چه زندگی برهوتی دارم من!
دو روزه سعی کردم زنگ بزنم به مامانم، نشد. نشنید لابد.
امروز حوالی هشت و ربع تو کوچه بودم. رفتم نون بخرم، نداشتم. فهمیدم اون ساعت، ساعت تردد کارتن خوابهاست. سه چهارتاشو دیدم که هر کدوم با جددددیت به یک سمتی میرفت. یکی اش صدام زد، دست تکون دادم رد شدم منتهی اخری یک پیرزن بود، دلم سوخت، اما هیچی پول نقد همراهم نبود. درحالی که با شرمندگی کارتهامو از جیبم بیرون میکشیدم که ببینه پول ندارم، یک اسکناس پنج یورویی بین دوتا کارت اومد بیرون😄
هردو خوشحال شدیم خدایی! زیاد بود برا کمک منتهی دیگه نه اون پول خرد داشت بقیه اش را بده، نه من! دادمش، روزش ساخته شد گمونم...
تو فروشگاه سه یورو تخفیف گرفتم رو جنسهایی نزدیک به تاریخ انقضا، مثل ماهی، یا نون شب قبل. سرجمع پول نصف یک ناهار کمک کردم رفت! بعید زین پس پول خرد بذارم جیبم.
شته کش پیدا نکردم برای فلفل هام...
هییییچ درسم پیش نرفت. نخوندم. ولی استرس دارم عین اسب...
یادم نمیاد چکار کردم با دو روز تعطیلاتم! خواب همه اش...