سقوط!

یک سیستم وقتی پلشت است، همه چیزش پلشته!

از سیاست مدارش که میشه مثلا احمقی مثل رئیسی و ثابتی،

تا تحلیلگرش که می شه این چشم درشت شیره ایه یا رائفی پور یا اون کچل کثافت رحیم صفوی،

تا اقتصاد دانهاش که بشن سبزوار و اون الدنگ وزیر رئیسی که می گه اگه گرانی را حذف کنیم مشکل اقتصادی دیگه نداریم!!!!

تااااا بگیر بیاد هنربندش که مثلا مهران رجبی بشه و محمد زایده و اصغر چرکو،

و ورزشکارش که بشه علی کرینی و فردوسی پور،

و تازگی هم که...

ما کی اینهمه سقوط کردیم!! ما کی اینجور استحاله شدیم که این گه و ککه ها شدند بزرگترمون!!

نه که فقط این داخلی ها باشه ها! مثلا روزنامه نگار منتقدمون شده مهدی مهدوی آزاد! قد گااااااااااو نمی فهمه مردک گاو! خانومها آقایان من یک گاوم!! یک کلام!!

اون اپوزسیون فیک که دیگه از همه مسخره تر! یا مریم قجر در میاد از توش یا این فرچه توالت یا اون جنده دوست دختر مکرن یا این حمّاله کی بود تلویزیون داشت پرچم می فروخت یک عمر! حتی مخبر و خبرچینمون می شه یک جنده خانوم روانی مثل مهسا نظری!!

اگر قرن تحقیر چین سر اومد، نیم قرن تحقیر ما هم سر رسیده است! درستش می کنیم!!

یک سخنرانی ای بود از مرحوم هویدا. داشت ماجرای سفرش از اهواز به تهران را با قطار تعریف می کرد و وضعیت بد اون روزگار را و تحقیری که شده بود. به روشنی یادمه داشت می گفت دیگه هرگز اونجوری نباید بشه! هرگز نباید تکرار بشه وضع...

متاسفانه شد، بدتر هم شد. و البته من فکر می کنم که این کاملا طبیعی است. دیدید تو یک خانواده ای مثلا پدر تاجر و پولدار اما خسیس است، وقتی میمیره بچه اش بریز به پاش می کنه همه را به باد می ده جوری که نوه اون آدم اولی تو فقر و فاقه بزرگ می شه تا بالاخره باز یکی از این سلاله با سختکوشی یا دزدی یا خساست مال و مکنتی جمع می کنه و باز چرخه از نو تکرار می شه؟ انگار تو زمینه اجتماعی هم قضیه همینه! چون تاریخ خونده یا درک نمی شه. من هرچه نگاه اینجایی ها می کنم هم اصلا نمی تونم باور کنم که اینها درکی از شرایط زندگی مادر بزرگ خودشون داشته باشند!! اصلا تصور نمی کنند که الان چقدر شاهند! و همین می شه که به گا می رن!

این پسره گه دو روز قبل مقاله ام را درخواست کرد، براش فرستادم. تشکر کرد و تمام.

قاعدتا هم باید تمام می شد دیگه.

امروز گویا خونده.

ببینید چی نوشته:

خدا قوت، کار بسیار ارزنده ای شده.

بگو آخه گووووووووووووزو تو خودت چی می بینی که از این موضع کار منو قضاوت می کنی اصلا؟ تو که سهله بابای پدرسگت هم نمی تونه این کار را یا مشابهش را بکنه خودم می دونم کار ارزنده ای بوده اما تو تو مرتبه ای نیستی بخوای با این جمله کار منو ارزیابی کنه گوجه گندیده!

نکبت!

امروز تقریبا در انفرادی خودم گذشت! مدرسه که نرفتم، مشغول کار بودم تو خونه. صبح یکم با یکی رفقا که استاد فلسفه دانشگاه فلان است بحث کردم. بحث علمی مثلا. معلم اخلاق است. بعد دوست پسر داره و تا خرتناق دل می ده به کار. با توجه به عقبه های مذهبی و سنتی و فکر بسته اش، داشتم ازش می پرسیدم تعارضی حس نمی کنه؟ راحته؟ بعد سر کلاس چی به ملت می گه؟ آیا زندگی خودش را اخلاقی می دونه یا غیر اخلاقی؟ آیا اخلاق جوهر است یا عرض (خودمم نمی فهمم اینو ها، چسی اومدم)...

بذارید اینو براتون بگم، دیشب کلیپی از دکتر سوری گوش می دادم در خصوص باب و بهایی ها و یک دسته دیگه، یادم نمیاد، ریشه ها را بررسی می کرد. جالب بود تحلیلش. حرف این بود که مردمان ایران همه و از جمله امرا، مثل عباس میرزا و امیر کبیر و ... می دیدند که اروپا داره پیش می ره و ما مشکلات فراوان داریم و پیاپی در جنگها شکست می خوریم و براشون سوال شده بود که ماجرا چیه، چکار باید بکنیم. حرف دکتر این بود که یک عده ای به این فکر می کردند که شاید علت از دین و مذهب باشه. این مذهب دیگه جواب نمی ده. بخاطر همین نو اندیشی ها شروع شد و تلاشها برای به روز کردن دین به منظور کارآمد کردن آن شکل گرفت. از فاطمه قره العین، یا کسی به این اسم نام می برد. زنی که کشف حجاب می کنه با وجود عقبه مذهبی خانواده و تحصیلات مذهبی خودش... نهایت حرفش این بود که طی 250 سال هر آنچه تلاش شد توسط هر کسی که دین را به روز و نو کنه، اون جماعت فقهی که با هر نوع نو آوری و نو اندیشی مخالف بودند مقاومت کردند و البته پیروز هم شدند و بقیه را حذف کردند و تکفیر کردند.

