از روز جمعه که مقاله ام به خودم واگذار شد، تا همین دو ساعت قبل، داشتم روش کار می کردم!

آماده کردن برای ارسال و چاپ، خودش یک پروژه مفصل است، اما بالاخره ارسال شد. تو روند ارسال می تونی چند نفر را بعنوان داور پیشنهاد بدی، و همزمان افرادی را مشخص کنی که مطلع نشن از مقاله!! من خانوم چی را نوشتم که مطلع نشه!! بحث اینه که اگه کسی تو تیم نویسنده بوده یا پسرخاله اش هست یا منفعتی داره، باید از روند داوری حذف بشه. اما راستش من ترسیدم اینو حذف نکنم و مقاله بیاد زیر دستش و دیگه بیرون نره!! اینقدر این بشر گشاده!

به هر شکل،

ارسال شد!

با لیستی از چهار داور گردن کلفت!

مریضم! رفتم چیزی که اینهمه تازه هست و دانسته های همه شونو به خیش می کشه را، در معتبرترین مجله ثبت کرده ام که بره دستشون و نظر بدن!

باید دید چی می شه. اولش باید خود مجله بخونه ببینه با ارزش هست یا نه، بعدش می فرسته برای داوری. این بیست و یکمین مقاله ای بود که تو سال جدید به این مجله ارسال شده بود! شماره داشت قشنگ. روز بیستم، مقاله بیست و یکم!

با صاحب خونه هم حرف زدم. می گه دو ماه باید رهن بدی، اجاره ماه اول و ماه آخر را هم اول باید بدی! نتونستم نظرشو عوض کنم. پول دارم، می دمش سگ خور. دقیقا 9000 یورو برای یک سال، اجاره یک سوییت می شه اینجا! آب و برق و اینترنت و تعمیرات را هم خودت بیفزا!

یک ایمیل اومده بعد از یک هفته راجع به درخواست ثبت اکتشاف دوم. برم ببینم چی می گه. من واقعا عقب مونده ام در فهم آنچه بقیه سعی می کنند بهم بگم، و گنگم در بیان آنچه می خوام بگم. خدا خواسته دیگه، چه کنم!

نه تنها ریدم تو این اسلامتون بلکه ریدم تو اون یکی اسلامتون که می گید اون این نیست.

از صبح مشغولیم به بالا پایین کردن قرارداد اجاره خونه.

تو دلم آشوبه! حتی با وجود اینکه الان سه ماه هست که نشسته ام و دارم همه هزینه هاشو هم می دم و امضا شدن این قرارداد عملا کلی حقوق منو حفظ می کنه اما، از بس کارهای بزرگتر از باز و بسته کردن کتاب و لپ تاپ نکرده ام، استرس دارم! می دونید؟ بیرون اومدن از گوشه امن، همیشه دلواپسی داشته است.

هوا سرد است. شدیدا سرد. کیسه آب جوش گذاشتم زیرپتو و نشسته ام ببینم چطور کارها پیش می رن.

یک تخم مرغ آب پز می خوام برا شام بخورم،

کووووووووووفتم می شه که یادم میاد آیا خانواده ام تو زندان روباز این حرومزاده ها غذا دارند یا نه!

خااااااااااااک بر سرت کنند علی گدا! حرومزاده ای مثل تو را چه به کشور داری بی بتّه؟!

ننگ تاریخ! ننگ بر اونها که از تو پیروی کردند و می کنند! پدری ازشون بسوزونیم که ربّشونو یاد کنند!

خب، شماها که در خاموشی موقت به سر می برید اما،

من باید اینجا با خودم حرف بزنم،

که کسخل نشم!

من امروز پاشدم رفتم سر خیابون، رختشورخانه! می خواستم ببینم ماشینهای لباسشویی چه اندازه ای هستند که پتوهامو ببرم بشورم. معلوم نبود آخرین بار کی لای این پتو کوس کرده بود و عرق کی به کجاش خشک شده بود...

رفتم. اولین بار بود که اینجور جاها می رفتم. یک ماشین بود که اسکناس را به پول خرد تبدیل می کرد. فقط پنج و ده یورویی را. بعدش سه تا لباسشویی کوچیک و یک بزرگ، اولی ها 4 یورو و دومی 9 یورو قیمتش بود. خشک کن هم 18 دقیقه، 1.8 یورو!

تصورم این بود که بزرگتر باشند ولی خب، خیلی هم بزرگ نبود ماشین. 19 کیلو ماکزیمم. اومدم و دو تا پتو را فقط برداشتم، با ملحفه ها. دو تا تشک را تپوندم تو کیسه و گذاشتم تو کمد! جا نمی شد همه را با هم بشورم! لپ تاپم را کول کردم و کیسه پتوها را دست گرفتم و رفتم. یکی اومده بود تو این فاصله و مشغول به شستشو بود. دیگه منم برداشتم همه هرچی برده بودم را ریختم تو ماشین و، چه ساده هم همه چیز را برنامه ریزی کرده بودند. کلا خیلی انتخاب برای مشتری عزیز نذاشته بودند! چهار پله دما می تونست انتخاب کنه ،فقط! تو خشک کن هم سه پله دما! همین!

تا بیاد بشوره همه چیزو، یکم نمودار تولید کردم. بعدش هم خشک کن استفاده کردم که از بس پرش کرده بودم نتونست کامل خشک کنه. خواستم مجدد فقط پتوی دو نفره را بندازم خشک کن، سکه نداشتم. خواستم اسکناس بدم ماشین و سکه بگیرم، بیست یورویی فقط داشتم که قبول نمی کرد! خلاصه که نشد خشک خشک کنم، برداشتم آوردم خونه و تو بالکن پهنشون کردم. از بس هو اسرد است اما، بعید می دونم خشک بشن! دست می زنم نمی فهمم سرد اند یا خیس اند! تازه یک ماشین هم لباس خودمو تو خونه گذاشته بودم بشوره و الان لایه لایه رو سر هم، لباس تو بالکن آویزون کرده ام، به تمام درهای داخل اتاق هم! به آویزهای توی حمام، هم!

تمیزی را دوست دارم...

