صبح تا جمع کردم رسیدم به اتوبوس، با امیرحسین هم مسیر شدیم. منتهی من سر راه رفتم یک مرکز بهداشت نزدیکمون ببینم معاینه ام می کنه که گواهی سلامت بده ببرم برای تامین اجتماعی یا نه. چندتا ایستگاه با هم بودیم. یکی از صحبتهاش این بود که مایارا هنوزم فعّال است؟ دفعه قبلی که مایارا را با دوست پسرش موقع صبحانه تو آشپزخونه دیده بود فهمیده بود چیه ماجرا و من فکر می کردم سر و صدا به گوشش رسیده نگو که صدا فقط تا اتاق من میومده و اون صرفا شامه اش کار کرده بوده منتهی، من دهن لقی کرده بودم و گفته بودم که خیلی هات است و سکس داره. همون موقع هم گفت اگه بفهمند اذیتش می کنند، و من گفته بودم که مهم نیست بذار زندگیشونو بکنند و تمام شده بود ماجرا. تا امروز که بازم سراغ گرفت دیدم بهتره گند دفعه قبل را درست کنم یکم، گفتم نه دیگه من که نشنیدم چیزی، فکر کنم تازگیشونو برای هم از دست دادند.
میگه، به فلانی، مسوول خوابگاه، اگه بگی جررش می ده!
گفتم بابا چکارش داری بذار زندگی اش را بکنه. مزاحمتی برای من نداره که. تازه تو دلم گفتم خیلی هم خوبه! چشه صدای به اون خوبی؟ حالا اگه هر روز ناله می کرد و شیونش به هوا بود خوب بود؟ انشاالله لنگش به زمین نرسه و مدام صدای کیف کردنش هوا باشه.
بهرحال سوا شدیم و داشتم فکر می کردم ماها تنگ نظریمونو تا کجا دنبال خودمون کشیده ایم! درسته شنیدن اون صدا برای ماهایی که کسی را نداریم خیلی در عین جذاب بودن سخت هم هست ولی، ماها نرمال نیستیم، چرا باید کسی که زندگی نرمالش را می کنه، از آنچه زیانی برای ماها نداره محروم کنیم؟ بجز حسادت؟ چند شب قبلتر که اون دختره مجار برامون ساز می زد فقط باید می دیدی این بشر چطور مردمک چشماش گشاد شده بود و آسمونها را سیر می کرد. چطوری انار و پرتغال را قاچ می کرد و میز آرایی می کرد! خیلی وحشتناک پیدا بود که این بشر نیاز به یک آدم داره که این مکنوناتشو براش بریزه بیرون و من زود رفتم که اگه اونم راضی هست، بریزند بیرون، و بلکه تو! منتهی همین آدم از اینکه دو تا اتاق اون طرف تر کسی داره از مال خودش می ذاره دهن کسی دیگه که اگه دل درد بگیره یا مسموم بشه یا هرچی کوچکترین زحمتی برای من و اون نداره، برای اون زورش میاره!
عوضی !