بیست و هفتم ماه میلادی، نوامبر شاید...

امروز، بالاخره همّت کردم و رفتم دورترین فروشگاهی که سراغ داشتم، یکم ادوات و آلات زندگی بخرم...

راستش، حیف از اینهمه راه و اینهمه وقت! انگار فروشگاه را ملخ زده بود! همه چیز داشت ها، ولی با یکی دو سال قبل که رفتم می شه گفت هیچ تفاوتی نداشت، که تنوع کمتر هم شده بود. 

دقیقا می دونستم چی لازم دارم، و کی داره، لذا گفتم اول یکم دست خالی و سبکبار بچرخم. نشون به اون نشون که همون اول بسم الله یک بسته جو خریدم یک بسته اجر! تا همین الان رو کولم بودند!

شلوغ بود. ملت به تکاپو که نه، ولی در حال زیستن بودند و خرید. یک اتوبوس پر از این محله ما رفت اونجا فقط. بقیه که با ماشین شخصی اومده بودند بماند. یک عالمه راه رفتم توی فروشگاه. اگه خونه داشتم، خیلی چیزها معنی داشت که بخرم و ببرم برای خونه ام اما الان، هی نگاه کردم و هی رد شدم...

ظروف آشپزخونه لازم داشتم. ظرفی که ماست مایه کنم، بشقاب، کاسه، کارد، طناب رخت یا رخت آویز، آبکش، پوست کن، از این چیزها...

راستش اینه که انتظارم برآورده نشد. خیلی هاشو یا نداشت یا پیدا نکردم توش از بس بزرگ بود. بعد که برگشتم یک کاسه خریده بودم، یک بشقاب میوه خوری، یک کارد و یک پوست کن سیب زمینی و ده تا گیره آویز لباس. تازه اینها هم یا قیمتش باب طبعم نبود یا طراحی اش ولی خب، دیگه برداشتم تا حالا اگه بهتر دیدم بعد بخرم بذارم به جاش. وسایل مصرفی است دیگه. منم خلم! پوست کن یک یورویی بود، من یکی خریدم شش یورو! البته به نظرم باید پنج می بود نمی دونم چرا پای صندوق زد شش! خریدم دیگه. باحال است. کارد محترم در اولین اقدام دستمو برید!! باهاش میوه پوست می گرفتم مثلا، تهش گوشه داشت، خودمو پوست کند نامرد.

یک اسیاب، مخلوط کن می خواستم بخرم، فعلا استفاده کنم اینجا تا بعدهایی اگه رفتم ببرم ایران بذارم. اونی که داشتم خراب شده بود دیگه تیغه هاش شکست. بازم، چیزی که به چشمم اومد با اینکه فقط مخلوط کن بود و تیغه آسیاب هم نداشت، 80 یورو بود تقریبا! دیگه وقتی هم یک چیزی خوش میاد، باقی چیزها مفت هم باشن دلم نمی خواد! نمونه اش زن گرفتنم! می گفت اینقدر رو همه عیب می ذاری که سرت بی کلاه می مونه آخر...

بگذریم.

دم فروشگاهها تکدی سازمان یافته به راه بود. یک عده که می ایستند بیرون فروشگاه، پاکت فلان خیریه را می دن بهت اگه بخوای و بگیری البته، که بخری بذاری تو پاکت هرچی دلت خواست، وقتی بیرون اومدی و پولشو داده بودی، پاکت محترم را تقدیم کنی. تا بعد اینها ببرند خیرات کنند. نگرفتم من. فعلا باید به خودم برسند...

یک عاااااااااالمه منتظر اتوبوس شدم هم رفت هم برگشت. راستش یک تکه را هم بدون بلیط معتبر طی کردم. شاید نصف مسیر رفت را. گفتم حالا الان است که بیان تو اتوبوس و چک کنند و برای یک و نیم یورو کلی اعصابم خراب بشه منتهی، نیومدند. 

تو برگشت، همین حوالی نون و سیب زمینی و پرتغال خریدم و اومدم.

پرده را که کنار زدم یک لباس زیر زنونه پهن شده بود رو شنهای جلوی تراس. از بالا، باد انداخته بود. یکم کارهامو کردم رفتم بیرون، همه کرکره ها کشیده بود تا ته. بالا را هم نمی دیدم. دیگه برداشتم انداختم رو نرده که خشک بشه و صاحبش که لابد طبقه بالایی هست اگه سرک کشید ببینه بیاد سراغش. چیزی نگذشته بود که یارو اومد! همین دختربچه پرتغالیه بود که هنر می خونه! تا قبل اینکه بیاد فکر می کردم لباس زیر، زیرپیرهن و شورت سر هم، یعنی میاد یا از خیرش می گذره؟ که اومد! دیگه مایارا هم یکم زوزه کشید بازم و ، منم یکم گیرکردم به گرفتن انتگرال. تو گوگل نوشته بود چطوری انتگرالشو باید بگیرم. قشنگ بود. واقعا ریاضیات خیلی قشنگ است. 

همین فعلا.

هان راستی، ناهار هم پیتزا خوردم. راستش، مسخره بود خیلی. نون و پنیر بود با دو برش سوسیس روی همه اش! هر قاچ پیتزا 2.6 یورو. سر میز به غذاهای بقیه که یک نگاهی کردم، به نظرم مکدونالد از فاجعه ترین هاست! همبرگر داده بود دست بچه مردم، طفلک... ولی روزی داره ها! صفش از همه دراز تر بود!

دو نفر هم غذای محلی می خوردند. سوپ هینهو استفراغ! آب سوپ! اصل غذا هم تکه های مکعبی گوشت، کنارش سبزیجات. هویج و لوبیا سبز و کاهو و این مزخرفات... دوست نداشتم.