سعی می کنم فکرم را پرت کنم از ایران! از گلوله، از مرگ، از ترس، از یاس! از قحطی شاید. این که فامیل و دوستان و شماها چه می کنید را، نمی تونم تصور کنم! اما همین امروز دیدم کانادایی ها تو هوایی که -14 درجه حس می شد به چه شلوغی، خیابونهای کانادا را اشغال کرده بودند. دیدم که تو لندن با اون هوای سرد امروز، چطور حضور جمعیت پلیس را وادار کرده بود کل خیابون را تحت نظر بگیره و نذاره کسی به ساختمان نزدیک بشه که بخواد پرچم عوض کنه! سخنرانی های فاخر شاهزاده را گوش کردم! ما، ملّت ما، واقعا در حد شاه فقید نبود، اما به نظرم طی اینهمه سال و با اینهمه تجربه دردناک، اونقدری رشد کرده که بتونه درک کنه شاهزاده چه گنجینه ای است برای ملّت الان! شعور، فهم، ادب، سواد...

کاش جوانتر بودند همه. فرح دیبا کاش جوانتر بود. کاش...

نگرانم! اگر هر اتفاقی برای اینها بیفته، ما صد سال دیگه هم از پس جمهوری ننگین اسلامی بر نمیایم! ما به رهبری شایسته که بتونیم به دنیا نشون بدیم، بیش از نون شب، نیاز داریم!

بگذریم.

چهار عصر است. بدلیل نداشتن پتوی خشک، نمی تونم بخزم زیرپتو و بخوابم یکم! ناچارم برگردم سر کار، تولید نمودار!

کار خوبی تولید کردم. امشب، یا نهایتا فردا، ارسال می کنم برای یک مجله معتبر. فردا هم قراره خانوم چی نظراتش را درخصوص اون یکی مقاله ام بده. یحتمل اونو هم تغییر زیادی نمی ده و چند روز بعد هم دستم به اون بند خواهد بود. تا حالا بخاطر اینکه وقت نداشته از مشارکت در دوتا آیتم جذاب، جا مونده است! بدم هم نمیومد که نباشه راستش! خودش هم الان می گه اونها کارهای خودته، مال خودته. بعد از اون جدالی که داشتیم سر ثبت اولین اکتشاف، یاد گرفت که به مالکیت بقیه باید احترام بذاره. وقتی هیییییییییچ مشارکتی نه فیزیکی نه فکری تو کاری نداشته، طبعا صرف اینکه اون کار در زمانی که دانشجوی اون بوده ام تولید شده، حقی براش تولید نمی کنه. درد آور بود و به زشتی، اینو فهموندم بهش! البته خدایی آدم خوبی بود و الا می تونست نافهم بازی در کنه! دستم به کجا بند بود اون موقع آیا؟

هیچ کجا!

یوتیوب را دوره کردم،

فقط برای اینکه ببینم این حرومزاده هنوز هست، یا آزاد شد.

یک کلیپ، بی نهایت معنی دار بود! چقدر جالبه که از جمع و از بقیه چیز یاد بگیره آدم!

طرف یک سرباز شطرنج را تتو کرده بود، بالاش نوشته بود، وقتی سرباز به آخر خط برسه، می تونه به هر مهره ای تبدیل بشه!

قانون شطرنج بود، یادمه!

و چقدر الان منطبق است به وضع جامعه!

مردمانی که به انتها رسیده اند،

و هر کدومشون، قدرت یک وزیر، یک رخ، یک اسب، یک فیل را تداعی می کنند!

سرباز، به آخر رسیده!

من به شخصه با هیچ بخششی،

تاکید می کنم، با هیییییییییییییچ بخششی و رافتی و رحمتی موافق نیستم!

همچنان که الان درهای کشور را بسته اند و کسی به تخمش نیست و نهااااایتش یا محکوم می کنند، یا شدیدا محکوم می کنند،

وقتی ورق برگرده باز هم باید یک مدّتی، همه خفه بشن،

فوقش محکوم کنند،

یا شدیدا محکوم کنند،

اما لااااااااااااااال بشن،

تا حساب یک عده ای تسویه بشه!

بعد، دموقراضه!

نمی گم کشته بشن! نمی گم اعدام انقلابی، اما،

قططططططططططططعا باید دستگیر، و نگه داشته بشن، جایی که آسمون را میله میله ببینند دیگه!

و این برای نیروی مزدور خراجی صادق نیست! خارجی، هر خری می خواد باشه، باید از خشتک به دار آویخته بشه!

ولو جوان،

ولی با هر عذری!

پتانسیل اینو دارم که تیرخلاصشونو من بزنم!

منش و روش

چقدر به دلم می شینه این مخلص کلام:

چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه!

شاه که می گم،

شاه! ها!

نه هر ریقویی که سر جای شاه نشسته باشه! نه!

شاه! کسی که وقتی فرانسوی ها بهش پیام دادند دویست، یا دو هزار نفر را اگه بکشه قائله ختم می شه، گفت من شاهم، نمی تونم پایه های سلطنتم را بر خون بنا کنم!

کسی که وقتی فحشش دادند، وقتی نفهمیدنش، گذاشت و رفت!

کسی که نفرینش اما، دامانمونو گرفت!

شاه!

نه موش!

اینم خوبه اضافه کنم، اگه آدمهای این دوره پهلوی را صدا می زنند، کسی اشتباه نکنه، اینها دنبال این نیستند یک گاوی را بفرستند بالای بام و باز نتونند بیارنش پایین! نه!

درود بر پهلوی، درود بر روش و منش پهلوی است! درود بر میهن دوستی و آبادگری پهلوی است و الا که خود شخص پهلوی حاضر هم می گه من نمی خوام شاه بشم! خواستم بگم کسی خودشو به خریّت نزنه، و اگه نمی دونسته، بدونه! بحث ملّی گرایی است! بحث شکوه و احترام و زندگی عزّت مندانه است! و الا که گیرم این شخص خیلی کار درست هم باشه، معلوم نیست بعدی هاش چی بشن!! و اصولا مگه یک شخص می تونه اینهمه امور را درست هدایت کنه؟ همیشه یک تیم هستند و تو هر تیمی، حتی تو تیم شاه فقید، خائن و مامور کم نبود! اینه که بحث، بحث یک فرد بعنوان شاه نیست، بحث یک مرام و یک روش است، و البته که انشاالله این شخص و عقبه اش هم عین همه ایرانی های باشرف، پاینده و همچنان سرافراز باشند.

