هفت صبح، هنوز هوا تاریک است. یک لیوان شیر برداشتم بردم آشپزخونه گرم کنم، در بسته بود و فکر کردم کسی نیست. باز کردم، چراغ سالن عقبی خاموش بود ولی صدای رفت و آمد توش به گوشم میومد! مونده بودم که مگه زنگ جن ها را نزده اند! چرا تو تاریکی آدم هست!
ییهو یک خانومه اومد بیرون ازش! همون پاچه کوتاه روسری به سره که قبلا دیده بودم. لابد جای چراغ را بلد نبود روشن کنه... تا من یک لیوان شیر را گرم کردم تو ماکروویو، اینم هی رفت و اومد و کارهاش کرد و بینش هی بلوزشو کشید رو کونش! می خواستم فکر کنم نگاه خدایی سر صبح یک دختر خوشگل هست که بیدار بشه آیا، که ییهو یکی پیدا شد :)) ماسک داشت و معلوم نبود ولی ترکه ای و بلند با انگشتهایی به غایت کشیده و خوشگل. خدا برای ساخت بعضی ها خوب وقت صرف کرده.
یکم سرچ کردم راجع به خارش پا. ممکنه قند، یا مشکلات کبدی داشته باشم آیا؟ چه معنی می ده که بیخود بیخود پای آدم به خارش بیفته آخه. یک پزشک معتمدی که گفت مشکلی نیست و صرفا عارضه پوستی است منتهی من همچنان این گزینه تو ذهنم هست که اگر این رخنمون مشکلی در جایی باشه چه کنم.
بهرحال
امروز می رم مدرسه. ده روز گذشت و دیگه گندش در اومده. درسته هنوز کامپیوترم آماده نشده. دیشب یک فرم را برای اساتید ایمیل کردم که پر کنند برای اون قرارداد بورس لازمه. یکی دو تا ایمیل دیگه هم باید بزنم اینور اونور که دقیقا نمی دونم به کی باید بزنم! باید بپرسم. ببرم خرماهای این حضرات را هم بدم، خالی بشه یخچال. از ترس اینکه ترش بشن گذاشتم یخچال یک هفته! بطور منطقی گذاشتن خرما توی یخچال باید باعث خراب شدنش بشه! خرما میوه گرمسیر است نه یخچال منتهی، تو بعضی مغازه ها دیده ام تو یخچال نگه می دارند. وبلاگ را هم که عوض کردم این طفلک هدیه بندری جا موند اون سمت، وگرنه اون بچه جنوب است می تونست راهنمایی کنه. قصدم نبود که جا بذارمش، ولی خب هیچ دسترسی ای بهش ندارم که بهش آدرس بدم! چه کنم!
به آدمهای محدودی آدرس اینجا را دادم. یک لیست هم درست کردم که دقیقا بنویسم کی، به کی و چطور آدرس دادم. اینجوری دو حالت پیش میاد، یا طرفی که مد نظرم بود تنبیهش کنم بدون دسترسی می مونه، که حله،
یا اشتباهی به اونم آدرس اینجا را باز می دم که اون موقع بازم به این سادگی نیست ماجرا! شاید برنامه ای براش دارم!