امروز هم رفتم خرید! بیش از دو مرتبه روز قبل!

14.41 یورو

نان و مرغ و سس فرانسوی و سس گوجه و پیاز داغ آماده و بادمجان و گوجه و کره اش را یادم میاد...

گرون شده همه اقلام...

شامم سر اجاق است. کشک و بادمجان. عطر خوشی داره...

همت کردم اطرافمو هم جمع کردم یک مقدار. عین طویله شده بود. یکم بهتره، یکم به روحیه ام کمک می کنه بی گمان...

دیروز چسب خریدم و شب قبل کفشمو چسبوندم. امروز دهنش اندازه غار باز شد باز! افاقه نکرد بی وجدان!

دیروز یک کلیپ از سروش دباغ گوش می کردم راجع به داستان سکسی مثنوی.

ماجرا این بود که غلام یک خانواده ای وقتی می فهمه قراره دختر خانواده را شوهر بدن غمگین می شه و مریض می شه و الخ، کسی سر از دردش در نمی کرده است. به خاتون خانه می گن که برو از زیر زبونش بکش ببین دردش چیه که هیچ دوایی بهش اثر نمی کنه. خاتون هم که زن است و بر هر کاری توانا، می ره و خلاصه طرف را به حرف میاره و می فهمه که باری، غلام عاشق دختر ارباب بوده و الان در غم شوهر دادن دختر زرد روی گشته و بیمار. خبر به پدر دختر می رسه و پدر چاره می کنه، می گه برو بهش بگو دختر را می دم به تو و خبر نداشتم از عشقت.

خلاصه.

یک عروسی ای برگزار می کنند و شب حجله یک نری را سفیداب و سرخاب می کنند بجای عروس، می فرستند تو حجله.

مولانا می گه امرد، یعنی مرد زن نما. مردی که هنوز ریش و سبیلی به صورتش نیست مثلا یا خوش چهره است و خلاصه می شه به جاش زد به جای عروس، یا استفاده کرد ازش، به نیابت از عروس! بهرحال ناهنجاری های جنسی از معضلات بزرگ بشر بوده و تو قرآن هم حتی دو تا آیه داریم که ای مومنان، فلانتونو بذارید همونجا که خدا و رسول گفت! ییهو تو کون مردمان نکنید. که خب البته مردم هم به تجربیات خودشون بیش از توصیه ادیان بها می دن بی گمان، حالا آخر عمر که عمودشون از راستی افتاد می تونند توبه هم بکنند البته.

باری.

برای شماها که شاید بی اطلاع باشید حجله هم اینجوری بود که مهمانها همچنان مشغول بزن و بکوب بودند که داماد برای اولین بار روی عروسش را می دید و باید ترتیب کار را می داد و دستمال خونی به خانواده عروس پس می داد که نشان باکره بودن عروس باشه و این مزخرفات. بهرحال...

طبق برنامه از قبل طراحی شده، همینه می رن حجله فوری عروس قلابی شمع را خاموش می کنه و میرن به سمت عملیات، غلام بیچاره را می گیره از کون می کنه، به شدّت!

این بیچاره هم هرچی داد می زده در سر و صدای سازی ها گم می شده است گویا!

طبق رسم قدیم فردا صبح داماد را می برند حمام و میاد و الان عروس واقعی را می شونند کنارش، بسی زیبا رو و خندان!

:))

غلام بدبخت یکم نگاه عروس می کنه، یکم به بدبختی شب قبل خودش فکر می کنه، و اونجا خلاصه می گه که آقا من نمی خوام.

حکمت هم این بوده که هرچی به چشمتون خوش اومد یا تو روز دیدید و پسندیدید لزوما چیز خوبی نیست حقیقتش. کنایه از دنیا و از قدرت و از سلطنت و اینها.

بفرمایید شام.