رستوران
ادامه ماجرا
خلاصه، سوار مترو شدم برم دانشگاه! گفتم گور باباش خب می خواد نشه دیگه وگرنه من در حد توانم زور زدم خدایی. حالا رفتم سمت دانشگاه، مترو یک ایستگاه مونده به مقصد ایستاد، نگو کار تعمیرات دارند!
خنده ام گرفت. داشتم فکر می کردم آدمها یک نشانه هایی مبنی بر بدبیاری تو زندگی دارند، مثلا کسی سر صبح گربه سیاه ببینه اون روز نحسی میاره، یا منتظر می شه که بیاره، مثال. تو اشعار قدما هم بود که فلانی را ببنی باید کفاره بدی. مثلا اول صبح یک آخوند ببینی یا چمیدونم صاحب خونه را ببینی یا بجا زن همسایه، مرد همسایه را ببینی و الخ. نشانه بد بیاری من پریدم فیوزم است راستش. یعنی به هر تقدیر اگه فیوزم بپره واقعا اون روز را بز میارم. نه که خسته ام، آخه آدم تنهایی که فیوزش بپره فقط خستگی براش می مونه نمی دونم حکمت کار خدا چیه که کاملا فرق می کنه. یعنی اگه کسی باشه که بغدش بغلت کنه و بغلش کنی و گرم بشی، دقیقا برعکس اثر می ده کلی انرژی می گیری و حال می کنی و الخ، ولی تنها که باشی فقط ضعف و بی حالی میاره. درحالی که ساندویچ کره پنیرم را گاز می زدم داشتم فکر می کردم که چقدر هم دیشب سخت گذشت بهم که دلم می خواست و نذاشتم! خدایی از پنج صبح بیدار بودم داشتم باهاش مذاکره می کردم! موفق شدم، ولی چه فایده! داشتم بز می آوردم دیگه!
بهرحال پیاده رفتم تا رسیدم دانشگاه و قرارداد را پرینت کردم و امضا کردم و اسکن کردم و ایمیل کردم و نوشتم که کاغذش را هم عنقریب پست می کنم خدمتتون و تمام شد ماجرا. از ذوقم، پرینت رنگی هم گرفتم راستش! خیلی خوشحالم. بالاخره بارم از دوش بقیه برداشته می شه و می تونم نفس بکشم. فقط خدا می دونه چقدر سختی کشیدم...
بگذریم.
در تدارک بودم که جمع کنم برگردم خونه برای ناهار، به روبنز گفتم فلانی تو امضای الکترونیک داری؟ دیدم منصور مصری می گه تو پی دی اف به راحتی درست می شه! پرسیدم چطور، دیدم یک پی دی اف باز کرده و آیکون امضا را زده و اسم منو تایپ کرده و فونت انتخاب کرده و برده گذاشته زیرفایل و ذخیره کرده است. می گم خب مومن اگه این امضا باشه که تو بجای تمام خلق می تونی امضا کنی که!
روبنز هم بلد نبود. گفتم خب کمک کن! دیگه خدایی کارشو گذاشت زمین و رفت تو سایت و یکم اطلاعات وارد کرد و نشد و انگار گرم شده باشه زنگ زد یک جایی. زنگ زدن همان و برای هر دو نفرمون وقت گرفتن همان! قرار شد ساعت شش عصر فلان مرکز باشیم! انگار دور بز بیاری روزانه تمام شده باشه، خوشحال شدم. بهش گفتم یک زنگ دیگه هم بزن یک نوبت برای شماره تامین اجتماعی هم برای من رزرو کن. اونم زد. نامردها وقتی می خواستند اسم منو بگن و بنویسند، نه که سختشون بود، خیلی فاجعه هجی می گردند. تصور کنید حرف اچ را می گن آگا! و حرف جی را می گن گ! حرف آی را میخونند ای. یک فاجعه ای. بعد هی هجی کردند هی خندیدند و منم خندیدم راستش. سخته انگار. بخصوص فامیلم. در هر شکل اونم رزرو شد برای بیست و دوم. هفته دیگه، نه و بیست دقیقه صبح.
حالا، دیگه باید ناهار می موندم دانشگاه.
راستش از غذاهای اینجا خوشم نمیاد. بحث هزینه ها هم هست. یعنی اقلا دو سه برابر چیزی که خودم بپزم، هزینه هر پرس غذای بیرون می شه و لذا اغلب با بچه ها نمی رم برای ناهار. امروز دیگه ناهار نداشتم گفتم می رم باهاشون، نگو نیت کرده بودند به گرون ترین سلف دانشگاه برن! که چیه، کباب می ده! روز خوبی بود، روز امضای قراردادم بود، بعد دو تا کار غول که وقت گرفتن ها باشه انجام شده بود، به نظرم رسید چرا نرم باهاشون؟ اگه نرم چه بکنم؟ بالاخره که باید یک چیزی بخورم! گفتم منم میام و خب رفتیم، دلتون نخواد، یک پرس ناهار نه و نیم یورو در اومد!
