منع کننده
تا دیروقت مدرسه بودم...
برگشتم، در آشپزخونه قفل! قرار بود تعمیرات ظهر امروز تمام بشه منتهی، گشادی در ذات بشر است...
ظرفهای دیشب را تو روشویی گربه شور کردم و نون و ماست خوردم و فردا ناهار هم نون پنیر میبرم! بلکه فردا شب مطبخ را باز کنم منم...
این خانومه بازم درجه یخچالمو گذاشته رو متوسط. همه زندگی را اب گرفته است! کلی یخچال تمیز کردم...
چه کککککنم با این غم حالاا؟!؟ به قول شاعر.
یادم افتاد به زن همسایه. یک خانومی بود خییییلی ناز داشت، فامیلشون گرفته بودش و نشده بود دکتر بشه خانوم، همون خانه دار شده بود...
این طفلک خب یک چیز تنومند سفید پرعشوه ای بود و مقبول بود سرجمع تا یکسال عید، پا رو دلش گذاشت و رفت موهاشو زرد گهی کرد😄
یادمه در واحد را باز کردم با خانواده سه نفره اینها رو به رو شدم که زنه کللله اش را کرد تو جیب شوهرش که من نبینم😄،
فقط نفهمیدم فهمیده بود بیریخت شده خجالت کشید، یا ترسید من تحریک بشم و خلاصه به یاد مبارکش دست به گناهی بزنم و اونم سهامدار محسوب بشه!
خلاصه اینکه، امروزی باشید! لازم نیست هرکاری نمیتونید بکنید را پوز زیرش کتید، چون ییهو اگه تونستید وکردید، زشت میشه یکم براتون.
پاشم برم رختهامو بریزم تو ماشین...
ولی خوابم میاد!!!
گرقتاری شدم بازم