گنگ خواب دیده!
یکی از فامیل، الان بچه هاش دانشگاه می رن، منتهی زمانی که تازه کلاس اول دبستان بودند رفته بودیم خونه شون. خانومه داشت می گفت که پشت چراغ ایستاده بودیم، فلانی، بچه اش، شروع می کنه یکی از این تابلوهای تبلیغاتی شهری را هجی کردن و بعد وصل می کنه به هم خلاصه کلمه را می خونه. یادمه خیلی با شور و شعف اینو تعریف می کرد و ذوق می کرد. شاید خودش الان یادش نیاد دیگه بین خاطراتی که بهرحال اینهمه سال ایجاد شده است منتهی من خیلی خوب یادم مونده...
اینکه یادم افتاده بهش بخاطر اینه که خودمو تو اون مرحله یافته ام! منم بیرون که می رم تابلوها و نوشته ها را هجی می کنم و از عهده خوندن و فهمیدن بعضی هاشون بر میام و این، بهم لذّت می ده. لیسبون که رفتم، یک سر رفتم تو یکی از فروشگاههای زنجیره ای، یکم شکلات خریدم با یک بطری آب میوه خنک. واسه پرداخت صف نسبتا مفصلی بود و طرف اومد اون صندوقهایی که مشتری با کارت خودش پرداخت می کنه را باز کرد و اعلام کرد که هرکی با کارت پرداخت می کنه بیاد این سمت. یک عده ای بودیم رفتیم و من اونجا که تونستم دو سه صفحه منوهای دستگاه را بخونم و خریدمو بکنم، از لذّت بخش ترین فازهای سفری بود که رفتم! کی فکرشو میکرد...
(کونم پاره شد البته اینم بگم! و هنوزم وقتی گوش می کنم به مکالمه ها، فقط بعضی لغتهای آشنا به گوشم میاد و بس! نمی فهمم!
ولی خواهم فهمیدن! اینو یقین دارم.)