رفتم بیرون، نمی دونستم کدوم سمت برم و چرا برم. رودخونه نسبتا نزدیک است بهمون. بجز اون هر سمتی می رفتم ختم به فروشگاه می شد. منم سرازیر کردم به سمت رودخونه. تنهایی، یکم بالا پایین رفتم، یکم زیاده خواهی های مردم اینجا را هم دیدم! چطور هجوم برده اند و در خط ساحلی رودخونه هتل می سازند. یکم هتلی که در حال ساخت بود را نگاه کردم. نفهمیدم خونه هست یا هتل. خونه بود انگار. اگه نه همیشه، ولی زیاد رخ  داده که وقتی چیزی توجهمو جلب کرده و نگاهش کرده ام، بعدتر ها، صاحبش شده ام. ماشینم اینجوری بود. بورسیه ام اینجوری بود. بانکم اینجوری بود. و خیلی چیزهای دیگه که ندارم را، نخواستم راستش! طلب نکردم. یکم نگاه ساختمان در حال ساخت کردم. بهرحال من یک زمانی به یک خونه از خودم نیاز دارم! کی بشه و کجا، نمی دونم. ولی لازم دارم. ضرورت است برام.

تتمه مسیر رفتم فروشگاه بازم! یک برش ماهی خریدم. اصلا نمی خواستم ولی چشمم افتاد، گفتم بخورم! دو تا آبجو خریدم، ارزونترین های کف مغازه. یکم مشروبها را زیر و رو کردم و نفهمیدم کدوم خوب است. گاهی تا هفتاددرصد تخفیف خورده بودند، و تازه چهار یورو شده بودند البته! یک چیپس خریدم و یک آرد و خلاصه برگشتم. دیگه تا ماهی درست کردم و پلو گذاشتم و یک خوراک لوبیا آماده کردم و خوردم و شستم، شد الان. نه به پختن کسی تو آشپزخونه بود نه الان به شستن! فکر کردیم می ریم یک جایی با چهل نفر دیگه زیست می کنیم، اینجورکی شد اینم. 

بریم مقاله بخونیم. فردا صبح باید برم دنبال تامین اجتماعی ام. باید مالیات بدم که اگه روزگاری اینجا ماندگار شدم، حقوق بازنشستگی بگیرم. لازمه اش داشتن شماره تامین اجتماعی است که به هر کسی نمی  دن. باید قرارداد کاری داشته باشی گویا. الان دیگه دارم. سخته این کارها را کردن چون یک آن  غافل بشی قشنگ جریمه ات می کنند! نمیدونم. بازم می پرسم...

بانک پیامک داد که حواله پایا به مبلغ فلان و کارمزد فلان فردا ارسال می شه. فرستادم برای رفیقم، هم سند باشه براش، هم ببینه که کارمزد دارم می دم! زشته یک کارهایی. درسته عددی نیست ولی من عایدی ام از این شرکت چی بوده که هزینه این پولشویی ها را هم من بدم؟!! طرف چهارده میلیون و سیصد شصت هزار و  چهارصد تومن باید به یکی می داده، دقیقا همینقدر واریز کرده است! حتی تا چهارصد تومنش را! زشته! نفهم!