خووووووب، اما بعد!

چه خبر؟ احوال شما؟!

اول هفته گزارشم را فرستادم برا خانوم چی. چقدر چس کلاس گذاشت که جمعه می خونمش. ما فکر کردیم جمعه خونده تحویل می ده، یا نهایت می تمرگه می خونه. اومده منو صدا زده جلو خودم باز کرده فایل را یک چهارتا اشکال تخمی که مثلا فاصله خط ها کم است و متراکم شده نوشته ات! یا فونت جدول قشنگ نیست!! یا از این اباطیل گفته، بعد دیده خب زشت شد، می گه تعطیلات می خونمش، یعنی فردا پس فردا، بعد می بینه که نمی خونه، می گه البته خییلی کار دارم!

برا من که فرقی نداره، منتهی فراخت هم حدی داره خدا وکیلی!

خدایی کارشون سخت است. منو تفنگ بذارند بالا سرم وقتی تو مود چیزی نباشم عمرا بخونمش! تازه این باید بخونه نظر هم بده!!

دیگه منم خسته شده بودم پاشدم زدم بیرون. رفتم کف شهر. چه شلوغ بود. چه پر انرژی. دلم برای یک رقاص خیابانی یکم سوخت. خانوم و آقایی بودند، خب بلد بودند برقصند اما آخه با رقصیدن که نمی شه پول در کرد! چند بار که از جلوشون رد شدم، دوبارش می رقصیدند، یکبارش خسته و کوفته نشسته بودند آب می خوردند. خدایی این نشد شغل که تو پیری هم ناچار باشی تو خیابون برقصی! شغل باید مثل محمودت باشه و حسن جون و رهبر! برینی پول بگیری! تازه روت هم زیاد باشه! طلبکار هم باشی!

خسته ام. چشمم درد می کنه یکم. رسیده ام به جایی که باید آنچه خودم کردم را به رشته تحریر در آورم. در آورده ام ها، باید داستانش را بنویسم و طبعا اون گزارشهای موردی و تک موضوعی به کار نمیاد. تو آشی که می پزم سوا سوا می ایستند.باید دست بدن به هم...