حرف بود با رفقا،

حرف شد از ارتش،

این که کجاست...

یادم اومد زمانی که پادگان مهندسی بروجرد قرار بود ترخیص بشیم و بریم به اقصا نقاط کشور، ارتشی های اون دوره تا حوالی ظهر همه را سرپا تو بیابون نگه داشتند، بعد صدا می زدند، دستشونو روی کاغذ می ذاشتند که متن معلوم نباشه، امضا می گرفتند، مرخّص می کردند...

هزینه سفر سرباز را، دزدیدند!

یادم اومد زمانی که سربازی ام تمام شده بود و برای گرفتن کارتم به تهران رفته بودم، لویزان، حدود سه ساعت جلوی در انبار منتظر نشستم،

انبار دار، سه ساعت تمام منتظر بود که من خسته بشم و برم،

که بتونه سهمیه پوتین و لباس نظامی دو سال منو برداره!

سه ساعت!

یادم اومد وقتی آموزشی بودیم، ماها شهرستانی بودیم و تو پادگان می موندیم حتی آخر هفته ها را، منتهی، یک عده ای یا تهرانی بودند یا فک و فامیلی داشتند یا پولی که بتونند یکی دو شب تو مسافر خونه ای هتلی جایی بیرون پادگان باشند...

اونها، در صورتی مرخصی تضمین شده داشتند که با سرگرد مسوول یگان یا گروه بانها هماهنگ می بودند که بعد از گرفتن برگه بیرون پادگان فلان نقطه منتظر بشن، تا سرگرد که از خدمت مرخص می شه با پرایدش بره سوارشون کنه و تا یک مسیری که برای همه صرف می کنه ببرتشون و، کرایه را بگیره!

خدا گواه است اینها را به چشم دیدم،

و نمی دونم چرا اینها را فراموش کردم که الان فکر می کنم ارتش، می تونه و می باید به کمک مردم بیاد. نه...

ارتش، کون ریقویی است که در تاوان خیانتی که به شاه کرد، به نهایت ذلّت و خفّت رسید،

و طبعا امیدی هم بهش نمی شه داشت!

بلکه باید منحلّش کرد!

می دونید چرا انقلاب مشروطه، بر تارک تاریخ ما درخشید؟

چون یک بزرگ مردی به نام سردار اسعد بختیاری، 1500 بعلاوه یک آخوند را، اعدام کرد!

می دونید چرا امروز وضع ما اینه هنوز؟

چون بقیه اون چرک و کثافت تو تن جامعه موند،

و رشد کرد!

متاستاز کرد!

واسه همینه الان بعد اونهمه شیمی درمانی های پر هزینه و دردناک، به این خونریزی و درد گرفتاریم!

تکککک به تک اینها را تا نکشیم،

تفکککر تخمی اسلام را تا ریشه کن نکنیم،

روی سعادت نمی بینیم!

به نظر من بیشترین بودجه ای که باید در نظام بعدی تخصیص داده بشه، به دو بخش است،

یکی مدارس و تعلیم بچه ها،

یکی به ابادانی و عمران همه جاها!

جوری که سفر نوروزی، مردم همونقدر به بلوچستان مایل باشند که به شمال!

و چرا که نه، وقتی بلوچستان و سیستان هم مرز آبهای آزاد است و شمال، منطقه ای تنگ و گرفتار!

قطعا غروب خورشید تو این دو منطقه فرق چشمگیری داره!

و به نظرم میرسه که غروب در بلوچستان،

به مراااااتب زیباتر از غروب گیلان باشه!

خاک بر سر علّی مفعول که می تونست به بزرگی در تاریخ جاودان بشه اما به بزدلی و خیره سری نام بر جا گذاشت!

موش علیّ مفعول!

سازمان ثبت اسناد باید یک تسهیلاتی فراهم کنه برای کسانی که بعد این انقلاب، ترجیح می دن اسمشونو عوض کنند از آنچه مادران و پدران خیره سر و جاهلشون براشون انتخاب کردند!

بی نهایت غمگینم!

روم سیاه، بخاطر 12 هزار کشته ای نیست که شما دادید، برای اون جور دیگه ای غمگین شدم اما اینبار، اینی که می گم، سر اینه که حس می کنم بهم توهین شد! از این خاطر غمگینم!

این بابایی که تو خونه اش نشسته ام خودش انگلیس ساکن است. این یک فامیلی داره اینجا که هماهنگش کرده بود که بیاد خونه را از مستاجر قبلی تحویل بگیره. بماند که دو ساعت دم در تو بارون منتظر شدیم، بالاخره اومد. همه اومدیم بالا و زنگ صاحب خونه زدند و ویدئوکال شد. طرف، همین که فهمید من جابجا شده ام و الان ساکن هستم، پرید بهم! خیلی بد پرید! گفت قبل از قرار داد نباید میومدی!

راست می گه. حق با اونه. هرچند هفته قبل داشت می گفت که شماها خودتون با هم هماهنگ کنید و جابجا کنید. اصلا به حساب این که فکر کردیم موافق هست، بروز دادیم که من اومده ام و ساکن شده ام والا می گفتیم آقا هنوز نیومده است!

هرچه که بود، این که من یک خونه از خودم ندارم که یک کون نشوری بخواد اونجور رگ گردنشو کلفت کنه و بی هیچ ملاحظه ای بگه حق نداشتی و نباید میومدی، یک جور بدی سر دلم گیر کرده است...

یک جور خیلی بدی...

عین مار زخمی دو ساعته دارم به خودم می پیچم!

دیشب، بالاخره رضایت دادم که بیشتر از این روی اکتشاف دومم کار نکنم و، بفرستمش برای ثبت.

فرمها را امضا کردم و همه را ایمیل کردم که امروز نه و نیم صبح ارسال بشه. هشت پا شدم باز فایل اصلی را بزک دوزک کردم! ساعت نه خودم ارسال کردم.

