شرح حال
آسمان را ابری سیاااااااااااه،
تنگگگگگگگگگگگ در آغوش گرفته است!
یحتمل باران ریزی که به چشمم نمی خورد هم در حال باریدن است
بهتر از آفتاب است! روزهایی که خونه هستم دلم می خواد آسمان سیاه سیاه سیاه باشه و بی وقفه بارون بیاد!!
دلم یک سفر دریایی می خواد. یحتمل خیلی وحشتناک باشه برام وسط دریا بودن منتهی، دلم، همیشه، یک سفر دریایی می خواست!
یادش بخیر یک دختره بود باباش کشتی داشت. اینقدر زندگی آشفته ای داشت طفلک که آدم دلش ریش می شد! چه فایده کشتی کشتی کشتی! حالا شایدم نداشت منتهی،
نمی دونم. دلم خواست.
دلم اسکیت هم می خواست. دوست داشتم بلد باشم اسکیت سواری کنم. این از سرم افتاد حقیقتش. دیگه دلم نمی خواد ولی اون هوای کشتی سواری اونم نه برای نیم ساعت و دو ساعت، که چندین وعده غذایی از صید تازه دریا...
صدای بارون بلند شد. الان واضح است. کاش همت داشتم برم تو بالکن، بشینم، خییییییییییس بشم، خالی بشم یکم!
ماست مایه زدم! دو لیتر شیر را یکجا گرم کردم و مایه زدم! به شدّت دلم غذاهای ساده و ناپختنی می خواد این مدت. ماست و خیار!! پریشب ها ییهو هوس پیتزا کردم! فقط یکربع به تعطیلی مغازه ها مانده بود. نخوردم. فرداش یک عالمه مصالح پیتزا خریدم!! و امروز از صبح یک چونه خمیر کرده ام که شب، پیتزا درست کنم، نکته اینه که فر ندارم!! منتهی، تست می کنم ببینم چطوری می شه کار! این حرومزاده ها نه برامون فر می خرند، نه مجوز می دن که تو اتاقمون داشته باشیم. حالا همه همه چیزی دارند ها منتهی وقتی دزدکی باشه هی هر روز باید قایمش کنی. فضا هم که نیست، یک کمد است که درشو باز کنی تا انتهاش پیداست آدم فر را بکنه تو کجاش که پیدا نباشه؟!
بهرحال...
لخت می شم، سردم می شه، لباس می پوشم گرمم می شه! اصلا یک حال خرابی شده که نگو. دلم می خواد بزنم از خونه بیرون منتهی، بیرون هم امروز که کامل تعطیل است، روزهای دیگه هم از هر سمت بریم ما فقط فروشگاه را بلدیم! دوستی، رفیقی، هم قدمی، هیییییچ!
پریروز که رفتم خرید طبقه بالای فروشگاه یک عده مشغول ورزش بودند. قشنگ بود، منم مدتهاست که دلم می خواد ورزش کنم و نکرده ام. مشخصاتش را برداشتم و دیروز بهش پیام دادم که قیمت و برنامه هاشون را بپرسم. امروز جواب داده، ماهانه هفتاد یوور به بالا! باشگاه رزمی کاری بود انگار. فکر کنم می خواد دفاع شخصی و کاراته نشونم بده مثلا! خیلی گرون است. بخصوص که سالانه قرارداد می بنده و توقف هم نمی تونی بدی. دوازده تا هفتاد یورو، می شه یک عالمه! تقریبا پول یک ماشین، پول یک گوشی، پول یک ماه حقوق یک کارمند در اینجا!! باید بقیه جاها را هم بپرسم. آخرش هم لابد می رم یک شلوار گرم می خرم و می رم می دوم با بقیه که مفت در بیاد منتهی دوست داشتم یک کاری توی گروه انجام می دادم که لذت بخش باشه برام...
دیگه چی؟
کثافت کاری دیگه! کثافت کاری به تمام معنی! خانوم چی یک مقاله مفصل سال 2009 داده بود، دیدم هی ارجاع می ده به اون، دیگه پرینت گرفتم و خوندمش. تنم کهیر می زنه وقتی تو مقاله ها به عبارتهایی می رسم مثل یک روش جدید... یک راهکار خلاق، و این دست نوشابه باز کردنهای کاملا بیهوده! واقعا بیهوده است! هیچ چیزی نه نو است نه خلاقیتی توشه! الان به جرات می تونم بگم نزدیک به بیست سال است که علم، از نوآوری افتاده و فقط داره خودش را تثبیت می کنه! هیچ چیزی نو نیست! هیچ ایده ای تازه نیست! مردم فقط دارن یافته های دهه های منتهی به سال 2000 را تکرار، نشخوار و از کنارش ریزه خواری می کنند تا بشن استاد! تو همین مقاله خانوم چی یک گراف داده است، صعودی است، با تقعری رو به بالا. از بخت بد درست همین امروز مقاله دیگه ای درست مال همون سالها پیدا کردم که همون گراف را اون بابا اندازه گرفته با نموداری مقعر! یعنی روند هایی کاملا برعکس هم! بعد هم این اندازه گرفته هم اون! هم این درسته هم اون! منتهی، نمی شه که برادر! جور در نمیاد! یک چیزی یک جایی از قلم افتاده که وقتی کسی اون چیز را پیدا کنه اون موقع همه اینها میشن زیرشاخه و تا اون پیدا نشه، چیزی نو نیست! همه چیز فقط حمّالی و شلوغ کاری و تولید زباله علمی است به نظرم!
