همیشه اولین حقوق،

شیرین ترین حقوق است!

عین شیرینی آدامس اما، بعد از این اولی، از اون پس فقط باید فک بزنی و استرس هاتو خالی کنی سر آدامسه، ولی دیگه مطلقا شیرین نیست انگار!

می دونید، تو اولی است که آدم حس می کنه آخیش، بالاخره راهش باز شد! بالاخره یک کاری کردم! بالاخره منم تونستم! بالاخره شد!

فقط تو اولی است که مبلغ دریافتی، خیییییییلی بیشتر از خیلی آرزوهاست! شاید چون اون آرزوها خیلی کوچیک و حقیقی و دست یافتنی بافته شده بوده اند از اول!

منتهی، اینقدر که زمان می گذره، اینقدر که به حقوق دوم و بعدی می رسه آدم، اول مصیبت است!

درست از همون موقع است که آدمیزاد می ره قاطی نود و نه تایی ها! غمی ناخواسته به ته ذهن و دلش می شینه که تمام همّت و زورش را صرف این می کنه که ذخیره کنه، جمع کنه، پول روی پول بذاره و بلکه بتونه فلان چیز بزرگتری که حالا دیگه به مخیله اش خطور می کنه را بخره!

دیگه از اینجا آدمیزاد، بنده پول می شه! آدمیزاد برای پول کار می کنه! آدمیزاد حتی اون شادی های کوچک ماه اول را شاید تکرار نکنه که زودتر به اون شادی بزرگتری که تو ذهنش بافته برسه...

بعد یکم که زمان می گذره تازه مصیبت می زاد!! نگهداری از این توشه، می شه دغدغه! اینکه چطوری ارزشش را حفظ کنه می شه مساله! اینکه کجا بکارتش که سبز کنه، می شه پروژه...

و بشر همچنان در این سرگرمی ها و مسائل خود ساخته می ره،

تا گودال قبر!

در این میان یک میانبرهایی هست اما. یک گاهی که برای کسی که دوست داره، چیزی را که حال می کنه، هدیه می خره!

من، همینجوری، خوش خوشک یک گاهی که دیگه ته همه اینستا و واتس آپ و یوتیوب را در آورده ام و چیزی بهم حال نمی ده می رم اپلیکیشن بانکم را باز می کنم نگاه می کنم ببینم پولم احیانا نزایده!

سیصد و نمی دونم شصت و شش ممیز سیزده صدم یورو مثلا، تو حسابه!

کیییییییییییییف می کنه آدم!!

می دونید چرا؟

چون هیچوقت اونقدر نمی مونه که بخوای رو هم بذاری که یک چیز اساسی ای بخری! در برده داری مدرن به قدری که بتونی روزمره زیست کنی که فردا بازم کار کنی بهت پول می دن، نه بیشتر از اون!