دو ظهر بود،

دیدم هنوز برگه های فلفلم دو سانت نشده، از شدت شته قر شدن به هم!!

میدونستم تا نرم براش دوا نخرم، حواسم تو کونشه منتهی دو ظهر شنبه همه میبندند دیگه...

لباس پوشیدم و یکساعت راه رفتم، فقط یک.گلفروشی بلز باز بود اونم ته دکونش نشسته بود ناهار میخورد...

برگشتم، یکم اب ریکا درست کردم پاشیدم به برگها، تا بعد ببینم کی دوا داره...

هیجان ملایم قشنگی بود، شاید پدری که دنبال دوای بچه اش باشه، حسی داره که این بخش مثبتش باشه، اون کلی دلواپسی هم باهاشه...

تو گلفروشی کنار خوابگاه، دو نفر تو صف بودند. انگار از قبل سفارش داده باشند، فقط یک کاغذ مچاله میکرد دور دسته های از قبل آماده شده...

چقدرهنر ایرانی ها بیشتره...