رفیق مفت!

صبح که از درمانگاه برمی گشتم این همسایه ام را دیدم که یکماه قبل قاطی کرده بود و هی میومد اینجا درد دل.

تو سایه کنار خیابون یکم گپ زدیم.

عجیب بود، با اینکه من بارها ابراز می کردم که من اصلا نگران چیزی نیستم ولی چند بار بهم گفت که اینها افکار منفی خودته!

مثلا من می گفتم برای هیئت داوری تزم رئیس دانشگاه کمبریج را دعوت کرده اند. این اول کف می کرد، بعد می گفت خوش به حالت، بعد می گفت اینها نتیجه افکار خودته!

خب کونی!! کجاش فکره؟ کجاش منفیه؟ من دارم می گم اینقدر از کاری که کردم مطمئن اند و اینقدر بزرگه که برای اینکه اعتبار بخرند درشت ترین کسایی که می تونستند را دعوت کردند. این منفیه؟!

من بی نهایت از قوی بودن کمیته ام خوشحالم، و از کار خودم، اما اینها باعث هیجان و نگرانی هم می شه که جلوی یک کمیته قوی نکنه بد ارائه کنم. این نه فکر است نه منفی بافی، این یک آیتمی است که من باید مراقبش باشم!

درباره کار حرف زدیم، می گه تو ایده آل گرایی. می گه من هرکیو دیدم کنار دست استادش همینجا وایساده داره یک پولی می گیره. بعد خود کونکشش زمان ماندش تو هر شرکت بیشتر از سه ماه نبوده چون همون موقع که اینجا کار می کرده دنبالش بوده که تو شرکت رقیب دوزار بیشتر بگیره! اصلا خودش تو دانشگاه پروژه داشت، ول کرد رفت جنوب دنبال پول! بعد هم بیرونش کردند. یا الان، می گه من دیگه به این پولها نمی تونم رضایت بدم، بعد به من می گه هرکیو دیدم کنار دست استادش وایساده تو هم بایست!

جنابت!

نجسی!

من چی ام از تو کمتره؟ تازه من اثبات کردم می تونم یک دکتری را به انجام برسونم، موندم و رسوندم، تو چی؟ بعید می دونم زدتر از سه سال دیگه بتونی برسی به اینجایی که منم!

بهرحال. آدم به نظر میاد نباید با خیلی ها اصلا حرف بزنه.

والله.

من دیشب تو واتس آپ نگاه می کنم می بینم یک شماره بی عکس بوده باهاش چت کرده ام. رفتم می بینم ریتا، این زید آقا بلنده است. این ابله واتس آپشو داد چون من می خواستم براش کیک ببرم اگه پختم. بعد یکبار که پختم و دید نبردم براش. خوب نشد نبردم. این شماره منو که سیو کرده بود، پاک کرد! خب زنیکه! می ترسی مثلا بدزدمت؟ کونت بذارم؟ گوشی ات سنگین بشه؟ دقیقا چه فکری کردی؟ من آشپزدربارتم که شماره دادی فقط برا کیک؟

واقعا که.

طاعون دین

آیه پنجاه سوره احزاب که مخصوص پیغمبر هست که کیو می تونه بکنه،

چه به درد جوامعی می خوره که قرنها بعد دیگه پیغمبری توش وجود نداره و عوضش هزار مساله تازه و مشکل جدید براش رخ داده که هیچ دستورالعملی هم نمی شه براش تراشید؟

چطور می شه معجزه باشه وقتی برای یک نفر فقط تعیین تکلیف می کنه؟

حالا اون بکنه،

من و توی احححححححمق چرا دنبالشیم؟!

دنبال شیوه و مرامی که اولین اسناد قابل اتکا اون از زمان حکومت معاویه است اصلا! سااااالها بعد از ظهور! تازه بعدش باز سالها در سکوت فرو می ره ولی هرچه به دوران جدید می رسیم داستانها زاییده می شه و زامبی وار و مثل علف هرز سر از وجود جماعت مسلم بر می کنه و جامعه را به گند می کشه!

اگه اینستاگرام منو داریم ببینید فیلم گذاشتم از ضریح گردانی در انگلیس! یک مشت زن کلاغ سیاه یک معکب مهوّع مذهبی را هل می دن و حسن حسین می کنند و پرچم سیاه دستشونه و نماد فلسطین دارند. طاعونی که انگلیسی به جان ما انداخت، شکر خدا دامان خودش را گرفت!

بیش باد.

من رفته ام انگلیس! وقتی می ری تو یک کشور اروپایی به اسم انگلستان، بسته به اینکه در کدوم شهر رفته باشی، هیچ اثری از انگلیسی ها نیست! کمبریج در احاطه کاااامل چینی هاست! شهریه های گرون دانشگاههای اون شهر را چینی ها می تونند بدن. منچستر ملغمه ای از عربها و پاکستانی ها و ایرانی ها و هندی هاست! با لباسهای محلی با همون رنگ پوست و حفظ تمامیت ژن و نژاد تو پارک قدم می زنند و تو شهر راه می رن و راسته های مخصوص خودشونو زده اند به فروش لباس های پولک دوزی و نمی دنم فروش گوشت حلال و رستورانهای چررررک پاکستانی وار...

روزی که سر بر کنیم از دل این آوار، صدر نشین عالم خواهیم بود، بی گمان.

و تماااام آنچه که تمایز داریم با اطرافمان را مدیون بزرگ مردی هستیم به اسم رضا شاه کبیر!

از ایمنی راهها که شاید الان کمتر شده به یمن حکومت مسلمانها، تا سر و شکل آدمیزاد!

چسفیل

اکنون که با شما گفتگو می کنم ده الکترود به جای جای سینه ام چسبیده است. یک کیف به گردنم حمایل شده که روی آن فقط می توانم یک ساعت دیجیتال بخوانم و یک لغت پرتغالی،

registrando

لابد یعنی رجیستر می شود.

قلب است دیگر.

تالاق تالاق،،،

تولوق!

می ایستد.

بر دوستان چه ماند؟

جز حسرتی و آهی...

نه دادند بخوریم

نه دادند بکنیم

نه حتی نشون دادند عوضی ها!

شاید برای بعضی از شما گفته باشم، شش هفت سال قبل، وقتی کار اومدنم به خارجه درست شد و به شرکت اعلام کردم و به دوستان گفتم و به ساختمان اعلام کردم و خلاصه ملت فهمیدند، عجیب اندرون سفید مردمان روشن گشت! از زن همسایه که دنبال خونه خالی می گشت که بخوابه باهام، تا همکارم که بین راه تو خیابون اومد تو پرایدش دو تا ماچ گرفت و عذر خواهی کرد، تا بقیه که شکفته شدند در یک آن...

مردمان ذرّت اند و ما هیزم،

گر بسوزم یهو شکوفه شوند!

