بیشتر به شایعه می خوره اما،

ایکاش واقعیت باشه که دختر و پسر اژه ای را دزدیده اند!

ایکاش به سرش بیاد آنچه با مردم کرد!!

اگه درست باشه هم قطعا رفقای دیروزش بچه ها را دزدیده اند منتهی، فرقی نمی کنه که داغ بچه را دوست به دلت بذاره یا دشمن!! کاش سر پیری با داغ فرزندانش شروع بشه و به شاش خودش که از دار می چکه ختم بشه کار!

خیلی سال بود که کشک نخورده بودم.

کشک مایع.

آبجی برام سه تا شیشه کشک آورد و امشب یکم از یکی شیشه ها استفاده کردم برای کشک و بادمجان.

راستش به غایت بد رنگ بود، بی طعم بود، بی عطر بود...

برای آدمی که خودش تونسته کشک هم تولید کنه، چیزی که تو کارخونه درست می شه و بسته بندی می شه، زباله ای بزک شده است، نه بیشتر!

شنیدم هنگ کنگ و اون سمت دنیا آپارتمانها آشپزخونه نداره اصلا. ملت همه بیرون غذا می خورند و لونه کفترهایی که برای سکونتشون بنا شده کلا بدون مطبخ است. نوچه ام اونجاست، بورسیه است و می گه از بس درآمدمون بالاست به نسبت قیمت غذا، و هوا شرجی است و خریدن و پختن پر دردسر، کلا همیشه بیرون و رستوران غذا می خورم. بعد داشت می گفت بطور متوسط هر سه چهارماه یکبار هم چنان مریض می شم که چند کیلو وزن کم می کنم!! پریشب که با من حرف می زد یک هفته ای بود که به ریق افتاده بود گویا! مرده شور شرقی ها را ببره کلا. هرچه بیشتر به شرق می ری زندگی آداب عقاید و دیدگاهها تخمی تر و نکبت تر می شه. فامیلمون که آکسفورد درس می خونه داشت می گفت چینی ها به شدّت هم دروغگو و پنهان کار هستند! از بس زیادند رقابت کردن را به هر طریقی تجربه کرده اند ولو که با ندادن داده ها و با دروغ حتی. می گفت کنفرانس بوده همه شون شرکت کرده اند به من اصلا نگفته اند که هست!!

بهرصورت...

چه کشک و بادمجون بی مزه و مسخره ای شد خدایی...

چقدر بارون اومد!

مدتها مشغول بودم فایلهای خودمو که ویندوز قفل کرده بود آزاد کنم! آیدی دانشجویی ام را که بستند ویندوز احمق فکر می کنه فایلها مال یک نفر دیگه بوده اند و با این آیدی بازشون نمی کنه. خدا برای چت جی پی تی بهشت را محتوم کنه!

عین خر داره بارون میاد!

وحشتناک!!

من ظهر با تی شرت بی چتر و چماق پاشدم رفتم مدرسه! تا برگشتم خیس شدم، اما به نسبت این بارون، شانس آوردم! خیییییییلی!

آیدی دانشجویی ام را که بستند ریده شده به همه تنظیمات لپ تابم. همه فایلها قفل شده، نرم افزارها اجرا نمی شه یک خر تو خری شده که نگو! به عمرم نرفته بودم مالکیت فایلها را روی لپ تاپ عوض کنم! خدا رحم کرده این هوش مصنوعی هست می شه ازش پرسید آدم باید چه خاکی به سرش کنه و الا واقعا من درمانده بودم!! خاک بر سر آخوند کنند!!

شنیدم که علما مجوز داده اند خانومهای متاهل هم صیغه ساعتی بشن! این خیلی دین پیشرویی هست ها! به نظرم با این جاذبه هایی که داره ارائه می کنه خودشو جا کنه تو دل ملت!! گفته اجازه شوهر هم نیاز نداره!!

نشانه های سقوط را می بینید؟ شفافه براتون؟ اینها دست و پا زدنهای آخره! کسی که زن را سنگسار می کنه، شلاق می زنه، اعدام می کنه، الان بهش مجوز موتور که می ده هیچ، مجوز موتورسوار هم می ده بهش! البته اینها همه راه صاف کن برای حرومزاده هایی هست که خودشون تو عراق و اربعین و تو جشن نفله شدن موشعلی به مدت چهارماه گرفتند و کف خیابون همو صیغه می کردند و تو جوب باردار!

