هشت شب، تقریبا...
می گن وقتی زنبورهای عسل مورد حمله قرار می گیرند، یک عده ای ازشون شروع می کنند به خوردن عسلهایی که ساخته اند! اینقدر می خورند که باد می کنند و می میرند، منتهی نمی ذارند عسلی به مهاجم برسه!
این البته مال قبل این بود که آدمیزاد دو پا برینه تو اکوسیستم و زندگی اونها هم. منتهی، استراتژی اینه.
حالا منم راه می رم و می خورم که خراب نشه! یک کاسه ماست مونده یک سیب! نصف نون، قد دو وعده! البته شام هم نخورده ام هنوزم...
دارم آب نمک درست می کنم که پنیرمو بذارم تو آب نمک. سری قبلی کپک زده بود تا برگشتم. ماستها را هم نمی تونم تمام کنم! یقین دارم! لباسها را به زور اتو و هیتر خشک کردم، انشاالله که بو نکنند! فکر می کنم همه چیز را برداشته ام.
این ساعتها، دم عزیمت، خیلی اعصابم خراب است اغلب. به انتخاب خودم باشه دلم می خواد تنها باشم، ساکت باشه همه چیز و من حواسم به خودم باشه فقط... اینم از اون خصیصه های کوفتی من است، کاری اش هم نمی شه کرد... لازم هم نیست که بکنم. بکنم که چی؟ همینه دیگه.
دیگه چی؟ آها، با کفش زمستونه ضد آب می رم و خدا به فریادم برسه اگه اونجا گرم باشه هوا!! ریسک بزرگی است که می خوام بکنم و خب، بذار برم هوا را چک کنم اگه بارون نمیاد چند روز با چیزی دیگه برم... خداوکیلی خیلی بد است لباس آدم به لحاظ دما و رطوبت درست نباشه. حالا یا سردت باشه یا گرم. بخصوص گرما کلافه می کنه، سرما هم که قربونش برم زارتی آدم را مریض می کنه می اندازه...