چقدر امروز وقت تلف شد تو را! اتوبوس صبح از جلو پام رفت! يعني اينكه چراغ چهار راه سبز بود براش، هيچكس نه ميخواست تو ايستگاه ما پياده بشه نه سوار، باعث شد طرف پنج ثانيه از من زودتر برسه و، بگذره!
كلي راه رفتم، خسته ميشم، پير شده ام. مترو راه رفتن بيشتري داشت از خيرش گذشتم و شايد بيست دقيقه تو ايستگاه منتظر شدم تا اتوبوس باز اومد...
عصر يك خط تازه سوار شدم، مسير جديد! شهر چقدر قشنگ بود! يك جايي بالاخره پياده شدم كه با خطي كه ميرفت جلوي خوابگاه ادامه بدم. شايد نيم ساعت شد، نيومد! تمام وقت صداي هيلتي رو مغغغغزم بود! اخرش زدم به راه، كلي تا مترو رفتم، خط عوض مردم، باز پياده ادامه دادم... جونم در اومد!
ده و نيم شب است. سوپم شايد دوازده اماده بشه!! بلاتكليفم در غذا پختن! گرم شده، دلم هيچي نميخواد، ولي گشنه ام ميشه خب! گرفتاري شده ام...
حرف جيم وا دارم تمرين ميكنم. توي آپارات نحوه نوشتنش را ديدم، شد، تونستم تقريبا!
يخچال اتاق رو مغغغغزمه! چقدر زر ميزنه!!