داشت به استناد متون تاریخی می گفت تنها جایی که اون جبهه شکست خورد به دار کشیدن شیخ فضل الله نوری بود که خیلی سریع هم البته تونست جریان را مجدد به دست بگیره و در قانون اساسی ای که مرحوم داور نوشت همه فرقه های اسلامی ظاله اعلام شد و دین رسمی کشور شیعه دوازده امامی اعلام شد و بعد به 57 رسید ماجرا...

رفته بودم ورزش. بعد هم اومدم دوش گرفتم. مامانم زنگ زده بود الانم جواب نمی ده. طی روز چندین بار یاد رفقا افتادم اما همونطور که قبلا نوشتم، اصلا دست و دلم به احوالپرسی ازشون نمی ره از بس همیشه ازم طلبکارند!

یک ایمیل بیخودی هم به یک استادی تو نروژ زدم. شانس ما، درست هر زمان دنبال کار خواستیم بگردیم دنیا تپید! الان هم گویا همه بودجه ها و پروژه ها تعطیل شده...

قرار بر جلسه آنلاین بود، موندم خونه که نت بهتری داشته باشم، سر ساعت دیدم ایمیل زده اند برگزار نمی شه.

خب بهتر.

تو اتاق کارم تو دانشگاه پاهام یخخخخ می زنه! درسته پاچه های شلوارم زیادی گشاده اما خب مشکل به نظر اساسی تر از این حرف است. هوا سرد شده یکم. کاپشن مناسب این فصل هم ندارم، تنبان پیشکش!

الان ناهارمو خورده ام نشسته ام مقاله می خونم و می نویسم. کی باید برای کار اقدام کنم؟ نمی دونم. نمی کنم. فایده نداره این روشی که پیش رفته ام. تو این یکسال به هر کسی که ممکن بود طالب مهارتهای من باشه هم ایمیل زدم اما فعلا کار خفته است خراب شده...

کیک دیشبم اصلا پف خوبی نکرد. فکر می کنم فر به حد کافی داغ نبود! باید سری بعد صرفه جویی در مصرف انرژی را بذارم کنار که اینجور سفت و بیخود نشه کیک. بجای وانیل و هل، پوست پرتغال رنده کردم توش، عاااالی!! واقعا ضرورتی نداره آدم چیزهای ساده را بریزه دور و هی بره تو بطری چیز بخره. دیشب می خواستم سس سویا بخرم مرغ بخوابونم توش، گفتم ولش کن گور پدرش!! آوردم خوابوندم تو سرکه ای که از روی ترشی ها برداشتم! می گید بد می شه؟

خدا نکنه...

دیشب چهار شیشه هم عسل سفارش دادم! زمستون در پیش است و کم کم دیگه زنبورها هم عسل نمیدن، فردا یا پس فردا برام میاره. از محلی ها می خرم...

دوست دارم بخوابم بعدا،

چقدر کارها یکدفعه زیاد شدند!!!

صبح به سختی و تنبلی از تختخواب بیرون می رم،

عزم می کنم که تا دیروقت عصر کار کنم اما، ساعت دو نشده، می بینم دلم می خوام پاهام زیرپتو گرم بشه رو لپ تاپم مقاله بخونم. جمع می کنم میام، نشون به اون نشون که نمی دونم چکار می کنم، می شه فردا صبح!

البته می گم نمی دونم اما خیلی کار دارم. امروز مثلا رفتم مرغ خریدم. اومدم شستم، یکی اش را با سیر و سرکه ترشی و آبلیمو مثلا گذاشتم مزه دار بشه، بعد خوابیدم، بعد پاشدم خمیر کردم. یکم مقاله خوندم، خییییلی کم، ظرفهای مونده را شستم، کیک پختم، شام پختم، با آبجی چت کردم، باز یکم مقاله خوندم، الان خمیرمو سر زدم و چونه کردم و یحتمل الانه فوری پا می شم می رم بپزم و بعدش لابد بخوام. اگه قبلش هوس نون ماست نکنم. بدجور زمان می ره!! امروز باید قبض اینترنت خونه هم میومد که نمی دونم چرا نیومد. وقتی چیزی از نظم و قاعده اش خارج می شه لزوما بد نمی شه ها اما قطعا هم بهتر نمی شه! هر آینه ممکنه قطع بشم.

امروز تو دانشگاه هم خیلی وقتم گرفته شد، اول دانیال اومد اتاقم. پوچی بعد از دفاع گرفته است. گفتم این دوست دخترش ادعا کرد داره پول می بره ایران نمی تونه برا من ببره، الان داشتیم حرف می زدیم فهمیدم پول بیمه تامین اجتماعی را که به حسابمون واریز می کنند که خودمون پرداخت کنیم، یارو گرفته، خورده!! می دونسته هم منتهی درآمد که نداشته، خورده حالا تا سر سال بشه بره با جریمه هاش جور کنه بده! خیلی خطرناکه این رفاقتم با این بابا! هر آینه یا ممکنه ازم پول قرض بخواد یا بخواد بیاد هم خونه ام بشه! حس می کنم ها نگفته چیزی ولی کلا دهنشو وا می کنه از مشکلاتش در این مقوله ها بگه فوری بحث را می پیچونم! به تخمم که خونه نداری! مگه دو سااااااال من کوس نداشتم تو هر شب داشتی، یکبار به من تعارف کردی؟! پ

عه مرده شورش ببره من نمی دونم اصلا چطور اون آکله را این می کرد! حرفم جنسی نبود اصلا می خوام بگم وقتی کسی هیچوقت حواسش به من نیست، چرا من باید زیرشو بگیرم؟ خوابگاهش تمام می شه که بشه!! بورسیه اش تمام می شه که بشه! کار نداره که نداشته باشه! من یکسال پیش همه اینها را بودم، از ماه بعد هم بیکار می شم! یکبار رفتم به این بگم مگه؟

بگذریم. پاشم نونمو بپزم. باید مغزمو خالی کنم از آدمها اصلا.