دستم خالی شد عملا. منظورم اینه که کار خاصی دیگه الان ندارم. مقاله ها دست خانوم چی است، موضوع جدیدی که بخوام سرمو توش فرو کنم هم ندارم لذا، از صبح مشغول شدم به دو تا استاد در دوجای دنیا ایمیل زدم ببینم کاری دارند یا نه. یکیشونو دیشب پیدا کردم و چقدر واقعا حیف بوده! یارو تو لیسبون بود، یک کاری از اول سپتامبر داشت دقیقا به لحاظ زمان و موضوع مناسب کار من! اون موقع سرم گرم بود به ارسال پایان نامه ام، لابد! ندیدم. و الا می شد با خیال راحت رفت و اونجا مشغول شد و منتظر این کون نشورها هم نموند. نکردم دیگه. مهم نیست. این مدت خدایی بیکار نبودم، تمام روزها به همون شدت سالهایی که درس می خوندم، کار کردم. تست کردم. متن نوشتم و اصلاح کردم. فکر می کنم پول نبود توش، اما مفید بود! خیلی مفید.

ذهنم روی نروژ قفل شده است! هیچ دست و دلم نمی ره برای کشورهای دیگه اپلای کنم! دلم می خواد برم یک جایی که دیگه نخوام جابجا بشم تا ته عمر! یک جایی که خوب پول بده، ولو اینکه هر رووووووووووووز خدا برف رو زمین باشه و دق کنم! می دونم ریسک بزرگی است ها، ولی واقعا دست و دلم به جاهای دیگه نمی ره. گشنگی بر من مستولی شده است.

قراره صاحب خونه اصلی و مستاجر قانونی بین یازده و نیم تا دوازده بیان دم در، همدیگه را ببینند!! نمی دوم چرا منو خبر نکردند درحالی که من توی خونه ام! البته بی اطلاع دادن به مالک. مهم نیست کون لقّش! یقین دارم به محض اینکه قرارداد خونه را سفت و سخت بستم یک کاری یک جایی برام پیدا می شه که باید اینجا را با خسارت، ول کنم برم! حالا ببین!

شما چطورید؟ ملاخور نشده اید هنوز؟ چلاق خونخوار هنوز زنده است؟ تعفّن مجسم هنوز نفس می کشه در اعماق زمین؟ قدیمها هرچی دیو و موجود خبیث بود توی غارها و توی چاه ها و زیر زمین تجسم می شدند! موجودات فضایی برعکس، همیشه پیشرفته در تکنولوژی به ذهن میان، اگر چه زشتند!

در سکوت مطلق خبری هستیم. مراد ویسی فقط آن به آن لایو میذاره و زر زر می کنه! مراد از من کوچیکتر است، هر حرفش را اما هزار بار می زنه! انگار بگی داره گوش و مغغغغغز شنونده عزیز را با تکرار و نوسان می کنه و خودش ارضا می شه! چندبار تا حالا براش نوشته ام که مراد! یکبار بگو!! می فهمیم!! اما به خرجش نمی ره.

این مرتیکه نسناس تا مملکت را به خاک نشونه، بیش از این، ول نمی کنه! تا جانهای بیشتری را نگیره، چه با گلوله، چه با قحطی، چه با ترس و دلهره. کاش تخخخخخخخم بابای پدرسگت لای گاری رفته بود و توی کثافت پا به دنیا نذاشته بودی حرومزاده! معلوم نیست چه نطفه ناپاکی بوده که شده توی خون ریز! حرامزاده ها منبرها می رن که علی شون، 25 سال خونه نشست چون مردم نخواستنش! الان اما اگه ازشون بپرسی چرا مثل علی تون رفتار نمی کنید، اگه نکشن آدمو، با کسشعرها دق می دن به آدم...

به رفقا گفتم اولین کشوری می شیم که با دور انداختن پلاس پاره اسلام، به شکوه باز می گردیم. مصری گفت نه، قبل شما بقیه ای هم کرده اند، اسپانیا یک نمونه اش! راست می گه. این عرب ملخ خوار پا پتی کون نشور یک زمانی اسپانیا را هم به گه کشید! البته اسپانیایی ها بعدا برگشتند به سلف حرومزاده اش و مسیحی شدند اما بعید می دونم تو ایران، دیگه چیزی به نام دین، پا بگیره اصلا! جوری که اینها شااااااااااااااااشیدند تو دیدن و دینداری، دیگه حالا حالا ها پاک بشو نیست و پیروان دین به یک مشت عقب مانده محدود خواهند موند...

مگه اینکه ور نیفتند و با تسلط خرافه و فقر، این وبا را نهادینه کنند تا نسلها...

خدا به دور!

کاش امام زمان ترامپ زودتر ظهور می کرد بالا سرشون! 313 تا ازشون را اگه می زد، باور کنید بی نهایت جهان بهتری می شد! شما بگو این سی چهل تا که اسرائیل زد هم حساب بشه، 250 تا دیگه را صاف کنه...

فقط 250 !

این شهروند عزّت مند ایرانی، بطور غیرقانونی، به زیست خودش در این کشور اجنوی ادامه می ده.

صبح، پاشدم اومدم دانشگاه. قبلش دوش گرفتم، نعنا پاک کردم و با حلیم بادمجونی که پریروز پختم یک بقچه ناهار تدارک دیدم برای خودم.

خوب دارم کار می کنم. مفید و مولّد است کارم. درسته که حقوقی ندارم اما، راضی ام از پیشرفتم. نوشتن کشفیاتم همیشه بهم حال می ده. ظهر خانوم چی را دیدم ازش پرسیدم نخوندی مقاله را؟ می گه نه. عصبانی ام می کنه این رفتارها. هنوز اون کشف دومی ام را ثبت نکرده ام و هنوز گاهی خر می شم که بابا بیا بهش تعارف بزن که مشارکت کنه بعد می بینم نه، این به تخمشه! فقط گشاد بازی می کنه و معطل می کنه اینه که، خودمو جمع می کنم. ظهر هم بهش یادآوری کردم که فقط بگو می خوای اسمت باشه تو مقاله یا نه، اگه نخوای، دیگه لازم نیست وقت تلف کنی و بخونی و نظر بدی! وقعا نیازی ندارم بهش، فقط می خوام جو دوستانه بمونه، و ذهنش نسبت به من و نسبت به ایرانی ها خراب نشه و الا، آنچه الان مدتهاست در دسترسش هست و نمی خونه، به مراااااتب از همه دستاوردهای خودش بالاتر است! حتی یک دونه اش،چه برسه الان که به سه تا دسترسی داره، و نه می کشه کنار، نه تایید می کنه، نه اصلاحیه درخواست می کنه...