لیست اهداف شخصی!

خیلی حیف است که نمی تونم این پست اینستاگرام را برای همه به اشتراک بذارم.

یک آدم خوش ذوقی، رجوع کرده به مولانا. داستان خر و خاتون. من تعریفش نمی کنم برید اصلشو بخونید.

نه بذارید بگم.

می گه کنیز یک خونه ای برای ارضای شهوتش می رفت طویله و می خوابید زیر خر منتهی برای اینکه اندازه ها را کنترل کنه یک کدو هم با خودش می برد کیر خر را از تو کدو رد می کرد همون اندازه ای که به سایزش می خورد را از اون ور کدو بیرون میذاشت و خلاصه کارشو انجام می داد. یکبار خاتون خونه متوجه می شه و از قضا هوس می کنه و یکبار که خلوت بوده تست می کنه ماجرا را با این تفاوت که اون کدو را لحاظ نمی کنه. طبعا کیر خر از اینورش می ره و از دهنش میاد بیرون دیگه! می میره.

داستان ختم می شه به این بیت:

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر

تو شهیدی دیده ای از کیر خر؟

حالا این بیت را برای اون خاااااک بر سری که کدو را ندید و مملکت و خودشو به کشتن داد به کار برده بود! شهیدی که بهش می گن شهید، و بذار بگند، منتهی به همین فضیحت و رسوایی که خاتون و خر!

همیشه فکر کرده ام اگه رجل سیاسی ما ادبیات می خوندند حداقل، وضعشون این نبود، وضعمون این نبود!!

اینها از بی سوادی این قوم می اد که نه ادبیات خوندند نه ریاضی بلدند نه قانون نه اقتصاد نه فلسفه هیچی هیچی هیچی حالیشون نبود و تو امتحان مردود شدند و به زودی کارنامه ها شونو کف دستشون می ذارند، یا به گردنشون خواند آویخت! چه روزی بشه روزی که پای اهل سیاست فعلا از زمین ایران کنده بشه و شاششون به زمین بریزه! تو فکر کن رسایی را دار بزنند! جلیلی را دار بزنند!! خاتمی را دار بزنند!! نمی دونم رحیم پور ازغذی را، زنا زاده یاسر عرفات را، نماینده استان ما را، این پسره کیه، کوندهه، ریشویه، اون فیلسوفه کیه، من واقعا نمی تونم به چیزی کمتر از این رضایت بدم! باید بالاکشیده بشن! همه شون! از نماینده مجلسه به بالا، همه! بی استثنا! همه!

از رو حافظه ام می گم، زیاد یادم نیست درست باشه یا نه.

تو آبادی ما، یک نون شیرینی مخصوصی می پختند از قدیم، تو هر خونه ای که تنور بود، ما بهش می گفتیم کاکولی. تو استان ما شهرهای دیگه بهش می گفتند کوپچی.

خمیر این نون با شیر درست می شد. بعد برخلاف نون معمولی، یک رومال داشت. معمولا گلرنگ استفاده می شد، تخم مرغ، شاید زرد چوبه مثلا. چونه ها را که پهن می کردند اندازه نون نازکش نمی کردند یکسانتی ضخامت داشت. تو خمیر گردو و کشمش و مغزجات هم می ریختند. بعد نکته اش این بود که این نون شیرینی خاص را چهل هشتم می پختند! یعنی می شد بعد از اینه شرّ آشوب کربلا می خوابید و می شد دیگه جشن بگیرند. شاید هم جشن همون ماجرا بود می گرفتند!! ولی این جالب بود که تاریخ و مناسبت داشت پخت اون نون. بعد هر خاله ای هم یک جوری می پخت که مزه ها فرق می کرد. مثلا ما تنور گازی داشتیم حتما فرق می کرد نونمون با مال مادربزرگ که تو تنور گلی زمینی می پخت. با مال خاله ام فرق می کرد. هرکی هم می پخت یک پنج شش تایی برای بقیه فامیل می فرستاد و یک موقع هایی تو جانونی یا تو یخچال شما انواع تولیدات خودمون و مادر بزرگ و خاله ها را داشتی و خداویکیلی بجز سر تنور، هیچوقت دیگه هم من دلم نمی خواست اون نون را!

الان نمی دونم چرا کیک من طعم اون کاکولی ها را داد، یادم افتاد...