این آقا ترکه امروز پیام داد ببینمت. نمی خواستم بیاد اتاقم، تو آفتاب باهاش قرار گذاشتم!

یکمشت زر زد. از جمله اینکه زنش به هم ریخته است چون پارسال که مادرش تو مکه مرد، باباش صبر نکرد یکسال بشه بعد زن بگیره، رفت زود زن گرفت! حالا مرگ مامانش یک سمت، خوشحالی باباش از بالین نو یک سمت، جفتش اینو اذیت داره می کنه!

قابل درک است البته.

کلا همه کارهای این با رفقا پیش می ره. معلوم نیست کدوم رفقاش فکر کرده سنسوری که من ساخته ام را بلد است، داشت زیر پای منو می کشید که بهش اطلاعات بدم. دادمش اما در حدی که لازم بود! ایده های احمقانه ای هم داشت... کلا دوست ندارم باهاش کاری کنم! کوفتم سرشو به طاق.

کلیپ های خیابانهای فرانسه را می بینم،

مسلمانهایی که به غارت پرداخته اند و جمع آوری غنیمت.

خوووووووووب کار می کنند، اما اینها یک بخش از دین را فراموش کرده اند!!

زن!

زنها را فراموش کرده اند!

فقط لباس و موبایل و تلویزیون را غنیمت می برند و به فروشنده زن اروپایی کاری ندارند! من نمی دونم چرا هیچکدوم این بیشعور ها نمی دونه حضرت پیغمبر زن را هم می زد زیر بغل می برد! اینها چرا بدعت گذاشته اند؟! چرا هیچکدوم از این جوانان دلیر و رشید و برومند دین کاملی نداره که چشم بر زخارف دنیا ببنده و، خانوم فروشنده را بزنه زیر بغل ببره؟!

واقعا این بدعت در دین را به کی باید گفت؟!!

نتیجه می گیریم اینها که حمله می کنند مسلمان نیستند!

تا بیست دقیقه دیگه دفاع دانیال است. خواهد رید، و وی را خواهند درید! منتهی از سه چهار ساعت دیگه، کل ورق برمیگرده و با ادعاهای یک بچه تهران رو به رو خواهید شد که خواهد گفت شاخ غول را شکسته و کون فیل را دریده و مرز علم را در نوردیده است!

تک و توک تهرانی های خیییییییییلی با اصالتی دیده ام منتهی اغغغغغلب، بچه زرنگ اند و سوار کار!! خر ببینند خوب سواری می گیرند، اما کاری برای کسی نمی کنند! تو دهن گرمی دارند، ادعاهاشون کون خر را پاره می کنه، و خب، بچه پایتختند دیگه! چه می شه کرد؟

من هیچوقت شماره موبایلمو عوض نکرده ام. یک دختره بود تا تهران بود و از اینجا اطلاعاتی نداشت و کمک می خواست به سرعت منو پیدا می کرد اما بعد که اومد هرگز و هیچوقت حتی یک احوالپرسی نکرد!! به حدی کمکش کردم که خودش می گفت مامانم که اومده بود بهم سر بزنه می پرسید اون آقاهه که خیلی کمکت کرد چی شد! می خوام بگم اونقدر به این کمک کردم که مامانش می دونست، اما اون بیشعور حتی یکبار یک پیام خرج نکرد، چون دیگه به دردش نمی خوردم. سالها گذشت و یکبار تو لینکدین با هم چت کردیم بعد از شش هفت سال و اینو بهش گفتم، نتیجه اینکه منو بلاک کرد! به تخمم البته! قبل بلاک نوشت من شماره ات را نداشتم! کوسسسسسسسسسسسکش فقط وقتی ایران بودی شماره را داشتی؟ خب همون بود و هست!!

باری.

پاشیم بریم عروسی آقا دانیال. دوست دختر کثافت این هم وقتی برمی گشت ایران ازش پرسیدم می تونی یکم پول ببری، نه پرسید چقدر، نه فکر کرد چقدر ضروری است، فقط گفت نه شرمنده ام!

از شرمندگی در نیای حرومزاده به درد نخور! سبکتر و بی دردسرتر از پول هم مگه هست؟ بگو به درد نمی تونم بخورم! بگو سود نداری پس لازم نمی بینم برات کاری بکنم! کثافت!

کسانی که از فرانسه فیلم میذارند، ایرانی ها منظورمه، همه می گن خوشحال نیستند اما حقّشونه.

من می خوام بگم از قضا خوشحالم!!

البته گاهی دلمم می سوزه ها! مثلا یک خانومه جلو مغازه اش ایستاده بود که نذاره برن داخل، یک نفر گرفتش بردش کنار و جوانهای غیور مسلمان وارد شدند و با بسته های بزرگ خوراکی، جلو چشم خانومه که داشت روح از بدنش خارج می شد نه مال از مغازه اش، همه چیز را تاراج کردند و همه جا را شکستند!! یادم افتاد که زمان انقلاب همین فرانسه حرامزاده کاری کرد که کارگرهای کارخانه ها و حتی بی ربطهای هر شهری به کارگاه ها و کارخانه ها حمله کردند و جلو چشم صاحبان اونها همه چیز را یا خراب کردند یا صاحب شدند...

