مرگ
من یک جورایی حس بعد مرگ دارم،
یعنی گمونم اینجوریه!
دلیلش اینه که اقلا همین امروز، یک فقره صبح و یکی عصر و یکی ظهر، کنترل و اطلاعات خصوصی ای را با خواهرم به اشتراک گذشتم!
سایتهای ایرانی اینجا باز نمیشن و من طی پروسه وقتگیری بالاخره تونستم به یکی از حسابهای بانکی ام تو ایران دسترسی پیدا کنم منتهی، الان تمام زار و زنبیلش دست آبجی است! از شناسه و رمز تا موجودی ناموجودش!
ظهر هم آدرس یک دفینه ای را بهش دادم،
عصر هم هماهنگ کردم بره سازمو از یک دوستی بگیره
بعد الان میبینم من هستم، منتهی اموال و علایقم دست نزدیکانمه، و مسخره اش اینه که هیچ نیازی بهشون حس نمیکنم هرچند سازمو دوست دارم!!!
مرگ هم همینه دیگه،
زنتو یکی میبره، مالتو یکی، کارتو یکی،...
آنچه نخوردی را، میخورند، تو میبینی، برا بعضی اش حسی نداری، برا بعضی اش کونت میسوزه...
یکم که گذشت،
نه خانی اومد،
نه خانی رفت!
ها حمیرا؟ شما ملاک ها و بسیجی ها و مذهبی ها هم همینجوری میمیرید؟؟
کی به سلامتی؟؟ نفر آخرتون، کی،...؟