خاک به گور ما دهاتی ها کنند!! حتی شیرینی مون هم یک جوری نبود که بشه یکی بره مغازه بزنه تولید کنه در حجم زیاد بده تو بازار. بیسکوییت نبود. نون شیرمال نبود. یک چیز مسخره بوده. یعنی خوب بودش ها، صنعتی نبود. تجاری سازی نشده بود...

حمورابی

یک سندرومی هست که می گن شکار دلش برای شکارچی می سوزه ها، چیه اسمش؟ استکهلم؟

یک همچین چیزی واقعا وجود داره!

یک همکاری ما داشتیم که از طرف خانواده مرحوم اعظم جون این خیلی اذیت می شد. کار به ناله نفرین کشید و این همکار ما که خانوم هم بود و اختیار تن خودشو داشت، خاندان اعظم جونو نفرین کرد. به این که ایشاالله همینکاری که تو با من می کنی را کسی سر دخترت بیاره. منظورش فضولی های اسلام نماها بود.

رو فیس بوک به این همکار مظلوم خبر دادم که اعظم به دیار باقی شتافته و محتاج فاتحه است. می بینم برام نوشته که تو چه راحت از مردن آدمها حرف می زنی و انگار هیچوقت هیچکس را دوست نداشته ای و الخ و دولخ!

بگو آخه کوووووووووووونی من بودم اشک و آهم به راه بود که آخه به اعظم و خاندانش چه مربوط که من کونمو می دم کی بخارونه؟!

وانگهی، غم و شادی من و شما چه فرقی به حال اعظم جون می کنه؟!

بعدشم، چرا آدمها یادشون می ره بدی هایی که در حقّشون شده را؟! به نظر من آآدم اگه آدمه باید تا ابد، یادش بمونه!! عین کلاغ! شما به یک کلاغ بدی کنی هر رووووووووووز تو سرت فضله می کنه و نوکت می زنه تازه به فرزندانش هم مشخصاتت را می ده که اونها هم بعد از ایشون، نوکت بزنند!! مگه شوخیه!

می گه پسر خاله بشار دراز حکم اعدام گرفته. از اونهایی بود که بشار جاش گذاشت و گریخت، عییییییییییییین شما کودنهای پرچم به کون. این حرومزاده حدود 15 سال قبل چندتا دانش آموز را که دیوار نویسی کرده بودند علیه بشار دستگیر می کنه. خانواده های اینها میان دنبال بچه هاشون، به مادران اینها می گه بچه هاتونو فراموش کنید برید از نو بسازید اگه هم نمی تونید بیاید تا ما براتون بسازیم!

و این میشه شروعی که بشار را به این روزگار ذلالت انداخت، و پسرخالهه الان منتظر اجرای حکم، تو قفس است!

بخشش و رحم و فراموشی یعنی چی!! بذارید هرکی هر گهی می خوره بر خودش بلرزه از تصور روزی که باید جواب پس بده، بلکه ها خیلی گه ها را نخورند از الانه!

اصلا ماجرا خیلی ساده است! اگه کسی بیاد منو بکشه، خانواده من غلط می کنه رضایت بده!! مگه اونها را کشته!! قاتل باید بیاد از خود شخص من رضایت بگیره! حالا من کجام، تو گور! بنابراین راهی نداره جز اینکه ایشونم تشریف بیاره جایی که منم، تا گفتگو کنیم با هم!! حللللللللش کنیم بره!! شما چه کاره ای که برای خون کسی دیگه رضایت بدی؟! نه بفرما دیه هم بگیر برو به شادی زندگیتو بکن!! بد نگذره بهت!! قوانیت حمورآبی حتی از پیشرو تر و منطقی تر از قوانین اسلامه!!

بارون گرفته!! هم لختم هم کفش نو است و سفید! یعنی تمام می شه تا یکی دو سه ساعت دیگه؟ عجب گهی خوردماااااا!

استقلال در سس!

بخش زیادی از وقتمو تو اینستا مشغول اسکرول کردنم. معمولا کم پیش میاد چیزی بشنوم که ارزش امتحان کردن داشته باشه اما پریشب ها که می خواستم پیتزا بپزم یک چیزی را تست کردم اونم ساخت سس قرمز بود!

