سه و نیم عصر، شنبه...
فردا کله سحر عازم لندن می شم...
این سفر، از ماهها قبل داشت برنامه ریزی می شد. قرار هم نبود من مشارکت داشته باشم، برای منصور مصری درست کرده بودند و بقیه منتهی، منصور رسید به تمدید اجازه اقامتش و گرفتن ویزا هم بسیار طول می کشید لذا، در دقیقه نود، منو جایگزین اون کردند! الان که ایمیلهای هماهنگی قبلی را با دانشگاه مقصد برای من هم می فرستند، تو بده بستانهای قبلی می تونم بخونم!
بهرحال، طلبیده دیگه. می ریم. تا الان 1039 یورو برای دو هفته پول داده ام برای رزرو محل اقامت! انشاالله بهم برگردونند!
(یادم افتاد استاد فلانکی از دانشگاه تهران را برای یک کنفرانسی دعوت کرده بودند بیاد اینجا. طرف نوشته بود که از عهده هزینه هاش بر نمیام و اگه ازم هزینه ثبت نام نمی خواهید و نمی دونم بهم جا می دید و الخ و دولخ تا بذارم تو برنامه هام! خانوم چی وقتی می خوند چشماش چهارتا شده بود. اصلا انگار نمی فهمید. نشون من داد، من گفتم بخاطر تحریمها نمی تونیم پول بیاریم یا پرداخت کنیم و خب خودم که می دونستم تا وقتی پول ما صرف کلفت کردن گردن خری مثل حسن نصرالله بشه، طبعا استاد دانشگاه مشهور و نزدیک به بازنشسته شدنمون هم پولی در بساط نداره که سه روز یک سفر خارجی بره بی اینکه هیبت گدا داشته باشه خب...)
صبح فردا مترو و اتوبوس تیر و مویی می ره و من نمی خوام استرس بکشم باز، اوبر می گیرم از اینجا. همیشه وقتی خواسته ام یک صرفه جویی ای بکنم، غیر از اینکه کلی اذیت شده ام تهش هم چیزی عایدم نشده و همیشه با خودم هم درگیر می شم که ای بدبخت! پول را می خوای برای چه زمان؟! الان می خوام اون درس را ببینم می تونم پس بدم!
می دم.
بهرحال. گلدونهامو چیدم تو بالکن. فلفلی که از بالا افتاد را یارو نیومد دنبالش. چند شب قبل هم امیر، همسایه کناری، صدا زد و دو تا گلدون و یک ته کیسه خاک بهم داد گفت من دیگه گل نمی کارم. حساس است به جانوران و پشه و این اکوسیستم محدود حول گلدون. بهرحال اون فلفل را گذاشتم تو یک گلدوم بزرگتر، پوست تخم مرغ و پوست موز هم زدم و خاک اضافه کردم که خلاصه حال بیاد. فلفل دلمه ای های خودم هم بزرگ شده. بیست سانت به بالا قد کشیده بوته هاش. دیشب می بینم که کل برگهاش خوردگی داره. چهارتا بوته سه تاش نسبتا نابود شده بود! نگاه کردم یک کرم سه چهار سانتی جااااااااق، رو یکی بوته ها خوابیده و بقیه برگها چیزی شبیه شته اما غیرچسبناک دارند. دیدم انگار قانون طبیعت است که مرده را هم زیاد تحویل بگیری کفن خودشو خراب می کنه! بردم گذاشتم بیرون، دو سه هفته سرما بکشه و بارون بخوره یا آفتاب، تا یا با جانورانش خشک بشه، یا سوا سوا!
دبه هایی هم آب کردم، گذاشتم کنارشون. هفته بعد به این بر و بچ پیام می دم یکم آب بریزن پای گلدونها. از الان اگه بگم مثل دفعه قبل لابد خفه می کنند گل را.
دیگه چی؟
دلم آش می خواست اما دیدم می مونه خراب می شه. تو یخچال ماست و ته مانده غذا هم بود، آش را گذاشتم برای برگشت، یا شایدم انگلیس سمیرا برامون آش بار گذاشت. یکی از رفقای آبجی است با شوی و فرزندی که به شدّت خوی توله سگ داره! نمی دونم شبی که بچه را می ساختند خیلی داگی کار کردند، یا یکیشون اقلا خیلی داگی دوست داشته و بجای تامین شدن و تمام شدن ماجرا منتقل شده به فرزند. باور نمی کنید بجای حرف زدن دهنشو اندازه یک غار باز می کنه، زبونشو مثل سگ می ذاره بیرون و ادا در میاره. چند هفته قبل آبجی گفت بالاخره موفق شده اند اتاق بچه را عوض کنند و مستقل بشه پرسیدم چطور؟ گفت رفتن از فلان فروشگاه یک سری وسیله مثل چادر و تخت و ... براش خریده اند ذوق اونها را کرده قبول کرده تنها بخوابه. گفتم اگه یک چال سگ براش می خریدند هم ذوق می کرد دیدم می گه وای راست می گی اینی که براش خریدن هم خیلی شبیه خونه سگ هاست!!
بهرحال. تامین باشید همیشه انشاالله. نمی دونم آدمیزاد چه کوفتی است خدایی، امروز مایارا را دیدم. دیگه مطلقا صدای گشنی کردنشون نمیاد! حالا یا مایارا غار شده، یا رفع عطش شده است. در کمتر از ده ماه! نمی دونید اوایل وقتی کار می کردند انگار فتح خیبر کرده باشند پسره جیغ می کشید دختره آه! برای ساعتها. طی روز بارها! هر بار ساعتها! منتهی نمی دونم خلاصه چطور به این سرعت می خوابه این عطش ها.
نوشته بود یکی از خوبی های سینگل بودن هم اینه که مجبور نیستی صبح به صبح طرف را بغل کنی بهش بگی عاشقتم در حالی که دیگه عاشقش نیستی!
خیلی کلفت است این حرف...
بگذریم باز...
اخبار را دنبال کردم. یک نگرانی ای وجود داره که به نظر من به جا اومد، اونم این که ارتش انقلاب را بدزده!! بعید نیست ها. فکر کنم در ناچاری های که برای حاکم پیش اومده از مهره های وا مانده ای مثل روحانی و خاتمی هم استفاده می کنه، طبعا برگ های زیاد دیگه ای باقی نمانده است...
جامعه پزشکان هم که در خونخواهی همکارشون بالاخره زبان باز کردند. تصور کن با اونهمه اطلاعاتی که اونها دارند چه مستند سازی ای بشه! می گه به جنایت جنگی متهم کرده اند حاکم را...
جماعت سرکوبگر را نگاه می کردم. عجیب اینها فربه و قدرت مند و جوان اند! دیشب که به جندی شاپور حمله کرده بودند سه تا غول بودند که یک دانشجوی بیچاره را کشان کشان می بردند! واقعا خون به عقل آدم بزرگها نمی رسه انگار...
چی از یادم رفت؟