این هیزم ما هم وقتی که نمی داشت فایده نداشت،

بعد که آتش به کاشانه اش افتاد و آواره بیابان شد، دوستان حجاب های سخت برچیدند

شکوفا شدند و عیان!

چسفیل ها!

چیزم دهنشان، یککککک به یک!

والله!

عزّت زیاد!

من سالمم ها! خودم می دونم.

امروز نوبت دارم تست ... از قلبم بگیرم.

نوار قلب؟ همون. هرچی. یادم نمیاد اسم علمی اش را.

چکاپ است، اما تو چند روز گذشته راستش درد هم داشت اون سمت. شاید قلب بود، شاید حومه اش.

خدمه، یکبار در هفته می خواد اتاق منو تمیز کنه.

اون یکبار، تمام وسایل را از رو زمین و میز و همه جا جمع می کنم که سریع بتونه گندکاری اش را بکنه و بره.

نیم ساعت طول می ده ماجرا را،

وقتی برمیگردی رو یک میز موی زنونه چسبیده رو یکی پشم خایه هست رو یکی مژه! انگار دستمالشو از صبح که همه جا می تابونه، دیگه نمی شوره! به همه جا می ماله و رد می شه. پشت سرش باید خودم یکدور همه جا را با گازپاک کن و دستمال، تمیز کنم.

هر سری هم که می ره یک چیزی یادش می ره!! دیروز، حوله پادری حمام را فراموش کرده بذاره. قبلی را برده، تمیز نذاشته.

ظهر دیدمش می گم یادت رفته، می گه بعد از ظهر برات میارم.

متهی،

من الان تاساعت پنج باید نگهبانی بدم که خانوم کی کونشو هم می کشه بره یک حوله برای من بیاره!

عین خودم و باقی خلق، اگه موبایل را از دستش بگیری ظرف پنج دقیقه اعصابش به هم می ریزه و خلقش تنگ می شه. تو فرچه کشیدن تو توالت هم حتی، گوشی در سوراخ بی صاحبشه!

یک کلیپی می دیدم از مدیر آمازون، یا جایی شبیه به اون. می گفت ما تو شرکت چیزی به اسم پاورپوینت نداریم! می گفت تو جلسات منظم هفتگی، شش صفحه مطلب آماده می شه، اول جلسه به هر کسی این شش صفحه را می دیم و نیم ساعت اول جلسه فقط در سکوت مطالب را می خونیم!

می گفت این تضمین می کنه که اگه کسی در جریان چیزی نیست، وقت نکرده بخونه یا بفهمه، این فرصت را داشته باشه که مطلب را بفهمه. بعد درباره همه چیز بحث می کنیم.

وزیر فرهنگ آلمان به افغانهای مهاجر اخطار داده است،

این عبارتش خیلی به دلم نشست:

...

چهره های خشن،

قدهای کوتاه

و نگاه های خالی از شعور اجتماعی،

تصویر بدی از جامعه مهاجر می سازند!

...

پیش از آنکه من صداعظم آلمان شوم، سعی کنید انسان شوید، رفتار متمدنانه را بیاموزد...

...

دمت گرم! شیر زن اینه.

با اون ملانی ایتالیایی که قیاسش می کنم می فهمم چرا آلمان، آلمان است و ایتالیا، ایتالیا!!

ملانی هر بار چشمش میوفته به این مونگل فرانسوی، مکرون، کوسش خیس می شه احمق! نمی کنند هم یکجا همو هوا کنند اینقدر تابلو نباشند تو ملا عام!

چندی پیش، یکی رفقا را از اداره فلان صدا زده بودند که زهر چشمی ازش بگیرند.

موضوع این بود که گویا ذیل چندتا پست اینستاگرامی نظرات شخصی خودش را بعنوان یک انسان آزاد، در خصوص کلیپ ها و مطالبی که پشت سر موشعلی ساخته شده بود بیان کرده بود.

گویا یک عده زیادی را هم صدا زده بودند و بهشون گفته بودند که خلاصه گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد، ما پشّهه را زیر نظر داریم، اما کوریم که اسرائیل میاد تو خاک خودمون کارخونه می زنه پهباد درست می کنه تو سرمون می کوبه! کلا اگه اینجور نبود که اینجور نمی شد وضع.

باری.

این بابا، بعد که برگشته بود یا حالا روزهای بعدش حس خواب آلودگی داشت و نمی دونم تب و لرز می کرد و خلاصه حالش بد بود، چون متوجه شده بود که تو اون جلسه یک لیوان آب از رو میز خورده است. گفت کیف و وسایلمونو دم در گرفتند و هوا گرم بود و محیط ترسناک، لذا دیگه فکرشو نکردم که نباید چیزی بخورم. خوردم.

حالا یا دز چیزی که تو پارچ بود کم بود، یا جنس چینی بنجل بهشون داده بودند، یا کلا روانی بود بحث و آب مشکلی نداشت، این رفیقمون نمرد.

جون به در برد و از قضا الان هم چند روز هست که با ما کون و بغ کرده و دیر می بینه و بد جواب می د ه و وقتی جواب می ده گلایه داره که چرا بهش گفتم کونی مثلا، یا ادب را رعایت نکردم و غیره.

خب، حق داره. ادمها گاهی دلشون می خواد ناز کنند برای کسی که باهاش صمیمی اند. گاهی خسته می شند از کسی که بهشون نزدیک است. گاهی شاید فکر می کنند اصلا این آدمی که اونور خط هست آدم بیشعوری هست و نباید باهاش نزدیک بشن، یا هرچی. کار به این نداریم می ذاریم به قضاوت خودش.

حالا الان دیدم یک پیرمرد کثافتی که گویا غسال امام بوده داره خاطره می گه از اینکه می خواسته از لاشه متعفن امام عکس بگیره و دوربین وقتی به لاشه نشانه می رفته نمی گرفته، بعد که سرش می اومده این سر عین مسلسل می گرفته! خیلی البته تلاش کرد که با مهارت بگه مثلا فضا در تصرّف روح ککه مال طرف بوده و نمی ذاشته از بدن عریانش عکس بگیره. گه سگ.

طبعا، علی رغم آنچه در بالا نوشتم و واقعی بوده و بلاشک بر این وبلاگ هم جاری است و شاید یک روزی که دستشون به من برسه یک عالمه پرینت از همینها نشونم بدند، کما اینکه نظرات رفیقمونو نشونش داده بوده اند اما، وااااااقعا سگ برینه به روح بازجو و زندانبان و قاضی و دادیاری که اون کلیپ را ببینه، و باور کنه، یا بخاطر نون چرکی که در میاره بخواد چوب تو آستین منی کنه که به ریش مرده شور امام و خود اما می رینم!

مرتیکه جنایتکار چه رنجی به نود میلیون انسان وارد کرد، چقدر خرابی بار آورد، چقدر زندگی ها را تباه کرد، بعد حالا تو مرده شور خونه تونسته فضا را تصرّف کنه! عین ننه جنده اون یکی که موقع زاییدنش یاعلی گفته می شده! حرومزاده های بی وطن!