خیلی سال بعد، با دختر یکی از همین مهاجم ها دوست شده بودم. از قول باباش داشت می گفت که چطور صاحب کارخونه التماس می کرد کاری به اموالش نداشته باشند... البته دختره نمی گفت بابام مهاجم بود، از زاویه ای می گفت که گویا باباش دلش سوخته بود ولی نمی تونست جمعیت را کنترل کنه، که البته لزوما حس همون زمان باباهه نبوده! اما قابل درک بود که سالها بعد وقتی باباهه به حد کافی سر سفره اون آشوب سمت گرفته و حقوق برده و زندگی خوبی کرده، الان که باز نشسته شده و بیماری های صعب العلاجی به جانش افتاده که نمی دونه از کجا به این درد دچار شده، از زاویه ای ماجرا را حکایت کنه که انگار نقشی نداشته منتهی من می خوام بگم هر کسی که تو اون اجتماع حمله کننده حضور داشته هم مقصره، حتی اگه دلش با جمع نبوده باشه، حتی اگه سرجاش ایستاده باشه و جریان تهاجم را کند کرده باشه!! حضور، شلوغی، جمعیّت خودش دلهره آوره!! اینه که حضور ما در یک جمع، حتی اگه مخالف اون جمع باشیم، کمک کننده به قدرت اون جمع است!! برای همین است که باید مراقب باشیم کجا می ریم و چه گهی می خوریم و از حضورمون کی سود می بره...

این بابایی که گفتم، قدرت تکلمش را داشت از دست می داد! فکر کن زنده باشی، اما نتونی حرف بزنی!! چه زجری از این بالاتره؟ و به نظرتون چه کارمایی را داره پس میده؟

زنده باشی، ببینی، اما فقط محکوم به نگاه کردن باشی!!!

نگاه کردن به اعمالت!

مشخص نیست چه خبر شده است! حرف از سقوط عربستان است!! و باقی این عربهای شکم گنده!! فرانسه را نگاه می کنی، مملو از خرابکاری و غارت و آتش زدن ساختمانهاست! مسلمانهایی که با جدیت یا غارت می کنند یا سنگفرش خیابان را می شکنند که مصالح برای پرتاب کردن داشته باشند!! کی کجا آب تو کدوم سولاخی ریخته، و چه خوابی برای مردمان دیده، خدا عالم است!

به یا مایارا!

دیشب دم صبح، زن و مرد همسایه سکس کردند.

در دو نوبت،

بیست دقیقه شاید فاصله.

آقاهه که عین همه آقاها کلا لال است! اما خانومه یک اهنّ و اوهونی می کنه. جیغ نمی کشه! فکر کنم قبلا کشیده، دو تا بچه ساخته که از صصصصصصصصصصصصبح عین بزغاله بپر بپر می کنند تو خونه!! البته روزهای اداری زودتر از من از خونه می رن، دیرتر بر می گردند همه :))

باری.

یادش بخیر مایارا! یک جووووووری از ته جگرش ارضا می شد که آدم کیف می کرد!! یادتونه؟ خوابگاه اتاق کناری من بود.

اون موقع صبح، من داشتم تو تختخواب، تبدیل لاپلاس را از یوتیوب گوش می دادم. کثافتها نذاشتند فقط!! اما نصفشو گوش کرده بودم! این کنجکاوی های مستدامم را دوست دارم. اینکه بفهمم چی تو مغغغغغز اون آدمی بود که فلان کار ریاضی را پایه گذاشت، این برام جالبه نه اینکه خب حالا این کار را فلانی گفته باهاش این کارها را هم می شه کرد. وقتی بفهمم چی تو مغز اون اولی بوده، بعد می تونم کاربردهاشو خودم پیدا کنم! این از برکات همنشینی من با فهیمه جان است! اون سالها که ایران کار می کردم مدتها با فهمیمه هم اتاق بودم، و دیده بودم اون بخاطر فهم درستش از بطن ماجراها و فرمولها و تعریف ها، چطور می تونه از پس همه تحلیلها بربیاد! خیلی برام قابل احترامه...

دارم مقاله خودمو که هفته قبل رد شد باز نویسی می کنم. از مهارتهایی که این مدت یاد گرفتم بهره می برم، و دست از یکسری قد بازی هام بر می دارم، تا کار بشه!

رها کردن آدمها!

دوشنبه دفاع دانیال است. همون که گفت حوصله نداشتم جوابتو رو واتس آپ بدم.

هرچی فکر می کنم، حوصله ندارم حالشو بپرسم!

دوست دخترشو هم که ز بیخ حذف کردم! اونم حوصله نداشت جواب بده!

کوسسسسسسسسسسسکش!

یک دختره جوان تو آزمایشگاه است که من تازه فهمیدم انگلیسی هم حرف می زنه. امروز که سر زده بودم تنها بود یکم حرف زدیم. دانشجوی فوق لیسانس است با 22 سال سن، کلاس داره، و تو آزمایشگاه هم داره کار می کنه. خاک الک می کرد. می گفت با دوست پسرش و مامانش زندگی می کنند و می گفت که خسته است از حجم کارهای زیادش. البته، هیچ نشانی از خستگی نمی شد دید درش! شاد و پر انرژی و خوشحال، فقط غر می زد که خیلی کار داره!

تولد دانیلا بوده، مسوول آزمایشگاه. شوهرش بردتش جزیره سفر. یک دختر داره. بینهایت آدم خوب و مثبتی است. قشنگ هم بوده، کم کم هیکلش داره مثل محلی ها ورقلنبیده می شه از همه سمت، ولی باشگاه می ره مداوم...

ناهارمو بردم دو طبقه بالاتر گرم کردم که اتاق کار بچه ها بو نگیره... کاش روابط اجتماعی یا زبانم بهتر بود یک عالمه!

بریم سر کار...

ترکیه را آب برد!