مفعول

دیروز شنبه بود، بعد از حدود سه ماه رفتم شنبه بازار. طبق معمول جعفری و گشنیز و نعنای تازه خریدم، با سیب سفید و پرتقال و قهوه. چغندر هم خریدم. پنج تا دارم الان، تو تراس گذاشته ام که بعدها لبو درست کنم باهاش. تقریبا تمام دیروز داشتم سبزی می شستم و خرد می کردم و خلاصه دستم به انبار کردن بند بود. از همون سر صبح که تو مترو بودم اما، یک ایده ای مدام تو ذهنم می چرخید. وقتی خونه رسیدم دیدم هیچ مداد و خودکاری ندارم تو خونه! تا خود شب، هی تکرارش کردم که یادم نره و بنویسمش. فکر کنم به وقت خودمون سه صبح بود که نوشتمش و نمودارشو گذاشتم و خوابیدم. امروز از قبل هفت که مجدد مشغولش شدم که سند و مدارک پشتیبان براش تهیه کنم، می بینم که خیلی هم ادله ام سفت نبوده است! به قول یارو، آخخخخخخخخ سهیلا، که این شل و سفت شدنها چه می کنه با مغغغغغز من! خیلی نزدیک بودم به اینکه یکی از استانداردهای آمریکا را به خیش بکشم :))

می کشم اما!

هوا بارانی است. نتونستم خودمو قانع کنم که پاشم برم تا فروشگاه تخمه بخرم! یعنی در این اطراف هم کار دیگه ای بجز خرید رفتن نمی تونم بکنم. البته ورزش می شه بکنم که نمی دونم چرا اینهمه گشادم، نمی کنم!

تمام خونه را جارو زدم. تشکها را عوض کردم، ظرفها را شستم. امروز ظهر حلیم درست کردم. حلیم بادمجون بی گوشت! از وقتی تونستم چیزی شبیه به کشک درست کنم، زندگی رنگ نویی به خودش گرفته است...

آقا تمام این مدت که دارم می نویسم یک چیزی نه پس ذهنم، که جلوی ذهنم اذیتم می کنه! تصویر سوله ای پر از بدنهای پرپر شده مردمانی که علی مفعول جانشون را گرفت... کی تمام می شه این کابوس؟! چرا کمک نمی کنند؟! والله دست خالی نمی تونه جلوی گلوله بایسته! کمک کنید جماعت بی شرم! این گهی است که شماها به تمدّن بشری، به مملکت من، و به سرزمینهای خودتون زدید! کمک کنید جمع بشه. بی شک ایران اولین کشوری است که با دور انداختن اسلام بر تارک تمدّن بشری خواهد درخشید، در آینده ای بسیار نزدیک. بسیار نزدیک...

راستی شنیدید امام چندمشون چطوری مسموم شد؟ گویا چنین نوشته شده که زین اسبش را آلوده به سم کرده اند و از مقعد، مسموم فرموده است! کدوم خری باورش می شه که عرب با اونهمه دشداشه و لباس آویزون با کون برهنه سر زین نشسته باشه؟ اینها از اوّل، کونی بوده اند، همچنان که این رسم همچنان بینشون هست...

خانوم چی داشت صحبت می کرد، می گفت فلانی که سالها رئیس من بود و اون سالها من خیلی رو این موضوع کار می کردم، الان داره فلان می کنه.

همین موضوع تز من منظورشه،

واقعا چطور روش می شه بگه خیلی روش کار می کردم؟

خب، تو که عمری چریدی، دنبه ات کو؟!

الان کو؟

بجز چهارتا مقاله که اغلب به جمع آوری کارهای بقیه پرداخته، کار خودت کو؟!

دنبه ات کو خانوم چی؟

دننننننننبه ات کو؟!

جماعت سیّاس

واقعا این ترامپ و اون ایلان ماسک اگه گوز گوز بیخودی نکرده اند،

خب الان وقتشه!

دیگه به نظرتون عمامه چه گهی می خواد بخوره که از دیشب نت را قطع کرده است؟ غیر از اینکه می خواد مردم را بکشه و کسی نفهمه؟!

این الدنگ ها هم نشسته اند وقتی به ثمر رسید بیان بگن ما کردیم! عین همین چندماه قبل بود که اسرائیل زحمتو کشید، ترامپ هی ژست گرفت، الانم انگار نشسته اند بعد که از کشته پشته ساخته شد، بیان وسط! خب پاشو بیا بزن تو سّرش دیگه! اون الدنگ ایلان ماسک، مرگ میاد سراغت اگه فعلا تا ملت گرفتار گراز اند، یک نت مفتی بدی بهشون؟ همون کاری که تو اکراین کردی را بکن دیگه، پولتو می دیم بعدا، گدا!

آقا اینو یادم رفت بگم،

همکلاسیمون، ژولی دماغ بودا، یادتونه؟

ژولی دماغ باردار شده!

استادمون گفت! اون همچنان ارتباطش را با ژولی حفظ کرده است و معتقد است که خعلی کارش درسته، اصلا هم به روی خودش نمیاره که تز ژولی یک شکست واقعی بود! تقصیر استادش هم بود خیلی اش، ولی خب، زمان گذشته و بهتره فکر کنند که موفقیت بوده! اون روز که رفتیم ناهار دیدم می گه که بعله ژولی هم باردار شده است. با این فرمون بریم جلو، منم باید سااااال بعد این موقع ها، باردار باشماااا :))

چی کم از ژولی دارم؟!

این پیر گوزو نت مملکت را قطع کرده، خودش تو هفت سوراخ قایم شده زر زر می کنه که یک عده خرابکارند!

