دیشب که رسیدم خونه دیدم علیز رو گوشی پیام داده من چطوری باید برم فرودگاه.

پیام مال دو سه ساعت قبل بود، نت نداشتم تو راه ندیده بودم. زنگش زدم، جواب نداد.

داشتم مینوشتم، گفت رسیدم فرودگاه و حل شد ماجرا...

پرسیدم نکنه بورسیه ات جور نشد؟ آخه تازه اومده بود. گفت نه، پننننننج ماهه اینجام برم یک هوایی تازه کنم ده بیست روز، میام.

براش آرزوی سلامت کردم...

بعد فکر کردم ما را نگاه! چهار سال است نرفتیم ولات...

علیز از اون بچه های متوهم در همه چیز دانی است. استوری هایی که این روزها میذاشت، یا کلیپ کلاسهای آموزش نرم افزار که برای کورتر از خودش برگزار میکرد،

کلماتش،

مدل حرف زدنش از بالا به پایین،

نطفه ای که هنوز نبسته. اما ادعاش میشه!

بدم میاد از این تیپ ادمها. غوره نشده مویز شده ها.

این گوساله هم بسیار از من اطلاعات گرفت برای اومدن، وقتی میخواست بیاد تو ایران پول لازم داشتم، بهش گفتم آگه میتونه پول نیاره اینجا که رسید من بهش میدم، بعد اون توی ایران معادلش را برای من پرداخت کنه.

شنید، گفت فعلا دارم پولهامو یک کاسه میکنم و ماشین دارم میفروشم و خبر میدم...

خبر مرگش را دیشب داد حروم زاده!!

یعنی به درد که نخورد بماند، حتی تاریخ اومدنش را هم نگفت مبادا من بگم سر راه فلان برگه را هم برا من بیار!

خبر داشتم اومدنش را. تلفنش سیو بود و زارت و زارت استوری میذاشت، میدیدم دقیقا کجا بوده منتهی، دیگه محل ندادمش. شما بخونید مزاحمش نشدم...

کون لقش.