این حرومزاده اردوغان یک سد به چه بزرگی ساخت، عراق را خشک کرد!! کاش می شکست سدّش!! درسته که مصیبت می شه و تمام ترکیه تا عراق را می بره می ریزه تو خلیج، منتهی، یکباره می شد شرّش می کند و دجله و فرات مثل قبل پر آب می شد باز...

یکی این سد، یکی هم سدی که تو افغانستان زده شد و سیستان را خشکاند...

قهوه ای

حوالی ساعت چهار از دانشگاه برگشتم. با خانوم چی حرف زدیم، برام یک کار تو یک شرکت پیشنهاد داده که خب البته بستگی به اونها داره که منو بگیرند یا نه! یحتمل فردا به شرکت ایمیل بزنم. خوش خیال است، فکر می کنه اگه معرفی کنه استخدام می کنند... می ریم پیش ببینیم چه خیری تو کجا برامون گذاشته...

رسیدم خونه، شلوارکمو پاکردم رفتم باشگاه. 3200 متر را روی شیب صفر تردمیل در حدود 23 دقیقه دویدم، بعدش رو تردمیل با شیب 6، پنج دقیقه راه رفتم تا ضربان قلبم بیاد پایین. امسال رنگ قهوه ای اینجا مدشده انگار، خیلی دوست دارم منم لباس قهوه ای، یا یک رنگ سبز قشنگی که دیده ام، بپوشم. یک خانومه با لباس قهوه ای اومد بالباس، خوابید تو افتاب، رفت تو گوشی اش.

یکی دیگه وزنه می زد لای هر دو تا ست گوشی اش را دست می گرفت!!

ریده ایم با این گوشی ها همه...

یکی دو تا نرینه هم البته بودند باشگاه.

برگشتم، دوش گرفتم، چایی خوردم، تدارکات شام را از یخچال بیرون گذاشتم و، می رم که یکم بخونم مقاله های کوه میشی را!!

هنوز یکی اش را هم تمام نکرده ام!

اف بر من!

شیبی ملایم، به سمت قبر!

این پست اینستاگرام قشنگ بود:

گاهی دوست داشتم یعقوب، کارمند زود انزال شهرداری بودم در گذران 45 سالگی. شوخی های بی نمک کارمندی مملو از چاپلوسی با باجناق مفلوکم، امین آقا می کردم و سه شنبه شب ها را با بچه های مالی و دبیرخانه در سالن فوتسال می گذراندم. عید نوروز را حوالی بابلسر با ال نود سفید به همراه همسرم زینب می گذراندیم. گاهی در نبود بچه هایم محمدسهیل و نازنین زهرا، با همسرم زینب روی تشک، زیر اپن آشپزخانه سکس می کردیم و شام زینب برایم لقمه هایی از کوکو سیب زمینی با گوجه و تکه های مربعی نان لواش می گرفت برای ناهار فردا. بعدترها جایی حوالی 65 سالگی از نارسایی قلبی می مردم. زندگی با شیبی ملایم، بدون خطر و هیاهو. گاهی باید جلو رفت مانند یعقوب...

گاهی عکسهایی می بینم از قبل و بعد حمله به لبنان، شهری که محل زیست آدمیزاد بود به تلی از خاکستر تبدیل شد و چی از این بهتر که ببینی وقتی آبادانی ای با پول غیر، با پول دزدیده شده از مردم ایران به وجود اومده، اونجور به تلی از خاکستر تبدیل بشه. الان هم گویا مبالغ بالایی از جیب ایران بهشون وام داده شده که باز بسازند، و یقین دارم در این خانه ها روی آرامش را نخواهند دید.

همینطور اروپا!! انگلستان را دیده اید؟ یک زن سومالیایی شکل وحشی های سیاه رفته صندلی استارمر، نخست وزیر سابق را گرفته است!! اسلام عین طاعون تو انگلستان داره گسترش پیدا می کنه و چرا نکنه، مگه نه اینکه انگلیس هم پنجاه سال قبل از شدت آلودگی هوا و از شدت نداشتن سوخت، تلفات جانی می داد؟ از ما دزدیدند گرم شدند و آباد، و بلا شک اون آبادی هم رو به ویرانی خواهد نهاد!

همینطور بگیر برو تا هرجای دیگه ای که به نارضایتی و ظلم بنا شد، پایه اش ویران باد!

الان می بینم سیل ترکیه را در نوردیده!! ترکها هم آدمهای متقلب حرومزاده ای بودند، و هستند همچنان! همچنان که مردمان نپال و آسیای جنوب شرق!

اصلا فقط ما خوبیم که ما هم گرفتار آخوند کثافتیم البته منتهی، آینده درخشان است. اگه از این مهلکه جون به در بردیم، جهت مهاجرت معکوس می شه به سمت ایران، نه فقط ما گریخته گان، که خود این اروپایی ها و فرانسوی ها که دسیسه کردند و الان درختی که کاشتند میوه داد...

توت مولور

بود که گفتم می خوام مقاله کوه میشی را بخونما،

نخوندم!!

اول رفتم ببینم این کوه میشی کیه. طفلک تو بجنورد داره تحقیق می کنه. با یک عالمه دوست و آشنا در اطراف و اکناف جهان! از این جهت طفلک که احتمالا وضعش از همه اونها که کمترند ازش، بدتره! خدا می دونه.

بعدش رفتم به پرفسور توتمولر ایمیل زدم!! الان خوابه البته. شش ساعت اختلاف زمانی دارند با ما. آممممممممریکاست! به نظرم آدم باید سعی کنه یا بره اسرائیل، برای زندگی، یا آمریکا! تنها کشورهایی که می شه حس کنی مسولانی دارند که مراقب شهروندانشون هستند این دوتاست! تا الان به اسرائیل فکر نکرده ام اما آمریکا که هست! البته این آمریکا هم خیلی گه است، به ماها ویزا نمی ده. یعنی می خوابونه تو آب نمک تا سالها، بررسی کنه نکنه مجرمیم. آخوند یک جوری ریده که به سرتا پای ماها ترشح کرده و خب، حق دارند. اما با اینجال، نوشتم براش بابا شل کن منو صدا کن بیام اونجا!

