت یوزارسیف را سرشون پیاده کنه! باورشون شده اساطیر فرزندان جلب ابراهیم را! ادامه بدید، خداست دیگه، شاید کوتاه بیاد!

خارجی بهش می گه مایلستون.

ماها شاید باید بگیم کله سنگ!

یک نشانه. یک مشت سنگ که رو سر هم چیده می شه، که نشان دهنده چیزی باشه. تو مسیر یک جاده شاید نشانه فرسنگهایی که طی شده، یا مانده.

تو برنامه زمان بندی، یک خط، که نشون بده کجای تقویم پروژه هستیم.

یک نشانه برای زمان یا مکان.

حس می کنم که رسیده ام به یکی از این نشانه ها. پنج سااااااااااااااااال گذشته از تاریخی که اومدم خارجه و این پنج، یک مایلستون است که بهم خیلی چیزها را گوشزد می کنه از جمله اینکه دیگه الان باید بتونم پرتغالی صحبت کنم...

اینکه الان باید می تونستم یک بچه سه ساله داشته باشم!! (خخخخخخ!)

مثلا!

نه. خالی از شوخی اینکه من الان باید درسم را تمام کرده باشم. چرا نکردم ام؟

امروز ابر بود و بارون

اما من اومدم مدرسه

تو خوابگاه موندن، دقیقا معادل با کشتن وقت است و بعدش عذاب وجدانش اذیتم می کنه. تمام دیشب کابوس می دیدم. یک لکه روی استخون پام می دیدم تو خواب که روز قبل نبود اما الان اندازه یک سکه قهوه ای شده بود بعد داشتم فکر می کردم خدایا مگه مرض اینجوری هم داریم مگه سیب است که لکه زده و شروع کرده به گندیدن...

معذب بودم بازم یادم نیست چی خواب می دیدم. اما بد بود.

پنج و نیم بیدار شدم. از شب قبل برنج خیس کرده بودم، پاشدم شوید و روغن زدم و گذاشتم بپزه. بعدش ماهی را برداشتم رفتم آشپزخونه! فکر کن شش صبح هیچ خری بیدار نیست یکی داره ماهی سرخ می کنه! پنجره را باز کردم که مبادا آژیر آتش و دود به صدا در بیاد. بیرون تاریک بود و بارون و خللللللللللللوت... چقدر قشنگه شهر، بی آدمهاش!!

هشت و نیم با اتوبوس اومدم مدرسه. با ایرج و حسین هم اتوبوس بودیم. حسین جون نشسته رو لپ تابش اسکرینش شکسته. گفتن دو هفته و 150 یورو. پیش میاد. شماها که ننشسته اید سرش الان این عدد را جلو اید! برید خرج خودتون کنید.

از کلیپ هایی که این دو روز دیدم، دوتاش، دو سمت طیف، درس زندگانی است به نظرم.

یکی، کلیپی بود که گویا علی اکبر ولایتی، نوکر زاده ای که به دوران پیری رسیده و گویا هنوز به باور خودش سر پاست جوری که با وضعی رقت انگیز، مراسم ختم شرکت می کنه در حالی که مدتها طول می کشه که بتونه کفشش را پا کنه و وقتی همراهان ازش تشکر می کنند دستشو به سبک اربابی بالا می بره و پاسخ می ده. مشاوری که حرومزاده هاش بر خلاف قهرمانان مطلوب باباشون، نه لنگ به پا ببندند و نون خشک بخورند که بساز بندازهای شده اند با سرمایه مردم، به نفع اجنوی. چه خیانت ها خود این نامرد کرد! چه تفکرات مسمومی که ملتی را به خاک نشوند...

یکی دیگه اما مربوط بود به مردی از شهرکرد، به نام عزیز الله مراد. یا همچین اسمی. در توصیفش نوشته بودند دامدار و زحمتکش! نزدیک ششصد تا کامنت ذیل پستی بود که ایشون نشسته بود جایی، با همون اورکت رعیتی و سبیل جاهلی اش، آواز می خوند. تمام نظرات را یا خوندم یا از جلو چشمم رد کردم و یک نفر، محض رضای خدا یک نفر، عزیز الله را فحش نداده بود، گلایه هم حتی نداشت. همه یا تجربه هایی از خوبی هاش داشتند یا اگه غریبه بودند از صفایی که در این سادگی و یکدستی به چشمشون اومده بود متحیر بودند.

