درک
وقتی توی درسهام چیزی را درک میکنم، ناخودآگاه، توقف میکنم، معطل میکنم، با آنچه فهمیده ام لاس میزنم، تو ذهنم مرورش میکنم، ازش مینویسم،...
عین بچه ای که شکلاتی را در کام گرفته و همه چیز را تعطیل کرده شش دنگ، نرم شدن و حل شدن و نازک شدن شکلاته را تو دهنش لمس میکنه و فقط از صورتش پیداست چه حااااالی میکنه، بی اینکه هیچ جنب و جوش و تکاپویی از خودش نشون بده، دقیقا تو همون حالات، منم لفتش میدم، حواسمو به هیچی دیگه پرت نمیکنم، فوری نمیرم سراغ ناشناخته بعدی...
من، لذت میبرم از مسیر، از کشف، از اینکه حس کنم فلانی بیست سال پیش، دویست سال پیش، ذهنش کجا بوده، چی میدیده، چطوری میدیده چه گفته...
درسته همه انچه بهش میرسم را قبلا یکی کشف کرده، درسته از یافته هام نان و نامی نصیبم نشده منتهی، چه اهمیت داره؟ مهم اندرون خودمه که لذت میبرم. میدونم اگه مثلا بیست سال قبل در وضعیت فکری و علمی الانم بودم، الان اسمم مرجع خیلی مقاله ها و روشها بود منتهی، شاید این رخداد بعدتر قراره رخ بده...