به احتمال زیاد اقامتم اینجا به مشکل بر می خوره چون روزی که باید برم اداره مهاجرت قرارداد کاری ندارم! معلوم نیست واقعا چی از توش در میاد بعدا.

دیگه چی؟

بریم مقاله کوه میشی را بخونیم. آخه مرد حسابی از سنگ کسی عکس می گیره؟ حالا بگیره، دماسنج کسی می ذاره کون سنگ ببینه دماش چنده؟ تب داری؟

هان راستی، مقاله پارسال خودمو خوندم!! عجججججب خوب نوشتمااااا! کیف کردم! بالاخره یک چیز خوبی از ما به یادگار موند در جهان، حالا اگه تمدن به انتها رسید و برگشتیم به دوران غار خب اون حرفی دیگه است.

کوه میشی

دلم یک خونه آفتابگیر خوش نقشه می خواد از خودم،

یک دنیا پول!

یک موضوعی که درباره اش بخونم و ریزه ریزه یاد بگیرم و خودمم نوآوری کنم توش...

یک دلخوشی، پشتوانه حقیقی و گرم!

سلامتی،

اینها از ذهنم می گذشت تو مسیر، بعد دیدم هیچ اولویتم نیست داشتن کسی و بودن با کسی! یکی با سگش از جلو ام رد شد، حس خوبی نداشتم به سگه اما شاید، اگه روزگاری اون دو سه خط اول فراهم بشه، یک سگ بزرگ هم نگه دارم با خودم!

امروز می خوام نوشته های آقای کوه میشی را بخونم! خوشم میاد از فامیلش! کوه میشی!! روی بررسی تغییرات دمای سنگها با دوربین های حرارتی کار کرده است...

یک زمانی اگه مملکت درست شد، باید در مبادی خروجی مملکت یک پلیسی گذاشته بشه که بانوان محترم را قبل از بیرون رفتن چک کنه!

یعنی تنها کسانی که سر تا کونشونو لخت می کنند، بعد با دو متر قد، بچّه گونه حرف می زنند، مادینگانی هستند از وطن!!

لخت کردنه عیب نداره، اما دیگه صداتو چرا اونجوری می کنی شتر؟! خب عین آدم حرف بزن!!

یارو یازده شب به من پیام داده سلام خوبی؟

همونه که هر بار اخبار را گوش می داد به هم می ریخت میومد خالی می کرد سر من.

باز نکردم پیامشو!

خیییییییییلی دنیای مدرن خوب شده از این لحاظ! فقط اگه می شد پیام را باز کنم و بخونم و اون نفهمه که خونده ام بهتر هم بود!

اینقدر خیالم تخت است که این بابا هیچ خیری برای من نداره و هرچه هست فقط وقت و انرژی ازم می گیره، که حتی کنجکاو نیستم بدونم چه مرگشه و چی نوشته! به تخمم!

فردا جوابتو می دم.

یک پسره حرومزاده، تو گروه تلگرام آگهی گذاشته، شش تا آپارتمان تو مرکز شهر برای اجاره موجود است.

از کجا میاره؟!

مگه شهر هرت است؟ گیرم کسی سه برابر من کار کرده باشه، الان که سن من سه برابر اون است، باید یک اندازه داشته باشیم دیگه! مگه جز اینه؟

چطوریه یک بچّه، ییهو شش تا آپارتمان برای اجاره داره، در حالی که من با نود درصد که بانک بهم وام بده نمی تونم یکی از اینها را بخرم؟ یعنی من حتی ده درصد یکی اش هم بنیه مالی ندارم!

مگه می شه؟!

از کجا میارند؟!

رفقا،

من نه حوصله غر شنیدن دارم،

نه توان توضیح دادن و مجاب کردن شما!

نه تعهدی به کسی از شما دارم،

نه بخاطر شما کاری می کنم،

یا از انجام کاری که دوست دارم بکنم، صرفنظر می کنم!

اینجا وبلاگ شخصی من است، چیزی که تو ذهنم هست را اینجا می نویسم، به بعضی هاتون شاید بر بخوره،

خب بخوره!

اصلا از خودتون خجالت بکشید که حضورتون باید باعث بشه من حرفمو بخورم، خودمو سانسور کنم، خفه بشم و مراعات کنم و چیزی بگم که بهش اعتقادی ندارم! نمی گم همه نظرات و حرفهای من درسته ها، اصلا ز بیخ همه اش اشتباه و هجو و حرف مفت است! نخونید!! زحمت بکشید اگه به خودتون می گیرید نخونید! اینجا برای شما نیست، برای من است که تنهایی ام را بریزم این تو، روانم از اینی که هست پریشان تر نشه!

خلاصه کنم،

مشتاق شنیدن غم و غر کسی نیستم! ببرید جایی دیگه لطفا! سمت من اگه میاید بدونید با یک موجود بییییییییییی نهایت ضعیف بیخود طرفید، کمکی نمی توووونه بکنه بهشتون، هرچی هم بدونه ازتون بعدا می کوبه رو سرتون! و هرچی بدتر که به ذهنتون میاد تصور کنید، بعد بازم اگه دلتون خواست، پیام بدید هرجا که دسترسی دارید. و الا، خودتونو کنترل بفرمایید.

فحش!

(این که نوشتم را نمی تونستم باز کنم، سربسته گفتم)!

