عمو ام که مرد،
به مادر بزرگم گفتند رفته ژاپن!
گفتند رفته برای کار!
مادر بزرگه خنگ نبود، اما هیچوقت نه کنجکاوی کرد نه دلتنگی! شاید می دونست بهتره این دروغ را باور کنه و بیتاب چیزی نباشه، تا اینکه پرس و جو کنه و با واقعیتی تلخ رو به رو بشه...
عمو، هنوز از ژاپن برنگشته،
باقی اخوی هاش را هم برا کار، برده پیش خودش...
مادر بزرگ خودش هم پیششونه الانه!
تو ژاپن،
تو خونه هایی کوچک و تنگ،
فقط کار می کنند...
نه زنگ می زنند،
نه منتظر زنگ کسی هستند...
به آبجی می گفتم ها، می گفتم کسی که رفت خارج را،
باید اسمشو خط زد!
باید فرض کرد که دیگه نیست!
رفت که رفت!!
مرد اصلا!
اینکه برای یک سرزدن به یکی که رفته خارج بااااااابای آدم در میاد از کارهایی که باید بکنه که ویزا بگیره تازه بعد از کلی هزینه و وقت که ویزا گرفت چقدر مصیبت داره که بری بری تا برسی بهش...
بهش می گفتم، بهترین کار را خودت کرده ای!
آخه اینهمه سال است ماها خارجه ایم حتی یکبار هم یک قدم بر نداشت که بیاد بهمون سر بزنه!
الان دارم در مورد اونهایی که ایران هستند حرف می زنم ها.
فک و فامیل، اونها که پولشو دارند، زورشون میاره که یک سفر بیان باهاش.
بقیه که شاید دلشون بخواد هم، شرمنده جیبشون اند!
اینه که حسن مونده اینجا، اونها هم اون سمت...
من شکایتی ندارم فقط،
هر از گاهی که با این وضع خط ها و فیلتر شکن ها یکیشون یک پیامی می ده و بعد گم می شه، از دلشوره مرگ خودم را می بینم!
کاش به همه گفته بودم می رم ژاپن من هم...