گاو نفهم
هیچوقت یادم نمیره رفته بودیم تهران ماموریت،
عصری رفتیم نون بخریم، صفی بود، یک آقای مسن خوش لباسی هم منتظر بود...
شاطر و رفقا مشغول کار، و همزمان گفتگو بودند، با چاشنی مسخرگی و لودگی ناشی از احساس قدرت. یادم نیست چی بود بحث، شاید زبان محلی بود نمیفهمیدم...
یک مشتری حوصله اش سر رفت، زیر لب غری زد، تو مایه اینکه چی میگن اینها، چرا تمرکز نمیکنند رو کارشون، و اون آقا جواب داد، با این مضمون که زرهای سخیف و مفت خاص طبقه خودشونه...
علی رغم اونکه اونها واقعا حس برتری و تبختری داشتند به ماها که تو صف منتظر بودیم، و اینو نمایش میدادند به ما، ولی دقیقا حس میکردی نگاه اون آقا به حضرات چیزی در حد نگاه صبور یک خریدار شیر، به یک گاو بود! صبوری و تحمل کردن گاو بخاطر محصول و خدماتش، نه ارزش ذاتی اش و شخصیت گاو!
و عجیب هم درست بود 😄
الان، خدمه اومده تمیز کنه، گوشی تو سوراخ گوششه، من و ژولی که داربم اتم میشکافیم کللللللا به تخمشه، جارو میکشه و زر میزنه، زر میزنه. زر میزنه...
خب بمیر برو دیگه! چقدرم زن چرکو و نکبتی است...