تمام

پریشب ها تصمیم گرفتم یک ایمیل بدم به یک بابایی که مقاله اش را خونده بودم. چینی است، ولی تو آمریکاست. گفتم خرجی که نداره، درسته من نمی تونم برم آمریکا، به احتمال خیلی قوی، چون بهم ویزا نمی دن احتمالا، منتهی اقلا بذار بشناسند کسی هم هست و کارهایی کرده.

فرستادم،

یکی از مقاله هامو هم ارسال کردم،

یارو الان جواب داده. متاسفانه دانشجو است منتهی گفته که با استادش صحبت می کنه. مقاله ام را ولی خونده بود!! تا ته! درسته زیاد نمی نویسم اما همون پنج شش صفحه هم، بهرحال خوندنش وقت می گیره، و فهمیدنش شاید بیشتر! ولی خونده بود!

تا ببینیم. فعلا که هیچکس ما را نمی خواد!

چطور می شه اینقدر خوشحال باشند و فارغ البال؟

اساتید اینجا را می گم. بیست دقیقه است که تو راهرو اند. صدای دو تا زن میاد، یک مرد. واااااقعا اینها چی برای هم می گن؟ کجای همو می مالند؟ چرا اینقدر خوشحالند؟! پس چرا ما نیستیم؟

یک دختره ای برای پست اینستاگرامش رفته یک نمدمال پیدا کرده، ته شهرکرد. مصاحبه گرفته.

یارو، داره کلاه نمدی درست می کنه. خب، هنر دستی است، اما چیزی که به هر تقدیر ور افتاده.

یارو دهنشو باز می کنه، سرشو به طرفین تون می ده، می گه کسی قدر منو نمی دونه.

خب گوووووووووووووووزو! چکارت کنه؟ قدر کجاتو بدونه؟ بیایم حلوا حلوات کنیم؟ یک حرفه ای بلدی تولید می کنی می فروشی عین هزاران نفر دیگه که کارهای دیگه می کنند. چکار کنیم که دلت صاف بشه باهامون؟ لوح تقدیر بدیمت؟ مقبره برات بسازیم؟ بیایم خایه هاتو بمالیم؟ چی می خوای؟ چته؟ دردت چیه؟ طلبت از ما چیه؟ مگه ما همه آخوند بوده ایم و بیکار فقط تو کار کرده ای؟ می گه از یازده سالگی ور دست بابام کار می کردم خب به تخمم! کار کردی نون در کردی خوردی! خمس و زکاتشم داده باشی واللللللله به جیب ماها نرفته! دقیقا چی می گی حرفت چیه؟!

شما از اون بدتر!! چی می گید دقیقا شماها؟!

روزها به سرعت می گذره و من به بیکاری نزدیک و نزدیکتر می شم. صبح که از خونه بیرون اومده بودم داشتم فکر می کردم درسته می تونم یک مدتی بیکار باشم و از جیب خرج کنم منتهی، هر بیکاری ای یعنی فاصله بیشتر گرفتن از چیزهایی که دوست دارم. اگه پارسال به موقع کارم جور شده بود، بلاشک امسال یک خونه خریده بودم منتهی نشد، من بجای اینکه خونه بخرم پولم خرج زندگی روزمره شد، فرصتی که برای خرید خیلی عالی بود، از کف رفت، و ته کار هم موجودی حسابم به پارسال این موقع نرسید!! صبح فکر می کردم بیکار که بشم حتی یک دفتر کار ندارم که بخوام صبح کیفمو پر ازخوردنی کنم و برم دفتر کارم! این درحالی است که همه در تکاپو اند بوق کشون راهشونو باز می کنند که برن بشینند پشت میزشون...

خلاصه،

دو تا ایمیل زده ام تا الان، دیروز هم به یک شرکت دیگه ایمیل زدم. دست و پا می زنم و نمی دونم چی برام مقدر شده است... آنچه هست اینه که من گشنه ام می شه، باید غذا بخورم! باید اجاره خونه بدم، باید با یک قرارداد کار برم اداره مهاجرت!

دیروز تو فروشگاه بادمجون برداشتم، با خیال راحت. یک لحظه یادم اومد بیش از یک سال، وقتی قیمت بادمجون را می دیدم، از خریدنش منصرف می شدم! هنوز حدود همون قیمت است اما، زندگی من بهتر شده نسبت به شش سال قبل...

چه فایده ولی وقتی هزار جام درد می کنه؟!

نمی دونم.

دیروز از حدود ساعت چهار و پنج عصر که رفتم سمت خونه، تا همین الان هیچ کار مفیدی نکردم. رفتم فروشگاه، انگور خریدم و اسفناج و موز. بعدش رسیدم خونه بدّو رفتم باشگاه. بیست دقیقه ای دویدم، کمتر از سه کیلومتر. برگشتم دوش گرفتم. بلافاصله بساط آش را بار گذاشتم و بعدش کتلت. فکر می کردم فرصت بشه بشینم دوزار کار کنم منتهی تا یازده شد، نشد که نشد که نشد!! ظرف شستم آش پختم کتلت را پختم با فک و فامیل حرف زدم چنننند ساعت گذشت. خسته و کوفته، خوبیدم. فقط چون بوی گوشت و روغن اذیتم می کرد با تمام سختی ای که داشت همه ظروف را شب شستم و بعد خوابیدم. اولش به فکرم رسید بذارمشون پشت در، تو تراس!

قبل خواب یکی از چیزهایی که خوندم داستان یک سامورایی بود که در هیچ دوئلی شکست نخورده بود. می گفت رمز این بابا از زبان خودش این بود که در لحظه زندگی کرده بود!! می گفت یعنی فکرش همونجا بود که جسمش بود! وقتی مبارزه می کرد به قبل و به بعد فکر نمی کرد! همونجا بود! همون لحظه. اینکه قصه چقدر درست باشه مهم نیست، به نظر میاد واقعیت است. این مهمه که وقتی نشسته ای سر کاری، فکرت تو همون کار باشه...

