مایارا را کرد.
خیلی کوتاه تر از پارسال،
اوج ها هم کمتر.
الان پسره داره نعره میکشه. همیشه اول مایارا زوزه میکشه بعد اب پسره میاد.
دیگه هم بلافاصله نمیرن حموم.
تف به تکرار! میدونید، عادی شده. حتی منم دیگه تحریک نمیشم با شنیدن اصوات اتاق کنار...
و همینه که باید ول کرد، تا تبش بخوابه تو اجتماع...
....
تو راه بودم برم لباس بشورم، پائولا را دیدم. یک دختر برزیلی. حدود دوسالی هست اونم اینجاست. قشنگ نیست، به نظر میاد برزیل بدلیل بزرگی و پهناوری، مناطق فرهنگی و اقتصادی مختلفی داره و پائولا و چندتا دیگه که انگار از اونجان، یکم شبیه به ماها اند. بسته اند.
یک موقعی سعی کرذم به پائولا نزدیک بشم، گفت دوست پسر دارم تو برزیل!!! مسخره بود حرفش ولی عذری بود بهرحال. روزها کرکره اتاقش همیشه پایینه ولی عکسهایی که پروفایلش میذاشت، نشون میده تو اتاق، مشغول مشاطه بوده و کم لباس، اگه نگیم بی لباس. مهم نیست بهرحال، دو سال میشد بیشتر مزه کنیم زندگی را، پائولا نخواست...