این دو سه روز تا میام برگردم خونه تاریک می شه و شب می شه دیگه.
سر راه، یک جای خیلی نامربوطی تو باغچه کنار چهارراه دیدم یک درخت کریسمس هست و لامپها هی روشن خاموش می شن. یک چیزی اش نمی خوند، جاش نبود انگار! بیشتر که دقت کردم، یک بی خانمان بود! عموما سر همون چهارراه گدایی می کنه از ماشینها. نشسته بود لای شمشادها، یک چتر گذاشته بود رو سرش، یک رشته از این لامپهای رنگی رنگی که به درخت کریسمس آویزون می کنند انداخته بود دور گردنش(!)، غرق در موبایلش بود! چراغها هم برای خودشون رقص نور می کردند!
یک زمانی تو شرکت که بودیم با دوستان به این نتیجه رسیده بودیم که ادم، جنده هم اگه می خواد بشه، باید جنده بین المللی بشه! افق باید باز باشه! وسییییع! از محله و محلّی و فکرهای کوتاه و خشتک های تنگ باید دوری کرد! همّت بلند دار که مردان روزگار، از همّت بلند، به جایی رسیده اند!
حالا نمی دونم چرا این یادم افتاد، شاید می خواستم بگم آدم بی خانمان هم که شد، باید مثل اینها بشه! موبایل! اینترنت!! چراغ کریسمس!! به کسی هم التماس نمی کنند ها! پشت چراغ قرمز بین ماشینها راه می ره همه را نگاه می کنه مردم هم لابد کمک می کنند. می خوام بگم شعورش می رسه که به پیاده جماعت گیر نده! پیاده اگه پول داشت که خودش سوار یک خری می شد پیاده راه نره!! آدم گدا هم که شد باید فکرش کار کنه! یادمه تهران سوار یک اتوبوسی بودم، یک آقایی التماس راننده می کرد که من عمل کرده ام نمی تونم راه برم فلان جا یک نیش ترمز بزن من پیاده بشم! یک جایی بین ایستگاهها و ظاهرا جای خطرناکی بود از نظر تصادف و اینها. راننده گوش نمی کرد، این هی اصرار می کرد. کار به جایی رسید که می گفت اگه جریمه ات کردند من می دم! بعد که تو ایستگاه طرف را پیاده کرد و رفت، راننده می گفت خب بنده خدا تو اگه پول داشتی که جریمه بدی، یک تاکسی سوار می شدی بجا اتوبوس!!
دیدم راست می گه.