سس قرمز اینجا هست و به طرز بسیار عجیبی گرون است!! یعنی شاید سه تا چهاربرابر بیشتر از رب گوجه هم حجم خودش قیمت داره، اختلافشون هم به ذائقه من مشخص نیست خدایی. این چیزی که تست کردم تولید این سس بود!

طرف تو سینی فر پیاز، فلفل دلمه ای، گوجه و سیر چید، روشون یکم روغن زیتون ریخت و فکر کنم ادویه هایی مثل نمک و فلفل سیاه. بعدش گذاشت تو فر کباب شدند. بالای فر، رو به شعله های گریل. وقتی کباب شدند آورد بیرون ریخت توی بلندر، همزن، و محصول یک سس شد. من این کار را در یک ظرف کوچیک با استفاده از یک پیاز یک گوجه نصف فلفل دلمه ای سبز و چند حبه سیر انجام دادم. علی رغم کباب شدن، درشت بودند قطعات و با چنگال هم له نمی شدند لذا ریختم تو مولینکس و محصول، همون سس بود! مال من زیادی آبکی بود باید بیشتر کباب می شد. بلد نبودم. بهرحال این سس به خوبی جای سس خرسی مغازه ای را گرفت و به نظرم حتی طعم خاصی ایجاد کرد. شما هم که با این اوضاع اقتصاد احتمالا از مرغ و کباب دور شده اید می تونید به این سبک نون پنیر داغ (پیتزا) فکر کنید. لابد پنیرش گرونه و آردش گیر نمیاد می فهمم. ولی بهرحال، من فکر می کنم از نون خالی های خیلی خوشمزه است. خمیرش را خودم درست می کنم. روی پیتزا هم فقط فلفل دلمه ای می چینم، پنیرپیتزا، سبزیجات معطر، از همین سس که گفتم، و اگه باشه چندحبه زیتون. بعد هم تو تنور شمیم، یادش را گرامی می دارم!!

روزت مبارک شمیم! خیلی مبارک!

گریه بر هر درد بی درمان دواست

امروز هوا بارانی است، آخرین بار دو سه هفته قبل بارون اومد که داشتیم کباب می کردیم. بقیه اش هوا معمولی بود کاملا...

من کی از بارون خوشم اومد؟ خدایی ها، اصلا یادم نیست کی ذهنیتم عوض شد به باران.

ماها بچه که بودیم زمانی بود که برفهای سنگین می بارید. زمانی که سرویس مدرسه مد نبود. وقتی بود که با لباسهای ناکافی و کفشهای یخ زده باید مدرسه می رفتیم از کوچه های برفی و گل و شل رد می شدیم و دستهامون از شدت سرما سرخ می شد. ما ندار نبودیم منتهی اینکه نروژی ها یا کانادایی ها لباسهایی برای خودشون تهیه کردند که سرما اذیتشون نکنه، برای ما اینجور نبود و نیست! کاپشن داشتیم، اما سرد بود! حتی همین چند سال قبل که ایران بودم یک کت خریدم، حدود 400 هزارتومن به پول اون زمان، خیلی بود. این نامرد پلاستیکی بود! یعنی تن می کردی یخخخچال بود انگاری!! می خوام بگم با وجودی که ندار نبودیم اما از سرما به رنجه بودیم. تو پرانتز بگم یک مقام دولتی با وقاحت تمام اومده از الان اعلام می کنه که زمستان بین سه تا چهارماه بطور مطلق به استانهای شمالی نمی تونیم گاز بدیم!! من موندم چیزی که صادر هم نمی کنند، چطوریه که برای مصرف داخلی هم ندارند؟!

باری.

خواستم بگم اینقدر اذیت می شدیم از برف و از بارون که نمی شد قشنگی اش را ببینیم. طبعا فرق داره با الان که برای خودم قهوه دم کردم پنجره را باز کردم از منظره و دما و هوا لذت می برم و هی نگاه مقاله ام می کنم نمی فهمم کجاشو می شه بهتر کنم!

صبح یک گفتگویی هم با یک دوستی داشتم. یکی که عین همه شماها و من از فشارهای مالی به تنگ اومده است. طبق معمول از دست زبون دراز من رنجید، رفت گریه کنه! شایدم از فشارهای اقتصادی گریه اش گرفته بود من راهشو باز کردم فقط. نمی دونم. بهرحال رفت بگرید!

روز جهانی آدمهای پر افتخار!