ما، زباله تولید می کنیم و زباله نشخوار می کنیم، فقط...
یک ماه دیگه حدودا، می شه چهار سال که من از وطن خارج شده ام و اگرچه خیلی، خیلی خیلی، سفر آموزنده ای بود برام، منتهی هنوز به پایان، خیلی فاصله دارم. این اذیتم می کنه. این که سالها بگذره و هیچ تولیدی نداشته باشی، انگار همه این سالها را گم کرده ای! وحشتناک است! وحشتناک! اداره که بودم یک پسره اومد یکبار، دانشجوی تازه ای بود، بعد این هر چیزی هر کجا خونده بود یادش بود! مثلا می گفت آقای فلانی که شوهر فلانکی است و دانشگاه بهمان درس خونده و فلان نظر را فلان جا داشته تو فلان کتابش اینو نوشته!! خیلی عالی بود! خیلی عالی! من ولی از این حافظه ها ندارم. اگه دارم هم ناخودآگاه مقاومت می کنم که یادم نمونه چیزی. اصلا راستش دلم نمی خواد کارهای بقیه را بخونم. نمی خوام از رو دست اونها کپی کنی. نمی خواد دنبال کسی برم. دلم می خواد از خودم باشه ایده ها. بعد چیزی که اساسی می زنه تو دهنم اینه که هر آنچه به فکرم می رسه را وقتی سرچ می کنم می بینم همین بیست سال قبل یکی مطرح کرده، یک عده زیادی هم این مدته روش نظر دادن و عملا تمام شده! باور کنید اینو بی اغراق می گم که من در توقفگاه علمی سال 2000 از قطار پیاده شده ام! نمی گم اون موقع اینها به ذهنم می رسید ها، نه. من بلوغ دیرهنگام هم داشته ام ! اون زمان هم نمی تونستم محیط به مباحث بشم و توشون غرق بودم. باید بیست سال می گذشت تا جا بیفته تو ذهنم و الان بتونم سوار بر اونها یکم جلو را ببینم ولی وقتی می بینم همه چیز از دستم خارج شده، حرص می خورم!! بعد همه چیز وقتی به ذهنم رسیده دیگه خوندنش تو نوشته های دیگران زجرآور است از این لحاظ که چیزی کهنه است دیگه. پونزده صفحه لات و ایلات می خونی تهش می بینی هیچی نداشت! نمونه اش همین مقاله همین خانوم بزرگوار! نمی دونم چرا این شده وضعیتم. در برزخ بدی گرفتارم که هیچ چیزی جذبم نمی کنه از همه چیز کی نوکی زده ام و هیچ چیزی را تمام نکرده ام و این، از شکنجه های این روزهای من است...
بگذریم.
تعطیل بود که برم ظرف پیتزا بخرم. کلا مغزم گوزیده! دیشب که خیارها را شستم و سوراخ کرده ام که خیارشور درست کنم نگاه می کنم بی بینم سیر ندارم. بعد نگاه می کنم نخود خام هم ندارم! خیارها را هم سوراخ کرده ام و دیگه نمی شه نگه دارم! همونجوری آب نمک ریختم سرشون با سرکه بالزامیک!! تو بقیه موارد هم همین شده کارم! خمیر کرده ام بعد فکر می کنم که خب تو چی بذارمش سر گاز؟ می بینم هیچی ندارم!! تفلن اند که می ترسم خشک خشک داغش کنم و سمی بشه غذا ام. حالا می خوام کف قابلمه روی هیتر پیتزا بپزم! اگه شد، یعنی اگه امیدوارکننده بود نتیجه، حتما یک سینی پیتزایی از این مغازه چینی فروشه می خرم.. شایدم یک تاوه فلزی...
پوفففففففففففف! چه کنم؟!
دم غروب حالم از همیشه بدتره! چقدر هم چس ناله کردم!!