یکی از چیزهایی که حال منو بد می کنه، به معنای فیزیکی مساله می برتم سمت دلشوره و ...، پشت هم افتادن کارها است!

باید انجام بدم تمام بشه یا پیش بره تا حالم خوب باشه. 

الان یک درخواست دادم به فلانکی که خلاصه بحث شهریه هام و پارت تایم بودنمو به جریان بندازه و حل کنه. 

اون بهداری را هم اگه فراختم رخصت بده همین فردا می رم دنبالش.

تنها بدی ماجرا اینه که وقتی آدم مشغول این قبیل کارها است، خب طبعا هم مشغول است هم پیشرفت هایی رخ می ده، بعد فکر می کنه روزهای مفیدی  داشته درحالی که اصلا اینجور نیست! اینها فرع ماجراست و اصل کار من چیزی دیگه است که باید درس بخونم و وقتی پشت این رفت و آمدها قایم می شم، عملا خودمو گول می زنم. روزهایی که می مونم خونه دقیقا می فهمم! اندازه هر روزم کار می کنم یا کتاب می خونم ولی حس می کنم ای وای کم کاری کردم! تفاوتش اینه که دو ساعت تو اتوبوس طی نکرده ام که به ناخودآگاهم تلقین بشه که خب امروز هم کار کردم! یک روحیه کارمند مآب تو پس کله ام فرو نشسته (لغت من در آوردی است) و خب، مسخره اینه که می دونم، ولی باهاش اینجوری همزیستی می کنم.

یک تغار سوپ داره پشت سرم می  جوشه. می خواستم برم جگر بخرم ولی لامصب خیلی زیاد است حجمش! یک عالمه وعده باید مفصل جگر بخورم که تمام بشه! چغوربغور می خوام درست کنم با اسفناج! سبزی دیگه فقط شوید هست که تناسبی گمونم نداره. بادمجون و گوجه هم البته اضافه خواهم فرمودن. جالبه بدونید اینجا بادمجون تقریبا نصف قیمت گوشت یا جگر است!! واسه همینم مایارا می کاره!

باغچه منم کم کم داره سبز می شه. خیلی تنک و مسخره است منتهی، معنایی بیش از چند شاخه جعفری داره! به این ترتیب که هر روز که یکم آب می پاشم روشو می بینم که این علف، امروزش بزرگتر از دیروز است! سبز کردنش و رشد کردنش را می بینم و این یک هشدار است که خلاصه از علف کمتر نباید بود. البته بعد نمی شه!

خخخخخ