بازیچه ها!

چه کنیم با امروزمون؟!

مقاله دومم که دست خانوم چی هست حدود سی صفحه است،

این سومی را می خواستم جمع و جور بنویسم، هنوز کامل نشده، می زنه 18 صفحه!

چه خبره؟! تازه چیزهایی که از بقیه نقل کردم به یک صفحه هم نمی رسه!

فک و فامیل همه بهم می گن این دم آخری با اساتیدت کل ننداز. بحث کل نیست، ولی خوبه که همه یافته هام را ثبت کنم و منتشر بشه.

علم، واقعا پوک و بیخود است! باور کنید. گول اونهمه کتاب و فرمول و شکل و اثبات را نخورید. اینها همه تخمی است! حتی اونهایی اش که اثبات شده! همیشه ساده سازی و کنار گذاشتن یک عالمه واقعیت رخ داده که یک چیزی از توی ماجرا در اومده. به نظرم نه طیّاره سوار بشید رفقا، نه به هیچ چیز دیگه ای که بر پایه علم بشر سوار شده تکیه کنید!

فققققط خدا!

:))

والللللله!

مگه نه امید؟!

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم!

...

حیوانی به نام کبوتر!

چرا مرغان دریا جیغ مندند؟

هفت دقیقه به نیمه شب است و مرغهای دریایی یا تکی یا دسته جمعی شیون می کنند!

راستی شما تاحالا مرگ کبوتر را دیده اید؟ اینجا بیش از کلاغ و گنجشک و هر پرنده دیگه، کبوتر هست و مرغ دریایی. در این بین کبوترها بیشتر بین آدمها زیست می کنند و من تا الان دو بار در دو مکان مختلف دیده ام که کبوتری با جسد یک کبوتر دیگه مشغول شده است.

منظورم از مشغول شدن اینه که مدام دور و بر جسد راه می ره و بهش نوک می زنه. نوکهایی که انگار بخواد اون میّت را از خواب بیدار کنه. دقیقا حس می کنی مخرب و مهاجم نیستند حرکات اما یک تلاشی است، تا جایی که من حوصله ام شده و ایستاده ام شاید نیم ساعت، که قطعا از قبلتر شروع شده و تا بعدتر هم ادامه داره و کبوتر زنده تمام تلاشش را می کنه که میّت را از خواب مرگ بیدار کنه.

و خب، نمی دونم تهش چی می شه چون گلّه کبوترها اهمیتی نمی دند به این رابطه دو نفره،

عزرائیل هم بعید است اهمیت بده به این معاشقه،

اینکه نهایت چی می شه رابطه، نامشخصه. جسد را که یحتمل رفتگر جمع می کنه تو بقیه زباله ها دور می ریزه. اما چه بر سر کبوتر زنده میاد؟

تا آخر عمر سیاه می پوشه و اشک می ریزه،

یا برمی گرده به زندگی، با یکی دیگه نرد عشق می بازه؟!

کبوترهای دیگه چی می گن!

زشت نباشه!

شاید عین نسل قبلی ها، تا انتها به سنگ قبر شریکشون وفادار می مونند.

شاید عین جدیدی ها، شب قبر اولی را در آغوش عشق دومی سر می کنند!

و خدایی این دومی به ثواب بسیار نزدیکتره!

آقا ما یادمون افتاده به همکلاسی های دانشگاهمون. تو لینکدین یکی یکی سرچ می کنم ولی، بعضی اسم و فامیلها اینقدر عمومی است و اینقدر پر تکرار، که اصلا معنی اسم و فامیل را از بین برده است! بازم خوب شد جامعه یک دوره لج کرد و اسامی بچه ها رفت سمت اینکه امروز می ذاشتند ریکا،

مثلا،

فردا می شد جیکو،

پس فردا جوجولیا!

همینقدر بی معنی و سر به هوا! فقط باید یک آ به ته هرچی دم چشمشون میومد می چسبوندند و می ذاشتند!

آ که از مد می افتاد، نسل بعدی به او باید ختم می شد!

نسل بعدتری به پاچینو،

به لیوف!

به کوفت!

خلاصه نجستیم کسی را که می خواستیم! برای یک بابایی هم پیام دادیم که هی فلانی تو فلان تاریخ فلان دانشگاه بودی؟

حالا میاد می گه نه!

فقط یک دستآورد، لطفا!

به یک مناظره ای گوش می دادم، انصافا یک تکه اش خیلی حق بود.

طرف می گفت اگر یک زمانی یک کلیسایی حاکم بر جان و مال مردم شده بود که همین کثافت کاریهای مسلمین جهان را می کرد، اگه صد مضرّت و عیب و ایراد داشت، اما اقلا انگشت شمار کارهایی کرد که به نفع بشر بود.

بعد مثال می زد، و مثالها همه درست هم بود می تونید تحقیق کنید،

مثلا می گفت که موسیقی، این موسیقی درست درمون و علمی ای که الان در غرب رایج هست، این از کلیسا پایه گرفت.

راست هم می گفت.

من خودم یادمه که علم زیست شناسی گیاهی را عملا کشیش ها پایه گذاشتند و پیش بردند. تو کلیسا پا گرفت.

و شاید چیزهایی دیگه که من گوش ندادم ببینم بقیه مثالها چی بود منتهی طرف ادامه می داد شما برای شیعه در تمام طول حیات ننگین و خیانت بارش حتی یک مورد عمل و دستآوردی که به نفع بشریت بوده باشه نمی تونی بشماری!

به نظر میاد راست می گه. کسی از شما می تونه یک دستاورد شیعه و بلکه اسلام را بشماره؟

حتی یکی!

همیشه با همه پیشرفتها مخالف بودند. از مخالفت با واکسن تا با آب لوله کشی تا با تلویزیون، ماهواره و هر آنچه که شما فکرش را بکنی و الان بطور اختصاصی ازش بهره می برند، وقتی به جامعه عرضه شده، با مخالفت این حروم لقمه ها رو به رو شده است!

روس خبیث

اوکراین، انبار غله دنیاست

اقلا یکی اش!

اونقدر این حرف درسته که وقتی جنگ شد همه دور هم جمع شدند گفتند هر غلطی می کنید بکنید اما امنیت این بخش از جهان را دست نزنید!

مثلا کشتی ها مورد هجوم روس احمق قرار نگیرند و الخ.

بعد من نمی فهمم وقتی همچین برگ برنده ای دستش هست، چرا باید 20درصد از خاکش را به روس جاکش واگذار کنه؟!

نکن! تهش اینه که بهت اسلحه نمی دن. اندازه خوراک خودت غله تولید کن، بگو گور بابای بقیه جهان! هروقت بقیه جهان بهت کمک و سلاح رسوند، بعد براش گندم بکار!

قطعا به این سادگی نیست ماجرا منتهی، کاش زلنسکی قبل از هر امضای معاهده ای، استعفا کنه!

