خوابگاه که بودم، ایران، یادمه یک شب موقع شام اتاق یکی رفقا بودم که یک نفرشون از سلف غذا گرفت و آورد اتاق و اون یکی دیگه که غذا را دوست نداشت رفت سراغ پس مانده های نهار، بعد برگشت به یکی دیگه گفت اگه (مثلا) این ماستها را نریخته بودی رو قیمه ها الان می شد بجای این شام مزخرف قیمه بخوریم...

من، چشمام چهارتا شده بود که هی وای من! از ظهههههههر غذا بیرون مونده این می خواد بخوره، وا اسفا! وا عجبا! و امصیبتها! وا اسلاما!!

اون موقع لابد فکر می کردم میکرب ها همچین آماده نشسته اند که به ممممممحض اینکه دست از غذا کشیدیم بریزند سر تتمه اش و مسمومش کنند!

بعدها بود که یادمه فهیمه هم حتی مسخره ام کرد که باباجان دو سه روز طول می کشه تا تازه اینها تکثیر بشن و بتونند یک گهی بخورند و حالا، بعد از سالها، وقتی داشتم چایی ام را مزه می کردم الان، حس کردم چه طعم عجیبی داره! نگو تو همون لیوانی که عصر قهوه درست کرده بودم، چای دم کرده ام و خب، اینها قاطی کرده بودند یک مقدار!

این که خوبه، همین دیشب، می خواستم شام بپزم، دیدم ماهیتابه نشسته است. از عصر که نیمرو خوردم مونده بود گوشه اتاق. برش داشتم، یکم نگاهش کردم، گذاشتمش سر اجاق!

پلو مرغه خیلی هم خوش مزه تر شده بود!

والله!

اصلا کی گفته حپلی بده؟ خیلی هم خوبه! اقلا از رفیق نامرد که بهتره! یک حالی به آدم می ده بهرحال!