گوشی، تو جیب کیفم زر زر می کنه،

مهم نیست زیاد. کلا، کسی کاری به کار من نداره...

امروز وسط راه بازم همون دختر تهرانیه سوار اتوبوس شد و سلام کردیم و از صندلی خالی کناری من گذشت و رفت عقبتر، یک جایی نشست. ناراحت کننده است راستش. داشتم به خیلی چیزها فکر می کردم، اینکه واقعا موج من اینقدر منفی است؟ اینکه واقعا تهرانی ها اینقدر بی شعورند که فقط وقتی می دونند می شه بدوشنت یا ازت کاری را بخوان با زبان چرب و روی گشاده میان سمتت، و بعدش کلا وقت ندارند؟ (به خودتون نگیرید، منصف که باشید این خاصیت را لااقل غربتی های تهرانی دارند، اگه با اصالت هاشون کمتر داشته باشند). بهرشکل خودم را قانع کردم که این انتخاب اون است و من باید بپذیرمش! حق داره هرجا دلش خواست بشینه! واسه اینکه این حق را کامل بهش داده باشم وقتی پیاده شدم، پشت سرمو هم نگاه نکردم و سلانه سلانه رفتم! در ساختمان را که باز می کردم دیدم خیلی عقب تر، با سرعتی که عامدا خیلی کم کرده بود، داشت به سمت ساختمان میومد...

درد اینجاست که هرجور نگاهش کنی، هیچ جاذبه ای امتیازی، هیچی هم نداره منتهی، این است دیگر! او هم آدم است، با معیارها و انتخاب های خودش و البته اینم بگم که اصلا آدم گوشه گیر و خجالتی ای نیست و می دونم که به خیلی ها می ره سر می زنه تو ساختمان های مختلف! منتهی چرا از من خار داره، نمی فهمم.

بگذریم. به تخمم. اینکه فکر کردم بهش نه بخاطر این که این شخص خاص چیزی است و کسی است و برام مهمه، از این نظر فکر کردم که ببینم در خودم چی پیدا می کنم، بهرحال شاید یک زمانی بتونم بفهمم من چمه!

باری.

با مترو برگشتم. وسط راهرو، یک دختری سیاه پوست موهای وز وزی و سیاهش را بسته بود بالای سرش و با یک بند کفش، به قرآن حمید با یک بند کفش سفید رنگ، بیخشونو بسته بود! بعد یک بزرگواری یک زمانی به من می گفت گیر مو بخر سوغات!! واقعا از این جماعت ژنده پوش چه انتظاری هست؟ شب عید که جشن داشتیم دوتا پرتغالی هم اومده بودند که یکی اش عکاس مراسم عروسی بود. مردی بود، جا افتاده، می گفت دخترهای ایرانی خیلی قشنگند. البته نمی دونست که این حروم مرده ها چه مهارتی در بزک دوزک خودشون دارند! ولی از بزک هم بگذریم خدایی نژاد با دوام و زیبایی داریم.

باری

می گم دقت کرده اید تو این انقلاب هییییییچ اثری از نژاد لر نیست؟! عجیبه یکم. من خبر دارم تو شهرهای لر نشین دیوار نویسی می شد، حتی خبر دارم حوزه علمیه آتیش زدند یک جایی، منتهی اینکه این جماعت برنو به دست و تنبان دبیت را چه شده که صدا از دلشون در نمیاد، یکم عجیبه به نظرم. نه خوزستان و عرب ها، نه مجاورینشون که لرها باشند، فروغی از خودشون نشون ندادند، تا حالا. یا من نشنیدم.

بریم جلوتر.

امروز، پیشرفت خوبی داشتم در افکارم، راجع به تبدیل فوریه منتهی، هنوز مشکلم پابرجاست و اگه خدا بخواد الان یکم سرچ کنم ببینم می تونم بالاخره اینو ببلعم یا نه! خیلی حال می کنم اگه فرو اش کنم، به خودم!

هان، سر راه رفتم کفش هم دیدم. چیزی که خیلی چشمم را بگیره ندیدم. کفش کوه گردن دار ضد بارون بود که هم سبک بود هم با حال منتهی من برای کف خیابون می خوام! 180 یورو ناقابل...

باید خوشم بیاد! باید به دلم بشینه! مهمه به دلم بشینه! زیاد!

آش را هم بیخیال شدم یخچال جا نداشت. نشستم کلی غذای قبلی خوردم اول یخچال جا باز کنه، تا بعدها انشاالله. فردا ناهار...