روس باید به مرزهای قبلی برگرده،

تمام خسارت جنگ را پرداخت کنه،

و دیگه از این گه ها نخوره!

خبر واقعیت داشت؟

آیا علم الگدا از منبر به زیر افتاد؟ امروز چندم است؟

زیست در خوابگاه

همچنان که ما مشغول جنگها و اسکرول کردن موبایلها هستیم، نظم نهان خلقت کار خودشو داره می کنه و گونه های منتخب دارند راه خودشونو برای ادامه حیات پیدا می کنند. می گفت سنجابها که تا الان فکر می کردیم بلوط می خورند و مردم نمی آزارند، در ایالتهایی از آمریکای شمالی تبدیل شده اند به جانواران شکارچی! گوشت می خورند حرامزاده ها! الان که یک لحظه حس کردم چیزی پشت سرم هست برگشتم می بینم کبوتر ها اینجان. از کنار آشغال سبزی ها عبور می کنند بی اینکه حتی تست کنند چه مزه می ده تلخون و ریحون و نعنا. یادمه آبادی که بودیم سبزی که می خریدیم مامانم خیلی وسواس به خرج نمی داد که همه بخشهای مفید سبزی را جمع کنه، می گفت برای مرغها هم بمونه چیزی ته کار. و یادمه جون می دادند مرغها وقتی سبزی براشون می ریخت مامان! الان اینجا، کبوتر ها...

رفتم شیر گرم کنم. دو تا سیاه تو مطبخ بودند. یکیشون تو موبایل، اون یکی یک دستش تو برنج تاب می داد یکی دیگه را تو موبایل!

هیپنوتیزم انسان خردمند!

امروز هجدهم است و از امروز قرار است کتابخونه مجاور باز بشه. شایدبد نباشه دو سه ساعتی در روز برم اونجا.

هنوز کار پیدا نکرده ام و کم کم آرامشم به گا می ره با این اوصاف! واقعا چرا منو نمی خوان؟! هیششششششششگی منو نمی خواد، نامردها!

صدای کشیدن چیزی بر زمین به گوشم میاد. برمیگردم، پائولا دو تا کیسه بزرگ زباله های آشپزخونه را دنبال خودش می کشه که ببره بریزه بیرون! ما، چهل تا آدم، یک عاااالمه چیز خوردیم، یک عاااالمه زباله تولید کردیم این سه روزی که گذشت!

پائولای احمق اما همه پنجره های آشپزخونه را قفل کرد بعد رفت تعطیلات! به ذهنش نرسید دوتا کیسه زباله خالی بذاره که وقتی یکی پر شد ما خودمون کیسه را عوض کنیم براش. آدم احمق که بشه، هم خودش اذیت می شه، هم مردمان! این سه روز من سه بار کیسه های زباله را پاچل کردم که شونه تخم مرغها و کارتن بستنی ها و ... که این احمقها بی اینکه مچاله کنند با همون حجم زیاد می اندازند تو سطل، فشرده بشه و جا باشه که زباله ها را نریزیم تو کابینت و اطراف!

فرد مختار

عصری رفتم بیرون، قدم بزنم و خرید کنم. می خواستم شب کیک درست کنم که الان می بینم حالشو ندارم.

موقع برگشت حوالی خوابگاه زید دوستمو دیدم. همونی که کمکش اسباب کشی کردم. کوله ای رو کولش بود و با یک نره غول سیاهی تو پیاده رو قدم می زد!

یادم افتاد وقتی هنوز جای قبلی بود و به شدت ترسیده بود بهش گفتم می خوای بیام دنبالت بریم قدم بزنی اگه حالت بهتر می شه،

یک چیزی گفت تو مایه اینکه من تنبل تر از این حرفهام.

تنبلی اش را عصر می تونستم ببینم!

خب سلام علیکی کردیم باهاش و با زید همراه و تمام شد. خوبه که بیرون می ره. فکر کردم تمام وقت خودشو تو اتاق حبس کرده است!

شبی یک کلیپ فرستاده، تخم مرغ خام گذاشته تو ماکروویو، ترکیده، گند زده به همه جای مکرو ویو!

می گه صبح اینجور شد بوش از اتاق نمی ره.

بشر، موجودی است جالب، به هر شکل!

ظلم سیاه!

یک گاهی، فکر می کنم به آدمهای ضعیفی که زمان انقلاب، به دست وحوش اسلامی سلاخی شدند...

می دونید، گاهی طرف تیمسار بوده، حکمران بوده، حکمش سواست، هرچند برای اونم دلخراش و ناجوانمردانه بوده منتهی،

یادم میفته به پری بلنده، مثلا! کارگرها و گردانندگان شهر نوی تهران...

یا اون خانوم طفلک که گویا خدمتکار مطبخ همایونی بود و وحوش اسلامی تو خیابون گردوندندش و تکه تکه اش کردند...

نمی دونم چرا...

به چه جرمی آیا؟

گیرم که مجرم طبخ پلو لوبیا، تو کی بودی که اجرای حکم کنی براش؟!

قوم نفرین شده، نفرینش از خودش بر میاد...

و ما باز، به زودی، یک عده دیگه ای را لای یک عده دیگه به دار خواهیم سپرد،

انشاالله!

باشد که این سری، مظلوم کشی نشود!

حتی خر کشی هم نشود اینبار!

داشتم فکر می کردم اگه به جای بی بی بودم، بجای این پیام آخریش میومدم می گفتم جماعت، ما دیگه کاری نداریم، اما هستیم همونجا، هر موقع حرکت کردید پشتیبانی می کنیم ازتون!

اینجوری که پیش رفته ملت منتظرند همه کار را اون بکنه، اینها بشینندسر سفره آخر کار...

نمی کنند.

یک گاهی باید امید و طمع یک عده را قطع کرد، تا به حرکت در بیان...

امروز به گا نرم خیلی خوبه!

صبح پاشدم رفتم زیرزمین لباس بشورم. چون آنتن نمی ده از همین بالا اپلیکیشن را باز کردم گوشی را تو جیبم گذاشتم و رفتم.

لباسها را که ریختم تو ماشین گوشی را برداشتم می بینم یک چیز عجیبی نشون میده. نگو دستم اشتباهی خورده رو برنامه خشک کن، بازم اشتباهی رو دکمه پرداخت، همه هم در اون بی اینترنتی انجام شده، ماشین خشک کن منتظر است من دکمه نهایی را بزنم!

برگشت زدم و لباسشویی را راه انداختم اما متوجه شدم پولم رفته!

گفتم سگ خور، بعد که شست، می دم خشک هم بکنه. همین کار را کردم اما دیگه وارد اون صفحه نمی شد که دکمه نهایی با بزنم!

هم ماشین قفل کرد، هم پولمو خورد.

الان هم پیام دادم بهشون، گوشی هنگ کرده!

نمیریم!!!

