دیروز عصری رفتم خرید، وقتی برگشتم همسایه را دیدم که دنبالم میگشت. میخواست بره ابزار فروشی، ما نرها هم که عشق ابزاریم...
رفتم باهاش، فروشگاه مفصلی را بلد بود، جالب بود... انواع اره و مته و پیچ و رنگ و سنباده و چوب و چمن و...
اخر وقت بود و طرف داشت میبست. گفت بریم فلان مرکز خرید، منم گفتم بریم...
نیم ساعتی راه بود، گپ زدیم، چندجا تخمام اومد بیخ گلو ام، حس کردم الان منحرف میشه از جاده. بی ام دبلیو محصول 1999 خریده و ذوق میکنه، خدایی هم قشنگ بود و خوب. 3000 یورو.
یکم چرخیدیم، یک کاسه برا خمل خورش و سالاد خریدم و رفتیم شام، من باز اشتباه مردم، استیک سفارش دادم. یک تکه گوشت نپخته ولی داغ و خوش نمک آورد، تا داغ بود یکم فحش خودم دادم یکم خوردم ولی، دوست نداشتم. گوشت قرمز خام، فحشه برا من! 12 یورو هر نفر. جاتون تهی.
الان صدا زده بالکن، کوکوی سیب زمینی تعارف زد، خمیر کوکو بود، داغش کرده بود فقط!!! بابا نکن، اقلا به من تعارف نکن غذاتو!!
خلاصه دو شبه خام خواریم ما!!!
عصری پیتزا پختم خودم، روی اجاق... قابل تحمله منتهی، پیتزا نیست بهرحال!
اعصابم تخمی است شدید، کارم گره خورده است، حوصله خودمم دیگه ندارم!