خخخخخخخخ
سلف سرویس بود. سه تا پسر بودیم و سه تا دختر. رستوران نسبتا کوچیک ولی مملو از ملت بود با کلی کلاس. اولش میز بهمون دادند. بعد پاشدیم دور سلف سرویس. اول دستکش دست کردیم که این قاشق ماشق ها را دست می گیریم کسی کرونا از ما نگیره. هر کدوم اینها دو تا پر از بعضی چیزها گذاشت کف بشقاب و رفت! من دیدم کباب بخور که نیستم، اونم کباب خونی، مفصل برداشتم. یک کیک ماهی بود، انگار خمیری از ماهی و سیب زمینی را سرخ کرده باشی. زیتون سیاه و برنج و لوبیا سبز و چیپس و پیاز حلقوی که سرخ کرده بودند و کلی چیز دیگه که خب من برنداشتم. سوپشونم که عیییییی! حالا با کارد و چنگال می خوام برنج بخورم و چیپس و الخ! دیگه تا من خوردم اینها هی گردن کشیدند و طرف رفته بود کباب بکنه. آخرش کباب درست شد ولی قبلش همه اینها هم رفتند یک دور دیگه بشقابها را پر کردند اینبار و آوردند. تا نشسته بودند فالستو رون یکی دخترها را که کنارش نشسته بود مفصل مالید. خیلی هم طبیعی و راحت و یکی دو بار هم همو بوسیدند و خلاصه خستگی ای در کردند. دیگه کباب که آماده شد من سیر بودم! دلمم نخواست راستش ولی اینها که از هر چیزی دو پر برداشته بودند هر کدوم یک بشقاب مفصل گوشت ورقه ای شبیه کالباس، ولی گوشت کباب چنجه مثلا، برداشتند و با کارد و چنگال افتادند به جون گوشت نیم پز و خوردند خلاصه. چنان شاد و بی غم و آزاد که دقیقا می تونستی بفهمی چرا اینقدر چاق و تو پر اند! به تخمشون نبود که چی به چیه. خلاصه...
دسر هم بود. کیک خوشمزه ای بود. بعد هم قهوه سفارش دادیم که خب من قهوه خور نیستم چندان. ته کار همه رفته بودند تقریبا دیدم یک میز دیگه دارند می چینند، عین ما که تو مهمونی دیس پلو می ذاریم، اینها دیس کباب می ذاشتند! گفتم خب رفقا انگار هنوزم مشتری دارند که دیدم می گن نه برای خودشونه! هشت نفر خدمه نشستند به شادمانی و بگو و بخند دنیایی غذا را خودشن خوردند و ما نشستیم تا مزاحم خوردنشون نشیم و تهش پا شدیم یکی یکی برای خودمون کارت کشیدیم و اومدیم بیرون.
خلاصه که کنم، خیلی باحال بود. خوشم اومد. معذب بودم از اینکه مثل بقیه نه می تونم ارتباط برقرار کنم نه حرف بزنم نه حتی با چنگال راحت غذا بخورم یا نمی دونستم چند سری هم می شه رفت و بشقاب را پر کرد یا چمیدونم خیلی چیزهای دیگه. می گن فلانی تو آدم نگشته، وصف من است که خب با اینها نگشته ام و نمی دونم بلکه از این پس بهتر بشه وضع.
برگشتیم سمت اتاقمون که روبنز گفت می خواد بلیط کنسرت فردا شب را بگیره. با هم رفتیم و سه تا بلیط رایگان گرفت برای خودش و زن و بچه. دو ساعت یکم پایان نامه خانوم چی را ورق زدم و ساعت پنج و نیم، زدیم بیرون به سمت قرار برای امضای الکترونیک.
یکربعی نشستیم و یکربعی هم کارمون را انجام داد و الان مثل این ندیده ها من اومدم قرارداد را بازم امضای الکترونیک کردم و باز فرستادم که اگه اینجوری راحت ترید، اینو جایگزین قبلی کنید. حالا حتما فحشم می دن ولی خب...
نمی دونم چقدرش یادم رفتم که بگم. حالا بعد، اگه یادم اومد...
عجالتا
شبتون نیکو
حالتون خوش.
راستی، مثل امیرحسین نباشید! مرگ نداره اگه نذارید بقیه اندازه شما اذیت بشن! این جهان کوه است و فعل ما، صدا!