مثل بی شعوری...
یک موقعی جنگ بود تو مملکت،
بنا به دلایلی، مثل بی شعوری، اونقدر که باید مستند ساخته نشد. اسناد ثبت و ضبط نشد. مکتوب نشد فیلم نشد مصاحبه نشد...
نتیجه اش این شد که بعدها که سینمای دفاع مقدس مثلا ساخته شد، عملا دست خالی بود. تا یک جایی رفت که مثلا اخراجی ها ساخته شد و می بینی یک لوده ای مثل امین حیایی و اکبر عبدی با زندان بان عراقی از در مسخره کردن و سر کار گذاشتن وارد شدند در حالی که اصل ماجرا، خیلی متفاوت بود. خیلی متفاوت بود. من یکی دو تا فیلم ها را دیده بودم از تونلهایی که عراقی ها می ساختند و چنان می زدند که نعش و لاش طرف به ته تونل می رسید. دیده بودم یکی را می زنند و بقیه که برای کمک بهش هیچ راهی ندارند جز اینکه از خودشون به جای طرف کتک بخورند. کتک هم، نه کتک، همین هایی که گاهی الانه هم می بینیم انتظامی چی ها با مردم بی سلاح می کنند...
می خوام بگم ای کاش الان که درگیر این انقلابند ملت، یک عده هم به اهمیت این ماجرا توجه کنند و بماند که می شه فیلم و سند را برای خارجه بفرستند یا نه، نت وصل هست یا نه، اما با هر طریقی می شه به بهترین نحو ثبت کنند این حادثه را. این زایش را. این سکانس دوم قادسیه را...
با یکی رفقا چت می کردم گفتم حتی این جریان اگه به پیروزی هم برسه، که می رسه، دو نسل بعد تر بچه ها یادشون می ره، یعنی اصلا به تخمشون نخواهد بود که کی کشته شد، کی زجر کشید. اینجا، چهل سال قبل دیکتاتورشون را برانداخته اند و حکومتشون دموکراسی شده است، من تفاوت نسل ها را می تونم ببینم به وضوح! بچه های که اون دوره را تجربه نکرده اند افکارشون بسیار بسیار بسیار خام و ساده انگارانه است. با اینکه دیده ام خوندن کتاب خیلی رواج داره و خیلی وقتها تاریخ کشورشون را می خونند منتهی، غالب، فکر می کنند این حقّشونه که رای بدن، حقّشونه کسی رای را ندزده، حقّشونه که واکسن براشون خریده بشه، حقّشونه که ...
بله، حقّشون هست، حقّ همه هست، همه جا، منتهی، بحث اینه که خیلی وقتها این حق، دزدیده می شه از آدمها. این چیزی است که یقین دارم نسل جوان این کشور حتی با خوندن کتاب، نمی تونه عمقش را درک کنه. اینکه جوونهای زمان جنگ اونقدر پخته بودند، و اینکه ییهو دهه هشتادی ها اینجوری سر از خاک بر میارند، این نتیجه درگیر بودنشون در کوران حادثه است! می گه ادراک سوختن به تماشا نمی شود؟
به تماشا نمی شود! باید سوخت تا حس کرد! واقعا با نقل، نمی شود...
یک سوالی ذهنمو خیلی به خودش درگیر می کنه. راستش من یک جورهایی از فکر کردن به مهسا امینی طفره می رم. یک جور خجالت شاید، نمی دونم از چی، شاید اگه من فهمیده تر بودم، اگه غیرت مندتر بودم، اگه من کاری کرده بودم، به زمان خودم، اگه شرایط را عوض کرده بودم، اگه در جهت اصلاح شرایط فعلی انجام داده بودم چه بسا این رخ نداده بود برای اون دختر. شاید از اینکه هنوز هم شهامتم اندازه اون نیست هرچند، یک گاهی زیرزیرکی حس می کنم نباید اینقدر ظریف بود که از استرس شکست. اینها می گن بیماری و سگ گاز گرفتگی و الخ منتهی، کسی چه می دونه چقدر استرس و طفلک را از پا انداخت. استرس از هیبت حاکم ظالم، از ارزشهای جامعه اش، از نمی دونم غیرت، آبرو، نمی دونم...
بهرحال با اینکه از فکر کردن بهش، به کشته شدنش و اتفاقات درجه اول پیرامون شخص خودش طفره می رم و فرار می کنم، اما یک سوال تو ذهنم است هنوزم. اینکه اگه وقتی زنده بود یک سکانس از حوادث این روزها را بهش نشون می دادند که فلانی، اگر این اتفاق برات بیفته منشا این حرکت می شی، فرانسه بهت شهروندی افتخاری می ده، تمام دنیا اسمتو صدا می زنه، در تاریخ جاویدان می شی، و همه آنچه وصفش از عهده من بر نمیاد، اگه یک برش از آنچه شده را نشونش می دادند و مخیر بود کشته بشه و این بشه، یا اصلا قیافه گشت کشتار را نبینه و رد بشه و سفرش را تمام بکنه و برگرده آبادی اش، به زندگی اش ادامه بده،
واقعا کدوم را انتخاب می کرد!؟
هرچقدر اسمش باعث غرور باشه، هرچقدر سیمای برازنده و افتخار آمیزی ازش ترسیم بشه، باز هم آنچه گیر خودش اومده، خاک سرد قبر بوده! درسته آخرش به همین می رسیده بی اینهمه عزّت منتهی، چطوری است که ما هشتاد میلیون آدمیم و هنوز سه میلیون از ما به این مدل فخر و شرف حریص نشده که بریزه تو خیابون و کار را یکسره کنه؟ واقعیت اینه که هنوز هم خیلی ها عافیت طلبیم. خیلی ها ترسوییم. خیلی ها بجای کشته شدن در حین نبرد، انتخاب کرده ایم تو صف اسرا تحقیر بشیم تا نوبتمون بشه و کشته بشیم. نمی شه نپخته و از رو شکم سیری فوری گفت هرکی باشه انتخاب می کنه که یک یادمان با شرافت باشه. زندگی اش را می ده که منشا تحول بشه...
کاش می دونستم حس خودش چیه. حسش چی بود اگه مخیر بود که این بشه، یا نشه...