عنقریب یک نفر از خانواده پدری من خواهد مرد!

من باشم، اخوی، عمو، عمه یا پسرعموها، مشخص نیست منتهی، مادربزرگ جشن مفصلی داشت! خوابشو دیدم! وسط چهارتا رفیقش نشسته بود، به غایت شاد! من و اخوی برگزار کننده جشن بودیم انگار، به غایت مغموم و بی اعصاب، تدارکات چی در اصل! مادربزرگ در شادمانی ای به غایت، به سرعت پلو میخورد و یک لحظه برگشتم کوهی از سبزی تازه را خورده بود و ساقه ها جلوش تلنبار بود...

تاکنون هر بار قرار بوده بخشی از نطفه نجسش بهش برگشت داده بشه، امواج شادمانی منحوسش از اون جهان تا به این جهان رسیده! بی استثنا کسی خوابشو دیده که به غایت شادمان بوده!!!

میدونم مسخره است منتهی،

بوده!

منتظر میشیم بهرحال.

احتمال میدم عمه را با خودش ببره...

با عمه هم سفره بود دم صبح...

بیچاره عمه که دست از خرافه هم بر نداشت و به دین عرب جاهلی خواهد مرد. کور و کر و خر، با داغی از گله مسلمانان احمق،

حجیه!