می گفت یک آقاهه با دوست دخترش اعمال قضا را به جا می آورده، طرف هی چنگ می زنه به آقاهه و خلاصه زخم و زغالش می کنه. شب که آقا می ره خونه خانومش می پرسه چی شده؟ می گه والله دعوا شد، دیگه یک عده ای بودند و منو زخم و زغال کردند. خانومش می گه خب خیلی خب لباسهاتو بده بشورم تو دعوا لابد کثیف شده. لباس را می گیره می بینه ای بابا جا به جا شیره وجود آدمیزاد است که به لباس خشک شده. می پرسه این چیه؟

آقاهه می گه والله روم نشد بگم، غیر از اینکه کتکم زدند، کونمم گذاشتند!

رفیقمون از اندونزی، ماهیتابه تفلن خریده بود.

امینو.

اسمش امینو است.

با قاشق استیل می سابیدش، سفت!

بهش گفتیم خطرناک است برای سلامتت، عجیب بود که گوش کرده بود و فرداش اومد گفت می خوام ظروفمو به کل عوض کنم. داشت می گفت که امیر بلنده اومد و حرف پی گرفته شد و امیر گفت من ماهیتابه ات را می خرم. اون گفت چند می فروشی و این گفت چند می خری و تهش امیر گفت ده یورو. اینم با کمال رضایت قبول کرد و داد...

امشب، در حالی که زید امیر اون عقب نشسته بود و می شنید، امینو اعتراف کرد که اون ماهیتابه را 9.90 یورو خریده بودم و دست دوم را با ده سنت سود فروختم!

شادمان بود،

غافل از اینکه همخوابه امیر اون عقب حتما به گوشش می رسونه!

البته دیگه تمام شده است ماجرا ولی، بی شک حس بدی به طرف می ده وقتی که بفهمه چه معامله زشتی کرده، اونم سر اینکه نخواسته بره یک مغازه! کونش گشادی می کرده.

دو خواهرون ساندویچ فلافل درست کرده بودند، پیام دادند و آوردند، یکی برای من، یکی هم برای رفیقشون مریم درشته که دو اتاق اونطرف تر است.

من آش دوغ درست کردم عصر. به خوبی سری اولی نشد. ولی بهرحال، آش بود. براشون ظرف گرفتم اما بی اینکه بدونند چیه قبول نکردند ببرند. منم فکر کردم شاید باید بس کنم و بذارم زندگی روال عادی خودش را پیش بره.

تو آشپزخونه که بودم سه چهار نفری معتقد بودند که غذای من به نظر خوشمزه است. راستش جرات نکردم تعارفشون کنم هرچند وقتی پرسیدم اینقدر شجاع هستید که مزه اش کنید، همه با اشتیاق گفتند بله!

ولی خدایی خوب شد ندادم به کسی. مزه اش چیزی که باید، نبود.

دفعه بعد که تخم مرغ آب پز کردید پوستش را بکنید بعد بندازید تو ماهیتابه و با پیاز داغ و زردچوبه تفت بدید تخم مرغ درسته را! این یارو از اندونزی این کار را می کرد! نمی فهممش!

پسره پاکستانی زنش هلند است. همکارش یک دختر ناز پرتغالی است، آخر هفته ها میاد اینجا و این براش آشپزی می کنه. به خودم گفتم تف به این شانس که همکار و همقطار من منصور مصری است، مال این روباه، یک همچون دختر شکیلی!

سگ برینه به این اقبال، از اون منظر!

خیلی سبزی داشتم، برای پنجمین دختر همسایه هم بردم. حرومش می کنه این البته! باور کن!

:))

اعتراف می کنم خعلی جانور پستی شده ام!!

دارم یک مقاله آماده می کنم. تو این مقاله دارم یک نظریه ای را رد می کنم. از قضا سال 2009 هر دو استاد من با یک بابایی دیگه مقاله ای در قبول اون نظریه داده اند. الان که پس و پیش کردم متن خودم را می بینم نوشته ام فلانی ها در سال فلان اینطور نوشته اند!

بعد اسامی همون فلانی ها الان بالای همین مقاله میاد که در متن اقرار می کنند گه خورده اند!

خخخخخخخخ

من نمی دونم احمد جم کیه،

اما خوندم که نوشته،

هر حیوانی که دیدم بچه ای همنوع خود دارد، فقط اولاد آدم گاه گاهی گرگ می زاید...

دل مرده

با خودم فکر کردم چرا من سبزی خریدم اینهمه راه به کول کشیدم بعد بین اینها توزیع کردم؟

این جماعت به هیچ روی کشش جنسی برای من ندارند، اصلا دوره اش هم دیگه گذشته بر من. دوتاشون که اصلا با حجاب اند و کلا ریدم تو عقایدشون! اون یکی که مشخصا در ازدواج غیررسمی است با رفیقم و بینی و بین الله اصلا تو وادی جنسی حتی پوشه ای براش باز نمی شه تو ذهنم، چه برسه که بخوام کنترل کنم.

مریم درشته هم مهاجم است! من آدمی نیستم که بتونم با زنی که سرکشی می کنه سر کنم! من یک آدم با سیاست باید همراهم باشه که بهم چشم بگه، و با چشم سوارم بشه و راهم ببره به هر مسیری که می ره. دعوام می شه جز این باشه! وقتی حس کنم مهار کارها دست کسی دیگه است قاطی می کنم! نمی تونم اعتماد کنم به کسی دیگه! از بست مسیر زندگی را تنهایی اومدم، یاد گرفتم که هیچ چیز و هیچ کس تکیه گاه نیست و درست نمی گه و منو جایی که اذیت نشم راه نمی بره. من از آدم غرغرو و طلبکار منزجرم. خودمم غر می زنم، اما نه به گوش کسی. اینجا خالی می کنم. از آدمی که منم داره هم متنفرم! به چشمم بزرگ نمیاد کارهایی که بقیه فکر می کنند خیلی بزرگ بوده است. این تاثیر را من رو خانوم چی هم گذاشتما! یادمه اوایل به اندک چیزی فکر می کردند هووو کون فیل گذاشته اند برای خودشون بپر بپر می کردند و ذوق می کردند. من اینقدر کار درشت کردم و نپریدم هوا، که اینها هم متوجه شدند واقعا خبری هم نیست! البته اعتراف می کنم که روال اونها بهتر و درست تر بود و کاش اونها بر من اثر کرده بودند. برق چشماشونو و شادی های کودکانه شونو یادمه وقتی به زحمت صدای یک سنسور را می تونستند در کنند. دو هفته قبل من با سنسوری که خودم ساختم داشتم تست می کردم و همون صدا، به قدری بلند بود که تکنسین آزمایشگاه گذاشت رفت!! فکر کن تو یک سوله، جوری سوت می کشید سنسور که خودمم دستمو کرده بودم تو گوشم و تست را یک دستی ادامه می دادم! مقایسه کنید چیو به چی بدل کردم و در عین حال، اون شادی بچه گانه را کشتم!