اینه که می شه دید، چطور وجدان جامعه به درستی قضاوت می کنه یک دامدار و زحمتکش را، که گویا چغندر می کاشته و مردم دار بوده، با به یک حرامزاده شصت شغله با انواع عناوین و مدرک پزشکی...

حیفم میاد از بلاگری که از آبادیمون بود نگم. یک دختر نوزده ساله گویا...

چقدر مردم پوک شده اند! چقددددددر بی معنی شده اند! چقددددددر غوره نشده مویز شده اند!! دختره الدنگ در خصوص سوزوندن چوب دارچین و انرژی های مثبتش پست می ذاره. از پاکسازی پوست صورتش زیر دست رفیقش پست می ذاره! از ژست هایی که دیدنشون صد تا فحش ناموس را یکجا به آدم می ده، به کرّات می ذاره! بینش یک کارهای خوبی هم کرده بود، نمی دونم پول گرفته بود یا راه رضای خدا مثلا شیرینی فروشی مثلا نگین جون را که انواع کیک و شیرینی را آماده می کنه تبلیغ کرده بود. نگین جون مدرک فنی حرفه ای داشت و سه روز قبلش باید بهش سفارش می دادی. خب این خوب بود چون طبعا نگین جون پول اجاره دکون و پرداخت مالیات و ... نداره و چه بسا از مغازه ها هم بهتر کیک درست کنه منتهی، خود این، خود این آدم که هنوز باید یاد بگیره، دوره تحصیلاتش هست، هنوز خودش درسش را نفهمیده اومده معلمی می کنه برای نسل خودش و بعد، این وحشتناک است. هولناک است. صورتهایی که از بس بهش ور رفته اند و بهش رسیده اند برق می زنه! آدم استفراغش می گیره به اینهمه آرایش. به اینهمه وسواس. به اینهمه بی فرهنگی. به این دست خالی بودنه که پشت بزک دوزک ها قایمش می کنند و کم کم شده ارزش...

ساز

یک گاهی به عقب نگاه می کنم...

به آدمهایی که موندند. به همکارها. به بچه زرنگ ها. به اهالی زد و بند. به خایه مالهای شرکت. به اونهایی که دیگه کم کم مدیرعامل باید بشن. اونهایی که حسب آشنا شدن با اساتید مختلف که تو کمیته ها میومدند، پذیرش دکتری تو ایران گرفتند و بعد همون کاری که تو شرکت می کردند را زیر نظر همون بابایی که قبلا تو کمیته ارزیابی بود و الان هم اونجاست هم استاد ایشون هست، انجام دادند و هم حقوقشونو گرفتند هم مدرکشون را هم شبکه ایجاد کردند...

می دونید، آدم یک گاهی یک کاری می کنه، بعد که برمی گرده نگاه می کنه می بینه تخم نمی کنه دیگه همون کار را بکنه که هیچ، از تصور کاری که کرده هم عرقش می زنه!

بحثم رو خارجه رفتن است. رو خارجه موندن است. رو خارجه زیستن است. درسته که دارایی های حضرات خیلی خیلی زیاد شده منتهی، دارایی اصلی اونی نیست که تو جیبشون است، اونی است که تو وجودشونه و به نظرم از این نظر دیگه کسی دارا حساب نشه. عصر داشت می گفت رونالدو هفت هزار متر ویلا تو انگلیس داشته گذاشته برای فروش، قیمتش نصف خونه های توی تهران است!! باستی هیلز البته. ولی تصور کن، رونالدو نمی تونه خونه تو تهران بخره! بعد دوستان ما اونجا خونه دارند! بعد همین دوستان ثروتمند را حتی اگه راه بدن خارجه، تخمشو ندارند که دو تا بلیط بخرند و یک هفته پول هتل و غذای خارجه بدن!! نه که زیاد باشه و از پسش بر نیان نه، حسابگر شده اند. می گه با این پول که یک هفته برم خارجه می تونم سه ماه هر شب برم رستوران! حالا رستورانه را هم نمی ره ها، منتهی، به جونش بسته است...