حماقت ته نداره انگار! بزمجّه مفعول بابایی ازت بسوزونه ملّت که ربّتو یاد کنی! دیشب دیدم یک بابایی با شلوار پلنگی را که گویا از بسیجی ها بوده باشه، مردم گیر آورده بودند و می زدند. لاشه شده بود، هر کسی از هر سمتی بهش می رسید، با لگد بهش می زد. یکی دو تا حتی تو سرش کوبیدند. یکی با سنگ کوبید بهش. تهش یکی دو تا خانوم اومده بودند بقیه را رد می کردند که بسشه، ولش کنید منتهی، وقتی این کاه و یونجه خوار مفعول را آدم می بینه با خودش می گه نه بس نبود! کسی که دنبال این یابو می افته را باید بیش از اینها زیر لگد مالید. این آدم نما به درد جامعه آینده نخواهد خورد! این وجود نحسش از بین بره، بهتره برای جامعه.

کی باشه مردمان اهل قدرت را به چنگ بیارند...

دیر نیست، بی گمان...

اون روزگار این مسعود بی خایه و وزرای ملیجکش را بی شک باید جایی فرستاد که همه دنیا را میله میله ببینند تا ته عمر! کسی که با سانسور و قطع اینترنت به وحوش سرکوبگر فضا داده، از همه اونها جنایتکارتر است!

به دل خوش پا شدم اومدم دانشگاه،

نگو که از امروز، دسترسی منو به همه سرویس ها قطع کرده اند! از جمله اونها، اینترنت دانشگاه!

البته این که با سیم وصل می شه همچنان برقرار است اما اون بی سیم های روی گوشی و روی لپ تاپ، ز بیخ قطع شدند.

به مصیبتی تونستم یک درخواست ثبت کنم که مدرکمو بدن اقلا! یارو 22.5 یورو برای یک برگه طلب کرد! دکّون است دیگه. قیمتش را گذاشته اند 15 یورو اگه دو روزه بخوای دو برابر اگه پنج روزه بخوای یک و نیم برابر. خلاصه به بددددد بختی تونستم پاشم برم با خودپرداز، پرداخت کنم! نت که نباشه همه سرویسهای پرداخت روی گوشی مختل است عملا.

زندگی تخمی.

خوبه ما هم اینجا انقلاب کنیم! چه وضعشه نه گرمایش داریم نه نت داریم نه کار داریم نه درآمد!

دیشب آخر شب آخرین و تازه ترین مقاله ام را برای خانوم چی فرستادم. از موضع قدرت، و البته احترام! نوشتم من می خوام اینو منتشر کنم اگه می خوای تو هم باشی، صبر می کنم اما نه بیشتر از اول ماه بعد! دقیقا بیست روز مهلت دادم بهش! میتونه هشت صفحه را بخونه، یا نه! با خودشه!

ولی خدایی کیف می کنماااا! یعنی قشنگ لرزه می اندازم تو جون باورهای علمی آدمها!! یک روش تازه را ارائه کردم که اگه پذیرفته بشه باید مشقهاشونو از نو بنویسند همه!!

:))

دوکککککککککککککدور، وارد شده است!

به عبارت بهتر،

دخول فرموده!

گاهی اوقات یک چیزهایی پیش میاد به تخمی ترین فرم، روز آدم حروم می شه!

امروز می خواستم یک دایره روی نمودارم بکشم. یک پکیج نصب کردم، همه قبلی ها را ناکار کرد! تا اومدم گه خوردنم را ثبت کنم، روزم رفت!

امروز از اداره کار ایمیل گرفتم که هفته بعد باید برم جلسه، خودمو معرفی کنم. پریروز هم شنیدم که اصلا به من پرداخت نخواهند کرد! فکر کنم باز یک کار بیخودی ای کرده ام.

یک کلیپ دیدم، به احتمال خیییییییلی زیاد جعلی باشه اما ایده اش جالب بود! می گفت یک تیمی رفته بودند که سوار طیّاره بشن برن روسیه، اسرائیل با خلبان تماس می گیره که اگه این خرها را پیاده نکنی تو آسمون باهات به مشکل می خوریم! ده دقیقه بعد، قطار الاغها پیاده شدند!

گفتم، قطعا جعلی است اما ایده اش، عالیه!! اینکه آسمان در اختیار اسرائیل است، عالی است! فقط باید بجای اینکه نذاره طیاره بلند بشه، باید بذاره بلند بشه، بعد ببرتش جایی که بهینه باشه!

دادگاه منصفانه خارج از مرز!

یک دوستی داریم، ایران، این بزرگوار شاید حدود 43 سالشه. دکترا گرفته و کلی باغ و املاک داره ولی مجرد است. بعد از اینکه مادرش فوت کرد تا مدتها، در حد سال، این عینهو مرغ پر کنده بلاتکلیف احساسی بود و قاطی بود. دکتر به دکتر عوض می کرد و نمی شد. نهایت، اومد و رضایت داد دوست پسری که سالهای جوانی داشت برگرده بهش و یک لنگی ازش هوا کنه و به طرز عجیبی، حالش خوب شد! گفته بود قربون سنه سرافراز، هم دوکدوری هم بزاز! این بنده خدا هم دیگه مرتب هفتگی می رفت دواشو می گرفت و برمی گشت تا اینکه، پریودش عقب افتاد. بعدها البته شندیم که بخاطر دارو بوده و نمی دونم دیواره رحمش ضخیم شده و دکتر دوا داده و دو ماه پشت هم خون شفاف ازش اومده و الخ. سرم نمی شه این بخشش را. چیزی که دیدم پریشب ها داشت می گفت این بود که فکر کنم خواهرم بو بوده چون بهم گفته مراقب باش منو خاله نکنی، اول عقد کنید بعد!

این جمله، کوتاه، و ته ته ته بی شرافتی و خودخواهی است و همین موضوع این پست من است. یک خواهری که به قول پیرزنه از شیرگفتنش دادنش زیر کیر، خودش از همه نظری تامین است، بعد نمی تونه درک کنه که دوره ازدواج و عقد گذشته، سن و سالی از خواهرش گذشته، حق داشته از زندگی خودش لذتی ببره و در حد خودش ریسکی بکنه، منتهی توصیه خواهرانه اش اینه که من به درد سر نیفتم! آبروی من بالا پایین نشه! من جلو شوهرم کم نیارم! برای اینکه من به هیچی ام دست نخوره، تو نرو و نکن ولو اینکه عینهو مرغ سر کنده روزها و ماه ها به خودت بپیچی و بالا پایین بپّری!

گه!