گویا امروز روز پزشک هست،

خیلی به همه پزشکهای محترم و متعهد و با سواد، از جمله دوستان عزیز خودم تبریک می گم. روزتون خجسته باد، برقرار باشید همیشه.

داشتم فکر می کردم آیا روز جهانی پزشک هست یا از مناسبت های تقویمی خودمونه. مناسبتهای یک عده خایه مال عرب پرست! فاطی و خر و گاو و باقی زبون نفهمهای تاریخ بشریت.

بعد یادم افتاد که بحمدالله عرب جماعت اینقدر کون گشاد و فراخ و به دردنخود و نکبت بوده که اقلا تو این حوزه هیچ کسی حتی ادعای پزشک بودن نتونسته بکنه لذا اگه حتی فقط به تقویم ایران هم امروز روز پزشک باشه، حتما به یاد یک ایرانی بزرگی بوده است لذا، بی اینکه دیگه چیزی را چک کنم، اومدم بهشون تبریک بگم.

شماها از جمله افراد به دردبخوری هستید که همقدم شدن باهاتون همیشه باعث افتخار من بوده!

مانا باشید.

اعظم

داستان داره قشنگ می شه به نظرم

ماجرا اینه که این کشورهای نکبت مسلمان، یک دوره طولانی پشت سر ایران قایم شده بودند، آخوند احمق از کیسه ماها خرج می کرد با اسرائیل می جنگید، اون مسلمونهای شپشو کیف اقتصادیشو می بردند و منتظر نتیجه بودند تا اینکه زد و دندونهای آخوند را تو دهنش خرد کردند.

الان، اون مسلمونهای چرکو دیگه مجبورند خودشون عملا برن خط مقدم و خودشون شخصا درگیر بشن سر اعتقادات تخمیشون! بخاطر همینم می بینی عربستان با پاکستان، شما بخونید گهستان، و با ترکیه پیمان می بندند و صحبت سر اینه که مصر هم بهشون اضافه می شه بعدها. یعنی سرطان متاستاز می ده اینبار و از همه سمت اسرائیل احساس نا امنی خواهد کرد. حمله دیشب اسرائیل به تجهیزات ترکها در سوریه هم از این قرار بوده که نذاره اینها نزدیک بشن بهش.

حالا حسن ماجرا چیه؟ این که اولا اسرائیل در خصوص تمام کردن پروژه آخوندها مطمئن تر خواهد بود چون می دونه یک کشور به بزرگی ایران دوست و پشتیبانش خواهند شد! بلاشک! دوم اینکه این نکبتهای گوزوی مسلمان در هم کوبیده می شن و اولا هرآنچه از قبل بیچاره کردن ما خورده بودند کوفتشون می شه، بعدشم دیگه از اون دشداشه و طلاها احتمالا خبری نخواهد بود، هرکی برمیگرده سر راه و رسم اجداش، مثلا سوسمار می خوره! وقتی آرامکو نباشه، دیگه عرب کجا می تونه گوسفند درسته کباب کنه بعد بشینه عین این چرکها با دست بیفته به جونش غذا بخوره؟

باری.

بجز این، عصر با فهمیه چت کردیم بعد از سالها. گفت اعظم مرده! طفلک اعظم!! اعظم یک زن بی ریخت و بد پوز بد اخلاق گهی بود که در کل عمرش فکر کنم دو سه بار بیشتر نذاشت شوهرش کوسش بذاره!! یکی اش که بچه درست کرد، یکی هم یکبار نمی دونم چی شده بود هوایی شده بود اجازه داده بود به شوهره. تا بالاخره مرد! هفت سال قبل شوهرش رفته بود به یکی رفقا که شرکت داشت گفته بود اسم اعظم را تو لیست بیمه رد کنه که اعظم بتونه از تامین اجتماعی حقوق بگیره! بخاطر اینکه اعظم زیر بیست سال سابقه کار داشت، و بهرحال دوست داشت دولت را بدوشه!! اون دوستمون هم که ایشاالله نون سواره باشه و خودش پیاده، انجام داده بود براش. از این باب دعا کردم اون رفیقمونو که من در راه انداختن شرکت اون هم سهیم بودم، و بعد که راه افتاد کلشو بهش واگذار کردم، و دریغ از یک تشکر!! حتی یک سررسید!! اینهمه من بیشعور بودم در انتخاب شرکا!! به زمین گرم بخوره ایشالله.