عق بر من!

بگذریم.

برگردم به سبزی خیرات کردن امروزم.

فکر می کنم، حسی که به اینها دارم حس یک آدم بزرگ است که به شیوه خودش بی اینکه بخواد به نصیحت و باید و شاید زبون باز کنه، و البته که اجازه و مقام همچین کاری را هم نداره، دلم می خواد بهشون نشون بدم که باباجان، می شه، و باید، خوب زندگی کرد!

می شه غذا پخت،

می شه حالا که وضعتون اونهمه خوب نیست و دستتون اونهمه باز نیست، جوری مدیریت کرد که به لحاظ غذا اقلا بهترین و خوشمزه ترین و با خاصیت ترین را بخورید، با همون پول!

می شه درست زندگی کرد!

باور کنید اینها که می گم محجبه هستند، دختر جوان، یکیشونه اصلا قوز داره! شدید قوز داره! از بس زندگی اینها را مچاله کرده، فیگور و اسلوبشون هم مچاله شده! معلوم نیست چی می خورند ولی طبعا نه خبری از سبزی تو برنامه غذاییشونه، نه یحتمل میوه. من تجربه داشته ام این روزها را درست شش سال قبل وقتی بورسیه نداشتم اینجا. باور کنید آدم خسته می شه که همیشه فقط بتونه سیب بخره و موز! اونم تو شهری که همه فصلی همه میوه ای هست و خب، می طلبه! وقتی هست، می طلبه! وقتی می بینی، می خواهی!

بعید است پیام را بگیرند، بعید است فکر کنند که می تونند جوری دیگه هم زندگی کنند. این رفیقمون که مدام شغل عوض می کنه الان مدتهاست که غذای آماده می خره. یعنی آدم نگاه این غذا می کنه عقش می گیره، ولی خب...

بگذریم.

می دونم که زیستن هنر است و هر کسی نداره!

نوشته بود با کسانی نشست و برخاست کنید که برای زندگی کردن وقت دارند!

یادم نیست مثلاهاش. تا تهش ندیدم، اینو اما یادمه که در شرح حرفش داشت می گفت،

کسانی که برای میوه شون، بشقاب می ذارند!

کسانی که به قول محمود کلّه برینه، عجله ندارند...

سبزی هامو شستم و خرد کردم و فریز کردم. تقریبا ساعت سه تمام شد کارم.

به چهارنفر از ایرانی ها هم سبزی خوردن دادم. مریم درشته، دوخواهرون و زید رفیقمون. بازم هست منتهی، ول کردم بقیه را! عادت چیز خوبی نیست. اینها هم عادت می کنند. به نرها که اصلا نمی خواستم بدم. اون امیر درازه که انگار میونه اش خوب نیست با ما، نمی جوشه. این یکی هم زیادی بهش رسیده ام، کافیه براش. می مونه یک دختر دیگه اونم ولش کن! برا قسمش که به همه ندادم!

والله!

اولین بار بود مرزه می دیدم. خوشمزه هم بود. ریحون ها خرکی شده بود و گل کرده بودند. نعنا ها هم ضخیم اند و بز خور! جا نداشتم تربچه بخرم.

برم یکم مقاله بنویسم. فقط دو هفته وقت دارم که مالک باشم بر یافته های خودم. بعدش که نون خور خانوم چی بشم، زبونم کوتاه است دیگه.

جنس زمخت بنجل!

امروز رفته بودم شنبه بازار.

دو بسته جعفری، دو بسته گشنیز، دو بسته مرزه، یکی ریحون و یکی هم نعنا. حریص شده بودم انگار!

کوله ام پر شد. سه تا بادمجون، سه تا گلابی، یک بسته انجیر تازه و سه تا ؟ سیر خریدم. به زور جا شدند و انجیرها را گرفتم دستم! له می شدند تو کوله. جا هم نبود دیگه...

تو برگشت، یک خانومه از فروشگاه زنجیره ای مقابل بیرون اومد. از این چرخهای خرید داشت. سنی ازش گذشته بود. من منتظر چراغ بودم که سبز بشه، اون عرض خیابون مقابل خودشو طی کرد و پیچید تو سمت کوچه خلوتی که منم باید از همون عبور می کردم. وقتی دو سه قدم پشت سرش بودم خم شده بود دنبال چیزی تو چرخ خریدش می گشت.

یک قدم پشتش بودم که دیدم پوسته بستنی ای که خریده را کنده و از تو گلوش داره آهنگ شادمانی برای خودش می زنه...

هوم هو هو هو هوم هوم

از کنارش رد شدم،

انگار بگی دختر بچه ای با بستنی ای در حال معاشقه است!

نگاهش نکردم که حالش را نگرفته باشم.

یحتمل دو قدم که دور شده بودم یک گاز ظریف از سر بستنی اش گرفته باشه...

زن!

ماها،

ما نرها،

ببخشید امید جان، اما ماها خیلی زمخت و بیخودیم.

من قبل اینکه برم یک لول نون پنیر برداشتم. با خودم فکر کردم الان یک هفته هست که تو خونه ام خوبه امروز صبحانه ام را که همون لول نون پنیر هست ببرم، اونجا لای اون جمعیت، قبل یا بعد از خرید، دو دقیقه بشینم، نون پنیرمو بخورم و ملت را نگاه کنم. شاید یک قهوه هم از همون قهوه خونه که با فیلیپو رفتیم بعدش بخرم.

حتی همه جیبهامو گشتم و پول خرد برداشتم برای قهوه خریدن.

من خرید کردم.

اما انگار که دنبال کاری فرستاده باشنم، با اینکه یادم بود چه چیز خوشمزه ای همراهمه اما، عین بولدوزر فقط راه برگشت را پیش گرفتم.

من از کنار اون خانومی که با کبر سن، از گاز زدن به یک بستنی لذت می برد گذشتم،

اما،

من نتونستم،

نمی تونم،

یاد نگرفتم، که از زندگی ام لذت ببرم!

به قول محمود کلّه برینه، بخونید دولت آبادی، آنجا یک قهوه خانه بود...

محمود دولت آبادی در کتاب «روزگار سپری شده مردم سالخورده» می نویسد: «آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب می شد اگر دقایقی آنجا می نشستیم و نفری یک استکان چای می خوردیم؟! عجله، همیشه عجله. کدام گوری می خواستم بروم؟

کدام گوری می خواستم بروم؟!

جهل مترقی!

به نظر من واقعا بشر به نقطه انقراض نزدیک شده است...

یکی رفقا یک کلیپ تو اینستا فرستاده برام.

درباره نحوه درست کردن خمیر.

شما فکر کن بشر چقدددددر نکّاره و احمق شده که یکی که خمیر را بلده درست کنه پیچ می زنه، پیچش بازدید می گیره، برای همدیگه فرستاده می شه، بعد بین اینهمه گوساله حتی یک نفر هم نیست که بگه دیگه ریختن آب و آرد رو سر هم، برنامه آموزشی برای کدوم معلول ذهنی ای هست؟!

