دانشگاه بودم امروز. عصر، یک کوله پر خرید کرده بودم می خواستم با خودم فکر کنم که عه امروز هم به بطالت گذشت، بعد دیدم نه، منصف باید بود...

اینجوری آغاز شد که صبح دیدم صاحب خونه بعد از دو سه هفته ایمیل داده است. آخه دیشب بهش تکست زدم. نوشته که هزینه های بالا رفته و تقریبا چیزی از رهن باقی نمونده پیش من! خیلی ناراحت کننده است چون تو آخرین حساب کتاب به حساب خودش که همه چیز را دست بالا هم گرفت اقلا باید 60 یورو می داد. و ادامه داده که درخصوص دستمزدت برای طرح بازسازی خونه من بهت تخفیف پیشنهاد دادم که خودت نیومدی بگیری!

عصبانی نشدم نمی دونم چرا. انتظارشو داشتم. گذاشتم یکی دو سه ساعت گذشت تا رفتم دانشگاه، اونجا براش نوشتم این جواب قانع کننده نیست، صورتحساب را کمّی کن و ببندش. برای دستمزد من هم اگه عذر دیگه ای پیدا کنی محترمانه تر خواهد بود. بعد نوشتم حتی اگه یک یورو از پولم مونده باشه اصرار دارم اونو بگیرم.

بعدها با رفقا حرف زدم دیدم ای وای من اینها . انگاری گدا که به پول رسیده باشه، که واقعا هم همینه وضعشون، کلا شیوه و مرامشون است. منصور می گفت از هر کدوم از ما سه نفر پونصد یورو کسر کرد طرف، به بهانه اینکه خش روی میز انداختیم یا خونه بوی سیگار می ده مثلا! و من فکر می کردم اگه می شد یک شرکتی راه انداخت که خدمات حقوقی بده به دانشجوها، کارش  حتما می گرفت! راهنمایی بده، وکیل باشه، شکایت کنه. چون خیلی از این مستاجر ها فقط یک ترم اینجا هستند و وقتی می رن دیگه صاحب خونه یقین داره طرف بر نمی گرده. اینه که دزد بازار خوبی شده در بخش خصوصی. از مارقوز پرسیدم پولتو پس داد گفت آره ولی خیلی طول کشید تا داد. مال منم الان شده شش ماه! بهرحال.

صبح به مطالعه گذشت و انصافا روز خوبی بود که تونستم بعضی چیزهایی که می دونستم و به کرّات می شنیدم ولی جرات نداشتم ازشون جرف بزنم را، بالاخره روشن کنم برای خودم. خیلی از این دست مطلب دارم و امیدوارم یکم بیشتر همّت کنم و زودتر بفهمم چی به کجاهاشونه وگرنه همیشه بای پای منبر بشینم و سر تکون بدم بی اینکه خودم از خودم ایده ای داشته باشم یا قدرتی بر اینکه کسی کلاه سرم نذاره تو مباحث علم.

یکساعتی هم پایتون مطالعه کردم.

ناهار الویه بود که تنهایی خوردم. بعد فهمیدم منصور هم ناهار آورده بوده است. اینو بگم، اینها اصرار دارند که من بهشون ناهار ایرانی بدم. منم به هیچ عنوان زیر بار نرفتم گفتم اولین رستوران ایرانی که باز شد، چشم! ولی خب کم کم باید یک فکری بکنم براشون. حالا از بخت بد ما این مصریه را هوا برداشته می خواد بهمون ناهار بده. دست  پخت خودش! دیدم دیگه خیلی دارم ازشون فاصله می گیرم، منم قبول کردم دعوت ناهار را ولی یقین دارم فردا گشنه می مونم! می خواد کباب درست کنه. کباب چنجه کف ماهیتابه! همین که دیروز آشپز درست کرده بود و من دلم نخواست بخورم را، الان این بزرگوار می خواد برامون درست کنه. خدا رحم کنه! خلاصه فردا دعوتم ناهار.

یک نون خیلی با کلاس خریدم. اینجا نون کیلویی است در اصل. دونه ای می فروشند ولی مینویسه که فلان نون کیلویی اینقدر است و این دونه می شه فلان قدر. این که خریدم مثلا گرونتر از نونهای معمولی که می خرم هم هست. فکر کردم حالا که به سلامتی داره جور میشه که هزینه هامو بدن، بهتره یک تحولاتی در زمینه مواد اولیه خوراکی ام بدم. مثلا دیگه عسل سوپری نخرم و عسل درست درمان تری پیدا کنم. یا نون یا میوه مثلا، چیزهای گرون تری که لابد کیفیت بالاتری دارند را هم امتحان کنم هرچند قبلا که انتخاب کرده ام توی تن ماهی، روغن زیتون، سیب درختی، سس مایونز، نون، ماکارونی، ماهی و  برنج، هیچ تفاوتی حس نکرده ام. توی رب گوجه و نخود فرنگی چرا. اینها طعم دار تر می شدند.

اینم حسن ختام بگم و برم. صبح زود مثلا، رفتم ظرفهای شب قبل را بشورم. این خانومه هم اومد. همیشه غرغرش هواست و با کسی حرف نمی زنه. انگلیسی نمی دونه. تند تند یکم علف به هم ور می کنه می خوره و می ره. ندیدم با کسی بجوشه. گویا با امیرحسین هم دعواش شده. سیروس تهشو در کرده و فهمیده استاد دانشگاه است توی برزیل با سه فرزند که بزرگش 26 ساله است و ایشون اومده یک پسا دکتری بخونه و تندی برگرده بهرحال. امروز سر ذوق بود. سه تا میوه عجیب روی میز بود بهم گفت اینها مال یک دختره است که اینجا بوده، ببر ازشون گذاشته برای همه. گفتم نمی شناسم این میوه را، گفت اسمش شوشو هست! مثل سیب زمینی باید پوستشو بکنی و با گوشت یا تخم مرغ یا سالاد بخوری باری فیتنس خوبه. لابد چربی سوز منظورش بود. یک چیز سفت تیغ داری هست ها. دیگه یکی برداشتم آوردم اتاقم و بعدها که اسمشو سرچ کردم دیدم ایول این گونه تیغ دار همون چیزی هست که خیلی دیده بودم و نمی دونستم  چیه! شما تصور کن کدو را اینها بگن شوشو! یک گونه از کدو است. شکل فلفل دلمه ای سبز و بزرگ ولی به سفتی کدو یا هندونه که تازه تیغ تیز هم همه جای روش هست. گونه های دیگه اش همون شکل کدوهای خودمون با همون فرم داخلی که تخمه داره و شیره چسبناک داره بودند، بدون تیغ. قبلا زا درخت چیده بودم. سرچ کنید chuchu 

نیکو بخوابید.

راستی، برای سارا پیام گذاشتم که تاحالا شوشو خورده ای؟

خخخخخخ!

آخر شب چک می کنه پیامهاشو. لابد شاخش در میاد. یکبار که رفته بودیم بیرون به بوته اش دیده بودم و ازش پرسیده بودم نمی دونست. واسه همین می خواستم بهش بگم ولی با شیطنت شد یکم. حالا می رم براش می نویستم که خیلی هم چرتش پاره نشه. از وقتی رفت سر کار دیگه دیدم وقتش پر است، لابد، بهش پیامی ندادم. خوشش باشه. فقط یکم احمق است! دنبال کارهای بورسیه اش نرفته و نمی ره، بعد پنج روز در هفته روزی هشت ساعت کار می کنه، که نصف پول بورس را بگیره! فکر می کردم باهوش تر از اینها باشه ولی خب، نبود.

به ما چه.