چه می کنم من؟!

نمی دونم.

ظهر این شازده سازمو آورد. یعنی چند ماه بود برده بود گیتارم را، نمی آورد. دیشب به نظرم رسید ازش بگیرم. پیامش دادم، گفت خوابگاه نیستم. معمولا می ره زید بازی. دیگه امروز ظهر درحالی که قیافه اش داد می زد شب قبل تا ته آبشو چلونده اند ازش، ساز به دست اومد دم در. در را که باز کردم و حرف زدیم، نمیومد تو می خواست بره صبحانه اش را بخوره، حوالی یازده. گفت بوی سیر میاد اتاقت. راست می گفت در شیشه ترشی را باز گذاشته بودم که از سرکه اش بریزم روی ماهی که بوی ماهی از بین بره. فکر کردم یک کاسه ماست خونگی و موسیر بهش بدم. براش کاسه گرفتم و برد. فکر کنم کیف کرد...

فکر کنم.

یاز را به دیوار آویختم. با اینکه قبلا بارها بهم گفته بود سیمای سازتو عوض کن گوشت خراب می شه و الخ، الان که چند ماه باهاش ساز زده می بینم خودشم عوضش نکرده است. ده دوازده یورو بیشتر پول نمی خواست منتهی، نکرده دیگه. با همون صدا خراب، ساز زده، بچه کونی.

به نظرم چرک است سازم. باید برم شیشه شور بیارم از پایین، تمیزش کنم اول...

دارم قضیه گاوس را هم می خونم. برگشته ام به یادگیری علم. به تخم به خرج دادن برای یاد گفتن چیزهایی که ازشون فراری بودم. پارسال جالب بود چندین ماه فقط دنبال کردم و خوندم و یکجایی حس کردم می تونم بنویسم. نوشتم، و متنی شد که خودم بهش افتخار می کنم! باید همون کار را باز هم تکرار کنم...

ژاپن من...

عمو ام که مرد،

به مادر بزرگم گفتند رفته ژاپن!

گفتند رفته برای کار!

مادر بزرگه خنگ نبود، اما هیچوقت نه کنجکاوی کرد نه دلتنگی! شاید می دونست بهتره این دروغ را باور کنه و بیتاب چیزی نباشه، تا اینکه پرس و جو کنه و با واقعیتی تلخ رو به رو بشه...

عمو، هنوز از ژاپن برنگشته،

باقی اخوی هاش را هم برا کار، برده پیش خودش...

مادر بزرگ خودش هم پیششونه الانه!

تو ژاپن،

تو خونه هایی کوچک و تنگ،

فقط کار می کنند...

نه زنگ می زنند،

نه منتظر زنگ کسی هستند...

به آبجی می گفتم ها، می گفتم کسی که رفت خارج را،

باید اسمشو خط زد!

باید فرض کرد که دیگه نیست!

رفت که رفت!!

مرد اصلا!

اینکه برای یک سرزدن به یکی که رفته خارج بااااااابای آدم در میاد از کارهایی که باید بکنه که ویزا بگیره تازه بعد از کلی هزینه و وقت که ویزا گرفت چقدر مصیبت داره که بری بری تا برسی بهش...

بهش می گفتم، بهترین کار را خودت کرده ای!

آخه اینهمه سال است ماها خارجه ایم حتی یکبار هم یک قدم بر نداشت که بیاد بهمون سر بزنه!

الان دارم در مورد اونهایی که ایران هستند حرف می زنم ها.

فک و فامیل، اونها که پولشو دارند، زورشون میاره که یک سفر بیان باهاش.

بقیه که شاید دلشون بخواد هم، شرمنده جیبشون اند!

اینه که حسن مونده اینجا، اونها هم اون سمت...

من شکایتی ندارم فقط،

هر از گاهی که با این وضع خط ها و فیلتر شکن ها یکیشون یک پیامی می ده و بعد گم می شه، از دلشوره مرگ خودم را می بینم!

کاش به همه گفته بودم می رم ژاپن من هم...