کتاب خوندن
میگه مجلس منتسب شروع کرده لایحه بده دانشجو ها از سفر به خارج منع بشن. دانشجوهای معترض در واقع. حبس دانشجوی شریف، جان کلام!
بعد اینها حرف از گفتگو و دعوت به گفتگو هم می زنند! همزمان!
این دختره که با هم کمبریج بودیم اوایل ماه دیگه یعنی ده روز دیگه باز برمیگرده کمبریج. خیلی خوبه که اینقدر راحت اند اینها. همونجا خودش مطرح کرد، با کلی استقبال رو به رو شد و حتی برای کاهش هزینه هاش هماهنگ شد زمانی بره که پسر اون خانوم رئیس دانشگاه می ره یک شهر دیگه، و اتاقش قابل استفاده است برای ایشون! فکر کن!!! چقدر باز برخورد می کنند! و خدایی چقدر دنیای اون دختر فرق داشت با دنیای دخترهایی که من دیده ام و می شناسم! علاقه مندی هاش، توجهاتش، شعورش در برخورد با بقیه ملت، کتابخونی اش، حتی لباس پوشیدنش و ظاهر و باطن یکی بودنش وقتی می گفت من خیلی پولدار نیستم ...
از سرمای اونجا سرما خورد و گویا امروز تازه خوب شده. من کاپشن خریدم! لباس مناسب خدایی خیلی نعمت است. قبلا هزار تا می پوشیدم و سردم بود آخرش. الان کاپشن را روی پیرهن تن می کنم و مشکلی هم ندارم! دیروز حتی بلوزمو کندم گذاشتم تو کوله ام! ولی وقتی می شینم یخ می بندم تو دانشگاه از بس سرد است نامرد. روشن نمی کنند شوفاژ ها را.
فرهنگ کتاب خوندن اینها خیلی قابل ستایش است. می گفت ماها یکبار زندگی می کنیم و تنها راه افزایش این، خوندن کتابهایی است که دیگران طی زندگی خودشون نوشته اند! فکر کن پریشب که با کلی تاخیر بالاخره رسیدیم، تو مترو منتظر نشسته بودیم که حرکت کنه بیاد سمت شهر. یک خانوم جوان انگلیسی که با شوهر یا دوست پسرش سفر می کرد اول که با آقای کناردستی اش کلی گرم گرفتند و گپ زدند و نه آسمون به زمین اومد نه زمین به آسمون. من با اینکه نمی تونستم زیاد نگاهشون کنم و خیلی حرفهاشونو نمی فهمیدم ولی از تعامل و گفتگوی سالم بین دو تا آدم واقعا لذت بردم. حرفشون که تمام شد خانومه یک کتاب در آورد شروع کرد خوندن. داستان بود. بینش اقلا ده بار خمیازه کشید، منتهی وقت را این شکلی سپری می کرد! کنار دستی اش یک سیاهپوست بود که تمام وقت تو گوشی اش لابد دنبال مد و فشن یا نهایت آهنگ و موزیک می گشت! رو به روش من بودم که کارم شده نگاه کردن به ملت، عین آدم ندیده ها! ضبط حرکات بقیه، مقایسه، حسرت!!
بگذریم.
ملات فلافل درست کردم. منچستر که بودم قالب فلافل خریدم. بعد رفتیم یک دکون آسیایی یک قالب اساسی تر و بهتر با نیم کیلو پودر آماده فلافل را همون قیمت قالب تنها می داد که از فروشگاه ایرانی خریده بودم! دیگه اینو خریدم و اونو سر راه پس دادم. الانم یک ملاتی درست کردم، خدا رحمم کناد!
سشوارم خراب شده بود به امیر، همسایه کناری گفتم پیچ گوشتی داری؟ از قضا داشت. پیچ خاصی هم بود. آورد و من زور زدم نشد، خودش گرفت زور زد، سر پیچ گوشتی اش شکست!! شد مایه شرمساری! بازم خوب شد تو دست خودش شکست ولی خب، بد شد. تعارف کردم که خسارت بدم، ولی طفلک چی بگیره ازم؟!! اینم از کاسبی امروزش!
خانوم مسوول خوابگاه از امروز درخت کریسمس را در آورد و شروع کرد توپ و چراغ بهش بستن...