فستيوال بود از ايران هم يك غرفه صنايع دستي و يكي غذا اماده كرده بودند.

قبل ظهر رفتم كه ببينم كي هستند و كمك هم بكنم.

از بين چهارتا خانوم، اولي كه عملا مسوول كار بود ييهو دستشو دراز كرد دست داد. نيم تنه پوشيده بود و خالكولي مفصل روي پشتش به وضوح سرك ميكشيد.

بعدي هم دست داد.

بعدي عين بز منو نگاه كرد، با روسري رنگي...

بعدي دست داد...

ما آدم نميشيم!

بخدا نميشيم

الان بعد دو ساعت و چند بار دست شستن هنوز دستم بو ميده، نميدونم از كدوم ولي بو ميده، تازه لمسشونم كردم، منتهي مديونيد اگه فكر كنيد ذررررره اي حس جنسي هست يا بود، ابدا. فكر هم نكنيد بازنشسته شدم نه نصف مغزم هنوز مشغوله به اونجامه منتهي، آدم، آدمه! چه جسارتي هست شما عوضي هاي كوس كپكي به ما ميكنيد؟ شما محجبه ها، مذهبي هاي عقب مونده و تو آدم نگشته!