نشسته ام تو فرودگاه
یکساعت مانده به پرواز،
بالاخره، بر میگردم.
اینبار سفر را دوست داشتم، اول که خیلی آموزنده و پر مشغله بود، ادمهای جدیدی را دیدم و طرز کار و طرز زیست و طرز تعاملشون، همه و همه عالی بود، آموزنده بود،
و بعدش که خواهرم نجاتم داد! از فرط خستگی و فشار رو به مررررگ بودم! نیاز داشتم برم خونه! و به یمن وجود اون بچه، چیزی که لازم داشتم تامین شد برام...
یک سکونت امن، بیییی دغدغه...
از پرواز که جا موندم، یک چیز ناراحتم کرد! اینکه برنامه های معمول و ذهن اون بچه را قاعدتا ریختم به هم. شکر خدا 44 پوندی که باطل شد حتی نیم درصد باعث ناراحتی ام نشد. عجیب به استغنا رسیده ام در عین نداری!
من، نمیدونم چه کردم، اما قطعا یک جا در حق یکی یک کاری شاید کرده ام که دعای خیری در حق من کرده و مستجاب شده است! باور کنید عجیب، از زندگی راضی ام، به حدی که بی حسرتی، آماده ترک اونم...
برم ببینم این حرومزاده جنازه چه کرد با کردستان. چه تاوانی پس میدن اینها که مزد بگیر و عمله حاکم ستم پیشه اند... من واقعا عطش دارم به دیدن اینها در همون قفسی که حسنی مبارک را دیدم، صدام را دیدم، قزافی را دیدم...