فکرشو بکن نزدیک به هزار یورو در ماه فقط اجاره خونه و آب و برق بدی،

بعد از شدت سرما نتونی بمونی تو خونه ات و برای اینکه از سرما نمیری، هر روز پاشی شال و کلاه کنی بیای دانشگاه!

زشته یکم،

نیست؟

ناهار هم نداشتم امروز. تتمه املت پریشب را ریختم تو کاسه با یک مشتی کاهو و فلفل دلمه ای و الخ، اومدم دانشگاه. حالا اگه زودتر گشنه ام شد پامیشم می رم زودتر، نبستنم که!

والله.

یک آدم حقیری را تجسم کنید که تمام ابهّت پوشالی اش و تمام آمال و آرزوهاش به گگگگگگه کشیده شده و در کوی و برزن از کونی بودنش تا ترسو بودنش را فریاد می زنند،

بعد یک طرح هایی به گوش آدم می رسه که فقط برای حیوان استفاده می شده تا قبل این!

زنده گیری!

می گفت می خوان زنده گیری اش کنند!!

چه حقارتی خواهد بود!

مصری تصمیم گرفته برگرده مصر. حتی اون دولت شلخته هم شش سال قبل یک عده چهارنفری را فرستاد خارجه که دکتر بشن و برگردند. حقوقشون نداد اما پوزیشن شغلی را براشون حفظ کرد. الان فشار گذاشته اند پشتشون که یا برگردید یا کسی را به جاتون می گیریم و خب، این تصمیم گرفته که برگرده. کار درستی می کنه. اینجا، برای همه غربت است! وقتی برگرده انگار شاخه ای به ریشه اش پیوند برقرار کرده، بی شک زیست بهتری خواهد داشت هرچند، مصر هم گویا خیلی خر تو خر است. مردمانی بی فرهنگ و مسلمان داره. مردمانی احمق به دین محمّد! باید دید چی پیش می ره.

از وقتی گفته می رم سارا و بقیه راه افتاده اند که اطلاعاتی که پیشش داشته اند را، تستها را، ازش تحویل بگیرند و بدن کسی دیگه که ادامه بده.

یادم افتاد به حکایتی که می گفت یکی مریض بود، زنش از شب تا صبح بالا سرش گریه کرد، صبح که شد زنش مرد، مریض همچنان باقی ماند!! این مصری هم چند ماه قبل عزا گرفته بود که من دفاع کنم می رم تنها می شه! صنمی نداریم ولی بهرحال، قدیمی بودیم، دوست نداشت ببینه نیستم. الان انگار اون داره می ره و من مونده ام. بی شغل، به مجوز اقامت، بی همه چیز! حتی بی اجاره رسمی خونه.

در سرمای اروپا نشسته ام، کلیپ های مردمانی را می بینم که در سرما، جونشونو کف دستشون گذاشته اند!

استان ما به شدّت شلوغ بوده است. ایجاد رعب و وحشت در دل مردمان، با سلاح و لشکر کشی و باتوم و ....

می دونستید این خودش جرم است؟ جرمی که به زودی، بهش رسیدگی می شه...

از اون پیر خرفت، تا مونگلهایی که به طمع یا به شستشوی مغزی، رو به روی مردمان ایستاده اند...

ستون نظامی راه می اندازند تو خیابان!

من موندم اون سرتنگ بی شرفی که رهبری این نظامی ها را به عهده داره، چقدر حقوق می گیره!؟ چی معوض می گیره؟! واقعا این بچه نداره خودش؟ تو زندگی شخصی اش، عزّت نداره؟ نه اینه که یک شیفت باید برای دولت کار کنه یک شیفت بگرده دم در یک مجتمعی یک فروشگاهی نگهبانی بده کسی آدامس ندزده؟ چه مرگتونه دقیقا؟! فهمتون از مردم عوام کمتره، یا خایه هاتونو کشیده؟!

مفعول ها!

دیروز این حرومزاده اومد پشت تریبون برای گوساله های منتخب زر زد و علنی فرمان کشتار داد،

پشت بندش بعضی ها که فکر می کردند اینبار هم مثل بارهای قبل است، واق واق کردند،

مثالش، بیژن عبدالکریمی است که قطططططعا اگه هیچکسی در فردای آزادی از این گوساله شکایت نکنه من شاکی اش خواهم بود،

مثالش اون حرومزاده زیبا کلام...

باید دید اینها هم جزو مقاماتی هستند که دوره افتاده اند از دیگر کشورها تامین و تضمین دریافت کنند که اونجا فرار کنند یا نه...

سخت شده خدایی. اینها سالها دزدیدند و تو ونزوئلا و تو سوریه و لای عربها برای خودشون لونه هایی ساختند که الان یک به یک به فنا می ره و مصادره می شه البته که گه خوردن مصادره کنند، باید یک به یکشونو به طریق قانونی پس بدن منتهی، این حرومزاده ها هرچه برای خودشون کشته بودند هم پنبه شد انگار. اینه که باید با چنگ و دندون، کنار بیان.

من فقط مونده ام در اینکه ارتش، که همچنان مورد لطف مردم بوده این همه سال، این به چه خجالتی سر بر می کنه بعدها...

از اروپایی ها خبری نشنیدم. فقط آلمان یکم جربزه داشت. بقیه، حتی این پسره کیه که زنش کتکش می زنه، فرانسویه، مکرون؟ این گوسفند به آمریکا تاخته در خصوص ونزوئلا. منتهی وقتی جهان بر مدار سیاست مدارهایی مثل روبیو و ترامپ می چرخه، این مفعول سگ کیه آیا...

عاخیییییییی!

مادورو را شنیدید؟!

آیا فضا داره الان که پاشه کونشو تکون تکون بده و بگه اوضاع خوبه؟!

حرومزاده!

جالب بود که دیدم نازی آباد تهران پا شده! من فقط شنیده بودم یک محله ای است که نیروی انتظامی تخخخخخم نمی کنه اصلا اونجا ورود کنه! دیروز پریروز خاک سفید را هم شنیدم. و اسامی شهرها و شهرستانهای فسقلی ای تو استان چهارمحال که اصلا مثال زدنی است حرکتشون، تجمعشون، تخخخخخمشون! شاید درشت تر از این شهرستانها فقط همدان را شنیده بودم...

