خووووب
عزیزان دلم، اراااادت! فاز اول سفر تمام شد،
من الان در قطار نشسته ام و اگر شب نبود قطعا مناظر بدیعی را میشد ببینم منتهی، الان شاد باشید که کون من سوخته و نه مال شما!
هرقدر بگم، حق مطلب ادانمیشه، باور کنید! اما میگم،
تجسمی دارید که خانم جولیا، استاد، در وسط شهر زندگی میکنه با چند همسایه یک حیاط مشترک دارند که این حیاط درش، قفل نداره که هیچ، در خونه ژولیا هم قفل نداره! یعنی دزد هم که بره، فقط کتاب پیدا میکنه یحتمل! منتهی ببین چقدر اعصاب میتونه راحت باشه، چقدر زندگی میتونه به چیزهای متعالی تری صرف بشه تا دزدگیر و قفل و کلون!
اینقدر هجوم داده ها زیاد بود که الان مثل سگ پشیمانم چرا هر روز گزارش ننوشتم! یادم رفته خیلی ماجرا ها را...
با یک دختر ایتالیایی به اسم آریانا بودیم،جووون، سرشار از انرژی... چقدر حس خوبی بود با آدمیزاد طرف بودن! هفته قبل رفتیم تو زیرزمین آزمایشگاه که هم دستگاه را ببینیم و هم تمیز کنیم بعد از تست. ورودی و خروجی قایم بود! نردبان هم نه، چریدن به دیوار،
وقتی من پایین بودم وماریانا میخواست بیاد، اصولا اگه سرمو بالا میکردم تا فیها خالدونشو میدیدم منتهی نکردم،
وقتی اومدم بالا خانم چی گفت میدیدمت تو مانیتور! نگاه کردم دوتا تلویزیون به چه بزرگی به دیوار بود از دو سو همه حرکات کسی که پایین بود را نشان میدهد. گفتم خوب شد نگاه نکردم به لنگ دختر مردم! حالا الان میبینم پروفایل واتس آپش تمام لنگش پیداست!!! خدایی خبری هم نبود!
زبان قشنگی داشتند. بیش از زبان شل و لوس پرتغالی من دوستش داشتم. عجیب بود به وفور آدمهایی از ایتالیا و از شرق آسیا میشد دید تو این دانشگاه... و به گفته دوست فالستو تمام متخصص هایی که قرار بوده دعوت کنند برای سمینار سال بعد، گرچه از دانشگاهها مختلف و حتی از ایران صدا زده شده اند اما، حسب اتفاق تمام خانمها ایتالیایی بوده اند!