والله خمیر کردن همینه! آرد و مخمر را قاطی کن آب بزن. تمام.

این بابا تو کل این پروسه دو تا اشتباه هم کرد که به طریق اولی کسی از اون گوساله ها نفهمید که هیچ، تازه ازش سوال هم می پرسند!

اولی این بود که مواد خشک را به هم نزد درحالی که شما مخمر و آرد و هرچیز دیگه مثل شکر یا نمک را وقتی که خشک هستند با انرژی بسیار کمتری، به نحو بسیار بهتری می تونی هم بزنی و یکنواخت کنی. موضوع دوم که دلیل علمی اش را نمی دونم اما همه جا دیده ام اینه که می گن نمک را نریز رو مخمر! واقعا نمی فهمم چرا مخمر به بلور نمک حساس است اما اگه آب نمک بهش برسه مشکلی نداره، اینو اقرار می کنم که نرفتم ببینم چیه ماجرا، الان از چت جی پی تی می پرسم. ولی این یابو علفی که از قضا ماده هم بود همینو که همه می گن هم بلد نبود و زحمت کشید آرد ریخت بعد شکر و نمک و مخمر ریخت همونجوری آب ریخت روش با ناخنهای لاک زده کثافت مالشش داد که بره باهاش کلی چیز درست کنه! ما اینقدر بی سواد و عقب مانده شده ایم!!

یک همکاری داشتیم اون سالها، این خودش بچه زرنگی بود، ازاونها بود که از بچگی گذاشته بودند کف بازار اصفهان پادوی کنه. بعدها مهندس شده بود. بعد این دو تا بچه داشت، اومده بود می خندید که بچه ام تعطیلات تابستونش شروع شده رفته به خانومم گفته منو بذار کلاس قورباغه گیری! یعنی بچه اینقدر پخمه شده که فکر می کنه تا بهش نگن و آموزشش ندن این نمی دونه برای گرفتن یک قورباغه، باید چکار کنه!

ادامه نوشته

عصر روز تعطیل است،

این پسره امیر، بوقشو برداشته تمرین می کنه،

صدای جغد می ده!!

طفلک همسایه های کناری اش!!

قطعا تمرین موسیقی فرق داره با این فوت فوت کردنهایی که من و این می کنیم برای خنک شدن دلمون که مثلا داریم کاری می کنیم!

یک کلیپ رقص دیدم.

کلاس رقص بود

خانمی که با رونهای کلفت و سفید و بالاتنه عریان و چکمه های پاشنه بلند، به جدّیت می رقصید.

ناخودآگاه، یاد رقص شرقی افتادم...

رقص ایرانی.

تماما تلاشی برای بلند کردن آلت نر! تماما بدن نمایی، لرزاندن باسن و سینه، دلبری، لوندی، نرمی...

چقدر تفاوت هست بین رقص شرقی و رقص غربی! تو رقص غربی هیچ نشانی از لطافت نیست! یک لحظه تخم نمی کنی شق کنی، انگار بگی بین اونهمه حرکات انفجاری و نسبتا خشن یک لحظه ممکنه چکمه طرف به سمت تخم مبارکت نشونه بره!

یادم می افته به تفاوت عمیقی که تو نگاه ما هست در نگارش متون علمی. نوشتم قبلا، در شرق، تا بشه از صنعتهای ایهام و ایجاز و استعاره و چیزهایی از این دست استفاده می شه که معنا را بپیچونی تو لفاف و کسی ندونه دقیقا منظورت چی بوده. اینه که همه چیز کتاب تفسیر هم داره!! یک کتاب یکی می نویسه تا ده نسل بعدش ملت با نوشتن تفسیر بر اون کتاب، لقب عالم کسب می کنند. شرقی جماعت از ترس اینکه علم به دست نا اهل بیفته، همیشه سعی کرده این چیز با ارزش را قایم کنه. همینه که هیچوقت برهم نهی رخ نداده. هرکی رسیده مجبور بوده از نو شروع کنه. انگار بگی مسابقه دو باشه، از اینها که یک میله را می دن دست نفر بعدی و کل تیم در برد و باخت شریکه. تو شرق انگار همه باید از اول شروع کنند ولی تو مقاله های غربی می بینی باید واضح ترین چیزها را هم یا شرح بدی یا آدرس بدی یا به هر طریقی روشن کنی و پیش بری. برای همین تو غرب، هر کسی می تونه کار بعدی را ادامه بده، و سرجمع علم و جامعه به پیش می ره. بر خلاف شرق... تو شرق، پیچیده نوشتن نشانه سواد است. خود من یک متن فارسی بخوام بنویسیم تا جایی که بتونم، پیچیده می گم! نه که از قصد بدی باشه ها، بهم لذت می ده. همونی که در من نهفته شده که سواد بیشتر را به رخ می کشه وقتی بتونی چند پهلو بگی، وقتی بتونی انواع مثل و شعر و حکایت را توش آدرس بدی و فهم معنا را بذاری به عهده فهم انهمه ماجرا و داستان که پشتش هست... من وقتی تز می نوشتم، بعد که تمام شده بود، یک لحظه دوزاری ام افتاد سر این مساله! نباید سطح بالا باشه. باید هر خخخخخخخخخخخخخخری بفهمه!

خمیر نون دارم.

دیشب هم مرغ پختم.

نخود و لوبیا خیس کردم، فردا می خوام برم شنبه بازار. سبزی ام تمام شده. هفته قبل فیلیپو پیام داد میای بریم، برنامه نداشتم، بهش نوشتم کلی میوه تو خونه دارم نمیام. اصولا خوبه این هفته من بهش پیام بدم و بگم که دارم می رم منتهی، سختمه! زبون همو نمی فهمیم، اذیت می شم از همراهی باهاش. در عین حال دوست دارم متقابلا آدم باشم. ممکنه فردا همدیگه را تو مسیر یا تو بازار ببینیم، زشت می شه.

امروز تعطیلات بوده اینجا، نمی دونم چرا.

شهر به قدری ساکت بود که شک کردم اینهمه راه برم فروشگاه باز است یا بسته، منصرف شدم!

الان چک کردم باز است. ولی خب، دیگه کندم لباسمو نشستم.

دو هفته وقت دارم که هرآنچه فکر کرده ام و جمع کرده ام را با خانوم چی به اشتراک بذارم که مشخص باشه در زمانی که پولی ازش نمی گرفتم این کارها را کردم. ممکنه برای بعدش بتونم ازش پول بگیرم که براش کار کنم، اونجا دیگه هرکاری بکنم را ممکنه بخواد به اسم خودش تمام کنه. درسته که پختمش این مدت ولی آدمیزاد است دیگه...