دیروز ناهار با مصری و استاد بزرگمون رفتیم رستوران.

استادمون حساب کرد. برخلاف روال و عادت اینها البته.

من وقتی برگشتم جوری حالم بد بود که شام هیچی نخوردم و خوابیدم بلکه صاف بشه معده ام! خاک بر سرشون با این غذاهاشون!

شده ماهی را توی تخم مرغ بزنی بعد تو آرد سوخاری و بعد سرخ کنی، این احمق ها لوبیا سبزهای بلند و گردی دارند، با همین سبک سرخ کرده بودند. و یک کاسه برنج شلّه ای. دقیقا آب تهش بود معلوم نبود شله است یا پلو. خوریدم و، خراب شد معده مان! فکر کنم سرخ کردنش مشکل داشت نمی دونم. خیلی ولی بد بود. خاک بر سر ها.

صبح به صاحب خونه پیام دادم که آقا کی قرار داد می بندی با ما. این قرارداد از نون شب واجب تر است اینجا. اگه فس فس کنه یا نخواد، باید دنبال یک جای جدید بگردم.

راهم به شنبه بازار خیلی زیاد شده است و بعید می دونم همت کنم پاشم برم. چیزی هم نمی خوام خدایی از اونجا، بجز سبزیجات. هفته بعد می رم. ولش کن اصلا.

کار کنیم یکم.

گوشمال

برای ما کفتارها،

به قول مادینه حکومتی، المیرا شریفی، مجری تلویزیون،

برای ما کفتارها و گرگها که در خارج نشسته ایم،

دوره کردن تمام شبکه های اجتماعی برای یافتن مظنّه ای از حال و احوال مملکت، امری هر روزه است،

هر روووووووووز،

تکراری...

الان چند روز است که هر شبکه ای باز می کنی فقط صدای بوق و صدای گاز موتور و صدای هیاهو و اعتراض و هیاهوست...

اون شبکه ای که بی طرف تر هست، جوووووووری شعارها را می چینه که توش از پهلوی خواهی هم رنگی هست،

اونی که حرومزاده تر است، جوری می چینه که اسمی از پهلوی توش نیاد!

آب در هاون کوبیدن و باد در قفس کردن است البت...

باری، چون ناخوش آیند بود و تکراری گشتم تا رسیدم به رشید کاکاوند. بزرگ مرد ادیبی که با تمام خفقانی که هست گاهی شنیده ام به چه رکّ و راستی حرفی را که عوام می خواسته اند بزنند به زبان شعر و با تفسیر کلام شاعر به گوش موش رسانده است اما از بخت نامراد موشش خر است. به هر روی، اینبار از صائب تبریزی شعر می خواند، به نظرم، و رسید به عبارت گوشمال دادن.

عمر شد در گوشمالم صرف گویا روزگار

می کند ساز از برای محفل دیگر مرا...

...

بعد تفسیر قشنگی کرد. گفت این اصلا از اصطلاحات موسیقی است!

کنجکاو که شدم دیدم می گه سازهای زهی مثل تار و سه تار به ازای هر سیم یک گوش هم دارند، که با اون گوش، که قبلا شنیده بودم گوشی، اون سیم را شل و سفت می کنند. حرف درستی است. و جالبه که این گوشی ها را بسیار به ملایمت باید پیچوند تا ساز کوک بشه. یعنی کوک نبودن ساز ناشی از سه دور شل و سفت شدن گوشی نیست بلکه یک اندکی در حد میلی متر که این گوشی بچرخه و کشش سیم عوض بشه فرکانس طبیعی اون و لذا صدایی که ازش ساطع می شه عوض می شه اینه که لفظ مالیدن و یا پیچاندن خیلی برازنده این ماجراست! گوش کسی که ناساز باشه را می پیچند! تا تنظیمش کنند! درستش کنند!

اعجاز کلام و زیبایی زبان فارسی است این یک نما به تنهایی... بعد یک کاه و یونجه خواری از اصفهان که سمت استاد فلسفه هم داره میاد می گه علت عقب ماندگی جامعه ما اینه که زبان پویا نبوده و چه معنی می ده که ما زبان هزار سال قبل را بفهمیم!! این بیشعور نمی فهمه این از قدرت زبان هست که ما الان می تونیم نوشته قرنها قبل را بخونیم وب فهمیم! اینو می ذاره به حساب انجماد زبان! مردک نفهم بی شعور، اسمشو بگید شما، کی بود؟

یادم نمیاد.

بنایی؟

دیروز بود شاید، موقع جارو زدن خونه یادم افتاد که سالها قبل من تو ذهنم بود که تو فضایی درست شبیه جایی که الان هستم، زندگی کنم! یک سوییت که یک سمتش تختخوابمه یک سمتش توالتم یک سمتش مطبخ! اون موقع تو تجسم من یک صندلی راحتی هم یک گوشه بود. و هرگز فضا اینهمه تنگ نبود.

ته ذهنم مثلا اتاقهای هتل بود که به اندازه رفع نیازهای پخت و پز بسط داده شده اند. تلویزیون، چای ساز،حمام و توالت و میز کار و همه چیز مهیا بود...

الان، می بینم به چیزی گرفتارم که آرزوشو کرده ام!

گشااااااااااد آرزو کنید رفقا!

خیلی گشاد!!

بزرگ باشه دیدتون!

صبح چندتا لغت پرتغالی از یوتیوب تمرین کردم و چند سااااعت بعدش خوابیدم! الان پا شدم هیچ کدوم لغتها یادم نمیاد!

سال نو مبارک رفقا!

امروز اولین روز از سال میلادی 2026 است. بی پیام نوروزی از یک نجاست، سال نو شروع می شه اینجا...

با آتیش بازی های نیمه شب، که در مقابل ارتفاع بلند ماه،

بی نهایت حقیرند همه جا...

هدفگذاری می کنیم برای امسال:

ارتقای سطح زبان!

هر سه زبان انگلیسی، پرتغالی، و فارسی!

سالهاست زبان انگلیسی من در حد 6.5 و 7 از ده نمره مانده است. باید یک تکونش بدم بالاخره.

پرتغالی را باید راه بندازم

و در بخش فارسی، باید سعدی بخونم، اگه شده یک حکایت در روز، اما باید...