امروز شنبه است،
تعطیلیم بالاخره،
حوالی ظهر آبجی میرسه و میریم ایستگاه قطار سراغش، متاسفانه هیچ راه محترمانه ای برای دک کردن دوستم سراغ ندارم و چندین ساعت قراره یا هم باشیم. بعدش دوستم میاد هتل وسایلشو بر میداره میره دنبال دوست دخترش که برن یک هتل دیگه، من و آبجی اینجا میمونیم، فردا هم هستیم و بعد ایشون هم میره و علی میمونه با حوضش اینجا، دوستم و دوست دخترش اونجا!
حکایت بارون است و سرما، هیچ حال نمیکنم با خیسی هوا...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:38 توسط مسیح
|