یک موز مونده بود برام. از بس شیرین شده داخلش هم به قهوه ای داره می زنه. من موز را رسیده دوست دارم اما انگار این حالتی است که حداکثر قند را داره و باید که جمع کنم این عادتم را! قند، گویا سمّ سفید نام داره و فرق هم نداره زیاد که قند حبّه ای باشه یا قند میوه و سبزیجات. اینها فقط قند ساده نیستند و یکم از خودشون خرج می شه تا مولکولهاشون بشکنه به قند ساده تبدیل بشن اینه که، قند، قند است! نباید خورد.

شنیدم می گفت گاوخونی که خشک شده غلظت عناصر مضری که با هر نسیم به خورد انسانهای اطراف می ره، چیزی بیش از 1000 برابر میزان مجاز است. بعد وقتی اسرائیل می گه ما تکنولوژی ها و دانشی داریم که آب را بتونیم مدیریت کنیم و اون تکنولوژی رادر اختیار شما قرار می دیم، یک انگلی به اسم باقر دزده که از قضا رئیس طویله مجلس هم هست، می نویسه که تو نمی تونی ما را با یک لیوان آب توالت فریب بدی. کثافت نفهم! آقای باقر دزده! تو را وقتی به میله پرچم ببندیم، به تلافی خدانور، در دسترس ات یک لیوان شاش می ذاریم! ببینیم نمی خوری مردک شپشوی ریش عنی!

گاهی به کلیپ هایی با موضوعات جغرافیای سیاسی گوش می دم. سر آدم سوت می کشه که واقعا شاه بودن، حکومت داشتن، چقدددددر کار دشواری هست! چقددددر ظرافت و شجاعت و دانش لازم داره. همینه که به این خفّت افتاده ایم این روزها، این دانشها در کتابهای ظالّه این مسلمانها نبود. شعورشون هم نرسید که برن یواشکی بخونند و یاد بگیرند، اینه که به زباله دان تاریخ افتادند.

لباس پوشیدم که برم بیرون،

عین مرغ خونگی شده ام، و بیرون که بسیار زیباست و به چه حیفی داره از دستم بیرون می شه.

یک خمیر درست کردم تا چایی ام دم بکشه،

کیک کره ای که درست کردم و شعله اش زیاد بود و وسطش خمیر مونده بود، به زحمت به دو وعده دیگه می رسه.

کیک هم گرون می شه ها. فکر کن چهارتا تخم مرغ و دو سوم یک کره، خودش قشنگ می رسه به سه چهاریورو. شاید پیتزا گرونترین باشه تو غذاهایی که می پزم. پنیر خوب لازمه که پیتزا خوب بشه و بوی مزخرف نده.

بگذریم. چایی داغ بود، ناچار شدم هرچی تن کرده ام را بکنم!

دیشب نفیسه را دیدم می گه صبح دیدمت! می گم کجا دیدی من بیرون نرفتم! می گه تو حیاط داشتم محوطه را نشون خواهرم می دادم دیدم نشسته ای سر میز داری کار می کنی به خواهرم می گم این آقا ایننننننقدر جنتلمنه ایننننننقدر جنتلمنه!

خلاصه، خواستم فرمول جنتلمنگ بودن را یادتون بدم!! بار ببرید تا جنتلمنگ شوید!

دختره طفلک مچ دستش اندازه یک گردو باد کرده :))

حقّشه! وسایل خودش بود! تا دیگه وسیله دور خودش انبار نکنه!

پاشیم بریم. یک فلفل دلمه ای می خوام بخرم با یک پنیرپیتزا، شام پیتزا بخورم. ناهار امروز یک سالاد خیلی زشت خوردم! هویج و گوجه و خیار و آواکادو بود با لیمو ترش و مایونز و پونه و نمک فلفل. خیلی به قرمزی می زد اولش. لاس بود سالاد، با وجودی که همه چیزش تازه و شق و رق بود. نفهمیدم چکارش کردم اونجوری شد فکر کنم هویجش زیادی کرد. خیلی وقت بود یک نصف هویج تو یخچال داشتم، مصرفش کردم دیگه. پریروز تو آشپزخونه می بینم بئاتریس چندتا هویج تو یک پلاستیک داره، اینها نه فقط جوانه زده بود که دیدید می گنده شیره سفید دورش در میاد، اونجوری بود، هرجاش سفید نبود سیاه شده بود حتی.

منتهی،

همه را پخت!!

همه را خورد!!!

می گم وقتی آشغال بریزی تو بدنت خب رنگت می شه اون افتضاح، خلقت می شه اون فاجعه!! نخور این کثافتها را!

کلاهرچقدر ملت غذای پاکیزه تری می خورند گشاده رو تر و شاداب ترند. این سیاه ها من نمی دونم اینها چیه می خوردند!

حقارت یک نر!

دیشب تو مطبخ بودم، آخرهای کارم، که ریتا اومد.

ریتا یک دختر پرتغالی است، مهربون است با قد کوتاه، دقیقا مثل همه زنهای پرتغال. اینو امیر نیشابوری دنبال می کنه که قبلا نوشتم دو متر قدش هست و باید عینهو ... گردنشو خم کنه که دهنش برسه دم گوش ریتا.

ریتا یک ماهیتابه گذاشت. یک مشت ماکارونی ریخت توی تابه، یادم نیست روغن زد یا نه، و بعدش دو تا تخم مرغ شکست روش!

داشت تاب می داد که اون یکی امیر اومد. سه تا ظرف غذا تو اتاقش درست کرده بود و برخلاف همیشه که اینها را تو یخچال کنار غذاهای من می ذاشت دیدم رفت سمت یخچال ریتا. یک لحظه خواست خداحافظی کنم می بینم امیره با ریتا چشم تو چشمند و امیر داره براش میمون بازی در میکنه! چشای امیر برق می زد با اون کله کچلش و دهنشو تا ته باز کرده بود و دندونهای بالاشو نشون می داد و زیری ها را با لبش پوشونده بود یک چیز مضحکی که من به عمرم ندیده بودم یک نر، اینهمه خودشو خوار و خفیف کنه، اونم برای ماده ای که هیچ شانسی نداره براش.

فوری جمع کردم خدافزی کردم و به هم سپردمشون...

حالا این کوسکش پس فردا که به مشکل بخوره باز میاد سراغ من!

جماع با خون دل!

خانومه دو ماه است عقد کرده،

از اینها در اومده که برای هر بار رابطه طلا می خواد!

خیلی سخته ها!!!

وااااای! طفلک پسره! معدن طلا هم داشته باشه پس بر نمیاد!

به نظرم بره تخمشو بکشه زندگی سعادتمندانه تری خواهد داشت!

اونوقت مگه می شه!! اصلا حق داره اینجوری باشه؟

البته هنوز رسما صداش در نیومده، اما روال ها که گزارش می شه پسره هر روز تو طلافروشی است تعویض کنه و سفارش بده و بفروشه و ...

چه خبره لاپاتون که اینهمه می ارزه؟!

مرده شور عاشقی را ببره،

زنده باد جق!