زبان تلخ
رفتم کلاس رقص!
گور بابای دنیا و مافیها!
والله. کلا مودم عوض شد. البته بگم شما هم اگه اخلاقتون تخمی بود یک موقع، قبل از کلاس رقص و هرچیزی دیگه سعی کنید خالی کنید! یا یک چاهی پیدا کنید غر بزنید، یا اقلا برید ده بیست سی دقیقه تو توالت بشینید! زور نزنید ها! نمی خواد بیست دقیقه خودتونو جر بدید. نه. بشینید، اونو هم ولش کنید، بذارید خودش بیاد! باور کنید حالتون بهتر می شه! حالا بعدش اگه کلاس هم تونستید برید، برید!
باری.
شنیدم یک حرومزاده ای به من،
به ما،
گفته خائن!
باش تا زیر پل قزافی گیرت بیاریم حرومی! تو آدم نمی شی مگر به جبر!
دیگه چی؟
آها، یک دوستی، برام نوشته بود که هم چنان که تو مردم را از کلامشون و از ظاهرشون قضاوت می کنی و مدعی هستی که قضاوتت درست هم هست، بقیه هم از روی کلام و گفتار تو قضاوتت می کنند لذا در انتخاب کلماتت دقت کن و چیزی برگزین که در شان خودت باشه. بعد هم ابراز لطف کرده بود که نگو من همینم که هستم که بهتری از آنچه نمایش می دهی.
راستش، هم حسن ظنّش قابل تشکر هست هم راهکارش هم رفاقتش. من تا همین امروز که نظرش را پاک کردم، جلو چشمم داشته بودم که فکر کنم بهش. که یادم نره ازش. امروز هرچی نظر خصوصی یا آدرس از هرکی داشتم پاک کردم که از جانب وب من آزاری و آسیبی به کسی نرسه و لذا، کسی اگر جوابی خواست برام آدرس هم بذاره. منتهی نتیجه تفکرم به فرمایش این دوستمون اینه:
کاملا درست می گی. دقیق گفتی. باور دارم حرفت را منتهی، یک چیزی در درون من نمی ذاره که سانسور کنم کلامم را. دلم می خواد تیز باشه و بلکه زشت باشه و خورنده و گزنده و متعفّن حتی! یادم اومد چند روز قبل یک پستی راجع به مولوی گذاشته بودم طرف نوشته بود مولوی اوایل کار مسائل را در پرده می گفت منتهی اواخر کتاب کم مونده که کیرشو در بیاره بذاره لای کتاب! می خوام بگم یک چیزی هست، که نمی دونم چیه، که اون مولوی هم با اون عرض و طول، به این راه رفت...
نمی دونم چیه منتهی...
چه کنیم با عزای شکم این شب را؟!!
پلو مرغ خوبه بپزم. برای ناهار فردا...