دارم سعی می کنم تمرینش کنم.

سر صبح، خسته و کوفته و ارضا نشده، اومده ام مدرسه.

یادم اومد که دیروز یه نظریه ای تو ذهنم پخت و پز می شد، اینکه می گن اگه دیدی زنی خیلی بهت گیر می ده چون دوستت داره این کار را می کنه و وقتی از چشمش بیفتی و براش بی اهمیت باشی اصلا دیگه گیر نمی ده بهت.

اینو خیلی شنیده اید، حتما با یک انطباق ساده و سریع هم شواهدش را دیده اید و تایید کرده اید و خود به خود آزارگری خودتونو با کلی منّت به سر نر بدبخت توجیه هم کرده اید.

همینطوره؟

اگه اینطور فکر می کنید باید بگم به نظر من ریدید! بد هم ریدید!

من چند روزی است که یکی از رفقا گاهی تو ذهنم میاد، بعد می خوام بهش پیام بدم حالشو بپرسم، بعد می گم ولش کن!

حالا چرا ولش کن؟ چون همیییییییییییییشه هر وقت من به ایشون سلام کرده ام، ازم طلبکار بوده!!

چرا اینو نگفتی چرا اونو یادت رفت چرا تولدم شد ننوشتی چرا روز دختر شد فراموش کردی چرا منو نمی کنی چرا به من خرجی نمی دی چرا چپ چرا چس..

اینها که گفتم مثال است ها!! جمع آوری از افراد مختلف و ذهنیات خودم حتی، حالا فکر نکنید کسی هست که اینهمه حالش خرابه منتهی

کافیه یکی از اینها را هم رو کنه، بعد با خودت می گی آقا به من چه! کون لقّ هرچی رفاقت بی معناست!!

چرا من باید زنگ بزنم بعد هی بخوام توضیح بدم یا عذر بخوام یا محکوم بشم!! کون لقّش!!

در طرف مقابل هم کم نیستند رفقایی که اصلا اینجوری نیستند! هیچ ربطی هم به سن و وضع مالی و کارشون نداره ها. موضوع، مثل همیشه برمیگرده به کودکی ماها!!

ریشه در کودکی داره!!

اینکه بعضی ها گرسنه اند، و در رسیدن به شما مدام دارند اون گرسنگی خودشونو درمان می کنند، هیییییچ نسبتی به محبت داشتن به شما نداره!! شما اگه با اشتها یک غذایی را می خوری، و به هیچ وجهی هم حاضر نیستی اونو با کسی قسمت کنی، نشانه عشقت به غذا نیست چون درست در همون حالت داری اونو به گه تبدیل می کنی! تو دو دستی می چسبی برای خودت و طرفو می بلعی چون گرسنه ای! چون خودخواهی! چون عاشق خودتی و الان به علفی رسیده ای که با اشتهای تو میزون شده!! منّتی نداری سر طرف که داری می خوری اش!

بد می گم؟

به خودتون فکر کنید، رفتارهاتون، و گرسنگی هاتون!

اگه تا این حد قانع شدید می تونید اینو موضوع غیرت را هم با این دید نگاه کنید!! دیشب کلیپی می دیدم که می گفت فلان قبیله اینجوریه که مرد خونه وقتی میاد سمت چادرش اگه یک نیزه یا چوب تو زمین فرو کرده باشند جلوی در، معنی اش اینه که یکی با زنش تو کلبه است و ایشون نباید وارد بشه. حالا مرده چه می کنه؟ می ره دم یک کلبه که چوب توش نکرده اند! البته می گفت قانون هم داره و دو طرف باید هم سن و سال باشند. فقط!

خدایی چه زندگی هایی که ما نکردیم و عمر رفت!

نه؟!

به نظر می رسه جامعه علمی به شددددت خر شده، یا پخته خور!

مقاله ام که رد شد یکسری سوال روش مطرح شده بود. امروز رفتم کتابخونه که برای یکی از اونها مدرک ارائه کنم. یک قفسه پر تا پر کتاب بود، فیزیک موج، ابتدایی ترین اصول فیزیک موج را شرح می دن. چهارتاشو باز کردم، در هر چهارتا، چندین جا مفهومی که از من دلیل می خوان را مطرح کرده بودند، اینو به راحتی از طریق ایندکس آخر کتاب می شد صفحه اش را هم پیدا کرد. مسخره تر این بود که تقریبا قبل از صفحه سی تمام این کتابها، این مفهوم به زبانهای مختلف تئوری مثال عددی شکل فرمول و هرچی شما فکرشو بکنی عنوان شده بود. بعد گرازی که اسم خودشو داور گذاشته درحالی که حتی یک کتاب مرتبط را برگ نمی زنه، سوال می ذاره رو مقاله!

داشتم فکر می کردم اینکه ما انواع درخت میوه داریم، اما هیچ درختی نداریم که آبمیوه بده، دقیقا همین مساله الان من است!! کار علمی باید شیرین و رسیده و نو باشه اما نباید اونو جوید و تو حلق خواننده فرو تپوند! یک هسته ای، پوسته ای، تیغی دسته ای باید بهش بمونه که خواننده محترم هم یک تلاش اندکی بکنه! والله درسته خواری را من فقط جایی دیدم که هندونه را درسته می انداختند تو دهن اسب آبی! بجز این دیگه همه یک تلاشی خودشون می کنند!! خسته نشید ییهو داوران عزیز!!

بگذریم.

خانوم چی هنوز هم واکنشی به ارسال مقاله نداده! دارم فکر می کنم برم و اونی که مشترک ارسال کرده ام را حذف کنم! بهرحال از سه تا، باید یکی اش حذف بشه...