رسیدیم به هجدهم جانقوله.
امروز هم نرفتم مدرسه. به حد کافی سوالاتی داشتم که بهشون فکر کنم و دنبال جوابشون باشم. یک اشتباه که روز قبل کرده بودم برام محرز شد و الان باید برم اصلاح کنم و ببینم نتایج چه سمت و سویی خواهد گرفت. همینه دیگه. بعد هم معلوم نمی شه ییهو چی شد سالها گذشت! آدم یادش می ره چکار کرده و کجاها ناچار به توقف شده است...
یک دیوار نوشته دیدم خیلی به دلم نشست. طبعا تو اخبار بود نه اینجا. اینجا اگه گاهی هم دیوار نوشته باشه شکلهای مسخره و خنده دار هست. انرژی بخش. ولی اغلب چیزی نیست و گل و گیاه و معماری دیوارها و درهای باریک به چشم می خورند. اون عکس نوشته بود، موذن خفه شو!
به همین صراحت، به همین رسایی، به همین پر معنایی! وقتی استوری اش می کردم نمی د ونستم برادران پاپوش ساز درک هم می کنند که این شعار علیه اعدام های خودسر است یا اونو مخالفت با دین یک عده جاهل تجسم می کنند. بهرحال مهم نیست. نوشتم رفت.
با آبجی چت کردم. می گه اون یکی آبجی از قول من بهش گفته که زمستان سال 1350 بورانی در ایران رخ داده که سابقه نداشته و هشت متر برف توش باریده و خیلی ها مرده اند. بعد طبق قرار خودشون و حسب سابقه خراب من، گفت من که باور نکردم! فکر کرده بود سر کارشون گذاشته ام! خوب دبدیم که به شما هم بگم که سرچ کنید گینس، ایران، بوران 1350 یا همچین کلید واژه هایی تا ببینید همین پنجاه سال قبل تو ایران بورانی رخ داده که دمای بعضی شهرها به دمای قطب جنوب رسیده است! مردم بی نوای بدددددبخت! بیخود نیست که اون مغزهای یخ زده دو سه سال بعدش اون حرکت را بروز می دن! در بروز فاجعه 57، یخ زدگی و سرما هم نقش داشت، انگار!
لوبیای خیس خورده گذاشته ام بپزه که آش درست کنم واسه شب. تا روشن بود هوا رفتم گشنیز از توی گلدونهام چیدم. الان بودی گشنیز میدن دستهام! شاید ده تا شاخه شد! سبزی خشک هم دارم... دو سه روز است، و اصلا مدتی است، غذای باحال نپخته ام! پریشب ملات فلافل درست کردم، یک دور سرخ کردم خشک و زبر شدند. دیشب سیب زمینی خریدم بازم آب پز کردم و چرخ کردم زدم بهشون، اینبار سیب زمینی اش زیاد شده و یک چیز مسخره از آب در اومد. دیشب بازم یک ماهیتابه از این مسخرهه سرخ کردم خوردم. فکر کردم شاید باید تخم مرغ بزنم و بذارم یخچال و الخ. امروز، به ملات تو یخچال مونده تخم مرغ زدم و سرخ کردم، بازم